چارچوب عملیاتی کنشگر- تحلیلگر | سه بخش: گزارشنویسی میدانی، تحلیلگری مبتنی بر داده و
مفاهیم پایهٔ فهم اجتماعی- سیاسی – توسط سروش آزادی
«ویژه کنشگران اجتماعی، صنفی، مدنی و سیاسی»
🖋مجمعکنشگرانوپژوهشگران«گذارآگاهانه»
📅سهشنبه۱۲خرداد۱۴۰۵– ۲ژوئن۲۰۲۶
بخش اول: شیوه گزارشنویسی برای کنشگر- تحلیلگر
۱) ضرورت گزارشنویسی در کنشگری
در فعالیتهای اجتماعی، صنفی، مدنی یا سیاسی، گزارشنویسی ابزاری حیاتی برای ثبت واقعیت، انتقال داده و ایجاد امکان تحلیل است. گزارش خوب کمک میکند روایتها تحریف نشوند، تجربههای میدانی به دانش جمعی تبدیل شوند و امکان پیگیری رسانهای، حقوقی یا سازمانی فراهم شود. برخلاف گزارشهای آکادمیک، گزارش کنشگری باید کوتاه، دقیق و سریع باشد؛ متنی که بتوان آن را در شرایط فشار، محدودیت زمانی یا فضای میدانی نوشت و منتشر کرد.
۲) اصول پایهٔ گزارشنویسی کنشگری
گزارش مؤثر زمانی شکل میگیرد که هدف آن روشن باشد. نویسنده باید بداند چه چیزی را میخواهد منتقل کند و چرا. زبان گزارش باید ساده و قابلفهم باشد؛ جملههای کوتاه، بدون اصطلاحات پیچیده و بدون حاشیه. ارزشمندترین بخش گزارش دادههایی هستند که قابل مشاهده، اندازهگیری یا نقلقولاند. تحلیل باید کوتاه و بر پایهٔ همین دادهها باشد، نه بر اساس احساسات یا قضاوتهای شخصی. در نهایت، کوتاه نویسی اصل کلیدی است: گزارش خوب یعنی متنی روشن، دقیق و مختصر.
۳) مدل عملیاتی ۵×۵ برای گزارشنویسی کنشگری
این مدل سادهترین و سریعترین روش برای نوشتن گزارش میدانی است. هر گزارش از پنج بخش تشکیل میشود و هر بخش حداکثر پنج خط دارد. این ساختار به کنشگر کمک میکند حتی در شرایط شلوغ یا پرتنش، گزارشی قابلاستفاده و دقیق تولید کند.
۱-۳) موضوع اصلی
در آغاز باید در یک جمله روشن شود که «گزارش دربارهٔ چیست و چه اتفاقی رخ داده» است. این جمله محور گزارش را مشخص میکند و به خواننده جهت میدهد.
۲-۳) مشاهدات میدانی
در این بخش، نویسنده آنچه را دیده و شنیده، بهصورت نکات کوتاه ثبت میکند: وضعیت فضا، رفتار جمعیت، نوع شعارها، حضور نیروها، تغییرات یا تنشها. این بخش روایت خام و بدون تفسیر است.
۳-۳) دادهها و اطلاعات قابل استناد
هر اطلاعاتی که بتوان آن را اندازهگیری یا نقلقول کرد در این بخش قرار میگیرد: زمان و مکان، تعداد افراد، نقلقولهای کوتاه، آمار، اسامی نهادهای دخیل یا هر دادهٔ قابلاستناد دیگر. این بخش پایهٔ تحلیل را میسازد.
۴-۳) تحلیل اولیه
در چند جمله کوتاه، نویسنده توضیح میدهد این رویداد چه معنایی دارد، چه روندی را نشان میدهد و چه پیامدی ممکن است داشته باشد. این تحلیل باید بر دادهها تکیه کند و از اغراق یا پیشبینیهای قطعی دور باشد.
۵-۳) نیازها، درخواستها و پیشنهادها
در پایان، گزارش باید به سمت عمل هدایت شود: چه باید انجام شود، چه مطالبهای وجود دارد و چه اقداماتی ضروری است. این بخش گزارش را از یک روایت صرف به ابزار کنشگری تبدیل میکند.
۴) نمونهٔ کامل از مدل ۵×۵
موضوع: تجمع اعتراضی کارکنان بیمارستان امام
۱) موضوع اصلی
تجمع اعتراضی کارکنان بیمارستان امام در اعتراض به سه ماه تأخیر در پرداخت حقوق.
۲) مشاهدات میدانی
حدود ۱۲۰ نفر در محوطهٔ ورودی بیمارستان جمع شده بودند. شعارهای اصلی «حقوق ما پرداخت باید گردد» بود. پلیس حضور محدود و بدون دخالت داشت. چند نفر پلاکاردهایی با مضمون «امنیت شغلی حق ماست» در دست داشتند. فضای تجمع آرام اما همراه با نارضایتی بود.
۳) دادهها و اطلاعات قابل استناد
زمان تجمع ساعت ۱۰ صبح دوم خرداد بود. محل تجمع ورودی اصلی بیمارستان. یک پرستار گفت: «سه ماه است حقوق نگرفتهایم، زندگیمان مختل شده.» مدیریت بیمارستان هنوز بیانیه رسمی منتشر نکرده است.
۴) تحلیل اولیه
این تجمع نشانهٔ افزایش نارضایتی کارکنان درمانی است. تأخیر طولانی در پرداخت حقوق احتمالاً به مشکلات مالی ساختاری بیمارستان مربوط میشود. ادامهٔ این وضعیت میتواند کیفیت خدمات درمانی را کاهش دهد و تنشهای صنفی را تشدید کند.
۵) نیازها، درخواستها و پیشنهادها
پرداخت فوری معوقات، شفافسازی مدیریت دربارهٔ وضعیت مالی و تشکیل جلسهٔ فوری با نمایندگان کارکنان از مهمترین درخواستهاست.
۵) چکلیست ۳۰ ثانیهای برای کنشگران
چه اتفاقی افتاد؟ – چه دیدم؟ – چه دادهای دارم؟ – این رویداد چه معنایی دارد؟ – چه باید انجام شود؟
بخش دوم- شیوه «تحلیل رویداد» برای کنشگر- تحلیلگر
۱) چرا تحلیلگری برای کنشگران ضروری است؟
کنشگری بدون تحلیل، شبیه حرکت در تاریکی است. تحلیلگری به کنشگر کمک میکند: رویدادها را فقط «ثبت» نکند، بلکه معنا بدهد، از دل دادههای پراکنده، روند بسازد، از تجربهٔ میدانی، دانش جمعی تولید کند و تصمیمهای دقیقتر، هدفمندتر و مؤثرتر بگیرد.
تحلیلگری یک مهارت آکادمیک نیست؛ بلکه یک توانایی عملی است که از دل تجربه، مشاهده و گزارشنویسی رشد میکند.
۲) پایهٔ تحلیلگری: «مشاهده، داده و روایت»
تحلیلگری از سه مهارت ساده شروع میشود: «مشاهدهٔ دقیق- جمعآوری دادهٔ قابل استناد و ساختن روایت منظم.» این سه مهارت همانهایی هستند که در مدل گزارشنویسی ۵×۵ تمرین شدند. بنابراین گزارشنویسی، پلهٔ اول تحلیلگری است.
۳) مدل عملیاتی ۳×۳ برای تحلیلگری کنشگران
(این مدل مکمل مدل ۵×۵ است که در آموزش تهیه گزارشگری ارائه شد.)
هر تحلیل کوتاه فقط سه بخش دارد و هر بخش سه خط.
۱-۳) دیدن روندها
تحلیلگر فقط «رویداد» را نمیبیند؛ روند (یا الگو) رویداد و رخداد را میبیند.
برای دیدن روند و مسیر رخداد باید از خود بپرسیم که:
آیا این اتفاق قبلاً افتاده؟ – اگر آری، شدت آن بیشتر شده یا کمتر؟ – آیا بازیگران جدید وارد این رویداد شدهاند؟
هدف: تشخیص بدهیم که آیا این رویداد یک «اتفاق» است یا بخشی از یک «مسیر».
۲-۳) مقایسهٔ رویدادها
تحلیلگر همیشه میپرسد:
این رویداد «شبیه» کدام رویداد قبلی است؟ – چه «تفاوتهایی» با هم دارند دارد؟ – چه «چیزی» در این رویداد «جدید» است؟
«مقایسه رویدادها» با یکدیگر باعث می شود که قدرت تشخیص و دقت تحلیل را چند برابر افزایش دهیم.
۳-۳) پرسیدن سؤالهای درست
تحلیلگری یعنی پرسیدن سؤالهایی که دیگران نمیپرسند:
چه کسی سود میبرد؟ – چه کسی ضرر میکند؟ – چه چیزی تغییر کرده؟ – چه چیزی پنهان است؟ – چه چیزی در روایت رسمی حذف شده؟
این سؤالها ذهن کنشگر تحلیلگر را از «سطح رویداد» به «عمق ساختار رویداد» میبرد.
۴) نمونهٔ کامل از مدل ۳×۳ (بر اساس همان تجمع بیمارستان)
۱-۴) دیدن روندها
تأخیر حقوق کارکنان درمانی در ماههای اخیر تکرار شده و شدت نارضایتی افزایش یافته است.
این تجمع سومین تجمع صنفی در دو ماه گذشته است. روند نشان میدهد بحران مالی بیمارستان ساختاری است، نه مقطعی.
۲-۴) مقایسهٔ رویدادها
این تجمع نسبت به تجمع قبلی آرامتر اما گستردهتر بود. «در تجمع قبلی»، مدیریت وعدهٔ پرداخت داده بود اما عملی نشده است. «در این تجمع»، حضور کارکنان بخشهای مختلف بیشتر بود که نشاندهندهٔ گسترش نارضایتی است.
۳-۴) پرسیدن سؤالهای درست
چرا مدیریت بیمارستان هنوز بیانیه رسمی نداده؟
چه نهادی مسئول تأمین بودجه است و چرا تأخیر رخ داده؟
اگر این روند ادامه یابد، چه پیامدی برای خدمات درمانی و امنیت بیمارستان خواهد داشت؟
۵) چکلیست ۳۰ ثانیهای تحلیلگری برای کنشگران
این رویداد بخشی از چه روندی است؟ – شبیه کدام رویداد قبلی است؟ – چه چیزی در این رویداد جدید است؟ – چه کسی سود میبرد و چه کسی ضرر؟ – چه چیزی پنهان یا حذف شده؟
۶) جمعبندی
چگونه دو مدل ۵×۵ گزارشنویسی + مدل ۳×۳ تحلیلگری « کنشگر را به تحلیلگر تبدیل می کند»؟
دادهٔ میدانی را دقیق ثبت میکند – روندها را تشخیص میدهد – الگوها را مقایسه میکند – سؤالهای درست میپرسد – و از دل رویداد، معنا و جهت استخراج میکند
این دو مدل (بخش اول و دوم) در کنار یکدیگر، چارچوبی کامل برای یک «کنشگر- تحلیلگر» فراهم میکنند
بخش سوم: اهمیت مفاهیم پایهٔ اجتماعی- سیاسی برای کنشگر- تحلیلگر
تحلیلگری فقط با مشاهده و گزارشنویسی شکل نمیگیرد؛ برای اینکه یک کنشگر بتواند از دل دادهها «معنا» استخراج کند، باید حداقلی از مفاهیم پایهٔ اجتماعی- سیاسی را بشناسد. این مفاهیم ابزارهایی هستند که ذهن را سازماندهی میکنند و کمک میکنند رویدادها را نه فقط «ببینیم»، بلکه «بفهمیم».
در ادامه، مهمترین مفاهیم پایهای که یک کنشگر- تحلیلگر باید بداند، بهصورت کوتاه و کاربردی آمده است.
۱) مفهوم قدرت
قدرت فقط زور نیست؛ مجموعهای از تواناییها برای تأثیرگذاری بر رفتار دیگران است. برای تحلیل در هر رویداد باید پرسید:
چه کسی قدرت دارد؟ – قدرت از کجا میآید؟ – چگونه اعمال میشود؟
– این مفهوم پایهٔ تحلیل سیاسی است. «قدرت»
۲) مفهوم روایت
روایت یعنی «داستانی که دربارهٔ یک رویداد گفته میشود».
هر کنشگری باید بداند:
روایت رسمی چیست؟ – روایت مردم چیست؟ – چه چیزی حذف شده؟ – چه چیزی برجسته شده؟
– تحلیلگری یعنی دیدن شکاف میان روایتها. «تحلیل- روایت»
۳) مفهوم مطالبه
مطالبه یعنی «آنچه گروهی از مردم میخواهند».
در هر رویداد باید مشخص باشد:
مطالبه در این رویداد چیست؟ – چه کسی آن را نمایندگی میکند؟ – آیا مطالبه تغییر کرده؟
بدون فهم مطالبه، تحلیل ناقص است. »مطالبه- چیست»
۴) مفهوم بازیگر
بازیگر یعنی هر فرد، گروه یا نهادی که در یک رویداد نقش (مستقیم یا غیرمستقیم) دارد.
تحلیلگر باید بتواند بازیگران را تشخیص دهد:
مردم – نهادهای رسمی – گروههای صنفی، مدنی، سیاسی – رسانهها – نیروهای امنیتی – گروههای ذینفع
شناخت بازیگران یعنی شناخت نیروهای تاثیرگذار در صحنه آن رویداد. تحلیل- بازیگران
۵) مفهوم روند
روند یعنی «حرکت تکرارشوندهٔ یک پدیده در طول زمان».
تحلیلگر باید بپرسد:
این رویداد ادامهٔ چه روندی است؟ – آیا روند در حال شدت گرفتن است؟ – آیا بازیگران جدید وارد روند شدهاند؟
بدون دیدن روند، تحلیل فقط توصیف است. تشخیص- روند
۶) مفهوم ساختار
ساختار یعنی «چارچوبهای پنهان یا آشکاری که رفتارها را محدود یا هدایت میکنند».
ارتش پنهان موساد در ایران: شهروندان آموزشدیده در اسرائیل، ضربهٔ نخست را وارد کردند
منبع: وای نت اسراییل – ارسالی سروش آزادی
📅دوشنبه۱۱خرداد۱۴۰۵– ۱جون۲۰۲۶
در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ چهرههایی که روی صفحه تلویزیون ظاهر شدند، کلاهخودهایی مجهز به دوربین دید در شب بر سر داشتند و مشغول نصب سامانهای بودند که روی زمین مقابلشان قرار داشت. در ویدئوی سیاهوسفیدی که از دوربین حرارتی منتشر شده بود، آنها کاملاً شبیه سربازان ارتش اسرائیل به نظر میرسیدند. اما گزارش استودیو اعلام کرد که این تصاویر مربوط به نیروهای موساد است که چند ساعت پیش، در جایی از خاک ایران، در چارچوب حملهٔ غافلگیرانهٔ آغازینِ عملیات «شیر خروشان» (Rising Lion) فعالیت میکردند.
اکنون، بر اساس گزارشهای رسانههای بینالمللی، مشخص شده است که این افراد در واقع نیروهای رسمی موساد نبودند، بلکهتیمی از شهروندان ایرانی بودند که در اسرائیل آموزش دیده و سپس به کشور خود بازگشته بودند؛ افرادی که پس از بازگشت، زندگی عادی خود را از سر گرفتند و منتظر زمان اجرای مأموریت ماندند.
رئیس موساد، دیوید بارنئا، آن شب تحولات ایران را از داخل اتاق فرماندهی زیرزمینی دنبال میکرد. اما نیروهای ایرانیِ آموزشدیدهٔ موساد، لازم نبود مدت زیادی منتظر بمانند.
در بهار ۲۰۲۵ و در جریان آمادهسازی برای عملیات، یک گروه برنامهریزی مشترک میان موساد و نیروی هوایی اسرائیل تصمیم گرفت که این تیم باید یکی از سامانههای پدافند هوایی ایران را از کار بیندازد؛ اقدامی که بخشی از تلاش گستردهتر برای ایجاد «آزادی عمل هوایی» بر فراز تهران بود.
در مرحلهٔ بعد، فرماندهٔ تیم ایرانی از طریق یک کانال ارتباطی رمزگذاریشده و مخفی، پیامی دریافت کرد مبنی بر اینکه او و افرادش بهزودی برای شلیک یک موشک به یک هدف حیاتی در منطقه فعال خواهند شد. برای جلوگیری از هرگونه نشت اطلاعات و همچنین به دلایل فنی به آنها گفته شد که مختصات هدف، محل استقرار و زمان دقیق عملیات تنها مدت کوتاهی پیش از اجرای مأموریت ارسال خواهد شد.
در همین فاصله، تجهیزات شخصی، سلاحها و ادوات رزمی ویژهٔ مأموریت از مسیرهای پنهانی به داخل ایران منتقل شد؛ تجهیزاتی شامل موشکها، پهپادها و کلاهکهایی که به قطعات کوچک تفکیک شده و در اشیایی بیخطر و غیرقابلظن پنهان شده بودند. اعضای تیم در دورهٔ آموزشی خود در اسرائیل یاد گرفته بودند که چگونه این قطعات را دوباره مونتاژ کنند.
این تنها گروه فعالشدهٔ موساد در آن شب نبود. عوامل دیگری نیز در مأموریتهای متفاوت فعالیت میکردند؛ از جمله فردی که به نیروی هوایی اسرائیل کمک کرد تا «تمامی فرماندهی ارشد نیروی هوافضای سپاه پاسداران» را هدف قرار داده و عملاً «سر» آن را بزند. همچنین تیمهایی از شهروندان ایرانی مخالف حکومت که همان شب برای فلجکردن بخشهایی از سامانههای پدافند هوایی و شبکهٔ موشکی بالستیک سپاه در منطقهٔ تهران و غرب ایران وارد عمل شدند.
یکی از حساسترین بخشهای عملیات، هماهنگی دقیق میان شلیکهایی بود که تیمهای زمینی انجام میدادند و مسیر پرواز جنگندههای نیروی هوایی اسرائیل و موجهای آتش گستردهای که آنها بهکار میگرفتند. چند نقص فنی رخ داد، اما به گفتهٔ یکی از مقامات ارشد پیشین موساد که در جریان جزئیات آن شب بوده، عملیات «مثل ساعت» کار کرد.
دیوید بارنئا، رئیس موساد، آن شب در اتاق فرماندهی زیرزمینی در کریا (ستاد مرکزی امنیتی اسرائیل) در کنار نخستوزیر بنیامین نتانیاهو و رئیس ستاد ارتش، ایال زمیر، تحولات ایران را لحظهبهلحظه دنبال میکرد.
به گفتهٔ افرادی که در آنجا حضور داشتند، او در ابتدا بسیار متشنج و کمحرف بود؛ آرام صحبت میکرد و کاملاً حالت رسمی و متمرکز داشت.
اما زمانی که مشخص شد حملهٔ غافلگیرانهٔ آغازین در حال دستیابی به اهداف بلندپروازانهٔ خود است، و هنگامی که روی صفحهنمایشها دید که تیمهای ایرانیِ آموزشدیدهٔ موساد بهدرستی در حال اجرای مأموریت هستند، چهرهاش تغییر کرد و لبخندهای زیادی بر صورتش دیده شد.
بارنئا دلیل خوبی برای رضایت داشت:
آن شب، او تأیید نهایی را برای چشمانداز بلندپروازانهاش دریافت کرد؛ چشماندازی که هدفش ارتقای ساختاری و عملیاتی موساد بود.
در عملیات «شیر خروشان» (مربوط به ایران)، موساد برای نخستین بار در زمان جنگ، یک بازوی رزمی مخفی متشکل از عوامل غیر اسرائیلی را فعال کرد؛ شبکهای که پیش و در طول عملیات، در همکاری و همافزایی با ارتش اسرائیل فعالیت میکرد و مأموریتهای اطلاعاتی برای واحد اطلاعات نظامی و مأموریتهای عملیاتی برای نیروی هوایی انجام میداد آن هم در سطح و حجمی که تأثیر راهبردی داشت.
و نکتهای کماهمیتتر از این نبود: بارنئا ثابت کرد که میتوان به نیروهایی که او جذب کرده بود اعتماد کامل داشت.
با اینکه دستکم برخی از آنها میدانستند عملیات دقیقاً چه زمانی آغاز خواهد شد و از چارچوب کلی آن آگاه بودند، هیچ اطلاعاتی درز نکرد.ارتش اسرائیل توانست ضربهٔ نخست را با غافلگیری کامل وارد کند، بدون آنکه موساد حتی یک نفر از نیروهای خود را در خاک ایران به خطر بیندازد.
چهار رئیس بخش
عملکرد موساد در ضربهٔ آغازین عملیات «شیر خروشان» و همچنین در عملیاتهایی که پیش از آن در ایران و لبنان انجام شده بود، نشان داد که اصلاحات ساختاری که بارنئا از حدود پنج سال پیش و از زمان ورودش به این سمت آغاز کرده بود، تا چه اندازه ضروری و موجه بوده است.
تا پیش از آن، «مؤسسهٔ اطلاعات و عملیات ویژه» بنام رسمی موساد عمدتاً در دورههای بین جنگها فعالیت میکرد و در حوزههایی که نخستوزیران وقت برایش تعیین میکردند، عمل مینمود؛ چرا که موساد مستقیماً به نخستوزیر گزارش میدهد.
این حوزهها شامل موارد زیر بود: جمعآوری اطلاعات انسانی در خارج از مرزهای اسرائیل. مقابله با تروریسم در خارج. اقدامات هدفمند علیه زیرساختهای نظامی و غیرنظامی دشمن. مختلسازی برنامهٔ هستهای ایران. دیپلماسی پنهان. کمک به عملیات ویژهٔ ارتش اسرائیل. حفاظت از جوامع یهودی در جهان
بخش بزرگی از این فعالیتها شامل عملیاتهای دقیق و جراحیگونه بود؛ برخی از آنها چنان پیچیده و خلاقانه که گاه شبیه داستانهای تخیلی به نظر میرسیدند. مجریان اصلی این عملیاتها، نیروهای اسرائیلی موساد بودند که با بهرهگیری از عوامل خارجی کار میکردند. برخی از این عملیاتها بهویژه در چارچوب تلاش برای مختلسازی برنامههای هستهای و موشکی ایران، مانند ترور محسن فخریزاده، که به اسرائیل نسبت داده شد، برای موساد اعتبار جهانی در میان سرویسهای اطلاعاتی و قدرت بازدارندگی منطقهای به همراه آورد.
بارنئا بارها چه در جلسات محرمانه و چه در سخنان عمومی با تأکید گفته است: «ایران هرگز به سلاح هستهای دست نخواهد یافت نه در دورهٔ من و نه بعد از آن.» این اعلامیهٔ قاطع بارنئا، در شرایطی مطرح میشد که در ساختار دفاعی و سیاسی اسرائیل، این واقعیت بهطور فزاینده پذیرفته شده بود که ایران نهتنها برنامهٔ هستهای خود را متوقف نکرده، بلکه در سالهای اخیر آن را تسریع کرده است؛ همزمان با توسعهٔ برنامهٔ موشکهای بالستیک که هدف اعلامشدهٔ آن «نابودی اسرائیل» است.
تلاشهای اطلاعاتی، دیپلماتیک و عملیاتی که طی سالها از سوی اسرائیل و بازیگران بینالمللی، از دوران ریاست مرحوم مئیر داگان بر موساد انجام شد، تنها توانست برنامهٔ تسلیحات هستهای ایران را مختل و بهتعویق بیندازد. این دستاورد کوچک نیست: بهتعویق انداختن یک برنامهٔ هستهای برای بیش از ۲۵ سال، آن هم عمدتاً توسط موساد، موفقیتی قابلتوجه است. اما تهدید وجودی علیه اسرائیل همچنان رو به افزایش بود.
تا بهار ۲۰۲۵، ایران تنها چند ماه با توانایی ساخت نخستین سلاح هستهای فاصله داشت؛ در حالی که همزمان در حال تولید هزاران موشک بالستیک بود. موشکهایی که اگر به مناطق پشتی اسرائیل اصابت میکردند، میتوانستند تخریبی همسنگ یک حملهٔ هستهای ایجاد کنند. به همین دلیل، نیاز فوری به متوقفکردن این روند از طریق عملیات «شیر خروشان» و جنگ «شیر غران» وجود داشت.
چشمانداز بارنئا از روز نخست
افرادی که با بارنئا کار کردهاند میگویند او از همان زمان ورود به سمت ریاست موساد در ژوئن ۲۰۲۱ باور داشت که موساد میتواند بسیار بیشتر از آنچه تاکنون انجام داده، عمل کند و نتایج بهمراتب مؤثرتری در مقابله با برنامههای تخریبی رژیم ایران و نیروهای نیابتیاش بهویژه حزبالله به دست آورد. برای تحقق این هدف، موساد باید روی سه محور تمرکز میکرد:
بهرهگیری حداکثری از توانمندیهای سایبری، محاسباتی و فناوریهای پیشرفته، ایجاد ظرفیتهای انسانی و تکنولوژیک برای اجرای همزمان عملیاتهای متعدد در عرصهها و علیه اهداف مختلف، معمولاً با همکاری ارتش اسرائیل، اما در صورت لزوم بدون آن. تطبیق روشهای عملیاتی نیروهای موساد با محیطی که دشمن از فناوریهای بیومتریک مانند تشخیص چهره برای شناسایی استفاده میکند… موضوعی که بهویژه برای نیروهای اسرائیلی فعال در کشورهای هدف اهمیت داشت
تغییری که بارنئا در موساد ایجاد کرد، در میدان عمل بهوضوح خود را نشان داد. برای نمونه، در عملیات سرقت آرشیو هستهای ایران از قلب تهران در اوایل سال ۲۰۱۸، دهها نیروی اسرائیلی موساد و تنها چند عامل ایرانی مشارکت داشتند. اما هفت سال بعد، در ضربهٔ آغازین عملیات «شیر خروشان»، موساد تقریباً بهطور کامل از عوامل محلی ایرانی بهره گرفت؛ تغییری که عمق تحول ساختاری موساد را آشکار میکرد.
بخش دوم موساد که بهعنوان بخش عملیاتی شناخته میشود مسئول عملیاتهایی است که «در نهایت با یک انفجار تمام میشوند»، به تعبیر یکی از زنان عضو موساد. اگر گزارشهای رسانههای خارجی درست باشد، ترور اسماعیل هنیه در مهمانسرای سپاه پاسداران در قلب تهران، حدود دو سال پیش، توسط همین بخش مدیریت شده بود.
بخش سوم، مسئول طراحی و اجرای عملیاتهای بسیار پیچیده با اهمیت راهبردی است؛ عملیاتی مانند ماجرای پیجرهای انفجاری در سپتامبر ۲۰۲۴ که طی آن، هزاران نیروی حزبالله ظرف چند ثانیه مجروح شدند. با این حال، بیشتر عملیاتهای این بخش هرگز رسانهای نشدهاند و هرگز هم نخواهند شد.
باز کردن گره اصلی
بارنئا حتی زمانی که معاون یوسی کوهن بود، از این موضوع نگران بود که ایران توانسته تأسیسات هستهای و پایگاههای موشکی بالستیک خود را در اعماق کوهها و زیر لایههای ضخیم سنگ دفن کند؛ لایههایی که تقریباً مصونیت کامل در برابر حملات هوایی ایجاد میکرد. حتی بمبهای آمریکایی با وزن بیش از ۱۳ تن که از بمبافکنهای B2 رها میشوند، نمیتوانند سنگی ضخیمتر از ۶۰ متر را بشکافند و برای رسیدن به سالنهای غنیسازی، باید حداقل سه بمب با دقت و ترتیب کاملاً مشخص فرود بیاید.
وقتی ارتش اسرائیل وارد عملیات «با تمام توان» شد، هیچ توانایی واقعی برای نابود کردن هزاران سانتریفیوژ فعال در فردو نداشت. در عملیات «چکش نیمهشب»، آمریکاییها توانستند این مأموریت را انجام دهند، اما ایرانیها نشان دادند که قادرند تأسیسات خود را حتی عمیقتر در دل کوهها دفن کنند؛ بهگونهای که حتی بمبهای سنگرشکن آمریکایی نیز کارایی خود را از دست بدهند. آنها حتی در کوههای اطراف سایت نطنز نیز تونلی مشابه حفر کردند.
میتوان تونلها را با حملات هوایی «مسدود» کرد، اما محتویات داخل آنها سالم میماند و این «درپوش» دوباره قابل باز شدن است. بنابراین، نیاز به توان حملهٔ زمینی غافلگیرانه علیه تأسیسات هستهای و موشکی ایران نیز وجود داشت. اما چنین عملیاتی در فاصلهٔ بیش از ۱۵۰۰ کیلومتری از اسرائیل به هزاران سرباز، حجم عظیمی از تجهیزات و مواد منفجره نیاز داشت، مدتزمان طولانی ادامه مییافت و میتوانست به تلفات سنگین و حتی شکست فاجعهبار منجر شود. عملیات زمینی آمریکا نیز تقریباً به همان دلایل غیرممکن بود. به همین دلیل است که ترامپ اصرار دارد ایران داوطلبانه و در چارچوب یک توافق دیپلماتیک، اورانیوم غنیشدهٔ مدفون در فردو، نطنز و اصفهان را خارج کند.
بارنئا و مسئلهٔ فردو
به گفتهٔ افرادی که با بارنئا کار کردهاند، او مدتها پیش از ۷ اکتبر به این نتیجه رسیده بود که ارتش اسرائیل هیچ راهی برای نابودی فردو از هوا ندارد و هیچ طرح عملیاتی قابلاتکای دیگری نیز برای تخریب این سایت عظیم زیر کوههای جنوب قم وجود ندارد. اما بارنئا که سالها رئیس بخش «تسومت» بوده و دههها با شبکهسازی و هدایت عوامل انسانی سروکار داشته باور داشت که با تعداد زیادی تیم رزمی مخفی، آموزشدیده و مجهز که بهصورت غافلگیرانه در داخل ایران و در هماهنگی با ارتش عمل کنند، حتی میتوان به فضاهای حفاظتشدهٔ زیرزمینی ایران نیز نفوذ کرد؛ از جمله فردو.
بر اساس همین مفهوم عملیاتی، موساد طرحی برای خنثیسازی فردو تهیه کرد. طرحی که نام آن هنوز فقط با حروف اختصاری ذکر میشود و طی دو سال، همراه با ارتش، توانمندیهای لازم برای اجرای آن را ساخت. اما زمانی که طرح به وزیر دفاع، یوآو گالانت، ارائه شد، او دربارهٔ امکانپذیری آن تردید کرد و کمیتهای برای بررسی تشکیل داد. نتیجهٔ کمیته به ریاست شائول موفاز مثبت نبود. کمیتهٔ دیگری نیز به ریاست پروفسور یعقوب ناگل، که از سوی نخستوزیر مأمور بررسی بود، به نتیجهٔ قاطعی نرسید.
در اوت ۲۰۲۴، نمونهای روشن از اختلاف میان بارنئا و هالوی رخ داد. بارنئا در نامهای به نخستوزیر پیشنهاد کرد که تمرکز اصلی ارتش از غزه به جبههٔ لبنان منتقل شود. چند هفته بعد، زمانی که نگرانیهایی دربارهٔ احتمال کشف شدن پیجرهای انفجاری توسط حزبالله با کمک ایران به وجود آمد، بارنئا خواستار فعالسازی فوری آنها شد تا فرصت ضربهٔ همزمان به صدها فرماندهٔ ارشد حزبالله از دست نرود…. اما در نهایت، دقیقاً همان اتفاق افتاد که بارنئا میخواست: نتانیاهو دستور داد پیجرها ظرف یک روز فعال شوند و کمی بعد، ارتش عملیات «پیکانهای شمالی» را آغاز کرد.
عملیات «خشم حماسی» و هدف نهایی: تغییر رژیم ایران
حدود شش ماه پس از جداسازی شاخههای عملیاتی و فناوری موساد، بارنئا دو هدف راهبردی جدید به چشمانداز خود افزود: سرنگونی رژیم ایران و جایگزینی آن با حکومتی غربگرا و پایان دادن به سلطهٔ حزبالله و ایران بر لبنان و حذف تهدید شمالی علیه اسرائیل.
یکی از نزدیکان بارنئا میگوید: «بارنئا واقعگراست و خاورمیانه را خوب میشناسد. او میداند تغییر رژیم بهویژه در کشوری بزرگ مثل ایران تنها با یک قیام مردمی گسترده ممکن است، ترجیحاً با مشارکت بخشی از بدنهٔ قدرت رژیم.»
جلسهٔ کاخ سفید و طرح سقوط رژیم ایران
طبق گزارش نیویورکتایمز، در جلسهای در ۱۱ فوریهٔ امسال در کاخ سفید، نتانیاهو و بارنئا به ترامپ گفتند که یک عملیات مشترک آمریکا- اسرائیل میتواند رژیم ایران را سرنگون کند. بارنئا از اسرائیل بهصورت ویدئویی در جلسه شرکت کرد و طرحی ارائه داد که شامل ورود نیروهای کرد عراقی به مناطق کردنشین ایران بود تا شورش ایجاد کنند و نیروهای سپاه و بسیج را درگیر سازند. اسرائیل نیز قرار بود نقاط مرزی و نیروهای رژیم را هدف قرار دهد.
او حتی فهرستی از افراد مناسب برای رهبری دولت پس از فروپاشی رژیم ارائه داد. اما برخلاف گزارش نیویورکتایمز، بارنئا هیچگاه وعدهٔ سقوط سریع نداد و هیچ جدول زمانی مشخصی ارائه نکرد؛ تنها گفت اگر همهچیز طبق برنامه پیش برود، احتمال سقوط رژیم در آیندهٔ قابل پیشبینی وجود دارد. اما طرح شکست خورد: اطلاعات مربوط به عملیات کردها به ترکیه و رسانههای آمریکا درز کرد. دولت ترکیه که بهشدت با هرگونه تحرکات کردی مخالف است ترامپ را متقاعد کرد عملیات را متوقف کند. به این ترتیب، بزرگترین عملیات نفوذ موساد از بین رفت.
بعدها رسانههای آمریکایی ادعا کردند موساد حتی محمود احمدینژاد را بهعنوان گزینهٔ احتمالی رهبری آیندهٔ ایران بررسی کرده است. موساد این موضوع را نه تأیید و نه تکذیب میکند، اما روشن است که منبع این خبر یکی از مقامات ارشد دولت ترامپ بوده که با جنگ مخالفت داشت.
آیندهٔ پروژهٔ تغییر رژیم
در موساد بهویژه در مدیریت نفوذ باور بر این است که این داستان پایان نیافته است. یک منبع مطلع میگوید: «ما در میانهٔ اقداماتی بسیار مهم برای سرنگونی رژیم ایران هستیم. شانس موفقیت وجود دارد. اما اگر توافقی میان آمریکا و ایران امضا شود، رژیم اکسیژن اقتصادی میگیرد و فشار نظامی کاهش مییابد و این تلاشها را تضعیف میکند. اما اگر فشار ادامه یابد و تحریمها برداشته نشود، احتمال فروپاشی رژیم طی یک تا سه سال آینده وجود دارد.»
بارنئا؛ افسر اطلاعاتی که به رأس موساد رسید
بارنئا، ۶۱ ساله، فارغالتحصیل دبیرستان نظامی حیفا و از نیروهای سابق سایرت متکل، پس از ترور اسحاق رابین و موج بمبگذاریهای انتحاری سال ۱۹۹۵، بهعنوان افسر اطلاعاتی وارد موساد شد. هفتهٔ آینده، دورهٔ ریاست او بر سازمانی که تقریباً تمام عمر بزرگسالیاش را در آن گذرانده، پایان مییابد.وقتی از طریق واسطه از او پرسیده شد آیا قصد ورود به سیاست دارد، برخلاف انتظار، آن را رد نکرد. او گفت: «سه سال دورهٔ منع فعالیت سیاسی پیش رو دارم. این زمان زیادی برای فکر کردن است و عجلهای برای تصمیمگیری ندارم.»
سابَم – SABM | پیامآورِ بیداری بر فراز محلهها 📡 سروش آزادی | گذار آگاهانه 📡 (https://t.me/+601gpCRFbDIwODA0)تحلیلها و گزارشهای بیشتر (https://t.me/+uBXlvVdtCeI5ZmM0) 📩 ارسال روایت، مدرک و شهادت میدانی shojaei1988shojaei@gmail.com
📘 نقشه نیروهای سیاسی- تبریک به اپوزیسیونِ ازهمگسیخته؛ وقتی رقابت برای حذفِ یکدیگر به بقای جمهوری اسلامی کمک میکند
یکشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۵- ۲۴ مه ۲۰۲۶
🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی – جامعه در حال گذار»
🔵 وقتی مذاکره جلو میرود و اپوزیسیون هنوز درگیر خود است
تحولات چند روز اخیر در امروز نشان میدهد که گفتوگوهای آمریکا و جمهوری اسلامی، دستکم در سطح سیاسی، وارد مرحلهای شده که در آن هم واشنگتن از «نشانههای خوب» سخن میگوید و هم تهران، با وجود تأکید بر «اختلافات عمیق»، اصل مسیر مذاکره را باز نگه داشته است. همزمان گزارشها از آن حکایت دارد که موضوعهایی چون تنگه هرمز، ذخایر اورانیوم و شکل توقف درگیری همچنان محل مناقشهاند و هنوز توافق نهایی شکل نگرفته اما یک زمان بندی دوماهه برای رفع ابهامات در مناقشه در نظر گرفته شده است. و داده های خبری نشان می دهند جمهوری اسلامی وارد یک مذاکره معنا دار با دولت آمریکا و با حمایت کشورهای منطقه و جهان شده است. وضعیتی میانی در حل اختلافات که در آن بحران، همزمان مهار و یا می تواند بازتولید شود. به بیان دیگر، نه با صلح پایدار روبهرو هستیم و نه با شکست کامل مذاکرات.
در چنین وضعیتی، مسئله فقط این نیست که جمهوری اسلامی چگونه توانسته خود را دوباره به میز معامله بازگرداند. مسئله این هم هست که چرا اپوزیسیون ایران، با وجود همه ادعاها درباره نمایندگی مردم و آمادگی برای گذار، نتوانسته به یک عامل تعیینکننده در محاسبات بیرونی تبدیل شود. اینجاست که نقد راهبردی اپوزیسیون اهمیت پیدا میکند: برای فهم این نکته که چگونه نیرویی که میتوانست در لحظه فشار حداکثری، به یک بدیل قابلاعتنا بدل شود، عملاً به یک متغیر فرعی و پراکنده تقلیل یافت.
🔵 مسئله اصلی | اپوزیسیون نه کوچک است، نه آنقدر بزرگ که خود میپندارد
نقش اپوزیسیون را نباید نه ناچیز فرض کرد و نه همهچیز. از زمان خیزش «زن، زندگی، آزادی» تا امروز، بخشی از انرژی سیاسیِ جامعه ایران در بیرون از کشور بازتاب، تداوم و بلندگو پیدا کرد. دیاسپورا، رسانهها، لابیها، کمپینهای حقوق بشری و تجمعهای اعتراضی، همه در شکل دادن به افکار عمومی جهانی نقش داشتند. اما این ظرفیت، در سطحی که بتواند به «موازنهساز» تبدیل شود، تثبیت نشد. دلیل این ناکامی را باید در ماهیت ساختاری اپوزیسیون جستوجو کرد: اپوزیسیونی که بیش از آنکه برای مردم ایران «امکان سیاسی» بسازد، برای رقیب درون اپوزیسیون «مانع سیاسی» ساخت.
نتیجه چه شد؟ در چشم قدرتهای جهانی، اپوزیسیون ایران بیشتر به مجموعهای از صداهای متعارض شباهت پیدا کرد تا به یک نیروی دارای جهت، ظرفیت و قابلیت انتقال قدرت. در چنین شرایطی، طبیعی است که دولتها وقتی فشار نظامی و سیاسی را تشدید میکنند، باز هم گزینه مذاکره با جمهوری اسلامی را باز نگه دارند، چون هنوز با بدیلی مواجه نشدهاند که بتواند همزمان سه چیز را نشان دهد: پایگاه اجتماعی، توان اداره، و امکانِ جلوگیری از بیثباتی.
🔵 نقد نخست | اپوزیسیون ایرانی در دام هویتطلبی سیاسی گرفتار ماند
یکی از مهمترین خطاهای راهبردی اپوزیسیون این بود که در لحظهای که میتوانست حول «وظایف گذار» همگرا شود، دوباره به منطق کهنه «هویت» بازگشت. بهجای آنکه پرسش اصلی این باشد که «در این مرحله چه باید کرد؟»، پرسش غالب این شد که «چه کسی باید محور باشد؟» یا «کدام جریان باید حذف شود؟». نتیجه، بازتولید دوگانههای فرساینده بود: پادشاهی یا جمهوری، جنگ یا ضدجنگ، داخل یا خارج، رهبرمحور یا جامعهمحور، وابسته یا مستقل. این دوگانهها، بهجای آنکه روشنکننده باشند، انرژی سیاسی اپوزیسیون را بلعیدند و آن را از مسئله اصلی که «ساختن ظرفیت عملی برای عبور از جمهوری اسلامی» بود دور کردند.
از این منظر، اپوزیسیون ایرانی بیشتر از آنکه در حال رقابت برای نجات جامعه باشد، در حال رقابت برای تعریف «حق انحصاری آینده»بود. همین منطق باعث شد هر جریان، بیش از آنکه جمهوری اسلامی را رقیب اصلی ببیند، از ماندگاری رقیب درون اپوزیسیون بترسد. و این دقیقاً همان نقطهای است که ساختار جمهوری اسلامی، بدون هزینه دادن در میدان اپوزیسیون، از آن سود برد.
🔵 نقد دوم | فقدان فهم راهبردی از «تأثیرگذاری»
در سیاست بینالملل، فقط «حقانیت» کافی نیست. هیچ قدرتی صرفاً به این دلیل که اپوزیسیونی مظلوم، اخلاقی یا محبوب است، آن را در محاسبه اصلی خود وارد نمیکند. آنچه اپوزیسیون را وارد معادله میکند، توان او در تولید موازنه است: موازنه در افکار عمومی، موازنه در نهادهای بینالمللی، موازنه در رابطه با دولتها، و موازنه در پیوند با داخل. اپوزیسیون ایران در این حوزهها عموماً ناپخته، واکنشی و ناپایدار عمل کرده است.
به همین دلیل، حتی در دورهای که فشار جنگ و تحریم ها بر جمهوری اسلامی بالا رفت، اپوزیسیون نتوانست به غرب و منطقه این پیام را بدهد که «اگر از جمهوری اسلامی عبور کنید، با خلأ یا آشوب روبهرو نمیشوید». در نبود این پیام، راهبرد مذاکره دوباره معنادار شد. گزارشهای اخیر نیز نشان میدهد که با وجود حملات، درگیری و فشار، واشنگتن و تهران همچنان در حال آزمودن راه توافقاند و حتی وقتی اختلافها جدی است، هیچکدام در را نبستهاند.
🔵 نقد سوم | اپوزیسیون در «گفتمانسازی» هم ناتوان ماند
گفتمانسازی فقط تکرار شعار نیست؛ یعنی ساختن یک زبان مشترک که هم برای مردم داخل قابلفهم باشد، هم برای دیاسپورا قابلپیگیری، و هم برای جهان قابلترجمه. اپوزیسیون ایران در این آزمون هم ضعیف عمل کرد. بخشی از آن در زبان گذشته و کینههای تاریخی ماند؛ بخشی دیگر در کلیگویی حقوق بشری متوقف شد؛ بخشی هم به روایتهای شخصمحور پناه برد، بیآنکه بتواند آن را به سازوکار سیاسی بدل کند.
نتیجه این ضعف آن بود که مردم داخل، در اوج بحران، بیشتر با صداهای متعارض مواجه شدند تا یک افق روشن. برای جامعهای که زیر فشار معیشت، قطع اینترنت، سرکوب و اعدام زندگی میکند، این چندپارگی فقط اختلافنظر نیست؛ سیگنالی از ناتوانی است.جامعه از اپوزیسیون انتظار ندارد همهچیز را حل کند، اما انتظار دارد دستکم نشان دهد که اگر لحظهای برای تغییر فرا رسید، گرفتار جنگ داخلیِ سیاسی نخواهد شد.
🔵 جامعهشناسی گذار | مسئله اصلی، «بدیل بودن» است نه «مخالف بودن»
در منطق گذار، اپوزیسیون زمانی اهمیت پیدا میکند که از سطح مخالفت عبور کند و به سطح بدیل برسد. بدیل بودن یعنی توانِ پیوند زدن سه سطح: جامعه، سیاست، و جهان. جامعه باید احساس کند این نیروها فقط سخنگوی خشم نیستند، بلکه میتوانند از فروپاشی جلوگیری کنند. جهان باید ببیند که این نیروها فقط منتقد حکومت نیستند، بلکه میتوانند با هزینهای قابلمدیریت وارد مرحله انتقال شوند. و خود اپوزیسیون باید بفهمد که بدیل، با طرد همه رقیبان ساخته نمیشود، بلکه با مهار خود و پذیرش تقسیم کار ساخته میشود.
از این زاویه، اپوزیسیون ایران هنوز بیشتر «مخالف» است تا «بدیل». و تا زمانی که این نسبت تغییر نکند، هر دوره فشار بینالمللی میتواند دوباره به مذاکره با جمهوری اسلامی ختم شود، چون طرفهای خارجی، حتی اگر از رژیم ناراضی باشند، هنوز مطمئن نیستند که گزینه جایگزین، بهتر از تداوم بحرانِ مهارشده باشد.
🔵 راه برونرفت چیست؟ | از هویت به کارکرد
ما قبلا هم گفته بودیم که راهحل نه در وحدت ایدئولوژیک است و نه در رؤیای ائتلاف کامل. راهحل، گذار از منطق هویتی به منطق کارکردی است. یعنی نیروها بهجای آنکه بر سر «چه کسی محور است» بجنگند، بر سر «چه کسی چه کاری میتواند انجام دهد» به توافق برسند.
در این چارچوب، بخشی از اپوزیسیون میتواند کارکرد بینالمللی و دیپلماتیک داشته باشد؛ بخشی کارکرد حقوقی و عدالت انتقالی؛ بخشی نقش شبکهسازی و انتقال روایت از داخل به خارج؛ بخشی کار لجستیکی، تخصصی یا رسانهای. شرط این گذار آن است که هیچیک خود را «تمام اپوزیسیون» تصور نکند و هیچکدام حذف دیگری را پیششرط نجات ایران نداند.
راهحل عملی، شکلگیری یک «پیمان حداقلی وظایف» است:
نخست، تقدم نجات جامعه بر نزاع زودرس بر سر شکل نهایی حکومت؛
دوم، پذیرش این اصل که مشروعیت نهایی فقط از مردم داخل میآید؛
سوم، ساختن نهادهای مشترک و محدود برای کارهای مشخص، نه ائتلافهای نمایشی و کلی؛
چهارم، پیوند دادن دیاسپورا به واقعیت داخل، نه جانشین کردن آن با داخل؛
و پنجم، تبدیل اختلافات از میدان حذف به سازوکار تقسیم کار.
🔵 اپوزیسیون اگر عوض نشود، جمهوری اسلامی این بازی را میبرد
طنز تلخ ماجرا اینجاست:اپوزیسیونی که سالها جمهوری اسلامی را بهخاطر سرکوب، حذف، انحصارطلبی و بیاعتنایی به جامعه نقد کرده و خواهان سرنگونی و گذار از آن بوده، در بزنگاههای مهم خود نیز گرفتار شکلهای دیگری از همان بیماریها شده است. نه در همان مقیاس، اما در همان منطق: منطق حذف، انکار دیگری، و ناتوانی در ساختن یک میدان مشترک.
پس باید بگوییم: «تبریک به جریانات جمهوریخواه و پادشاهیخواه و دیگر قطبهای اپوزیسیون، که اگر همچنان حذف یکدیگر را بر تضعیف جمهوری اسلامی ترجیح دهند، عملاً به بقای همان ساختاری کمک خواهند کرد که مدعی عبور از آناند.»
اما شاید هنوز دیر نشده باشد. بهجای آنکه بپرسیم «چه کسی باید پیروز شود؟ پرسش این نیروی سیاسی باید این باشد که آیا آماده است ـ حتی برای یکبار ـ از خودِ سیاسیِ خویش عبور کند و به وظیفهٔ تاریخیاش بیندیشد؟
آیا میتوانند از رقابت برای مالکیت آینده، به مسئولیت برای حفظ جامعه و ساختن امکان گذار برسند؟ آیا میتوانند به جهان و مردم ایران نشان دهند که فقط مخالف جمهوری اسلامی نیستند، بلکه ظرفیت مهار بحرانِ پیش و پس از آن را هم دارند؟
«اگر پاسخ این پرسشها منفی باشد، اپوزیسیون به حاشیهنشینی پرهیاهوی بحران بدل خواهد شد. اما اگر پاسخ مثبت باشد، شاید بتوان- برای نخستینبار- از اپوزیسیون ایران نه بهعنوان مجموعهای از صداهای رقیب، بلکه بهعنوان نیرویی بدیل و در حال تولد سخن گفت.
ما همچنان با دو پرسش بی پاسخ روبرو هستیم:
آیا اپوزیسیون حاضر است از حقِ حذفِ رقیب بگذرد تا حقِ تغییر را به جامعه بازگرداند؟
و آیا میتواند پیش از آنکه قدرتهای جهانی دوباره بر سر ایران با حفظ جمهوری اسلامی به توافق دست یابند، خود را به عاملی واقعی در سرنوشت جامعه ایران تبدیل کند؟
اینجاست که وظیفه ذاتی اپوزیسیون روشن میشود: نه فقط اعتراض، نه فقط افشاگری، نه فقط رقابت برای رهبری، بلکه ساختن ظرفیت، پیوند، نهاد و افق. هر چیز کمتر از این، فقط تکرار همان دور باطل خواهد بود.
📘 نقشه نیروهای سیاسی در گذار | بررسی کتابچه «پروژه شکوفایی ایران» و مسئله واقعیت؛ نسبت یک الگوی بازسازی با جامعه در حال گذار «شکاف نظری پروژه شکوفایی از مراحل پیش و پس از گذار» 🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی – جامعه در حال گذار»
🔵 چرا این کتابچه و چرا اکنون؟
در میانه وضعیتی که ایران همزمان با جنگ، فرسایش ساختاری قدرت، فروپاشی تدریجی زیرساختها و انسداد اجتماعی روبهروست، مسئله «آلترناتیو» دیگر یک بحث نظری یا آیندهنگرانه نیست، بلکه به ضرورتی فوری و عملی تبدیل شده است. در چنین شرایطی، هر متنی که تلاش میکند برای لحظه گذار، یا حتی برای پس از آن، چارچوبی از رهبری، مدیریت قدرت و سازماندهی سیاسی ارائه دهد، عملاً وارد میدان تعیینکنندهای میشود که پیامدهای آن میتواند مستقیماً بر سرنوشت جامعه اثر بگذارد. کتابچهای که به جریان پادشاهیخواهی و صورتبندی یک الگوی رهبری متمرکز برای گذار میپردازد، دقیقاً در چنین بستری قابل فهم است: تلاشی برای پاسخدادن به خلأ قدرت و بحران مدیریت در لحظهای که ساختار موجود در حال تضعیف است.
اما پرداختن به این کتابچه صرفاً بهدلیل موضوع آن نیست، بلکه بهدلیل «زمانهای» است که این متن در آن خوانده میشود. تحولات اخیر نشان داده که جامعه ایران دیگر در موقعیت پیشین قرار ندارد؛ جامعهای که اکنون با بحران معیشت، قطع ارتباطات، سرکوب فزاینده و ناامنی گسترده مواجه است، بیش از هر زمان دیگری در سطح «بقا» عمل میکند. در چنین فضایی، هر الگوی گذار که بدون در نظر گرفتن این واقعیت اجتماعی تدوین شود، با خطر فاصلهگرفتن از میدان واقعی مواجه خواهد بود. از سوی دیگر، فقدان یک آلترناتیو منسجم و قابل اتکا در میان نیروهای سیاسی نیز باعث شده هر طرحی، حتی اگر ناقص هم باشد، بهسرعت در کانون توجه قرار گیرد.
بنابراین هدف از این بررسی، نه رد یا پذیرش پیشینی این کتابچه، بلکه فهم دقیقتر نسبت آن با واقعیتهای جاری است: اینکه این الگو چه مسئلهای را درست تشخیص داده، در کجاها دچار سادهسازی شده، و چگونه میتواند یا نمیتواند با شرایط واقعی جامعه و پیچیدگیهای گذار همپوشانی پیدا کند. به بیان دیگر، این تحلیل تلاش میکند از سطح «قضاوت سیاسی» عبور کند و به سطح «ارزیابی کارکردی» برسد؛ یعنی سنجش اینکه یک طرح تا چه حد میتواند در میدان واقعی، نه در سطح گفتار، به عاملیت و اثرگذاری منجر شود.
از این منظر، پرداختن به این کتابچه در واقع بخشی از یک ضرورت بزرگتر است: «بازخوانی و ارزیابی همه طرحهایی که مدعی پاسخ به مسئله گذار هستند، در پرتو تحولات عینی جامعه ایران.» زیرا در نهایت، آنچه آینده را شکل خواهد داد، نه صرفاً ایدهها، بلکه نسبت این ایدهها با واقعیت اجتماعی و توان آنها در تبدیلشدن به ظرفیت عملی است.
🔵 معماری قدرت هرمی و صورتبندی رهبری متمرکز در لحظه گذار
در مواجهه با متنی که بهعنوان طرحی برای «ساماندهی گذار» و مدیریت دوره پس از فروپاشی جمهوری اسلامی ارائه شده، نخستین گام نه داوری سیاسی، بلکه فهم معماری قدرت درون آن است؛ اینکه این طرح، گذار را چگونه میفهمد، چه نوع سوژهای برای آن تعریف میکند، و جامعه را در چه جایگاهی قرار میدهد. آنچه در لایههای اولیه این متن دیده میشود، صورتبندی مشخصی از «رهبری متمرکز در لحظه گذار» است؛ مدلی که در آن، نقطه آغاز تغییر نه از دل جامعه، بلکه از یک مرکز تصمیمگیری تعریف میشود که وظیفه دارد با صدور فرمان، ساختار پیشین را منحل و نظم جدید را مستقر کند. اینجا با نوعی انتقال قدرت از بالا مواجهیم؛ انتقالی که تلاش میکند با طراحی نهادهای موقت، خلأ قدرت را کنترل و از فروپاشی کامل نظم اجتماعی جلوگیری کند.
در این چارچوب، گذار نه یک فرایند اجتماعی، بلکه یک مسئله مدیریتی تعریف میشود. تمرکز اصلی این پروژه بر این است که «پس از سقوط چه باید کرد»: چگونه ساختار حقوقی حفظ یا بازنویسی شود، چگونه اقتصاد از فروپاشی نجات یابد، چگونه امنیت برقرار بماند، و چگونه دولت جدید در نظام بینالملل به رسمیت شناخته شود. حتی در بخشهایی که به حفظ قوانین موجود یا جلوگیری از خلأ قانونی اشاره میشود، این نگرانی بهوضوح دیده میشود که هرگونه گسست ناگهانی میتواند کشور را به سمت هرجومرج سوق دهد. این سطح از دقت در طراحی، در میان بسیاری از متون اپوزیسیون کمسابقه است و نشان میدهد نویسندگان تلاش کردهاند تا «مسئله دولت» را جدی بگیرند؛ مسئلهای که اغلب در گفتمانهای صرفاً اعتراضی، در این کتابچه کمتر به آن پرداخته میشود.
🔻 لحظه گذار چگونه شکل میگیرد:
اما دقیقاً در همین نقطه، شکاف اصلی ظاهر میشود. در این مدل، جامعه نه بهعنوان تولیدکننده قدرت، بلکه بهعنوان موضوع مدیریت دیده میشود. مردم، نیروهای صنفی، شبکههای مدنی و حتی اشکال پراکنده مقاومت اجتماعی، در این چارچوب جایگاهی در تولید لحظه گذار ندارند؛ آنها در بهترین حالت، پس از تثبیت نظم جدید وارد معادله میشوند. به بیان دیگر، این طرح فرض میگیرد که «لحظه سقوط» رخ داده و اکنون باید آن را اداره کرد، اما به این پرسش پاسخ نمیدهد که «این لحظه چگونه شکل میگیرد، چه نیروهایی آن را میسازند، و جامعه در چه وضعیتی وارد آن خواهد شد.»
این خلأ تحلیلی، زمانی عمیقتر میشود که این مدل را در نسبت با وضعیت کنونی ایران قرار دهیم. ایران امروز نه در آستانه یک انتقال کلاسیک قدرت، بلکه در میانه یک فرسایش چندلایه قرار دارد: اختلال در حکمرانی، فروپاشی زیرساختهای ارتباطی، انسداد شدید سیاسی، فشار معیشتی، و تقلیل زیست اجتماعی به سطح بقا. در چنین شرایطی، مسئله اصلی دیگر صرفاً «پس از سقوط» نیست، بلکه این است که آیا جامعه میتواند از دل این فرسایش، خود را بهعنوان یک نیروی منسجم بازسازی کند یا نه. اگر جامعه در لحظه گذار، پراکنده، گسسته و فاقد پیوندهای حداقلی باشد، هیچ طرحی، حتی دقیقترین طرحهای حکمرانی، قادر به اجرا نخواهد بود.
🔻 پیششرطهای اجتماعی گذار کداماند:
از این منظر، میتوان گفت که این متن بر «زمان اشتباه» تمرکز کرده است. تمرکز آن بر آیندهای است که هنوز «پیششرطهای اجتماعیاش» شکل نگرفتهاند. در حالیکه در ایران امروز، پرسش اصلی نه شکل نهادهای پس از گذار، بلکه امکان شکلگیری خود گذار است. این تفاوت زمانی، در عمل به یک تفاوت راهبردی تبدیل میشود: «یکی بهدنبال مدیریت نتیجه است، دیگری ناگزیر است به تولید شرایط آن نتیجه بپردازد.»
🔻 تمرکز قدرت یا توزیع قدرت در جامعه:
در لایهای عمیقتر، مسئله فقط غیبت جامعه نیست، بلکه نوع نگاه به قدرت است. در این مدل، قدرت چیزی است که باید «گرفته و سازماندهی شود» و سپس به جامعه اعمال گردد. اما تجربه تاریخی ایران و بسیاری از جوامع در حال گذار نشان میدهد که در شرایط فروپاشی ساختارهای اقتدارگرا، قدرت بیش از آنکه در رأس متمرکز شود، در لایههای مختلف جامعه پخش میشود. اگر این پخششدگی دیده نشود و بهجای آن یک مرکز واحد برای کنترل آن تعریف شود، خطر بازتولید همان الگوی اقتدارگرایانه، حتی با نیت خیرخواهانه، بهوجود میآید.
در همین چارچوب، میتوان به یک تناقض درونی نیز اشاره کرد: این طرح از یکسو بر جلوگیری از هرجومرج و تضمین ثبات تأکید دارد، اما از سوی دیگر، ابزار تحقق این ثبات را در تمرکز قدرت جستوجو میکند. در حالیکه در شرایطی که جامعه دچار بیاعتمادی عمیق، شکافهای متعدد و تجربه تاریخی اقتدارگرایی است، هرگونه تمرکز سریع قدرت میتواند نه به ثبات، بلکه به واکنشهای اجتماعی و تشدید بیثباتی منجر شود. کما اینکه این واکنشها را ما هماینک در سطوح مختلف نیروهای اپوزیسیون شاهد هستیم. ثبات در چنین شرایطی، بیش از آنکه محصول «فرمان» و دستور باشد، محصول «پذیرش و اقناع اجتماعی» است؛ و این پذیرش، بدون حضور فعال جامعه در فرایند گذار شکل نمیگیرد.
🔻 نقش عامل خارجی در فرایند گذار:
از سوی دیگر، در این متن نوعی اتکای ضمنی به عامل خارجی نیز دیده میشود؛ نه بهعنوان مداخله مستقیم، بلکه بهعنوان نیرویی که میتواند در به رسمیت شناختن، تثبیت و حتی تسهیل گذار نقش ایفا کند. این نگاه، اگرچه در چارچوب روابط بینالملل قابل فهم است، اما در غیاب یک پشتوانه اجتماعی در داخل، میتواند به یک وابستگی ساختاری تبدیل شود، که در جنگ اخیر شاهد آن بودیم؛ وابستگیای که در لحظههای حساس، مسیر گذار را از کنترل نیروهای داخلی خارج میکند.
برآیند این لایهها نشان میدهد که ما با متنی مواجهیم که از نظر «طراحی حکمرانی» قابل توجه و رئوس گفتمانی آن قابل دفاع است، اما از نظر «تحلیل جامعه» دچار خلأ و شکاف شدیدی است. این متن میداند چگونه دولت بسازد، اما نمیداند چه جامعهای قرار است این دولت را حمل کند. میداند چگونه نظم را بازسازی کند، اما نمیداند آیا پیوندهای اجتماعی لازم برای پذیرش این نظم وجود دارد یا نه. به همین دلیل، بدون آنکه وارد داوری نهایی شویم، میتوان گفت این طرح بیش از آنکه پاسخ به وضعیت ایران امروز باشد، پاسخی به یک سناریوی فرضی از «سقوط کامل و آماده برای مدیریت» است؛ سناریویی که هنوز با واقعیت جاری فاصله دارد.
ما در گام بعدی به این پرسش میرسیم که اگر چنین مدلی با واقعیت ایران همپوشانی ندارد، چه عناصری از آن قابل استفاده است، چه بخشهایی نیاز به بازتعریف دارد، و چگونه میتوان آن را با شرایط واقعی جامعه ایران پیوند زد.
🔵 از «تشخیص شکاف» تا پیامدهای آن در «میدان واقعی»
اگر در بخش قبل روشن شد که با مدلی از «گذار از بالا» مواجهیم که جامعه را در حاشیه قرار میدهد، اکنون باید دید این نوع صورتبندی در شرایط واقعی ایران چه پیامدهایی خواهد داشت و چرا حتی در صورت وقوع فروپاشی سیاسی، ساختار این پروژه نیز به بنبست میرسد.
🔻 مسئله نخست، «حامل گذار» است:
هر طرحی، حتی با دقیقترین طراحیهای حقوقی و اجرایی، برای تحقق نیاز به یک حامل اجتماعی دارد؛ نیرویی که بتواند آن را در میدان واقعی اجرا کند، از آن دفاع کند و آن را بهعنوان نظم جدید بپذیرد. در مدل مورد بحث، این حامل بهصورت ضمنی «رهبری متمرکز و نهادهای انتقالی» فرض شده است. اما در ایران امروز، که شبکههای اجتماعی بهشدت تضعیف شده، اعتماد عمومی فرسوده شده و جامعه در وضعیت بقا قرار دارد، چنین حاملی بهصورت خودکار وجود ندارد. به بیان دیگر، این طرح بر وجود ظرفی تکیه میکند که هنوز ساخته نشده است. اگر این ظرف ساخته نشود، حتی اگر لحظه فروپاشی رخ دهد، طرح بهجای اجرا شدن، در خلأ اجتماعی معلق میماند.
🔻 مسئله دوم، «سرعت در برابر ظرفیت» است:
در این نوع مدلها، معمولاً تأکید بر سرعت عمل در لحظه گذار است: تصمیمگیری سریع، تثبیت سریع نظم، و جلوگیری از هرجومرج. اما سرعت، اگر با ظرفیت اجتماعی همراه نباشد، خود به عامل بیثباتی تبدیل میشود. جامعهای که درگیر قطع ارتباطات، فشار معیشتی و ترس امنیتی است، نمیتواند بهسرعت با یک نظم جدید، حتی اگر منطقی هم باشد، همگام شود. در چنین شرایطی، هرچه فاصله میان «سرعت تصمیم» و «توان جذب جامعه» بیشتر شود، شکاف میان دولت موقت و جامعه عمیقتر میگردد. این همان نقطهای است که بسیاری از گذارهای سیاسی در جهان دچار شکست یا بازگشت به اقتدارگرایی شدهاند.
🔻 مسئله سوم، «بازگشت اقتدار در لباس گذار» است:
در مدلهایی که بر تمرکز قدرت برای مدیریت بحران تکیه دارند، یک خطر ساختاری وجود دارد؛ تبدیل مدیریت موقت به تثبیت دائم. وقتی یک مرکز قدرت، بهدلیل شرایط بحرانی، اختیار گسترده پیدا میکند و همزمان نظارت اجتماعی ضعیف است، این وضعیت، حتی اگر نیت اولیه گذار به دموکراسی مد نظر بوده، بهراحتی میتواند به بازتولید اقتدار منجر شود. اینجا مسئله نه شخصیتها، بلکه منطق ساختاری قدرت است. اگر این منطق اصلاح نشود، تاریخ میتواند خود را در قالبی تازه تکرار کند.
🔻 چهارم، قوت در برنامهریزی، ضعف در جامعهسازی:
اما در برابر این سه مسئله، به یک واقعیت دوگانگی مهم میرسیم؛ از یکسو، این مدل از پروژه بهدلیل تمرکز بر حکمرانی، خلأهای جدی در سطح جامعه و عاملیت دارد. یعنی کمتر به این میپردازد که نیروهای اجتماعی چگونه شکل میگیرند و در میدان واقعی چه نقشی ایفا میکنند؛ از سوی دیگر، این پروژه به دلیل داشتن برنامه و تصویر نسبتاً روشن از اداره کشور، به یکی از ضعفهای اصلی اپوزیسیون، یعنی فقدان برنامهریزی، پاسخ میدهد.
اگر این دو وجه را در تقابل مطلق ببینیم، ناچار یا به رد کامل این مدل میرسیم یا به پذیرش کامل آن، در حالیکه واقعیت این است که این مدل همزمان بخشی از مسئله را درست دیده و بخشی دیگر را نادیده گرفته، و همین امر تحلیل آن را پیچیدهتر میکند.
🔵 ناهمزمانی مدل پروژه میان سیاست و جامعه
در این نقطه، باید به یک لایه عمیقتر دیگر توجه کرد: «ناهمزمانی میان سیاست و جامعه». در ایران امروز، سرعت تحولات سیاسی، چه در سطح جنگ، چه در سطح فشارهای بینالمللی، بسیار بالاست، اما جامعه در یک وضعیت فرسایشی و کند قرار دارد. این ناهمزمانی باعث میشود که طرحهایی که برای یک لحظه سریع طراحی شدهاند، با جامعهای مواجه شوند که هنوز در مرحله بقا و بازسازی حداقلی است. اگر این ناهمزمانی در نظر گرفته نشود، هر طرحی، ولو دقیق هم باشد، با مقاومت خاموش یا ناتوانی عملی جامعه روبهرو خواهد شد. در ادامه این بحث، یک مسئله کلیدی دیگر نیز باید باز شود: «رابطه این مدل با سایر نیروهای اپوزیسیون».
🔻 تبدیل «نقطه اتصال» پروژه به «نقطه اصطکاک» در اپوزیسیون:
این طرح، بهطور ضمنی خود را بهعنوان یک محور مرکزی تعریف میکند و سایر نیروها را یا در حاشیه قرار میدهد یا در قالب همکاری با این محور میبیند. اما در شرایطی که اپوزیسیون ایران دچار شکافهای عمیق و تقابلهای هویتی-سیاسی است، چنین تمرکزی میتواند بهجای همگرایی، واگرایی را تشدید کند. بهویژه زمانی که بخشهایی از نیروهای سیاسی، این مدل را نه بهعنوان یک طرح گذار، بلکه بهعنوان یک پروژه تثبیت قدرت یک بخش از اپوزیسیون تلقی کنند.
در نتیجه، بهجای آنکه این طرح به یک «نقطه اتصال» تبدیل شود، همانطور که تاکنون از نقدهای مطرح در اپوزیسیون با آن مواجه هستیم، به تشدید اختلافات و یک «نقطه اصطکاک» تازه بدل شده؛ جایی که بهجای همافزایی، انرژی نیروها صرف تقابل با یکدیگر میشود. این دقیقاً همان چیزی است که در تحلیلهای قبلی نیز به آن اشاره شده بود: تبدیل مسئله گذار به میدان رقابت زودرس بر سر آیندهای مبهم.
در نهایت، بحث به یک پرسش بنیادین پاسخ میدهد که؛ آیا در ایران امروز میتوان گذار را بدون بازسازی همزمان «جامعه» و «ساختار قدرت» پیش برد؟ یا هر مدلی که یکی را بر دیگری مقدم بداند، در عمل دچار ناتمامبودگی خواهد شد؟
پاسخ به این پرسش، ما را به گام بعدی تحلیل میبرد: بررسی اینکه چگونه میتوان عناصر این مدل، بهویژه در حوزه حکمرانی را با واقعیتهای اجتماعی ایران پیوند زد، بدون آنکه به دام همان تمرکز قدرت یا گسست از جامعه بیفتیم.
🔵 شکاف نظری پروژه شکوفایی از مراحل پیش و پس از گذار
اگر این مقایسه را یک گام جلوتر ببریم، به نقطهای میرسیم که دیگر مسئله صرفاً «کاستی یک مدل» یا «برتری یک رویکرد» نیست، بلکه مسئله به یک پرسش بنیادینتر تبدیل میشود: در شرایطی که یک جامعه در حال عبور از مرحله فرسایش، انسداد و تعلیق زیست است، نقطه آغاز واقعی گذار کجاست؟ از بالا و با طراحی ساختار قدرت، یا از پایین و با بازسازی ظرفیتهای اجتماعی؟
تحولات جاری در ایران نشان میدهد که پاسخ به این پرسش را نمیتوان بهصورت انتزاعی داد. وقتی میلیونها نفر در شرایط قطع ارتباطات، بحران معیشت، ناامنی روانی و سرکوب مداوم زندگی میکنند، «گذار» پیش از آنکه یک مسئله سیاسی باشد، به یک مسئله اجتماعی تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، هر طرحی که جامعه را بهعنوان یک بستر آماده و ثابت فرض کند، ناگزیر بخشی از واقعیت را نادیده میگیرد. در مقابل، هر رویکردی که صرفاً بر جامعه تمرکز کند اما به مسئله قدرت و مدیریت خلأ آن بیتوجه باشد، در لحظه تعیینکننده با بنبست مواجه خواهد شد.
🔻 گذار از جمهوری اسلامی بهمثابه فرایندی چندلایه:
از دل این واقعیت، میتوان یک صورتبندی میانی استخراج کرد؛ صورتبندیای که نه بر حذف یکی از این دو سطح، بلکه بر پیوند آنها استوار است. در این نگاه، گذار نه یک «لحظه» بلکه یک «فرایند چندلایه» است که از اکنون آغاز میشود: از بازسازی حداقلهای زندگی جمعی، از شکلگیری شبکههای محلی و صنفی، از بازگشت تدریجی اعتماد در سطح جامعه، و در عین حال از طراحی سازوکارهایی که بتوانند در لحظه خلأ قدرت، از فروغلتیدن کشور به بیثباتی جلوگیری کنند.
این دقیقاً همان نقطهای است که تحولات اخیر اهمیت آن را برجستهتر کرده است. جنگ، نهتنها ساختار قدرت را فرسوده کرده، بلکه همزمان جامعه را نیز در معرض فرسایش قرار داده است. در چنین شرایطی، هرگونه تمرکز صرف بر «سقوط» بدون توجه به «بقای جامعه»، میتواند به یک خطای راهبردی منجر شود. به همان اندازه، تأکید صرف بر «بقا» بدون اندیشیدن به «مدیریت قدرت» نیز میتواند به تداوم وضعیت تعلیق بینجامد.
🔻 عاملیت نیروهای سیاسی در همگرایی یا واگرایی با پروژه:
در این میان، رفتار نیروهای سیاسی در داخل و خارج کشور بهعنوان یک شاخص تعیینکننده ظاهر میشود. آنچه در عمل دیده میشود، شکافی است میان سطحی که جامعه در آن حرکت میکند و سطحی که نیروهای سیاسی در آن کنش میکنند. جامعه به سمت مدیریت زندگی، بقا و حفظ حداقلها حرکت کرده، در حالیکه بخش مهمی از نیروهای سیاسی همچنان درگیر رقابتهای گفتمانی، دوگانهسازیها و تثبیت موقعیت خود هستند. این ناهماهنگی، نهتنها مانع شکلگیری همگرایی میشود، بلکه ظرفیتهای واقعی موجود را نیز فرسوده میکند.
در مقابل، آن بخش از نیروهایی که توانستهاند خود را با واقعیت این مرحله تطبیق دهند، بهجای تمرکز بر «تعریف آینده»، بر «مدیریت اکنون» متمرکز شدهاند. این مدیریت، لزوماً به معنای کنترل مستقیم نیست، بلکه به معنای ایجاد پیوند، تقویت شبکهها، بازتاب واقعیتها و جلوگیری از فروپاشی کامل ساختارهای اجتماعی است. چنین رویکردی، بهتدریج میتواند به شکلگیری نوعی «عاملیت انباشتی» منجر شود؛ عاملیتی که نه در یک نقطه متمرکز، بلکه در شبکهای از نیروها و سطوح مختلف جامعه توزیع شده است.
در این چارچوب، نقش نیروهای خارج از کشور نیز بازتعریف میشود. در شرایطی که داخل با انسداد ارتباطی مواجه است، این نیروها میتوانند به حلقه اتصال میان جامعه و جهان تبدیل شوند: انتقال روایت، مستندسازی سرکوب، ایجاد ارتباط با نهادهای بینالمللی، و شکلدهی به یک سطح از موازنه که بتواند در معادلات خارجی اثرگذار باشد. اما این نقش تنها زمانی معنا پیدا میکند که از سطح موضعگیری فراتر رفته و به سطح سازمانیابی و نهادسازی برسد.
🔻 مدیریت گذار با توان تبدیل واقعیت اجتماعی به ظرفیت سازمانیافته:
برآیند این مسیر نشان میدهد که گذار، نه از طریق یک الگوی تکساحتی، بلکه از طریق ترکیب چند سطح امکانپذیر میشود؛ جامعهای که در داخل، خود را حفظ و بازسازی میکند؛ شبکهای که در خارج، این ظرفیت را به قدرت تبدیل میکند؛ و چارچوبی که در لحظه خلأ، بتواند این دو را به یک نظم حداقلی پیوند دهد. در چنین مدلی، دیگر مسئله بر سر انتخاب میان «رهبری متمرکز» یا «جامعه پراکنده» نیست، بلکه بر سر ایجاد یک پیوند پویا میان این دو سطح است.
در نهایت، آنچه تحولات جاری بهروشنی نشان میدهد، این است که آینده نه به نفع روایتهایی رقم میخورد که صرفاً تصویر ارائه میدهند، و نه به نفع نیروهایی که صرفاً واکنش نشان میدهند. آنچه تعیینکننده خواهد بود، توان تبدیل واقعیت اجتماعی به ظرفیت سازمانیافته است؛ ظرفیتی که بتواند هم جامعه را از فروپاشی نجات دهد و هم قدرت را در لحظه حساس مدیریت کند. هر رویکردی که بتواند این دو را به هم متصل کند، بهتدریج به جایگاه واقعی در معادله گذار نزدیک خواهد شد؛ و هر رویکردی که یکی را به بهای دیگری نادیده بگیرد، در همان نقطهای که اکنون قرار دارد، متوقف خواهد ماند.
منبع مورد بررسی: کتابچه «پروژه شکوفایی ایران» یا «نقشه راهی برای بازسازی ایران» https://fund.nufdiran.org/fa و https://www.iranprosperityproject.com/fa
«در آستانهٔ خلأ قدرت، میدان را با واگرایی گفتمانی و ناتوانی در عاملیت از دست ندهیم»
تاریخ انتشار: سهشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ – ۵ مه ۲۰۲۶
🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی – جامعهٔ در حال گذار»
در شرایطی که نزدیک به یک ماه از آغاز جنگ و حملات مستمر به زیرساختهای حیاتی ایران میگذرد و تنشهای نظامی در حال تشدید است، کشور وارد مرحلهای شده که دیگر صرفاً «بحران سیاسی» یا «نارضایتی اجتماعی» نیست؛ بلکه با یک وضعیت پیچیده از «فرسایش ساختاری»، «اختلال در حکمرانی» و «تعلیق زیست اجتماعی» مواجه است. قطع گستردهٔ اینترنت و ارتباطات، ناکارآمدی نهادهای اجرایی در مدیریت کشور، تورم بیسابقه، فشار معیشتی، ناامنی روانی، تشدید سرکوب و افزایش اعدامها، جامعه را به سطحی از بقا و مدیریت روزمره سوق داده که هرگونه کنش سیاسی را از حالت کلاسیک خارج کرده است.
🔻 دوگانههای ایدئولوژیک در تقابل با وظایف اپوزیسیون
در چنین وضعیتی، مسئلهٔ اصلی «جلوگیری از فروپاشی اجتماعی» و «حفظ حداقل پیوندهای انسانی» است. اما همزمان، آنچه در سطح نیروهای سیاسی و اپوزیسیون مشاهده میشود، نوعی واگراییِ تشدیدشده است: دوگانههای فرسایندهای چون «جنگ یا ضدجنگ»، رقابتهای رسانهای برای کسب مشروعیت، تخریب متقابل نیروهای مؤثر رقیب، و تلاش برای حذف یکدیگر در لحظهای که جامعه بیش از هر زمان دیگری نیازمند همافزایی است.
این همان الگویی است که در کنار ماشین سرکوب، پروپاگاندا و روایتسازیهای جمهوری اسلامی، از درون اپوزیسیون به تکرار بازتولید میشود و پیامدهای آن روشن است: واگرایی گفتمانی، بیاثری سیاسی، فاصله از جامعه، از دست رفتن عاملیت و در نهایت باز شدن میدان برای مداخلات بیرونی یا بازتولید اقتدار در داخل.
در شرایط کنونی باید صریح گفت: آنچه امروز در میدان اپوزیسیون در حال بازتولید است، یک الگوی گستردهتر از «دوگانهسازیهای فرساینده» است که هر بار با صورتی جدید ظاهر میشود و انرژی نیروها را به جای اتصال، صرف تقابل میکند؛ از جمله:
دوگانهٔ «جنگ یا ضدجنگ»: که به جای تمرکز بر وضعیت جامعه، به محور حذف متقابل تبدیل شده است.
دوگانهٔ «پادشاهی یا جمهوری»: که پیش از شکلگیری شرایط گذار، به میدان رقابت زودرس بر سر آینده تبدیل شده است.
دوگانهٔ «داخل یا خارج»: که به جای ایجاد پیوند، به بیاعتمادی متقابل میان جامعه و دیاسپورا دامن میزند.
دوگانهٔ «رهبرمحور یا جامعهمحور»: که به جای ترکیب این دو سطح، آنها را در تقابل قرار میدهد.
دوگانهٔ «براندازی فوری یا اصلاح تدریجی»: که بدون توجه به شرایط واقعی میدان، به یک خطکشی هویتی تبدیل شده است.
دوگانهٔ «وابسته یا مستقل»: که هر تلاش برای ارتباط بینالمللی را به محل تخریب و بیاعتبارسازی تبدیل میکند.
این دوگانهها، در ظاهر بیانگر اختلاف نظرند، اما در عمل یک کارکرد مشترک دارند: تبدیل مسئلهٔ «گذار» به میدان «رقابت هویتی» و جایگزینی عاملیت واقعی با جدالهای گفتمانی که بقای جمهوری اسلامی را تضمین میکند و گذار از آن را به تأخیر میاندازد. در نتیجه، اپوزیسیون به جای آنکه به یک نیروی سازماندهنده تبدیل شود، به مجموعهای از روایتهای متعارض تقلیل پیدا میکند؛ روایتهایی که هر کدام بخشی از واقعیت را میبینند، اما هیچکدام قادر به ساختن یک ظرفیت مشترک برای عمل نیستند. بنابراین مسئلهٔ امروز اپوزیسیون نه «اختلاف نظر»، بلکه «ناتوانی در مدیریت اختلاف» است. تا زمانی که این دوگانهسازیها به عنوان جایگزینِ عمل باقی بمانند، فرصتهای تاریخی به سادگی از دست میروند.
🔻 اما مسئلهٔ اصلی اینجاست
در شرایطی که داخل کشور با انسداد شدید ناشی از قطع اینترنت، سرکوب گسترده، فروپاشی ارتباطات و بحران فزایندهٔ معیشت و زیست جمعی روبهرو است، اپوزیسیون میتواند در خارج از کشور پروژههای مؤثر و سازمانیافتهای شکل دهد و نشان دهد که بهطور واقعی به حمایت از مردم ایران پایبند است و مسئولیت این نقش را نیز بپذیرد.
در داخل، وظیفه روشن است: وظیفهٔ نیروهای اجتماعی، بازسازی عاملیت از دل زندگی روزمره است. حفظ جامعه در سطح پیوندهای انسانی، تقویت شبکههای واقعی صنفی و محلی، و جلوگیری از فروپاشی زیست جمعی؛ بهگونهای که در لحظهٔ گذار و مرحلهٔ خلأ قدرت، جامعه نه فروپاشیده، بلکه آمادهٔ سازمانیابی باشد.
اما در خارج، وظیفهای به همان اندازه حیاتی شکل گرفته است: شکستن انسداد ارتباطی، بازتاب صدای جامعه، مستندسازی سرکوب و تبدیل شدن به کانال انتقال واقعیت ایران به جهان. در شرایطی که میلیونها ایرانی از ارتباط با جهان محروم شدهاند، این وظیفه دیگر یک انتخاب سیاسی نیست، بلکه یک ضرورت تاریخی برای نیروهای اپوزیسیون محسوب میشود.
در سطحی فراتر، اپوزیسیونِ خارج از کشور باید از وضعیت پراکندهٔ کنونی عبور کند و به سمت «نهادسازی واقعی» حرکت کند: از آن جمله ایجاد کارگروههای تخصصی، ارتباط سازمانیافته با نهادهای بینالمللی و شکلدهی به کانالهای پایدار تعامل با دولتها. بدون این سطح از سازماندهی، هیچ قدرت خارجی اپوزیسیون را به عنوان یک بازیگر جدی به حساب نخواهد گرفت.
واقعیت این است که بخشی از نیروهای سیاسی هنوز در یک خطای راهبردی گرفتارند؛ تصور میکنند میتوانند بدون پایگاه اجتماعی، بدون سازماندهی میدانی و بدون ساخت نهادهای بدیل، صرفاً با تولید روایت، در تعیین آیندهٔ ایران نقش ایفا کنند. در حالی که تجربهٔ همین ماههای اخیر — چه در داخل و چه در کشورهای غربی — نشان داده که حتی اعتراضات میلیونی بدون سازماندهی، قادر به تغییر موازنهٔ قدرت نیستند. در چنین شرایطی، اگر اپوزیسیون نتواند خود را به یک نیروی سازمانیافته در دو سطح داخلی و بینالمللی تبدیل کند، نهتنها در معادلات داخلی نقشی نخواهد داشت، بلکه در نگاه قدرتهای خارجی نیز به یک متغیر بیاثر تقلیل خواهد یافت؛ متغیری که میتوان آن را نادیده گرفت یا صرفاً به ابزار چانهزنی تبدیل کرد.
🔻 اکنون لحظهٔ بازتعریف است
باید روشن گفت: در این مرحله، هر نیرویی که نتواند به جامعه متصل شود، هر گفتمانی که به شبکهٔ اجتماعی تبدیل نشود و هر ادعایی که فاقد ظرفیت میدانی و بینالمللی باشد، در لحظهٔ تعیینکننده حذف خواهد شد؛ نه توسط رقیب، بلکه توسط واقعیت و بر اساس ضرورت تاریخی امروز ایران.
آنچه امروز اهمیت دارد، نه وحدت ایدئولوژیک، بلکه شکلگیری یک «همبستگی حداقلی و مرحلهای» و پروژهمحور است: همبستگی برای عبور از بحرانهایی که در داخل زیست میلیونها ایرانی را به مخاطره انداخته و در خارج، تضادهای هویتی-سیاسی گلوی اپوزیسیون را میفشارد و او را در سیاستورزی نیمهجان ساخته است.
اگر این حداقل شکل نگیرد، مسیرهای پیش رو روشن است: یا جامعهٔ ایران به فروپاشی و بیثباتی طولانیمدت منجر میشود، یا میدان کنشگری سیاسی اپوزیسیون به نیروهای خارجی واگذار میگردد، یا شکل تازهای از اقتدارگرایی از دل همین بحرانِ ساختار جمهوری اسلامی بازتولید خواهد شد.
اما اگر این بازتعریف از وظایف اپوزیسیون صورت بگیرد، برای نخستین بار امکان شکلگیری یک «عاملیت ترکیبی» فراهم میشود: جامعهای که در داخل مقاومت میکند و خود را آمادهٔ مرحلهٔ فروپاشی ساختار و خلأ قدرت میسازد، و شبکهای که در خارج، صدای آن را به «قدرت» تبدیل میکند و بستر این مرحله را در ائتلاف فراگیر با اقناع قدرتهای غربی و نهادهای بینالمللی میسر میسازد.