شورای ملی تصمیم  همراه و همگام با مردم آگاه ایران، برای تحقق خواسته‌های زیر تلاش و مبارزه می‌کند. 1- گذار کامل از جمهوری اسلامی با تکیه به جنبش‌های اعتراضی مردم، گذار خشونت پرهیز با حفظ حق دفاع مشروع. 2 – حفظ تمامیت ارضی کشور با تاکید بر نظام غیرمتمرکز . 3- جدایی دین از حکومت. 4 – فراخوان عمومی برای تشکیل مجلس مؤسسان. 5 – تلاش برای برپایی نظامی دموکراتیک و انتخابی  تعیین نوع حکومت با آرای مردم. 6 –  اجرای کامل اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و میثاق‌های وابسته به آن، با تاکید بر رفع هرگونه تبعیض علیه زنان و برابری جنسیتی در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و مشارکت زنان در مدیریت جامعه، و نیز تاکید بر حفظ محیط زیست

پدیدار شناسی گذار: آسیب شناسی …

پدیدار شناسی گذار: آسیب شناسی …

پدیدار شناسی گذار: آسیب شناسی نظریه دکتر سعید مدنی در گذار از جمهوری اسلامی

📅 چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵۲۹ ژوئیه ۲۰۲۶

🖋 دفتر پدیدارشناسی و مطالعات گذار اجتماعی ایران

بخش نخست: گذار از یک راهبرد سیاسی تا یک مفهوم جامعه‌شناختی

مفهوم «گذار» در سال‌های اخیر به یکی از پرکاربردترین مفاهیم در تحلیل وضعیت ایران تبدیل شده است. هم‌زمان با گسترش بحران‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و امنیتی، پرسش از چگونگی عبور جامعه ایران از وضعیت موجود، جایگاه ویژه‌ای در میان پژوهشگران، فعالان سیاسی و کنشگران مدنی یافته است. با این حال، هرچه کاربرد این مفهوم گسترده‌تر شده، ابهام در معنای آن نیز افزایش یافته است. بسیاری از بحث‌ها درباره گذار، بیش از آنکه به خود مفهوم گذار بپردازند، مستقیماً بر شیوه‌های تغییر ساختار قدرت یا ویژگی‌های نظم مطلوب آینده متمرکز شده‌اند. در نتیجه، مفهوم گذار اغلب پیش از آنکه تعریف شود، با مقصدی مشخص پیوند می‌خورد.

در این میان، مقاله اخیر دکتر سعید مدنی (*۱) نیز نمونه‌ای از همین تلاش‌ها برای صورت‌بندی مسیر تحول ایران است. او با تکیه بر تجربه تاریخی ایران و ادبیات گذار، «گذار دموکراتیک خشونت‌پرهیز» را مناسب‌ترین مسیر تغییر می‌داند و نقش «جامعه مدنی، مقاومت مدنی، گسترش حوزه عمومی، گفت‌وگوی سیاسی، همه‌پرسی و مجلس مؤسسان» را از عناصر اصلی این مسیر معرفی می‌کند. همچنین با «بررسی الگوهای مختلف گذار، مانند گذار از طریق معامله، رهاسازی و جایگزینی،» می‌کوشد ظرفیت هر یک را در شرایط کنونی ایران ارزیابی کند.

اهمیت این بحث توسط دکتر سعید مدنی تنها در پیشنهاد یک راهبرد سیاسی خلاصه نمی‌شود. ارزش اصلی آن در این است که دوباره مفهوم «گذار» را به مرکز گفت‌وگوی نظری درباره آینده ایران بازگردانده است. همین موضوع، پرسشی بنیادی‌تر را پیش روی ما قرار می‌دهد؛ پرسشی که پیش از بررسی هر الگوی گذار باید به آن پاسخ داده شود:

وقتی از گذار سخن می‌گوییم، دقیقاً از چه سخن می‌گوییم؟ آیا گذار به معنای حرکت به سوی دموکراسی است؟ آیا هر تغییر در ساخت قدرت را می‌توان گذار نامید؟ آیا انقلاب، اصلاحات، توافق سیاسی، فروپاشی یا دموکراسی، همگی مصادیق گذار هستند، یا هر یک جایگاهی متفاوت در این مفهوم دارند؟

این پرسش‌ها نشان می‌دهد که هنوز میان «گذار»، «شیوه تحقق گذار» و «برونداد گذار» تمایزی روشن وجود ندارد. گاه گذار با دموکراسی مترادف گرفته می‌شود، گاه با انقلاب، و گاه با انتقال قدرت، در حالی که هر یک از این مفاهیم به سطحی متفاوت از تحلیل تعلق دارند. تا زمانی که این سطوح از یکدیگر تفکیک نشوند، هر بحثی درباره گذار ناگزیر با ابهام مفهومی روبه‌رو خواهد شد.

بر همین اساس، این مقاله از این فرض آغاز می‌کند که گذار پیش از آنکه نام یک مقصد سیاسی باشد، نام یک فرایند تاریخی است. بنابراین، به جای آنکه از ابتدا بپرسیم «کدام الگوی گذار برای ایران مناسب‌تر است؟»، ابتدا باید به پرسشی بنیادی‌تر پاسخ دهیم:

آیا گذار خودِ مقصد است، یا فرایندی که می‌تواند به مقصدهای متفاوتی بینجامد؟

پاسخ به این پرسش، نقطه عزیمت بازتعریف «جامعه‌شناسی گذار» خواهد بود. در این چارچوب، «موضوع اصلی دیگر انتخاب میان انقلاب، اصلاحات، مذاکره یا دموکراسی نیست، بلکه فهم منطق تاریخی دگرگونی جامعه است؛ منطقی که در آن جامعه، ساختار قدرت، نیروهای سیاسی، اقتصاد، فرهنگ و محیط بین‌المللی در تعامل با یکدیگر، مسیر تحول را شکل می‌دهند» و امکان‌های متفاوتی را برای آینده پدید می‌آورند.

بخش دوم: از نظریه‌های گذار تا جامعه‌شناسی گذار

اگرچه مفهوم گذار در دهه‌های اخیر به یکی از موضوعات مهم علوم سیاسی تبدیل شده است، اما بخش عمده ادبیات موجود، این مفهوم را در نسبت با نوع خاصی از دگرگونی سیاسی بررسی می‌کند. در این چارچوب، پرسش اصلی آن است که یک جامعه چگونه می‌تواند از نظامی اقتدارگرا به نظمی دموکراتیک عبور کند و چه الگوها، کنشگران یا سازوکارهایی این انتقال را امکان‌پذیر می‌سازند. از همین رو، بیشتر نظریه‌های گذار بر مسیرهای انتقال قدرت، نقش نخبگان سیاسی، جامعه مدنی، مذاکره، توافق‌های سیاسی و مقاومت مدنی تمرکز یافته‌اند.

تحلیل دکتر سعید مدنی نیز در همین سنت نظری قابل فهم است. او با تکیه بر ادبیات کلاسیک گذار، الگوهای مختلف انتقال قدرت را در نسبت با شرایط ایران بررسی می‌کند و در نهایت «گذار دموکراتیک خشونت‌پرهیز» را مناسب‌ترین مسیر برای آینده ایران می‌داند. در این صورت‌بندی، جامعه مدنی، مقاومت مدنی، گفت‌وگوی سیاسی و نهادهای انتقالی، اجزای اصلی تحقق این برونداد تلقی می‌شوند. این تحلیل، تصویری منسجم از یکی از امکان‌های پیش روی جامعه ایران ارائه می‌کند و سهم مهمی در گسترش گفت‌وگو درباره آینده سیاسی کشور دارد.

با این همه، همین صورت‌بندی نظری، پرسشی دیگر را نیز پیش روی پژوهشگر قرار می‌دهد؛ پرسشی که به خود مفهوم گذار بازمی‌گردد: آیا گذار را باید با یکی از بروندادهای ممکن آن (مثل تحقق دموکراسی)،  تعریف کرد، یا آن را پدیده‌ای مستقل دانست که می‌تواند به بروندادهای متفاوتی بینجامد؟

این پرسش تنها ناظر به تجربه ایران نیست، بلکه به بنیان نظری مطالعات گذار مربوط می‌شود. اگر گذار صرفاً به معنای حرکت به سوی دموکراسی باشد، چگونه می‌توان تجربه‌های تاریخی متعددی را توضیح داد که در آنها فرایندهای گذار به بازتولید اقتدارگرایی، شکل‌گیری نظام‌های هیبریدی، انقلاب، فروپاشی دولت یا نظم‌های سیاسی جدید انجامیده‌اند؟ در این صورت، آیا این تجربه‌ها خارج از مفهوم گذار قرار می‌گیرند، یا آنکه همگی صورت‌های متفاوت یک فرایند تاریخی مشترک هستند؟

به نظر می‌رسد منشأ این ابهام، در هم‌پوشانی سه سطح متفاوت از تحلیل است؛ سطوحی که در بسیاری از مباحث مربوط به گذار، به جای یکدیگر به کار می‌روند:

نخست، خودِ گذار؛ یعنی فرایندی که جامعه را از یک وضعیت تاریخی به وضعیت دیگری منتقل می‌کند.

دوم، شیوه تحقق گذار؛ یعنی سازوکارها، راهبردها و الگوهایی که این فرایند از طریق آنها پیش می‌رود؛ مانند مذاکره، معامله، رهاسازی، جایگزینی، انقلاب، مقاومت مدنی یا دیگر اشکال کنش سیاسی و اجتماعی.

سوم، برونداد گذار؛ یعنی نظمی که در پایان این فرایند شکل می‌گیرد؛ نظمی که می‌تواند دموکراتیک، اقتدارگرا، ترکیبی یا هر صورت دیگری از سازمان‌یابی قدرت و جامعه باشد.

تا زمانی که این سه سطح از یکدیگر تفکیک نشوند، مفهوم گذار ناخواسته با یکی از بروندادهای خود هم‌معنا می‌شود، کما اینکه در دیدگاه سعید مدنی هم اینچنین آمده. در چنین وضعیتی، تحلیل نیز از مطالعه یک فرایند تاریخی به دفاع از یک مقصد سیاسی تغییر جهت می‌دهد. در نتیجه، بخشی از واقعیت اجتماعی که مسیرهای متفاوت تحول را شکل می‌دهد، از میدان تحلیل خارج می‌شود.

جامعه‌شناسی گذار از همین نقطه مسیر متفاوتی را دنبال می‌کند. در این رویکرد، گذار نه با مقصد نهایی تعریف می‌شود و نه با یکی از شیوه‌های تحقق آن. موضوع اصلی، «مطالعه فرایندی است که در آن جامعه، ساخت قدرت، نیروهای سیاسی، اقتصاد، فرهنگ، نهادهای رسمی و محیط بین‌المللی در تعامل مستمر با یکدیگر قرار می‌گیرند و در نتیجه این برهم‌کنش،» امکان‌های متفاوتی برای آینده پدید می‌آورند.

بر این اساس، برونداد گذار از پیش تعیین‌شده نیست. «هر برونداد، حاصل موازنه‌ای تاریخی میان نیروها، ظرفیت‌های نهادی، روایت‌های مسلط، سازمان‌یافتگی کنشگران، شرایط اقتصادی، تحولات منطقه‌ای و نقش قدرت‌های بین‌المللی» است. از این منظر، دموکراسی یکی از بروندادهای ممکن گذار است، همان‌گونه که بازتولید اقتدارگرایی، نظم‌های ترکیبی یا دیگر اشکال سازمان سیاسی نیز می‌توانند بروندادهای ممکن همین فرایند باشند.

از همین‌جا، ضرورت بازتعریف مفهوم گذار آشکار می‌شود. پیش از آنکه درباره مطلوب‌ترین شیوه تحقق گذار یا مناسب‌ترین برونداد آن بحث شود، لازم است خودِ گذار به عنوان یک پدیده اجتماعی مستقل تعریف شود. تنها در این صورت است که می‌توان میان «فرایند، شیوه تحقق و برونداد آن تمایز روشنی برقرار کرد و مطالعه گذار را از سطح تجویزهای سیاسی به سطح تحلیل جامعه‌شناختی» ارتقا داد.

بخش سوم: گذار؛ فرایند تاریخی بازآرایی جامعه

اگر گذار را نه با یکی از شیوه‌های تحقق آن و نه با برونداد نهایی آن تعریف کنیم، آنگاه لازم است مفهوم گذار در سطحی بنیادی‌تر صورت‌بندی شود. چنین تعریفی تنها یک ضرورت نظری نیست، بلکه شرط فهم وضعیت‌هایی است که در آن‌ها جامعه وارد مرحله‌ای از دگرگونی تاریخی شده، بی‌آنکه نظم پیشین به طور کامل پایان یافته باشد یا نظم جدید استقرار یافته باشد. در این وضعیت، مسئله اصلی دیگر انتخاب میان الگوهای مختلف تغییر سیاسی نیست، بلکه شناخت منطق تاریخی دگرگونی جامعه ایران است.

بر این اساس، گذار را می‌توان چنین تعریف کرد: «گذار، فرایند تاریخی بازآرایی جامعه، ساختار قدرت و نظم سیاسی در فاصله میان دو نظم تاریخی» است.

در این تعریف، «گذار یک «رخداد» یا «انتقال لحظه‌ای قدرت» نیست، بلکه فرایندی است که طی آن مجموعه‌ای از روابط اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نهادی به‌تدریج وارد مرحله‌ای از بازآرایی می‌شوند. در این مرحله، ظرفیت بازتولید نظم مستقر به تدریج کاهش می‌یابد و هم‌زمان امکان‌های متفاوتی برای شکل‌گیری نظم‌های جدید پدیدار می‌شود. بنابراین، موضوع اصلی مطالعه گذار، شناخت همین فرایند بازآرایی است، نه صرفاً تعیین مقصد نهایی آن.»

از این منظر، گذار بیش از آنکه محصول تصمیم یک بازیگر یا نتیجه اجرای یک راهبرد سیاسی باشد، حاصل برهم‌کنش پیوسته نیروها و عواملی است که هر یک بخشی از مسیر تحول را شکل می‌دهند. جامعه، ساختار قدرت، نیروهای سیاسی، اقتصاد، فرهنگ، نهادهای رسمی، شبکه‌های اجتماعی، تحولات منطقه‌ای و نقش قدرت‌های بین‌المللی، همگی در این فرایند حضور دارند و در تعامل با یکدیگر، مسیر دگرگونی را رقم می‌زنند. از همین رو، هیچ عامل واحدی به تنهایی تعیین‌کننده برونداد گذار نیست؛ «برونداد نهایی در نتیجه موازنه و تعامل میان این مجموعه از نیروها» شکل می‌گیرد.

این صورت‌بندی، «تفاوتی بنیادین با رویکردهایی دارد که گذار را از ابتدا با یک مقصد مشخص تعریف می‌کنند. هنگامی که دموکراسی، انقلاب، انتقال قدرت یا هر نظم مطلوب دیگری به عنوان تعریف گذار پذیرفته شود، تحلیل از مطالعه یک فرایند تاریخی به دفاع از یک برونداد خاص تغییر جهت می‌دهد. در مقابل، جامعه‌شناسی گذار، گذار را موضوع مستقل مطالعه قرار می‌دهد و بروندادهای مختلف را امکان‌های تاریخی این فرایند می‌داند.»

در این چارچوب، دموکراسی یکی از بروندادهای ممکن گذار است، همان‌گونه که بازتولید اقتدارگرایی، شکل‌گیری نظم‌های ترکیبی، انقلاب، فروپاشی دولت یا دیگر اشکال سازمان‌یابی قدرت نیز می‌توانند بروندادهای ممکن همین فرایند باشند. تفاوت این بروندادها، نه در ماهیت گذار، بلکه در چگونگی برهم‌کنش نیروها، ظرفیت‌های نهادی، سطح سازمان‌یافتگی جامعه، آرایش بازیگران سیاسی، شرایط اقتصادی و تأثیر محیط بین‌المللی ریشه دارد.

اهمیت این بازتعریف زمانی آشکارتر می‌شود که آن را با وضعیت کنونی ایران تطبیق دهیم. «جامعه ایران در سال‌های اخیر با مجموعه‌ای از بحران‌های هم‌زمان در حوزه‌های مشروعیت سیاسی، اقتصاد، روابط اجتماعی، امنیت، سیاست خارجی و ساختار حکمرانی مواجه شده است. هم‌زمان، تجربه زیسته جامعه، الگوهای کنش جمعی، سازمان‌یافتگی نیروهای اجتماعی، نقش بازیگران سیاسی، موقعیت اپوزیسیون، مداخله قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی و ظرفیت‌های ساختار قدرت نیز در حال دگرگونی هستند. این مجموعه از تحولات، بیش از آنکه بیانگر حرکت قطعی به سوی یک مقصد مشخص باشد، نشانه ورود جامعه به مرحله‌ای از بازآرایی تاریخی» است.

از این منظر، تحلیل وضعیت ایران تنها با این فرض آغاز نمی‌شود که جامعه در مسیر استقرار دموکراسی قرار گرفته است و یا به هر برونداد دیگری خواهد رسید. پرسش بنیادی‌تر آن است که برهم‌کنش نیروها و عوامل مؤثر در این مرحله از بازآرایی تاریخی، چه بروندادهایی را امکان‌پذیر می‌سازد؟

پاسخ به این پرسش، مستلزم آن است که گذار به عنوان یک فرایند باز و پویا مطالعه شود؛ فرایندی که در آن آینده، حاصل تعامل نیروهای اجتماعی و سیاسی است و نه تحقق اجتناب‌ناپذیر یک الگوی از پیش تعیین‌شده.

بر این اساس، جامعه‌شناسی گذار، به جای آنکه از پیش یکی از بروندادهای ممکن را مبنای تحلیل قرار دهد، بر مطالعه سازوکارهایی تمرکز می‌کند که در متن فرایند گذار، امکان تحقق هر یک از این بروندادها را افزایش یا کاهش می‌دهند. از همین نقطه، مطالعه گذار از توصیف مسیرهای تغییر سیاسی فراتر می‌رود و به بررسی منطق تاریخی دگرگونی جامعه تبدیل می‌شود؛ منطقی که در آن «گذار»، «شیوه تحقق گذار» و «برونداد گذار» هر یک جایگاه مستقل خود را در دستگاه نظری پیدا می‌کنند.

بخش چهارم: از برونداد مطلوب تا وضعیت گذار؛ بازتعریف نقطه آغاز تحلیل

یکی از ویژگی‌های مهم ادبیات معاصر گذار در ایران، اشتراک گسترده نیروهای سیاسی و مدنی بر سر برونداد مطلوب (تحقق دموکراسی پس از جمهوری اسلامی)، است. با وجود تفاوت‌های ایدئولوژیک، سیاسی و سازمانی، بخش بزرگی از جریان‌های فعال در داخل و خارج از کشور، گذار از جمهوری اسلامی را با استقرار دموکراسی پیوند می‌زنند. اختلاف‌ها بیشتر به شیوه تحقق این گذار مربوط می‌شود، در حالی که درباره برونداد نهایی، همگرایی قابل توجهی وجود دارد.

این همگرایی را نمی‌توان صرفاً محصول توافق میان نیروهای سیاسی دانست. ریشه‌های آن به تجربه تاریخی جامعه ایران بازمی‌گردد. از انقلاب مشروطه تاکنون، بخش مهمی از مبارزات اجتماعی و سیاسی ایران حول مفاهیمی چون قانون، محدودسازی قدرت، مشارکت عمومی، حاکمیت مردم و حکمرانی پاسخگو شکل گرفته است. در نتیجه، دموکراسی به یکی از پایدارترین افق‌های تاریخی جامعه ایران تبدیل شده و طبیعی است که نظریه‌های گذار نیز این افق را به عنوان مطلوب‌ترین برونداد بازتاب دهند. نظریه دکتر سعید مدنی نیز در امتداد همین سنت تاریخی قرار می‌گیرد و از این منظر، صورت‌بندی نظری یکی از عمیق‌ترین مطالبات جامعه ایران را ارائه می‌کند.

با این حال، جامعه‌شناسی گذار میان «افق هنجاری» و «برونداد تاریخی» تمایز قائل می‌شود. وجود یک آرمان مشترک، هرچند ریشه‌دار و فراگیر، به خودی خود برونداد گذار را تعیین نمی‌کند. برونداد هر گذار، محصول وضعیت تاریخی مشخصی است که در آن مجموعه‌ای از نیروها و عوامل، در تعامل و برهم‌کنش مستمر با یکدیگر قرار دارند. ساختار قدرت، ظرفیت‌های جامعه، سازمان‌یافتگی کنشگران، نهادهای سیاسی، شرایط اقتصادی، تحولات فرهنگی، محیط منطقه‌ای و نقش قدرت‌های بین‌المللی، هر یک بخشی از این شبکه پیچیده را تشکیل می‌دهند و مسیر گذار را تحت تأثیر قرار می‌دهند.

از این منظر، همگرایی نیروهای سیاسی بر سر دموکراسی، خود یکی از مؤلفه‌های وضعیت گذار ایران است، اما به تنهایی برای تحقق برونداد دموکراتیک کفایت نمی‌کند. این همگرایی زمانی به یک امکان تاریخی تبدیل می‌شود که در برهم‌کنش با سایر عوامل، ظرفیت بازآرایی ساختار قدرت، نهادهای سیاسی و سازمان‌یافتگی جامعه را نیز فراهم سازد. بنابراین، جامعه‌شناسی گذار، تحقق دموکراسی را نه صرفاً بر پایه مطلوب بودن آن، بلکه بر پایه تحلیل وضعیت تاریخی و موازنه نیروهای مؤثر در آن بررسی می‌کند.

از همین رو، تفاوت اصلی جامعه‌شناسی گذار با بخش مهمی از ادبیات رایج گذار، در تغییر نقطه آغاز تحلیل است. بسیاری از نظریه‌های موجود، تحلیل را از برونداد مطلوب آغاز می‌کنند و سپس به جست‌وجوی شیوه تحقق آن می‌پردازند. در مقابل، جامعه‌شناسی گذار، تحلیل را از شناخت وضعیت گذار آغاز می‌کند؛ زیرا بر این باور است که تنها از طریق شناخت وضعیت تاریخی، آرایش واقعی نیروها و منطق برهم‌کنش عوامل مؤثر می‌توان دامنه بروندادهای ممکن را ارزیابی کرد.

این جابه‌جایی در نقطه آغاز تحلیل، به معنای فاصله گرفتن از آرمان دموکراسی نیست. برعکس، جامعه‌شناسی گذار، دموکراسی را همچنان یکی از مهم‌ترین و پایدارترین افق‌های تاریخی جامعه ایران می‌داند؛ اما تأکید می‌کند که تحقق این افق، نیازمند شکل‌گیری مجموعه‌ای از شرایط تاریخی است که امکان تبدیل آن را از یک خواست اجتماعی به یک برونداد تاریخی فراهم سازد. از این رو، تحلیل جامعه‌شناختی، به جای آنکه برونداد را مفروض بگیرد، می‌کوشد شرایط تحقق آن را توضیح دهد.

بر این اساس، نقطه آغاز تحلیل در جامعه‌شناسی گذار، برونداد نیست؛ وضعیت گذار است. برونداد، نتیجه مطالعه وضعیت، آرایش نیروها و منطق هم‌کنشی عوامل مؤثر در متن آن است. به همین دلیل، جامعه‌شناسی گذار، مطالعه خود را نه با این پرسش که «کدام برونداد مطلوب‌تر است؟»، بلکه با این پرسش آغاز می‌کند که «جامعه در چه وضعیت تاریخی قرار دارد و این وضعیت، چه بروندادهایی را با چه درجاتی از امکان، در برابر جامعه قرار می‌دهد؟»

جایگاه نظری جامعه‌شناسی گذار در ادبیات موجود ایران

مطالعه گذارهای سیاسی و اجتماعی، طی نیم‌قرن گذشته، به یکی از حوزه‌های مهم علوم اجتماعی و علوم سیاسی تبدیل شده است. هر یک از رویکردهای نظری، بخشی از واقعیت گذار را تبیین کرده‌اند و سهم مهمی در فهم دگرگونی‌های تاریخی جوامع داشته‌اند. با این حال، تمرکز هر یک از این رویکردها بر سطحی خاص از فرایند گذار، سبب شده است که هنوز چارچوبی جامع برای تبیین هم‌زمان «وضعیت گذار»، «منطق برهم‌کنش عوامل» و «چگونگی شکل‌گیری بروندادهای متفاوت» شکل نگیرد.

در مطالعات کلاسیک گذار هم، به‌ویژه در آثار گیرمو اودانل، فیلیپ اشمیتِر و ساموئل هانتینگتون (دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰)، مسئله اصلی، گذار از حکومت‌های اقتدارگرا به دموکراسی است. این آثار سهم مهمی در شناخت نقش نخبگان سیاسی، مذاکرات، توافق‌ها و فرایند دموکراتیزاسیون داشته‌اند؛ اما چارچوب تحلیلی آن‌ها عمدتاً بر گونه‌ای خاص از برونداد، یعنی دموکراسی، متمرکز است. در نتیجه، گذار بیشتر به عنوان فرایندی برای تحقق یک مقصد مشخص مطالعه می‌شود.

در مقابل، جامعه‌شناسی تاریخی، به‌ویژه در آثار تدا اسکاچپل، چارلز تیلی، داگ مک‌آدام و سیدنی تارو، توجه خود را به تعامل میان دولت، جامعه، ساختارهای اقتصادی، بسیج اجتماعی و فرصت‌های سیاسی معطوف کرده است. این رویکردها نشان می‌دهند که تحولات بزرگ تاریخی، حاصل برهم‌کنش مجموعه‌ای از نیروها و شرایط هستند و هیچ بروندادی از پیش تعیین‌شده نیست. این دیدگاه، یکی از مهم‌ترین مبانی نظری جامعه‌شناسی گذار به شمار می‌آید.

هم‌زمان، نظریه‌های پیچیدگی اجتماعی، به‌ویژه در آثار ادگار مورن، نیکلاس لومان، ایلیا پریگوژین و رابرت جرویس، جامعه را نظامی پیچیده و پویا می‌دانند که رفتار آن از تعامل مستمر اجزای گوناگون شکل می‌گیرد. در این چارچوب، تغییرات تاریخی پیامد روابط غیرخطی میان عوامل متعدد هستند و مسیرهای متفاوتی را پیش روی جامعه قرار می‌دهند. این رویکرد، امکان تحلیل گذار را به عنوان یک فرایند پیچیده و چندسطحی فراهم می‌سازد.

از سوی دیگر، در مطالعات پدیدارشناختی گذار، به‌ویژه در آثار ویکتور ترنر و آرپاد ساکولچای، مفهوم «وضعیت برزخی» جایگاه مهمی دارد. این مفهوم نشان می‌دهد که جامعه در دوره‌های گذار، میان دو نظم تاریخی قرار می‌گیرد و قواعد پیشین و جدید به‌طور هم‌زمان در آن حضور دارند. این دیدگاه، درک عمیق‌تری از وضعیت‌های ناپایدار و سیال گذار ارائه می‌دهد.

جامعه‌شناسی گذار، ضمن بهره‌گیری از دستاوردهای این رویکردها، تلاش می‌کند آن‌ها را در چارچوبی واحد بازسازی کند. در این چارچوب، گذار نه صرفاً انتقال قدرت، نه صرفاً دموکراتیزاسیون، نه صرفاً تحول نهادی و نه صرفاً یک وضعیت برزخی است؛ بلکه فرایندی تاریخی است که در آن، جامعه، ساختار قدرت، نهادها، اقتصاد، فرهنگ، نیروهای سیاسی و محیط بین‌المللی، در برهم‌کنشی مستمر، مسیرهای متفاوتی را برای آینده جامعه شکل می‌دهند.

بر این اساس، نوآوری جامعه‌شناسی گذار در سه محور اصلی قابل صورت‌بندی است.

نخست، تفکیک مفهومی میان «وضعیت گذار»، «فرایند گذار»، «شیوه تحقق گذار» و «برونداد گذار»؛ مفاهیمی که در بخش مهمی از ادبیات موجود، درهم‌تنیده یا هم‌معنا تلقی شده‌اند.

دوم، انتقال نقطه آغاز تحلیل از «برونداد مطلوب» به «وضعیت گذار». در بسیاری از نظریه‌های رایج، تحلیل با فرض یک مقصد مطلوب آغاز می‌شود و سپس شیوه دستیابی به آن بررسی می‌گردد؛ در حالی که جامعه‌شناسی گذار، تحلیل را از شناخت وضعیت تاریخی آغاز می‌کند و بر این باور است که تنها از طریق فهم وضعیت، آرایش نیروها و منطق برهم‌کنش عوامل می‌توان دامنه بروندادهای ممکن را ارزیابی کرد.

سوم، تبیین برونداد گذار به عنوان محصول هم‌کنشی تاریخی مجموعه‌ای از عوامل، نه نتیجه اراده یک نیروی سیاسی، یک نظریه یا یک آرمان اجتماعی. در این نگاه، حتی گسترده‌ترین توافق اجتماعی بر سر یک برونداد، تنها یکی از مؤلفه‌های وضعیت گذار است و در تعامل با سایر عوامل تاریخی، نهادی، اقتصادی، فرهنگی و بین‌المللی معنا پیدا می‌کند.

از این منظر، جامعه‌شناسی گذار، در پی جایگزین کردن نظریه‌های پیشین نیست، بلکه می‌کوشد آن‌ها را در سطحی فراگیرتر به یکدیگر پیوند دهد. هدف این رویکرد، انتقال کانون تحلیل از «توصیف مقصد» به «تبیین منطق حرکت» است؛ زیرا تنها از رهگذر شناخت وضعیت گذار و سازوکارهای شکل‌دهنده آن است که می‌توان امکان تحقق بروندادهای مختلف، از جمله دموکراسی، را به‌صورت جامعه‌شناختی ارزیابی کرد.

منابع:

برای بررسی نظریه های دکتر سعید مدنی نیاز است تا کل پروژه او مورد واکاوی تحلیلی- انتقادی و ارزیابی منصف قرار گیرد. ما پیشنهاد می کنیم که نظریه های جنبشی ایشان همراه با نظرات اخیر وی که در رابطه با مکاتبات ایشان با آصف بیات است که در اینجا به آن می پردازیم، و در این تحلیل قابل بررسی است از قبل توسط جامعه شناسان گذار مورد توجه قرار گیرد. در این رابطه به رئوس زیر تاکید داریم:

۱) مقدمه تحلیلی بر جنبش‌های اجتماعی (پدیدآیی، فراز و فرود)

موضوع: این اثر گرچه در قالب یک کتاب ترجمه منتشر شده، اما مقدمه ۶۰ صفحه‌ای مستقل آن یک مقاله پژوهشی مبنایی در تحلیل سیر تاریخی دیدگاه‌ها نسبت به جنبش‌های اجتماعی و گذار در ایران است. تاریخ انتشار: ۱۳۹۵ (۲۰۱۶) منبع: تهران، انتشارات روزنه.

۲) تحلیل جامعه‌شناختی اعتراضات ایران و تبیین وضعیت جنبشی

موضوع: بررسی دلایل ساختاری خیزش‌های مردمی، بحران ناکارآمدی نهادها و ارائه نظریه «جامعه جنبشی ایران». تاریخ انتشار: مرداد ۱۳۹۹ (آگوست ۲۰۲۰)- تهران، منتشر شده در پایگاه تحلیلی فرارو.

۳) امید اجتماعی، کنش جوانان و آسیب‌شناسی اعتراضات

موضوع: مقاله پژوهشی و مصاحبه ساختاریافته در خصوص پویایی حضور زنان و جوانان در بستر اعتراضات دی ۹۶ و تبیین مفهوم امید به عنوان موتور محرک گذار مدنی. تاریخ انتشار: مرداد ۱۳۹۷ (آگوست ۲۰۱۸)- منبع: تهران، ارائه شده در جشنواره امید اجتماعی و بازنشر در روزنامه شرق.

۴) مفهوم‌سازی «جامعه‌ی جنبشی» در ترازوی نقد

موضوع: متن مکتوب مباحثات و تشریح نظریه جامعه جنبشی در گفت‌وگوی تفصیلی با حسین رزاق از درون زندان. تاریخ انتشار: دی ۱۴۰۲ (ژانویه ۲۰۲۴)- منبع: تهران/اوین، منتشر شده در وب‌سایت تحلیلی زیتون.

۵) بیانیه تحلیلی در حمایت از گذار دموکراتیک و حاکمیت ملی

موضوع: یادداشت و موضع‌گیری راهبردی- پژوهشی در تبیین استراتژی‌های گذار مسالمت‌آمیز به دموکراسی بر پایه جامعه مدنی. تاریخ انتشار: اسفند ۱۴۰۱ (فوریه ۲۰۲۳)- منبع: تهران، صادر شده از درون زندان رجایی‌شهر/اوین.

۶) گورخوابی؛ روش هوشیارانه برای بقا (پیوند فقر ساختاری با پتانسیل اعتراضی)

موضوع: مقاله تحلیلی در تبیین چگونگی تبدیل حاشیه‌نشینی و فقر مطلق به محرک‌های اصلی خیزش‌های شهری و جنبش تهیدستان. تاریخ انتشار: بهمن ۱۳۹۵ (ژانویه ۲۰۱۷)- منبع: تهران، منتشر شده در ماهنامه تخصصی خط صلح.

بخش دوم: فهرست جامع منابع تحلیلی و پژوهشی دکتر سعید مدنی

اگر بخواهیم تمام کارهای پژوهشی، کتاب‌های میدانی و مقالات تفصیلی ایشان در حوزه ساختار جامعه، فقر و جنبش‌ها را به صورت فهرست‌وار مرور کنیم، پکیج فکری او به این شرح است:

کتاب‌های پژوهشی-میدانی (بسترهای اقتصادی و اجتماعی جنبش‌ها). این کتاب‌ها گرچه مستقیماً نام «جنبش» را بر خود ندارند، اما داده‌های میدانی آن‌ها زیربنای نظریه «جامعه جنبشی» مدنی است:

۱. وضعیت توسعه انسانی در ایران: (پژوهش پیمایشی و اسنادی درباره توزیع نابرابر ثروت و بسترسازی ناآرامی‌ها).

۲. جامعه‌شناسی روسپی‌گری: (پژوهش میدانی وسیع درباره آسیب‌های اجتماعی ناشی از فقر ساختاری).

۳. بررسی نابرابری و فقر در ایران: (تدوین داده‌های آماری دهه‌های ۸۰ و ۹۰).

۴. کتاب خشونت علیه کودکان در ایران: (پژوهش میدانی در حوزه آسیب‌شناسی اجتماعی).ب) کتب نظری و راهبردی در حوزه جنبش و گذار

۵. آتش خاموش؛ نگاهی به اعتراضات آبان ۱۳۹۸: (تهران، مؤسسه رحمان، ۱۳۹۹ – پژوهش میدانی گروهی).

۶. جنبش‌های اجتماعی و امید: (سوئد، نشر باران، ۱۴۰۱ – تبیین رابطه پویایی اعتراضات و افق‌های پیش‌رو).

۷. جنبش‌های اجتماعی و دموکراتیزاسیون: (تهران، انتشارات روزنه، ۱۳۹۷ – ترجمه و تالیف مقالات حوزه گذار).

۸. جنبش‌های اجتماعی (پدیدآیی، فراز و فرود): (تهران، انتشارات روزنه، ۱۳۹۵ – ترجمه اثر جف گودوین به همراه مقدمه تحلیلی بومی).

۹. ضرورت بقای جامعه مدنی: (یادداشت‌ها و مقالات پژوهشی در دفاع از نهادهای واسط). ج) مقالات تفصیلی و متون پژوهشی خارج از کتاب

۱۰. «جامعه ایران در وضعیت جنبشی»: (مقاله تحلیلی مبنایی، مرداد ۱۳۹۹، انتشار در پایگاه‌های تحلیلی داخلی).

۱۱. «مفهوم‌سازی جامعه‌ی جنبشی در ترازوی نقد»: (متن مکتوب پژوهش و گفت‌وگوی ساختاریافته از درون زندان اوین، دی ۱۴۰۲، منتشر شده در رسانه‌های تحلیلی).

۱۲. «گورخوابی؛ روش هوشیارانه برای بقا»: (مقاله تحلیل ساختاری پیوند فقر شهری با پتانسیل خیزش، بهمن ۱۳۹۵، ماهنامه خط صلح).

۱۳. «بیانیه تحلیلی تبیین راهبردهای گذار دموکراتیک و مسالمت‌آمیز»: (متن راهبردی-پژوهشی صادر شده از زندان، اسفند ۱۴۰۱).

پدیدارشناسی گذار | نقشه‌ی روش‌…

پدیدارشناسی گذار | نقشه‌ی روش‌…

📘 پدیدارشناسی گذار | نقشه‌ی روش‌شناختی جریان‌های گذار در ایران امروز

🖋 دفتر پدیدارشناسی و مطالعات گذار اجتماعی ایران

📅 پنج‌شنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵۲۳ ژوئیه ۲۰۲۶

🔵 بخش اول: خوانش روش‌شناختی جریان‌های گذار | از اختلاف سیاسی تا اختلاف در فهم تغییر

آنچه امروز در فضای سیاسی و فکری ایران به‌عنوان «اختلاف میان نیروهای مخالف» دیده می‌شود، در سطحی عمیق‌تر صرفاً یک اختلاف سیاسی یا رقابت قدرت نیست، بلکه بازتابی از تفاوت در «روش فهم گذار» است. هر جریان، پیش از آنکه به راه‌حل برسد، ابتدا مسئله را به شیوه‌ای متفاوت تعریف می‌کند؛ یکی گذار را در فروپاشی می‌بیند، دیگری در مذاکره، سومی در انقلاب، چهارمی در سازماندهی اجتماعی و پنجمی در بازتعریف معنا و روایت. به همین دلیل، بدون درک این تفاوت‌های روش‌شناختی، هرگونه تلاش برای همگرایی یا حتی گفت‌وگوی مؤثر میان این نیروها، ناگزیر به سوءتفاهم و واگرایی منتهی می‌شود.

در چنین چارچوبی، اگر به‌جای تمرکز بر نام‌ها و برچسب‌های سیاسی، به منطق درونی این جریان‌ها توجه کنیم، می‌توان نقشه‌ای واقعی‌تر از نیروهای فعال در گذار ترسیم کرد؛ نقشه‌ای که نشان می‌دهد مسئله اصلی نه «چه کسی» بلکه «چگونه دیدن و چگونه عمل کردن» است. در این نگاه، جریان‌های موجود را می‌توان بر اساس نوع مواجهه‌شان با بحران، جامعه و آینده به چند الگوی روش‌شناختی تفکیک کرد.

بخشی از این نیروها بر این باورند که ساختار سیاسی آن‌چنان دچار فرسایش شده که تغییر تنها از مسیر فروپاشی آن ممکن است. در این رویکرد، تشدید فشارهای بیرونی یا درونی نه یک خطر، بلکه بخشی از مسیر تغییر تلقی می‌شود و جامعه بیش از آنکه عامل فعال باشد، در موقعیت پیامد این فروپاشی قرار می‌گیرد. در مقابل، جریان دیگری وجود دارد که گذار را نه در فروپاشی، بلکه در توافق و جابه‌جایی قدرت در سطح نخبگان جست‌وجو می‌کند؛ در این نگاه، شکاف درون ساختار قدرت یا مذاکره می‌تواند مسیر تغییر را باز کند و جامعه در این میان نقشی ثانویه و انتظارمحور دارد.

در کنار این دو، گرایشی نیز وجود دارد که تغییر را تنها در قالب گسست و انفجار اجتماعی ممکن می‌داند؛ در این چارچوب، کنش خیابانی و بسیج گسترده، موتور اصلی گذار تلقی می‌شود و جامعه به‌عنوان سوژه اصلی تغییر در نظر گرفته می‌شود، هرچند این مسیر با ریسک‌های بالای بی‌ثباتی پس از تغییر همراه است. هم‌زمان، رویکردی دیگر شکل گرفته که تلاش می‌کند از این دوگانه‌ها عبور کند و به‌جای تمرکز بر لحظه سقوط یا انفجار، بر «مدیریت تدریجی گذار» تکیه کند؛ در این نگاه، مسئله اصلی ایجاد پیوند میان نیروهای صنفی، مدنی و سیاسی و ساختن ظرفیت‌های اجتماعی برای عبور کم‌هزینه‌تر از وضعیت موجود است.

در سطحی دیگر، نوعی رویکرد نوظهور نیز قابل تشخیص است که تمرکز خود را بر «روایت» و «ادراک جمعی» قرار داده است. در این چارچوب، قدرت نه صرفاً در ابزارهای سیاسی یا خیابانی، بلکه در توان تعریف واقعیت و جهت‌دهی به فهم عمومی از آن دیده می‌شود. بر اساس این نگاه، تغییر زمانی امکان‌پذیر می‌شود که روایت رسمی تضعیف و روایت‌های بدیل بتوانند تجربه زیسته جامعه را بازنمایی و به زبان مشترک تبدیل کنند.

این جریان‌ها اگرچه در ظاهر به‌صورت جداگانه عمل می‌کنند، اما در واقعیت بر یکدیگر اثر می‌گذارند و در بسیاری از نقاط با هم هم‌پوشانی یا تعارض دارند. هیچ‌یک از آن‌ها به‌تنهایی قادر به توضیح کامل وضعیت ایران یا ارائه مسیر قطعی گذار نیست، و همین امر نشان می‌دهد که مسئله امروز نه انتخاب یک مسیر واحد، بلکه فهم نسبت میان این رویکردها و امکان ترکیب آن‌هاست.

در نتیجه، نقطه آغاز هر تحلیل واقع‌گرایانه از گذار در ایران، نه داوری میان این جریان‌ها، بلکه ترسیم دقیق این نقشه روش‌شناختی است؛ نقشه‌ای که نشان می‌دهد چرا نیروهای مخالف، با وجود هدف مشترک، در عمل به مسیرهای متفاوت و گاه متضاد کشیده می‌شوند و چرا بدون بازتعریف این تفاوت‌ها، امکان شکل‌گیری یک افق مشترک همچنان محدود باقی می‌ماند؟

📘 پدیدارشناسی گذار | نسبت نیروها در میدان واقعی؛ چرا این جریان‌ها به هم وصل نمی‌شوند؟

🔵 بخش دوم: گسست در اتصال جریان‌ها | از هم‌زمانی حضور تا ناتوانی در همگرایی

پس از ترسیم نقشه روش‌شناختی جریان‌های گذار، پرسش تعیین‌کننده این است که چرا این جریان‌ها، با وجود هم‌زمانی در میدان و اشتراک در هدف کلانِ عبور از وضعیت موجود، قادر به اتصال و هم‌افزایی نیستند؟ مسئله اصلی با حفظ اختلاف نظر یا رقابت سیاسی به ساختاری عمیق‌تر از «گسست در منطق عمل» بازمی‌گردد، جایی که هر جریان نه‌تنها راه‌حل متفاوتی دارد، بلکه زمان، اولویت و حتی تعریف متفاوتی از واقعیت دارد.

در میدان واقعی ایران امروز، این جریان‌ها به‌صورت موازی حضور دارند، اما در زمان‌های متفاوتی عمل می‌کنند. جریان فروپاشی‌محور منتظر نقطه شکست است، جریان مذاکره‌محور در انتظار شکاف در بالا، جریان انفجارمحور به لحظه خیزش می‌اندیشد، جریان مدیریت‌گذار بر فرآیندهای تدریجی تمرکز دارد و جریان روایت‌محور در حال شکل‌دهی به ادراک عمومی است. این «ناهم‌زمانی» باعث می‌شود که حتی اگر این نیروها در یک موقعیت مشترک قرار بگیرند، زبان مشترکی برای کنش نداشته باشند.

از سوی دیگر، هر یک از این جریان‌ها، دیگری را نه به‌عنوان مکمل، بلکه به‌عنوان مانع می‌بیند؛ برای جریان انفجارمحور، رویکرد تدریجی به معنای تعویق تغییر است، برای جریان مدیریت‌گذار انفجار اجتماعی می‌تواند به بی‌ثباتی غیرقابل‌کنترل منجر شود، برای جریان مذاکره‌محور فشارهای خیابانی یا فروپاشی، روند توافق را مختل می‌کند، و برای جریان روایت‌محور، درگیری در این دوگانه‌ها به معنای از دست رفتن تمرکز بر میدان اصلی، یعنی ادراک عمومی است. این تقابل‌ها نه از سوءنیت، بلکه از تفاوت در تعریف «مسئله اصلی» ناشی می‌شود.

عامل مهم دیگر، فقدان یک چارچوب مشترک برای ترجمه این تفاوت‌هاست. هر جریان در زبان و مفاهیم خود باقی می‌ماند و قادر نیست منطق خود را به زبانی قابل‌فهم برای دیگران تبدیل کند. در نتیجه، به‌جای شکل‌گیری یک «گفت‌وگوی روش‌شناختی»، میدان به مجموعه‌ای از مونولوگ‌های موازی تبدیل می‌شود؛ صداهایی که شنیده می‌شوند اما به یکدیگر پاسخ نمی‌دهند. این وضعیت به‌ویژه در فضای رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی تشدید می‌شود، جایی که رقابت بر سر روایت، جایگزین تلاش برای اتصال می‌شود.

در این میان، ساختار قدرت نیز از این گسست بهره‌برداری می‌کند. با بازتولید دوگانه‌هایی مانند «جنگ یا خیانت»، «امنیت یا آزادی» و «مداخله خارجی یا حفظ نظام» یا «جنگ یا صلح»، تلاش می‌شود جریان‌های مختلف در چارچوب‌هایی قرار گیرند که امکان خروج از آن‌ها محدود باشد. این دوگانه‌ها، میدان تحلیل را به انتخاب‌های اجباری تقلیل می‌دهند و مانع از شکل‌گیری روایت‌های ترکیبی و پیچیده‌تر می‌شوند؛ روایت‌هایی که بتوانند هم‌زمان چند سطح از واقعیت را توضیح دهند.

از منظر پدیدارشناسی گذار، این وضعیت را می‌توان به‌عنوان «گسست در اتصال» تعریف کرد؛ حالتی که در آن، اجزای لازم برای تغییر وجود دارند، اما به دلیل نبود پیوند میان آن‌ها، به نیروی مؤثر تبدیل نمی‌شوند. جامعه تجربه زیسته خود را تولید می‌کند، روایت‌ها سیاسی در حال شکل‌گیری‌اند، کنش‌های خرد در جریان است، و حتی شکاف‌هایی در ساختار قدرت دیده می‌شود؛ اما این عناصر به یکدیگر متصل نمی‌شوند تا بتوانند به یک مسیر قابل‌تشخیص تبدیل شوند.

در نتیجه، مسئله امروز ایران را نمی‌توان صرفاً در نبود نیرو یا ایده جست‌وجو کرد، بلکه باید آن را در «ناتوانی در اتصال» فهمید؛ ناتوانی در تبدیل تکثر موجود به یک حداقلِ مشترک که بتواند هم‌زمان چند سطح از کنش را به هم پیوند دهد. این همان نقطه‌ای است که گذار، نه در سطح شعار، بلکه در سطح روش، با چالش اصلی خود مواجه می‌شود.

پرسش کلیدی در این مرحله این است که آیا امکان ایجاد یک «زبان مشترک حداقلی» میان این رویکردها وجود دارد یا نه؟ زبانی که بتواند بدون حذف تفاوت‌ها، امکان همکاری را فراهم کند. پاسخ به این پرسش، تعیین می‌کند که آیا این جریان‌ها همچنان در مسیرهای موازی حرکت خواهند کرد، یا به‌تدریج وارد مرحله‌ای از هم‌پوشانی و هم‌افزایی خواهند شد.

📘 پدیدارشناسی گذار | امکان اتصال؛ چگونه از گسست به هم‌افزایی برسیم؟

🔵 بخش سوم: از تکثر به پیوند | شرایط امکان یک زبان مشترک در گذار

اگر در بخش پیشین نشان دادیم که مسئله اصلی در وضعیت کنونی، «ناتوانی در اتصال» میان جریان‌های مختلف است، اکنون پرسش بعدی این است که آیا اصولاً چنین اتصالی ممکن است و اگر آری، تحت چه شرایطی شکل می‌گیرد؟ پاسخ به این پرسش، مستلزم عبور از این تصور رایج است که همگرایی تنها در صورت «هم‌نظر شدن» نیروها امکان‌پذیر است. تجربه‌های گذار در جهان نشان می‌دهد که همگرایی نه از مسیر حذف تفاوت‌ها، بلکه از طریق شکل‌گیری یک «حداقل مشترک عملی» رخ می‌دهد؛ حداقلی که بتواند میان رویکردهای متفاوت، بدون انکار اختلافات، پیوند برقرار کند.

در ایران امروز، چنین حداقلی نه در سطح ایدئولوژی، بلکه در سطح «تعریف مسئله» قابل شکل‌گیری است. به بیان دیگر، جریان‌ها ممکن است درباره آینده سیاسی، شکل حکومت یا مسیر دقیق تغییر اختلاف داشته باشند، اما در یک نقطه اشتراک دارند: ناپایداری وضعیت موجود و ضرورت عبور از آن. این اشتراک اگر از سطح کلی‌گویی فراتر رود و به زبان مشخص و قابل‌فهم ترجمه شود، می‌تواند به نقطه آغاز اتصال میان نیروها تبدیل شود.

در این میان، نقش «ترجمه زبان مشخص و قابل‌فهم» اهمیت بنیادین پیدا می‌کند. ترجمه در اینجا به معنای تبدیل منطق‌های متفاوت به زبانی است که برای رقبا قابل درک باشد. برای مثال، اگر جریان روایت‌محور بتواند تجربه‌های زیسته جامعه را به گونه‌ای صورت‌بندی کند که برای جریان مدیریت‌گذار قابل استفاده باشد، یا اگر جریان مدیریت‌گذار بتواند نشان دهد که چگونه کنش‌های تدریجی می‌توانند با لحظات انفجاری پیوند بخورند، آنگاه امکان شکل‌گیری یک پیوند واقعی افزایش می‌یابد. بدون این ترجمه، هر جریان در چارچوب کارکرد سیاسی خود باقی می‌ماند و امکان اتصال میان آنها از بین می‌رود.

عامل دیگری که در امکان اتصال نقش دارد، «بازتعریف زمان گذار» است. یکی از دلایل اصلی گسست میان جریان‌ها، تفاوت در درک زمان است؛ برخی به لحظه سقوط می‌اندیشند، برخی به فرآیند تدریجی و برخی به فرصت‌های مقطعی. اگر گذار به‌عنوان یک فرآیند چندلایه در نظر گرفته شود که شامل لحظات گسست، دوره‌های تثبیت و فازهای بازسازی است، آنگاه می‌توان این زمان‌های متفاوت را در یک چارچوب واحد قرار داد. در چنین نگاهی، انفجار اجتماعی، مذاکره، روایت‌سازی و سازماندهی، نه مسیرهای متضاد، بلکه بخش‌هایی از یک فرآیند پیچیده خواهند بود.

در کنار این، باید به نقش «سطوح مختلف کنش» توجه کرد. یکی از خطاهای رایج در تحلیل گذار، تقلیل آن به یک سطح خاص است؛ یا صرفاً خیابان، یا صرفاً ساختار قدرت، یا صرفاً رسانه. در حالی که واقعیت گذار، ترکیبی از این سطوح است. اتصال زمانی میان نیروها شکل می‌گیرد که این سطوح به یکدیگر پیوند بخورند؛ یعنی روایت به کنش اجتماعی متصل شود، کنش اجتماعی به سازماندهی و سازماندهی به لحظات تصمیم‌گیری سیاسی. در غیاب این پیوند، شاهد هستیم که سطوح سه گانه به‌صورت جداگانه عمل می‌کند و اثرگذاری آن در سپهر سیاسی بسیار محدود شده.

با این حال، باید توجه داشت که اتصال این سطوح، یک فرآیند خودبه‌خودی نیست و با موانع جدی مواجه است. یکی از مهم‌ترین این موانع، «بی‌اعتمادی تاریخی» میان جریان‌ه است. بی‌اعتمادی‌ای که ریشه در تجربه‌های گذشته، شکست‌های پیشین و رقابت‌های هویتی دارد. این بی‌اعتمادی باعث می‌شود که حتی در صورت وجود اشتراکات، تمایل به همکاری شکل نگیرد. عبور از این مانع، نه با شعار، بلکه با ایجاد تجربه‌های کوچک و عملی از همکاری ممکن است، تجربه‌هایی که بتوانند به‌تدریج این بی‌اعتمادی را کاهش دهند.

مانع دیگر، «وسوسه هژمونی» است؛ تمایل هر جریان برای تبدیل شدن به نیروی مسلط و تعریف‌کننده کل فرآیند گذار. این تمایل، اگرچه قابل فهم است، اما در شرایط تکثر فعلی، به واگرایی بیشتر منجر می‌شود. در مقابل، آنچه می‌تواند به اتصال نیروها کمک کند، پذیرش این واقعیت است که گذار در ایران به‌احتمال زیاد نه محصول یک نیروی واحد، بلکه نتیجه تعامل چندین جریان رقیب (هویتی، سیاسی و تاریخی) خواهد بود.

در این چارچوب، می‌توان گفت که اتصال نه یک هدف انتزاعی، بلکه یک مسئله عملی است: چگونه می‌توان میان روایت، سازماندهی، کنش اجتماعی و تصمیم‌گیری سیاسی، پیوند برقرار کرد؟ پاسخ به این پرسش، نیازمند نوعی بازتعریف در نگاه به قدرت است؛ قدرت نه به‌عنوان تمرکز در یک نقطه، بلکه به‌عنوان شبکه‌ای از روابط که در صورت اتصال، می‌تواند به نیرویی تعیین‌کننده در این مرحله تبدیل شود.

در نهایت، امکان اتصال به این بستگی دارد که آیا نیروهای مختلف حاضرند از موقعیت‌های تثبیت‌شده هویتی- سیاسی خود فاصله بگیرند و وارد نوعی گفت‌وگوی روش‌شناختی شوند یا نه؟ اگر چنین گفت‌وگویی شکل بگیرد، تکثر موجود می‌تواند به منبعی برای قدرت تبدیل شود. در غیر این صورت، دیده می شود که همین تکثر به عامل فرسایش حرکتها تبدیل شد.

در این مرحله، گذار دیگر صرفاً یک مسئله سیاسی نیست، بلکه به مسئله‌ای در سطح «فهم و ارتباط» تبدیل می‌شود؛ جایی که آینده نه فقط در تصمیم‌ها، بلکه در توانایی ایجاد پیوند میان این تصمیم‌ها شکل می‌گیرد.

📘 پدیدارشناسی گذار | از امکان تا تحقق؛ چرا اتصال رخ نمی‌دهد و چه زمانی رخ می‌دهد؟

🔵 بخش چهارم: آستانه‌های گذار | لحظه‌ای که اتصال ممکن می‌شود

اگر در بخش پیشین به شرایط امکان اتصال میان جریان‌ها پرداختیم، اکنون باید یک گام جلوتر برویم و این پرسش را طرح کنیم که چرا با وجود این امکان، اتصال در عمل به‌ندرت رخ می‌دهد و تنها در مقاطع خاصی به‌صورت محدود یا موقتی شکل می‌گیرد؟ مسئله در اینجا صرفاً نبود اراده یا آگاهی نیست، بلکه به ساختار خودِ وضعیت گذار بازمی‌گردد؛ وضعیتی که در آن، نیروها تا زمانی که به یک «آستانه مشترک» نرسند، انگیزه‌ای برای خروج از مسیرهای مستقل خود پیدا نمی‌کنند.

در شرایط عادیِ فرسایش، هر جریان همچنان تصور می‌کند که در مسیر انتخابی خود می‌تواند به نتیجه برسد؛ جریان فروپاشی‌محور منتظر تشدید بحران است، جریان مذاکره‌محور به امکان توافق امیدوار است، جریان انفجارمحور به لحظه خیزش می‌اندیشد، و جریان‌های دیگر نیز هر یک در چارچوب خود عمل می‌کنند. این وضعیت تا زمانی ادامه دارد که «هزینه جدا ماندن میان نیروها» از «هزینه اتصال و ارتباط با یکدیگر» کمتر باشد. به بیان دیگر، نیروها تنها زمانی به سمت اتصال حرکت می‌کنند که ادامه مسیر مستقل، پرهزینه‌تر از همکاری شود.

این نقطه را می‌توان «آستانه اتصال» نامید؛ لحظه‌ای که در آن، چند متغیر به‌صورت هم‌زمان تغییر می‌کنند؛ نخست، بحران به سطحی می‌رسد که دیگر در قالب روایت‌های موجود قابل توضیح نیست و همه جریان‌ها، به‌نوعی با ناکارآمدی چارچوب‌های خود مواجه می‌شوند. دوم، تجربه زیسته جامعه به سطحی از اشتراک می‌رسد که امکان شکل‌گیری یک زبان حداقلی را فراهم می‌کند. و سوم، شکاف در ساختار قدرت به‌گونه‌ای آشکار می‌شود که نیاز به مداخله نیروهای اجتماعی را افزایش می‌دهد. در چنین لحظه‌ای، اتصال نه به‌عنوان یک انتخاب، بلکه به‌عنوان یک ضرورت خود را تحمیل می‌کند.

با این حال، رسیدن به این آستانه به‌تنهایی کافی نیست. تاریخ گذارها نشان می‌دهد که در بسیاری از موارد، نیروها حتی در آستانه‌های بحرانی نیز نتوانسته‌اند به اتصال پایدار برسند و در نتیجه، فرصت‌های تغییر از دست رفته است. دلیل این امر را باید در نبود «زیرساخت اتصال» جست‌وجو کرد. زیرساخت اتصال به معنای وجود شبکه‌هایی است که بتوانند در لحظه بحران، ارتباط میان جریان‌ها را برقرار کنند، اطلاعات را منتقل کنند و امکان تصمیم‌گیری مشترک را فراهم سازند. بدون چنین زیرساختی، حتی اگر شرایط عینی اتصال فراهم باشد، نیروها قادر به استفاده از آن نخواهند بود.

در نیروی های اجتماعی ایران امروز، نشانه‌هایی از نزدیک شدن به چنین آستانه‌هایی دیده می‌شود، اما هم‌زمان، ضعف در زیرساخت‌های اتصال نیز قابل مشاهده است؛ شبکه‌های اجتماعی پراکنده‌اند، ارتباط میان سطوح مختلف کنش محدود است، و زبان مشترک هنوز در حدی نیست که بتواند این تکثر را به یک مسیر تبدیل کند. به همین دلیل، وضعیت کنونی را می‌توان نوعی «تعلیق در آستانه» دانست؛ حالتی که در آن، عناصر لازم برای اتصال وجود دارند، اما هنوز به مرحله تحقق نرسیده‌اند.

نکته مهم دیگر، نقش «لحظات پیش‌بینی‌ناپذیر» در فعال‌سازی این آستانه‌هاست. برخلاف تصور رایج، گذارها معمولاً بر اساس برنامه‌ریزی خطی پیش نمی‌روند، بلکه در اثر ترکیب بحران‌های تدریجی و رخدادهای ناگهانی شکل می‌گیرند. یک حادثه خاص، یک تصمیم سیاسی، یا حتی یک رویداد اجتماعی می‌تواند به‌عنوان محرکی عمل کند که نیروهای پراکنده را به سمت اتصال سوق دهد. اما این محرک تنها زمانی اثرگذار خواهد بود که زمینه‌های قبلی آن فراهم شده باشد؛ در غیر این صورت، به سرعت فروکش می‌کند و به تغییر پایدار منجر نمی‌شود.

در اینجا، بار دیگر به مسئله روایت بازمی‌گردیم. روایت می‌تواند نقشی کلیدی در عبور از آستانه ایفا کند، زیرا قادر است میان تجربه‌های پراکنده، پیوند ایجاد کند و آن‌ها را به یک فهم مشترک تبدیل نماید. زمانی که روایت‌های بدیل بتوانند این کار را انجام دهند، امکان شکل‌گیری «درک مشترک از وضعیت» افزایش می‌یابد و این درک مشترک، پیش‌شرط هرگونه کنش هماهنگ است. به همین دلیل، میدان روایت نه یک حوزه فرعی، بلکه یکی از نقاط اصلی فعال‌سازی آستانه اتصال است.

در نهایت، باید تأکید کرد که اتصال در عمل یک وضعیت پایدار و دائمی نیست، بلکه یک فرآیند است که می‌تواند شکل بگیرد، تقویت شود یا دوباره از هم بگسلد. آنچه تعیین‌کننده است، توانایی نیروها در حفظ این اتصال در طول زمان و تبدیل آن به ساختارهای پایدارتر است. بدون این تداوم، حتی موفق‌ترین لحظات اتصال نیز به نتایج ماندگار منجر نخواهند شد.

در این مرحله، گذار وارد سطحی می‌شود که دیگر صرفاً به تحلیل شرایط وابسته نیست، بلکه به «ظرفیت کنش» گره می‌خورد؛ ظرفیتی که تعیین می‌کند آیا نیروهای مختلف می‌توانند از آستانه عبور کنند یا در همان وضعیت تعلیق باقی خواهند ماند. پرسش اصلی اکنون این است که چه نوع ظرفیتی می‌تواند این عبور را ممکن کند و چگونه می‌توان آن را در شرایط کنونی تقویت کرد؟

📘 پدیدارشناسی گذار |  ظرفیت عبور؛ چه چیزی اتصال را به کنش تبدیل می‌کند؟

🔵 بخش پنجم: از اتصال تا کنش | صورت‌بندی ظرفیت گذار در میدان واقعی

اگر در بخش پیشین نشان دادیم که گذار در نقطه‌ای به «آستانه اتصال» می‌رسد، اکنون باید به این پرسش پاسخ دهیم که چرا حتی در صورت شکل‌گیری این اتصال میان نیروها، همه چیز به کنش مؤثر و پایدار تبدیل نمی‌شود؟ مسئله در اینجا با حفظ «درک مشترک» یا «هم‌زمانی نیروها» به سطحی عمیق‌تر از ظرفیت برمی‌گردد؛ ظرفیتی که بتواند اتصال را از حالت بالقوه به عمل واقعی تبدیل کند.

در واقع، میان «فهم مشترک» و «کنش مشترک» فاصله‌ای وجود دارد که بسیاری از فرآیندهای گذار در همین فاصله متوقف می‌شوند. نیروها ممکن است به یک درک مشابه از بحران برسند، روایت‌های هم‌سو تولید شود، و حتی نشانه‌هایی از همگرایی ظاهر گردد، اما این همگرایی تا زمانی که به ساختارهای عملیاتی، تصمیم‌گیری و تداوم در عمل تبدیل نشود، در سطحی ناپایدار باقی می‌ماند. این همان نقطه‌ای است که می‌توان آن را «بحران ظرفیت» نامید؛ جایی که امکان کنش وجود دارد، اما ابزار تحقق آن فراهم نیست.

برای عبور از این وضعیت، باید ظرفیت گذار را در چند سطح به‌صورت هم‌زمان درک کرد. نخست، سطح «شناختی» است؛ یعنی توانایی جامعه و نیروهای فعال برای فهم مشترک از وضعیت و شرایط عینی. این سطح تا حد زیادی با گسترش روایت‌های بدیل در حال شکل‌گیری است، اما به‌تنهایی کافی نیست. سطح دوم، «ارتباطی» است؛ یعنی وجود شبکه‌هایی که بتوانند این فهم را میان کنشگران مختلف منتقل کنند. در غیاب این شبکه‌ها، هر درک مشترک در محدوده‌های کنشگری خود باقی می‌ماند و به کنش گسترده تر تبدیل نمی‌شود.

سطح سوم، «سازمانی» است؛ به این معنا که آیا نیروها قادرند بر اساس این فهم و ارتباط، اشکالی از هماهنگی و تقسیم نقش ایجاد کنند یا نه؟ این سازمان‌یابی لزوماً به معنای ساختارهای رسمی و متمرکز نیست، بلکه می‌تواند به‌صورت شبکه‌های انعطاف‌پذیر و موقعیت‌محور شکل بگیرد. آنچه اهمیت دارد، امکان تبدیل کنش‌های پراکنده به الگوهای قابل‌تکرار و قابل‌اتصال است.

در نهایت، سطح چهارم، «تداوم» است؛ یعنی توانایی حفظ کنش در طول زمان. بسیاری از لحظات گذار در اثر موج‌های کوتاه‌مدت شکل می‌گیرند، اما به دلیل نبود تداوم، به سرعت فروکش می‌کنند، (نمونه ای از آنرا در بهار عربی شاهد بودیم). تداوم زمانی ممکن می‌شود که کنش از سطح واکنش به سطح «الگوی پایدار» منتقل شود، الگویی که بتواند در شرایط مختلف خود را بازتولید کند.

در این چارچوب، می‌توان گفت که ظرفیت گذار نه یک ویژگی ثابت، بلکه نتیجه تعامل این سطوح است. اگر یکی از این سطوح دچار ضعف باشد، کل فرآیند مختل می‌شود. برای مثال، اگر روایت شکل بگیرد اما شبکه ارتباطی نباشد، کنش پراکنده می‌ماند، اگر شبکه وجود داشته باشد اما سازمان‌یابی شکل نگیرد، هماهنگی ممکن نمی‌شود، و اگر همه این‌ها وجود داشته باشد اما تداوم نباشد، دستاوردها در کوتاه مدت از بین می‌روند.

در ایران امروز، نشانه‌هایی از شکل‌گیری این ظرفیت‌ها دیده می‌شود، اما این نشانه‌ها هنوز به یک ساختار منسجم تبدیل نشده‌اند. روایت‌های بدیل در حال گسترش‌اند، شبکه‌های غیررسمی در حال شکل‌گیری‌اند، و کنش‌های خرد در نقاط مختلف جریان دارند؛ اما اتصال میان این سطوح هنوز به اندازه‌ای نیست که بتواند به یک ظرفیت پایدار تبدیل شود. این وضعیت را می‌توان نوعی «انباشت بدون هم‌افزایی» دانست؛ حالتی که در آن عناصر لازم وجود دارند، اما به یکدیگر متصل نشده‌اند.

در اینجا، نقش «میانجی‌ها» اهمیت پیدا می‌کند؛ نیروها یا ساختارهایی که بتوانند میان این سطوح پیوند برقرار کنند. این میانجی‌ها می‌توانند رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی، کنشگران محلی یا حتی تجربه‌های مشترک باشند که به‌تدریج به نقاط اتصال تبدیل می‌شوند. بدون این میانجی‌ها، گذار در سطحی از پراکندگی باقی می‌ماند و امکان عبور از آستانه به کنش واقعی کاهش می‌یابد.

در نهایت، باید تأکید کرد که گذار نه در یک لحظه، بلکه در فرآیندی از «انباشت، اتصال و تثبیت» شکل می‌گیرد. آنچه تعیین‌کننده است، توانایی نیروها در عبور از هر یک از این مراحل و تبدیل آن‌ها به یک مسیر پیوسته است. در غیر این صورت، هر مرحله به‌صورت جداگانه باقی می‌ماند و امکان شکل‌گیری تغییر پایدار از بین می‌رود.

در این نقطه، پرسش این است که چه نوع «الگوی عملی» می‌تواند این ظرفیت‌ها را به یکدیگر متصل کند و آن‌ها را در مسیر گذار به حرکت درآورد؟ این پرسش، ما را به سطحی می‌برد که در آن، گذار نه‌تنها به‌عنوان یک پدیده، بلکه به‌عنوان یک «طرح قابل‌اجرا» مطرح می‌شود.

📘 پدیدارشناسی گذار |  الگوی عملی گذار؛ چگونه ظرفیت‌ها به مسیر تبدیل می‌شوند؟

🔵 بخش ششم: از ظرفیت تا مسیر | صورت‌بندی یک الگوی عملی برای گذار

اگر در بخش پیشین به این نتیجه رسیدیم که گذار نیازمند تبدیل «اتصال» به «ظرفیت» است، اکنون باید به سطحی برسیم که این ظرفیت بتواند به یک «مسیر عملی» تبدیل شود. مسئله در اینجا همپوشانی بین تحلیل و شکل‌گیری شبکه‌ها همراستا با یافتن الگویی است که بتواند عناصر پراکنده را در یک جهت مشخص به حرکت درآورد؛ الگویی که نه بر فرض‌های انتزاعی، بلکه بر واقعیت‌های میدان اجتماعی ایران استوار باشد.

در این چارچوب، نخستین گام، بازتعریف خودِ گذار است. گذار نه یک لحظه ناگهانی، نه صرفاً نتیجه فروپاشی و نه محصول یک توافق از بالا، بلکه به مثابه فرآیندی چندلایه است که در آن، سطوح مختلف کنش از تجربه‌های روزمره تا تصمیم‌های کلان به‌تدریج به یکدیگر متصل می‌شوند. در چنین نگاهی، مسیر گذار از دل «کنش‌های کوچک اما پیوسته» شکل می‌گیرد؛ کنش‌هایی که اگرچه در ظاهر محدودند، اما در صورت اتصال، می‌توانند به نیرویی تعیین‌کننده تبدیل شوند. بر این اساس، می‌توان الگوی عملی گذار را در سه محور به‌هم‌پیوسته صورت‌بندی کرد:

 محور نخست، «قابل‌دیدن شدن تجربه‌ها» است. تا زمانی که تجربه‌های پراکنده جامعه،‌ از فشارهای معیشتی تا اشکال مختلف سرکوب در سطحی از روایت مشترک بازنمایی نشوند، امکان شکل‌گیری «فهم جمعی از وضعیت عینی» وجود ندارد. این همان جایی است که روایت نقش بنیادین پیدا می‌کند. نه به‌عنوان ابزار تبلیغ، بلکه به‌عنوان سازوکاری برای تبدیل تجربه‌های فردی به آگاهی جمعی.

محور دوم، «اتصال کنش‌ها»ست. تجربه و آگاهی، زمانی به نیروی اجتماعی تبدیل می‌شوند که بتوانند به کنش‌های مرتبط با یکدیگر پیوند بخورند. این اتصال لزوماً به معنای سازمان‌های بزرگ و متمرکز نیست، بلکه می‌تواند در قالب شبکه‌های خرد، ارتباطات محلی و همکاری‌های موقعیت‌محور شکل بگیرد. آنچه اهمیت دارد، ایجاد نوعی هماهنگی است که بتواند از پراکندگی جلوگیری کند و کنش‌ها را در یک جهت قرار دهد.

محور سوم، «تثبیت الگوها»ست. هر کنشی که نتواند به الگویی قابل‌تکرار تبدیل شود، در همان سطح اولیه باقی می‌ماند و به تغییر پایدار منجر نمی‌شود. تثبیت به این معناست که کنش‌ها از حالت واکنشی خارج شوند و به بخشی از یک رفتار و کنش مستمر تبدیل گردند؛ رفتاری که در شرایط مختلف قابل بازتولید باشد و بتواند در طول زمان انباشت تجربه ایجاد کند.

این سه محور؛ «آگاهی جمعی، اتصال کنشها و تثبیت انباشت تجربه»‌ در واقع سه مرحله از یک فرآیند واحد هستند که بدون هر یک از آن‌ها، مسیر گذار ناقص می‌ماند.

در این میان، اهمیت «سطح محلی» بیش از پیش آشکار می‌شود. بسیاری از فرآیندهای گذار نه از مرکز، بلکه از لایه‌های نزدیک‌تر به زندگی روزمره آغاز می‌شوند؛ جایی که افراد می‌توانند تجربه مشترک خود را به کنش تبدیل کنند. این سطح محلی، در صورت اتصال به سطوح گسترده‌تر، می‌تواند به ستون فقرات یک گذار پایدار تبدیل شود. زیرا سطح محلی برخلاف ساختارهای متمرکز، انعطاف‌پذیرتر و مقاوم‌تر در برابر فشار است.

با این حال، باید تأکید کرد که الگو «محله محور» تنها در صورتی کارآمد خواهد بود که بتواند با شرایط متغیر تطبیق پیدا کند. گذار یک مسیر خطی نیست و ممکن است در مقاطع مختلف با موانع، بازگشت‌ها یا تغییر جهت‌ها مواجه شود، کما اینکه در تجربه جنبش های متاخر خصوصا جنبش دی ماه ۱۴۰۴ شاهد آن بودیم.  آنچه اهمیت دارد، حفظ پیوستگی میان سه محور «آگاهی جمعی، اتصال کنشها و تثبیت انباشت تجربه» در هر شرایطی است. به‌گونه‌ای که حتی در صورت تغییر وضعیت، فرآیند کلی مسیر عملی گذار متوقف نشود.

در نهایت، الگوی عملی گذار را می‌توان به‌عنوان تلاشی برای پاسخ به یک پرسش بنیادین در نظر گرفت: چگونه می‌توان از دل یک وضعیت پراکنده و ناپایدار، مسیری پیوسته و قابل‌اتکا برای تغییر ایجاد کرد؟ پاسخ این پرسش نه در یک راه‌حل واحد، بلکه در توانایی ترکیب و اتصال عناصر مختلف نهفته است؛ عناصری که در صورت هم‌افزایی، می‌توانند از سطح امکان به سطح تحقق حرکت کنند.

در این مرحله، گذار از یک مفهوم تحلیلی به یک «افق عملی» تبدیل می‌شود؛ افقی که نه بر اساس پیش‌بینی‌های قطعی، بلکه بر اساس ظرفیت‌های واقعی جامعه شکل می‌گیرد. پرسشی که اکنون طرح می شود، این است که آیا این الگو می‌تواند در شرایط خاص امروز ایران، به‌صورت پایدار عمل کند و به چارچوبی برای جهت‌دهی به کنش‌های آینده تبدیل شود، یا همچنان در سطح یک امکان نظری باقی خواهد ماند؟

📘 پدیدارشناسی گذار | آزمون واقعیت؛ مرزهای الگوی گذار در ایران امروز

🔵 بخش هفتم: از الگو تا واقعیت | کجا این مسیر می‌شکند و چرا؟

پس از صورت‌بندی الگوی عملی گذار، اکنون باید آن را در معرض یک آزمون جدی قرار داد: آزمونی که نشان دهد در شرایط واقعی ایران امروز قابل تحقق باشد، و در برخورد با واقعیت‌های میدانی دچار گسست نشود. پس این بررسی مستلزم «شناسایی مرزهایی است که در آن‌ها فرآیند گذار متوقف، منحرف یا حتی معکوس» می‌شود. این مرزها نه صرفاً موانع بیرونی، بلکه بخشی از درون مایه خودِ ساختار وضعیت گذار هستند.

نخستین مرز، «فشار ساختاری» است. جایی که شدت سرکوب، کنترل امنیتی و محدودسازی ارتباطات، امکان اتصال میان کنش‌ها را کاهش می‌دهد. در چنین شرایطی، حتی اگر بازنمایی و آگاهی شکل گرفته باشد، انتقال آن به سطح کنش با هزینه‌های بالا مواجه می‌شود. این وضعیت می‌تواند فرآیند گذار را به سطحی زیرزمینی و کم‌دامنه محدود کند و از گسترش آن جلوگیری نماید.

مرز دوم، «فرسایش اجتماعی» است. گذار در شرایطی رخ می‌دهد که جامعه توان مشارکت و تداوم کنش را داشته باشد. اما زمانی که فشارهای اقتصادی، ناامنی و بحران‌های روزمره به سطحی می‌رسد که افراد را به سمت بقا سوق می‌دهد، انرژی اجتماعی کاهش می‌یابد. در این حالت، حتی اگر تمایل به تغییر وجود داشته باشد، ظرفیت عملی برای مشارکت در فرآیند گذار محدود می‌شود. این همان نقطه‌ای است که گذار ممکن است به‌جای حرکت رو به جلو، وارد چرخه‌ای از تعلیق و انتظار شود.

مرز سوم، «گسست در روایت» است. اگرچه در بخش‌های پیشین بر نقش روایت به‌عنوان عامل اتصال  میان کنشها تأکید شد، اما روایت نیز در صورت عدم انسجام می‌تواند به عامل پراکندگی تبدیل شود. زمانی که روایت‌های متعدد و متناقض بدون امکان ترجمه به یک زبان مشترک شکل می‌گیرند، به‌جای تقویت فهم جمعی، به سردرگمی و بی‌اعتمادی دامن می‌زنند. در چنین وضعیتی، میدان معنا به‌جای همگرایی، به عرصه رقابت‌های فرساینده تبدیل می‌شود.

مرز چهارم، «واگرایی در سطح کنش» است. حتی اگر درک مشترکی از وضعیت شکل بگیرد، نبود هماهنگی در عمل می‌تواند مسیر گذار را مختل کند. کنش‌های پراکنده و بدون ارتباط، نه‌تنها به یکدیگر کمک نمی‌کنند، بلکه ممکن است یکدیگر را خنثی یا تضعیف کنند. این وضعیت به‌ویژه زمانی تشدید می‌شود که هر جریان تلاش کند مسیر خود را به‌تنهایی پیش ببرد و از ورود به فرآیندهای مشترک خودداری کند.

مرز پنجم، «بازگشت اقتدار» است. حالتی که در آن، ساختار قدرت برای بقای خود با استفاده از ترکیبی از سرکوب، بازتولید روایت و مدیریت بحران، قادر می‌شود بخشی از کنترل از دست‌رفته را بازیابی کند. در چنین شرایطی، فرآیند گذار ممکن است به‌طور موقت متوقف شود یا به مسیرهای محدودتری هدایت گردد. این بازگشت لزوماً به معنای حل بحران نیست، بلکه نشان‌دهنده توان ساختار برای تطبیق با شرایط و حفظ بقای خود در کوتاه‌مدت است.

در کنار این مرزها، باید به یک نکته اساسی توجه و تاکید کرد: گذار یک مسیر خطی و تضمین‌شده نیست. ممکن است در مقاطعی پیشرفت کند، در مقاطعی متوقف شود و حتی در برخی مراحل به عقب بازگردد. آنچه اهمیت دارد، توانایی نیروهای اجتماعی در عبور از این مرزها و بازتعریف مسیر در مواجهه با آن‌هاست.

در ایران امروز، بسیاری از این مرزها به‌صورت هم‌زمان فعال‌اند. فشار ساختاری در سطح بالا وجود دارد، فرسایش اجتماعی در حال گسترش است، روایت‌ها در حال رقابت‌اند و هماهنگی در سطح کنش هنوز به‌طور کامل شکل نگرفته است. این وضعیت نشان می‌دهد که گذار در یک نقطه حساس قرار دارد؛ نقطه‌ای که در آن، امکان حرکت وجود دارد، اما خطر توقف یا انحراف نیز به همان اندازه جدی است.

با این حال، همین وضعیت می‌تواند به‌عنوان بخشی از فرآیند گذار نیز در نظر گرفته شود. عبور از این مرزها، خود به معنای تقویت ظرفیت گذار است؛ زیرا هر بار که یک مانع پشت سر گذاشته می‌شود، سطحی از تجربه و توانایی جدید به فرآیند تحولات اضافه می‌گردد. به این معنا، گذار نه فقط در نتیجه نهایی آن، بلکه در خودِ مسیر هدف نیز در حال شکل گیری است.

در نهایت، آزمون واقعی الگوی گذار در ایران امروز این است که آیا می‌تواند در مواجهه با این مرزها دوام بیاورد یا نه. اگر این الگو قادر باشد خود را با شرایط متغیر تطبیق دهد، پیوند میان سطوح مختلف را حفظ کند و از پراکندگی جلوگیری نماید، می‌تواند به یک چارچوب عملی تبدیل شود. در غیر این صورت، جای خود را به الگوهای دیگر خواهد داد.

در این مرحله، گذار به نقطه‌ای می‌رسد که در آن، تحلیل و عمل به‌طور کامل به یکدیگر گره می‌خورند. پرسش پیش رو این است که آیا نیروهای اجتماعی و فکری قادرند از سطوح مرزهای شکست عبور کنند و به مرحله‌ای برسند که در آن، گذار نه فقط یک امکان، بلکه یک مسیر بالفعل و قابل اجرا باشد؟

📘 پدیدارشناسی گذار | صورت‌بندی نهایی؛ از تحلیل به مانیفست روش‌شناسی گذار در ایران امروز

🔵 بخش هشتم: گذار به‌مثابه یک منطق عمل

پس از عبور از مراحل مختلف این تحلیل از «ترسیم نقشه جریان‌ها، شناسایی گسست‌ها، بررسی امکان اتصال، تعریف ظرفیت‌ها، ارائه الگوی عملی و در نهایت شناخت مرزهای شکست» اکنون می‌توان به یک صورت‌بندی نهایی رسید، صورت‌بندی‌ای که گذار را نه به‌عنوان یک شعار یا آرزو، بلکه به‌عنوان یک «منطق عمل» تعریف می‌کند:

نخستین نکته آن است که گذار در ایران نه یک مسیر تک‌عاملی، بلکه یک فرآیند چندلایه و ترکیبی است. هیچ‌یک از جریان‌های موجود به‌تنهایی قادر به تحقق آن نیستند، و هر تلاش برای تقلیل گذار به یک راه‌حل واحد «چه فروپاشی، چه مذاکره، چه انقلاب یا جنگ» در نهایت به بن‌بست می‌رسد. آنچه این تحلیل نشان داد، این است که گذار تنها زمانی امکان‌پذیر می‌شود که میان راهکارهای این سطوح، نوعی هم‌افزایی حداقلی شکل بگیرد.

دومین نکته، تغییر در فهم قدرت است. در این روایت، قدرت دیگر صرفاً در نهادهای رسمی یا ابزارهای سرکوب خلاصه نمی‌شود، بلکه در شبکه‌ای از روابط، ادراک‌ها و کنش‌ها توزیع شده است. این به آن معناست که در نقطه مقابل جمهوری اسلامی هم، گذار نیز نه در یک نقطه، بلکه در چندین سطح به‌طور هم‌زمان شکل می‌گیرد: در روایت‌هایی که معنا می‌سازند، در کنش‌هایی که به هم متصل می‌شوند، و در شبکه‌هایی که این اتصال را پایدار می‌کنند.

سومین نکته، بازتعریف نقش جامعه در فرایند گذار است. جامعه در این الگو نه صرفاً مخاطب تغییر است و نه تنها نیروی انفجاری آن، بلکه به‌عنوان «بستر تولید کنش و اتصال» در نظر گرفته می‌شود. تجربه‌های زیسته، کنش‌های خرد و ارتباطات روزمره، همگی به اجزای فعال این فرآیند تبدیل می‌شوند. به همین دلیل، گذار از سطح کلان به سطح زندگی روزمره نزدیک می‌شود و از آنجا دوباره به سطح کلان بازمی‌گردد. در یک رابطه علی و متقابل میان کنش ناشی از تجربه زیسته جامعه با کنش در سطوح نخبگان و نیروهای سیاسی نوعی پیوند برقرار می شود.

چهارمین نکته، اهمیت «پایبندی به حداقل مشترکات در کنش جمعی» است. در شرایط تکثر و واگرایی کنونی، انتظار برای شکل‌گیری اجماع کامل در میان نیروها نه واقع‌بینانه است و نه ضروری. آنچه می‌تواند به‌عنوان نقطه اتصال عمل کند، یک حداقلی از مشترکات است که حول آن، نیروهای مختلف با حفظ اختلافات عمیقی که دارند، بتوانند به همکاری برسند. این حداقل، نه یک برنامه کامل سیاسی، بلکه مجموعه‌ای از اصول پایه است که امکان هم‌افزایی در شرایط کنونی ایران را فراهم می‌کند.

پنجمین نکته، ضرورت عبور از دوگانه‌های کاذب است. بسیاری از گسست‌های موجود در میان نیروهای اجتماعی، نتیجه گرفتار شدن در چارچوب‌هایی است که روایت سازیِ ساختار قدرت تولید کرده و البته در میان نیروهای اجتماعی هم برحسب نگاه هویتی، تاریخی و سیاسی بازتولید شده است؛ دوگانه‌هایی مانند جنگ یا صلح، امنیت یا آزادی، مداخله یا استقلال، تمرکز گرایی یا فدرالیسم، پادرشاهی یا جمهوری… با پذیرش این اختلافات و دوگانه ها، عبور از این دوگانه‌ها، به معنای بازپس‌گیری میدان تحلیل و ایجاد امکان برای صورت‌بندی‌های پیچیده‌تر و واقع‌بینانه‌تر است. این تقابلها را می شود براساس همان برنامه های حداقلی، به سهولت بیشتر با گفتگو بر اصول پایه مرحله گذار در شرایط تاریخی ایران امروز سرانجام داد.

در نهایت، می‌توان گفت که گذار از جمهوری اسلامی در این روایت، نه یک نقطه پایان، بلکه یک مسیر است؛ مسیری که در آن، هر مرحله به مرحله بعدی معنا می‌دهد و هر کنش، بخشی از یک فرآیند بزرگ‌تر است. این مسیر ممکن است طولانی، پرهزینه و پر از نوسان باشد، اما در عین حال، تنها مسیری است که می‌تواند از دل واقعیت‌های موجود عبور کند و به تغییر پایدار منجر شود.

🔻 صورت‌بندی نهایی:

گذار از جمهوری اسلامی، فرایندی است که در آن «روایت، کنش و سازمان» به‌تدریج و به‌صورت پیوسته به یکدیگر متصل می‌شوند و از دل این پیوند، ظرفیت تغییر شکل می‌گیرد. این ظرفیت در مواجهه با بحران‌ها و مرزهای عینی آزموده می‌شود و در صورت تداوم، می‌تواند به مسیری پایدار در شرایط گذار تبدیل شود.

در این نقطه، گذار دیگر صرفاً یک مفهوم نظری نیست، بلکه به یک «افق عملی» بدل می‌شود؛ افقی که از پیش تعیین‌شده نیست، بلکه بر پایه رئوس این مانیفست، در بستر کنش‌های واقعی نیروهای اجتماعی شکل می‌گیرد. در این مسیر، جریان‌هایی که دارای کنش مؤثر هستند، با حفظ اصول کلان خود و در چارچوب همپوشانی مطالبات حداقلی و میل مشترک به تغییر، در جهت گذار از ساختار فاسد قدرت مستقر جمهوری اسلامی که بر مجموعه‌ای از مناسبات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و ایدئولوژیک تسلط دارد و شکل حکمرانی و زندگی عمومی مردم ایران را به سلطه گرفته، حرکت می‌کنند.

پرسش نهایی این است: آیا این افق می‌تواند به زبان مشترک نیروهای اجتماعی و سیاسی تبدیل شود، یا همچنان در سطح تحلیل باقی خواهد ماند؟ پاسخ به این پرسش، نه در سطح نظریه، بلکه در پیوند با عاملیت آینده نیروهای اجتماعی، قدرتهای خارجی و جمهوری اسلامی تعیین خواهد شد.

📚 منابع فکری و تحلیلی (فارسی- انگلیسی)

🔻 منابع این تحلیل در واقع ترکیبی است از متفکران:

نظریه گذارگی‌یرمو اودانل / ساموئل هانتینگتون

بحران هژمونیآنتونیو گرامشی

وضعیت برزخی (لیمینال)آرپاد ساکولسای

جامعه سیال (مدرنیته سیال)زیگمونت باومن

هراس از آزادی / ترس از تغییراریک فروم

سیستم پیچیده (حساس به شرایط اولیه)رابرت جرویس / ادوارد لورنتس

قدرت روایت / قدرت گفتمانمیشل فوکو / مانوئل کاستلز

مقالات و کتب کسب شده از منابع ایرانی- رنانی / فاضلی / بشیریه و دیگران

🔻 مرتبط با «پدیدارشناسی گذار و روش‌شناسی اتصال»

🔵 ۱) نظریه‌های کلاسیک و معاصر گذار (Transition Theory)

Guillermo O’Donnell

Transitions from Authoritarian Rule (1986)

📘 گذار از رژیم‌های اقتدارگرا؛ نقش نخبگان، شکاف در قدرت، عدم قطعیت در گذار

Philippe Schmitter

(همکار اودانل)

📘 تحلیل «گذارهای مذاکره‌ای» و «عدم قطعیت ساختاری»

Samuel P. Huntington

The Third Wave (1991)

📘 موج‌های دموکراتیزاسیون؛ اهمیت شرایط تاریخی و منطقه‌ای

Dankwart Rustow

Transitions to Democracy (1970)

📘 تاکید بر «تعارض» به‌عنوان نقطه آغاز گذار

🔵 ۲) بحران هژمونی و وضعیت بینابینی

Antonio Gramsci

Prison Notebooks

📘 «نظم قدیم در حال مرگ است و نظم جدید هنوز زاده نشده»

(مبنای تحلیل وضعیت برزخی ایران)

Arpad Szakolczai

Reflexive Historical Sociology (2000)

📘 نظریه «وضعیت لیمینال / برزخی» در گذار

🔵 ۳) جامعه در وضعیت سیال و فرسایش اجتماعی

Zygmunt Bauman

Liquid Modernity (2000)

📘 جامعهٔ سیال، بی‌ثباتی، از بین رفتن قطعیت‌ها

Emile Durkheim

Anomie (concept)

📘 بی‌هنجاری و فروپاشی نظم اجتماعی

🔵 ۴) روان‌شناسی اجتماعی گذار و ترس از تغییر

Erich Fromm

Escape from Freedom (1941)

📘 «گریز از آزادی»؛ ترس جامعه از آینده نامعلوم

🔵 ۵) نظریه‌های پیچیدگی و اثر پروانه‌ای در سیاست

Edward Lorenz

Chaos Theory / Butterfly Effect

📘 حساسیت به شرایط اولیه

Robert Jervis

Complexity in Political Systems (1997)

📘 سیستم‌های پیچیده و پیامدهای غیرقابل پیش‌بینی در سیاست

🔵 ۶) قدرت، روایت و جنگ ادراکی

Michel Foucault

📘 قدرت و دانش؛ تولید حقیقت توسط ساختار قدرت

Joseph Nye

Soft Power (2004)

📘 قدرت نرم و اثرگذاری روایی

Manuel Castells

Networks of Outrage and Hope (2012)

📘 نقش شبکه‌ها و روایت در جنبش‌های اجتماعی

🔵 ۷) نظریه‌های کنش جمعی و شبکه‌ای

Charles Tilly

📘 کنش جمعی، بسیج و فرصت‌های سیاسی

Sidney Tarrow

Power in Movement (1994)

📘 فرصت‌های سیاسی و موج‌های اعتراض

🔵 ۸) منابع و اندیشه‌ورزان ایرانی

محسن رنانی

📘 جامعه در آستانه فروپاشی؛ حساسیت به شوک‌ها

محمد فاضلی

📘 تحلیل بحران حکمرانی و ناتوانی سیستم

مقصود فراستخواه

📘 جامعه مدنی و زیست روزمره

حسین بشیریه

📘 گذار سیاسی، دولت و جامعه در ایران

آسیب‌شناسی بیانیه «کنگره آزادی…

آسیب‌شناسی بیانیه «کنگره آزادی…

📘 از موضع اخلاقی تا راهبرد گذار | آسیب‌شناسی بیانیه «کنگره آزادی ایران» درباره «جنگ، مداخله خارجی و حق تعیین سرنوشت مردم ایران»

 📅 یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵- ۱۹ ژوئیه ۲۰۲۶

🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی- جامعه در حال گذار»

بیانیه «کنگره آزادی ایران درباره جنگ، مداخله خارجی و حق تعیین سرنوشت مردم ایران» بر مجموعه‌ای از ارزش‌های بنیادین مانند آزادی، دموکراسی، استقلال، عدالت، حقوق بشر و عاملیت شهروندان استوار شده است. متن، مسئولیت جمهوری اسلامی در گسترش بحران منطقه‌ای و فراهم‌شدن زمینه جنگ را به رسمیت می‌شناسد و هم‌زمان بر حفاظت از جان مردم، زیرساخت‌های ملی و حق جامعه ایران برای تعیین آینده سیاسی خود تأکید می‌گذارد.

این مبانی می‌توانند بخشی از یک موضع مشترک دموکراتیک در برابر جنگ و استبداد را شکل دهند. بااین‌حال، شرایط کنونی ایران از سطح اعلام ارزش‌ها عبور کرده و به مرحله‌ای رسیده است که هر موضع سیاسی، افزون بر اصول اخلاقی، به تعریف نیروها، شناخت موازنه قدرت، صورت‌بندی رابطه با جهان و ارائه سازوکار گذار نیاز دارد.

از همین زاویه، بیانیه حاضر ظرفیت اخلاقی روشنی دارد، درحالی‌که صورت‌بندی راهبردی آن همچنان نیازمند بررسی تحلیلی است.

🔻 نخست | صورت‌بندی «نه به جمهوری اسلامی و نه به جنگ» و تداوم منطق دوگانه سیاسی جاری در اپوزیسیون

بیانیه می‌گوید: «نه به جمهوری اسلامی و نه به جنگ، دو وجه جدایی‌ناپذیر مبارزه برای آینده‌ای آزاد و دموکراتیک در ایران‌اند.» این گزاره مرز اخلاقی روشنی میان مخالفت با استبداد داخلی و مخالفت با ویرانی ناشی از جنگ ترسیم می‌کند. ارزش آن نیز در دفاع هم‌زمان از آزادی و امنیت مردم قرار دارد. اما در سطح راهبردی، این صورت‌بندی همچنان سیاست را از مسیر دو موضع سلبی تعریف می‌کند. میدان واقعی تحولات ایران اکنون از چند نیروی هم‌زمان ساخته شده است: ساختار قدرت جمهوری اسلامی، جامعه، اپوزیسیون، دولت‌های منطقه‌ای و قدرت‌های جهانی. هر یک از این نیروها بر فرسایش، بقا، انتقال قدرت و شکل آینده کشور بعنوان یک واقعیت اثر می‌گذارند.

از این منظر، باور ما بر آن است که «راه سوم» به صورت‌بندی اثباتی و روشن‌تری نیاز دارد؛ صورت‌بندی‌ای که بر چهار پایه استوار باشد: «عاملیت اجتماعی در داخل، بدیل سیاسیِ پیوسته، تعامل هدفمند با جهان و انتقال قدرت بر پایه اراده آزاد مردم ایران.*۱» در این چارچوب، مسئله اصلی «گذار اپوزیسیون از پراکندگی سیاسی (یا کثرتِ بدون اتصال)، به هم‌افزایی در بدیل‌سازی» است. راهکار سوم نیز از پیوند میان نیروهای اجتماعی داخل، ظرفیت‌های سیاسی خارج و امکان تعامل سنجیده با محیط بین‌المللی شکل می‌گیرد. بر همین مبنا، مسیر مطلوب دارای این عناصر اصلی است: «آزادی جامعه، حفاظت از مردم، تضعیف ساختار سرکوب، شکل‌گیری بدیل و واگذاری تعیین نظم نهایی پس از گذار به رأی آزاد شهروندان.»

🔻 دوم | «راه مستقل» و ضرورت تعریف استقلال در میدان واقعی قدرت

بیانیه می‌گوید: «ما بر راهی مستقل تأکید داریم که بر آزادی، دموکراسی، استقلال، عدالت، حقوق بشر و عاملیت شهروندان ایران استوار است.» استقلال سیاسی زمانی به یک ظرفیت واقعی تبدیل می‌شود که نیروی حامل آن از پایگاه اجتماعی، سازمان، منابع شفاف، برنامه انتقال، ارتباطات بین‌المللی و سازوکار تصمیم‌گیری برخوردار باشد.

در شرایط حاضر، قدرت‌های خارجی بخشی از میدان تحولات ایران شده‌اند. حملات نظامی، فشار اقتصادی، کنترل مسیرهای انرژی، سیاست‌های منطقه‌ای و ارزیابی آلترناتیوهای احتمالی، نقش این قدرت‌ها را به یک واقعیت عینی تبدیل کرده است. به این دلیل واضح که «جمهوری اسلامی از یک بازیگر مسئله‌دار به یک گره ژئوپلیتیک تبدیل شده است؛ گرهی که رفتار آن امنیت انرژی، ثبات منطقه‌ای و محاسبات قدرت‌های بزرگ را به یکدیگر پیوند می‌دهد، و فشار خارجی از مهار کلاسیک (استحاله درونی ساختار قدرت مستقر)، به سمت آمادگی برای بازآرایی یا تغییر ساختار (متناسب با اشکال براندازی)، حرکت کرده است..*۲» در چنین میدانی، استقلال از طریق تعریف رابطه با قدرت خارجی معنا می‌یابد. که نقش همکاری احتمالی اپوزیسیون با آنان بر سه سطح استوار می شود: «هم‌سویی راهبردی در تضعیف ماشین سرکوب و گشودن مسیر انتقال، همکاری محدود و شفاف برای تضمین امنیت، انتخابات و خدمات عمومی، و حفظ مرکز تصمیم‌گیری در نهادهای ایرانی و جامعه سیاسی ایران». پس استقلال سیاسی در شرایط جنگی، از توان تنظیم رابطه با جهان پدید می‌آید، نه از فاصله‌گذاری صرف با جهان.

🔻 سوم | کلی‌سازی مفهوم «مداخله خارجی»

بیانیه خواهان: «مخالفت با هرگونه مداخله نظامی خارجی در تعیین سرنوشت و آینده سیاسی ایران» است. گرچه این عبارت از منظر حق حاکمیت ملی و جلوگیری از تحمیل نظم سیاسی از بیرون قابل دفاع است. در عین حال، عنوان «مداخله خارجی» طیف گسترده‌ای از اقدامات متفاوت را دربر می‌گیرد: «حمله به زیرساخت‌های عمومی، حمله به مراکز نظامی و دستگاه سرکوب، تحریم ساختارهای امنیتی، حمایت از ارتباطات آزاد، میانجی‌گری میان نیروهای سیاسی، تضمین امنیت دوره انتقال، نظارت بر انتخابات، و تحمیل دولت و قانون اساسی از بیرون.»

این اقدامات از نظر هدف، نتیجه و میزان تأثیر بر عاملیت جامعه تفاوت‌های اساسی دارند. که بلحاظ راهبردی به تفکیک این سطوح نیاز است: «نیروی مناسب (در اپوزیسیون) باید قابلیت تعامل با قدرت‌های جهانی را داشته باشد، واقعیت نقش آن‌ها را ببیند، با آن‌ها وارد تنظیم رابطه شود، و مشروعیت و مرکز ثقل خود را از درون جامعه بگیرد.*۳» «اپوزیسیون پیوسته باید فشار خارجی را از مسیر مدیریت بیرونی، به سمت گذار مبتنی بر عاملیت اجتماعی سوق دهد.»

بر این پایه، نقد اصلی ما متوجه اصل مخالفت با تحمیل خارجی نیست؛ بلکه مسئله به فقدان تفکیک میان «تخریب، فشار، حمایت، تضمین و دولت‌سازی» از بیرون بازمی‌گردد.

🔻 چهارم | اعلام حق تعیین سرنوشت و فاصله آن با ظرفیت اعمال حق

بیانیه می‌گوید: «مردمان ایران، جامعه مدنی و تشکل‌های صنفی، جنبش‌های اجتماعی و احزاب سیاسی، و همه نیروهای آزادی‌خواه و دموکراسی‌خواه، صاحبان اصلی حق تعیین سرنوشت کشورند.»

این گزاره از نظر سیاسی و اخلاقی ستون مرکزی بیانیه است. جامعه ایران سرچشمه مشروعیت نظم آینده به شمار می‌رود و هیچ ساختار جایگزینی بدون رضایت آزاد شهروندان از پایداری برخوردار نمی‌شود.

در کنار «حق تعیین سرنوشت»، پرسش های بی پاسخ «ظرفیت اعمال این حق» قرار دارد: «جامعه از چه مجرایی نمایندگی می‌شود؟ شبکه‌های صنفی و مدنی چگونه به تصمیم‌گیری سیاسی متصل می‌شوند؟ چه نهادی گفت‌وگو میان نیروهای داخل و خارج را سامان می‌دهد؟ چه سازوکاری دولت انتقالی را تشکیل می‌دهد؟ چه مرجعی امنیت، اقتصاد و خدمات عمومی را در دوره گذار اداره می‌کند؟»

«مالکیت حق و توان اعمال حق»، دو سطح مرتبط از سیاست‌اند: «آینده اپوزیسیون بیش از آنکه به پیروزی یک جریان وابسته باشد، به توانایی نیروها برای ساختن یک سازوکار همکاری بستگی دارد.*۴» و اگرچه «شبکه‌های صنفی، مدنی، محلی، زنان، دانشجویان و خانواده‌های دادخواه سرچشمه مشروعیت هر بدیل‌اند، (اما)، اپوزیسیون خارج نیز ظرفیت رسانه‌ای، دیپلماتیک، حقوقی و کارشناسی آن را فراهم می‌آورد.»

در نتیجه، می توان حق تعیین سرنوشت را با سه سازوکار تکمیل کرد: «خودسازماندهی اجتماعی در داخل، اپوزیسیون پیوسته میان داخل و خارج، و دولت انتقالی محدود، زمان‌مند و پاسخ‌گو.»

🔻 پنجم | ابهام در عنوان «نیروهای دموکراتیک ایران»

بیانیه بر: «تقویت جایگاه و به‌رسمیت شناختن نقش نیروهای دموکراتیک ایران به‌عنوان نیروهای اصلی و صاحب حق در فرایند گذار» تأکید دارد.

عنوان «نیروهای دموکراتیک» در سطح ارزشی جذاب است، اما در سطح سیاسی به معیارهای روشن نیاز دارد. جریان‌های مختلف، تعریف‌های متفاوتی از دموکراسی، ساختار دولت، تمرکز سیاسی، فدرالیسم، شکل نظام و نقش قدرت خارجی دارند.

در نتیجه تعریف کارکردی نیروهای دموکراتیک بر تعهد به اصول زیر استوار و قابل شناسایی است: «پذیرش برابری حق شهروندی، پذیرش حق انتخاب آزاد شکل نظام سیاسی آینده، رعایت حقوق زنان، اقوام، مذاهب و اقلیت‌ها، پذیرش تکثر سیاسی، تعهد به انتخابات آزاد، پذیرش محدودیت زمانی دولت انتقالی، پایبندی به تمامیت سرزمینی و حل دموکراتیک مسئله تمرکززدایی، شفافیت در روابط خارجی و منابع مالی، پذیرش عدالت انتقالی و منع انتقام‌گیری جمعی.»

اپوزیسیون (تحت عنوان نیروهای دموکراتیک ایران)، با ویژگی های زیر برای بدیل قابل‌اتکا شناسایی می شود: «ریشه اجتماعی، افق سیاسی روشن، توان پیوند داخل و خارج، پذیرش تکثر و تقسیم کار، و قابلیت تعامل با قدرت‌های جهانی همراه با حفظ عاملیت جامعه.*۵» این معیارها امکان عبور از تعریف هویتی به تعریف کارکردی را فراهم می‌کنند.

🔻 ششم | جامعه مدنی در جایگاه اخلاقی و ضرورت ارتقای آن به نیروی سیاسی

بیانیه از: «جامعه مدنی، رسانه‌های آزاد، جنبش زنان، جنبش کارگری، جنبش دانشجویی، تشکل‌های صنفی، فعالان حقوق بشر و دیگر نیروهای آزادی‌خواه» حمایت می‌کند.

این بخش یکی از نقاط مهم بیانیه است، زیرا پایگاه اجتماعی گذار را در بطن جامعه شناسایی می‌کند. بااین‌حال، «جامعه مدنی در متن بیانیه بیشتر در جایگاه نیرویی شایسته حمایت» ظاهر می‌شود. در مرحله کنونی به ارتقای جامعه مدنی از «موضوع حمایت» به «یکی از ارکان تصمیم‌گیری» نیاز دارد. شبکه‌های صنفی، زنان، دانشجویان، دادخواهان، نیروهای محلی و کنشگران اجتماعی می‌توانند از طریق سازوکارهای نمایندگی، شوراهای هماهنگی، مجامع منطقه‌ای و پیوندهای افقی در شکل‌گیری دولت انتقالی نقش داشته باشند.

«راهکار سوم را یک اپوزیسیون پیوسته و چندلایه نمایندگی می‌کند؛ اپوزیسیونی که از دل شبکه‌های خودسازمانده داخل، نیروهای صنفی، مدنی و سیاسی، و ظرفیت‌های برنامه‌محور خارج شکل می‌گیرد.*۶» پس حمایت از جامعه مدنی زمانی به راهبرد گذار تبدیل می‌شود که جایگاه آن در نمایندگی، تصمیم‌سازی و اداره مرحله انتقال مشخص گردد.

🔻 هفتم | حق تعیین سرنوشت و ادعای «نمایندگی مؤثر اراده ملت»

بیانیه می‌گوید: «بر اساس اصل نمایندگی مؤثر اراده ملت به‌عنوان یکی از پایه‌های اساسی حقوق بین‌الملل، دولت‌ها تنها در صورتی مشروعیت بین‌المللی دارند که اراده واقعی مردم خود را نمایندگی کنند.» این صورت‌بندی از نمایندگی سه سطح متفاوت را در یک عبارت گرد می‌آورد: «شناسایی حقوقی یک دولت در نظام بین‌المللی، مشروعیت سیاسی آن در داخل کشور، و مشروعیت دموکراتیک و اخلاقی آن.»

جمهوری اسلامی همچنان از شناسایی رسمی دولتی در نظام بین‌المللی برخوردار است، اما هم‌زمان مشروعیت و نمایندگی دموکراتیک جامعه ایران را از دست داده است. تفکیک این سطوح قابل تامل است. زیرا جمهوری اسلامی گرچه از جایگاه حقوقی دولت مستقر برخوردار است، اما چون مشروعیت دموکراتیک و ظرفیت نمایندگی آزاد مردم ایران را از دست داده است، نقش نیروی بدیل در فرایند گذار را برجسته می سازد. ازاین‌رو، جامعه ایران و نیروهای برخوردار از نمایندگی واقعی باید در هر فرایند مرتبط با آینده کشور، در هر سطحی از تحولات جاری حضور مؤثر داشته باشند. این فهم از نمایندگی موثر اراده ملت، میان واقعیت حقوق بین‌الملل و ادعای سیاسی اپوزیسیون پیوند دقیق‌تری برقرار می‌کند.

🔻 هشتم | جنگ به‌عنوان ویرانی و جنگ به‌عنوان متغیر تغییر موازنه قدرت

بیانیه جنگ را از منظر تلفات انسانی، تخریب زیرساخت‌ها و میراث نسل‌های آینده بررسی می‌کند. این بعد برای هر نیروی مسئولیت‌پذیر اهمیت بنیادی دارد.

اما باید در نظر داشت که جنگ کنونی در سطح سیاسی نیز چند پیامد هم‌زمان ایجاد کرده است: «فرسایش توان نظامی و اقتصادی حکومت، تعمیق شکاف‌های درون ساختار، افزایش فشار اجتماعی، ورود قدرت‌های خارجی به ارزیابی سناریوهای انتقال قدرت، تشدید خطر مدیریت بیرونی آینده ایران، افزایش ضرورت تشکیل بدیل سیاسی.»

این تحولات منجر به این شده که: «فشارهای چندلایه (داخلی و خارجی بر ساختار قدرت)، هم‌زمان سه هدف را دنبال می‌کنند: تغییر رفتار، تضعیف ساختار و آماده‌سازی برای تحول احتمالی آن.*۷»

زیرا وضعیت سناریوهای پیشین قدرتهای خارجی که بر گذار تدریجی از مهار کلاسیک (و سازش با بخشی از نیروهای درون ساختار)، همراه بود به فشار برای تغییرات ساختاری یا آمادگی برای فروپاشی کامل قدرت مستقر شیفت کرده است. بنابراین، تحلیل جنگ با ترکیب دو سطح زیر قابل بررسی است: «حفاظت از جامعه و زیرساخت‌های عمومی، و شناخت تأثیر جنگ بر موازنه نیروها و فرصت‌های گذار.»

🔻 نهم | مطالبه پایان فوری جنگ و پرسش از سازوکار تحقق آن

بیانیه «پایان فوری جنگ و جلوگیری از گسترش درگیری‌های نظامی» را مطالبه می‌کند. این مطالبه اگرچه بیانگر مسئولیت انسانی در برابر جان شهروندان و آینده کشور است، اما تحقق آن در میدان واقعی به یک طرح سیاسی برای پاسخ به پرسش های زیر نیاز دارد:

«جمهوری اسلامی با چه تعهداتی وارد آتش‌بس می‌شود؟ برنامه موشکی و نیابتی چه سرنوشتی پیدا می‌کند؟ تضمین امنیت کشورهای منطقه چگونه شکل می‌گیرد؟ چه نیرویی بر توافق نظارت می‌کند؟ جامعه و اپوزیسیون در مذاکرات چه جایگاهی دارند؟ آتش‌بس احتمالی چگونه به بازسازی اقتدار سرکوبگر حکومت منجر نمی‌شود؟ فشار خارجی چگونه به گشودن فضای سیاسی و آزادی زندانیان پیوند می‌خورد؟»

در واقعیت میدان «مطالبه صلح هنگامی به راهبرد تبدیل می‌شود که به تغییر رفتار ساختار، توقف سرکوب، گشایش سیاسی و حضور جامعه در تصمیم‌گیری» متصل گردد. از این منظر، «صلح پایدار صرفاً توقف عملیات نظامی نیست، بلکه از تغییر ساختاری رژیم جمهوری اسلامی سرچشمه می‌گیرد که جنگ، سرکوب و بحران منطقه‌ای را بازتولید کرده است.»

🔻 دهم | فقدان صورت‌بندی دولت انتقالی

بیانیه از «فرایند گذار به حکومتی دموکراتیک» سخن می‌گوید، اما ساختار این فرایند را تعریف نمی‌کند.

مرحله انتقال به پاسخ‌هایی درباره این موضوعات نیاز دارد: «ترکیب دولت موقت، مدت مأموریت آن، سازوکار انتخاب اعضا، حدود اختیارات، جایگاه نیروهای داخل، نقش جریان‌های جمهوری‌خواه، پادشاهی‌خواه و اتنیک ـ ملی، وضعیت نیروهای نظامی و امنیتی، اداره اقتصاد و خدمات عمومی، مجلس مؤسسان، انتخابات و همه‌پرسی، عدالت انتقالی، نظارت و تضمین بین‌المللی.»

این فرایند نیاز به یک پیمان حداقلی دارد: «حفظ یکپارچگی ایران، برابری حقوقی شهروندان، پذیرش تکثر زبانی و فرهنگی، تشکیل دولت انتقالی محدود و زمان‌مند، آزادی زندانیان سیاسی، توقف اعدام و سرکوب، حفظ خدمات عمومی و واگذاری تصمیم درباره شکل نهایی نظام به مجلس مؤسسان و رأی مردم.*۸» که در عین حال باید بر فرمول گذار هم تاکید کرد: «فشار خارجی برای گشودن میدان، همکاری نیروهای ایرانی برای مدیریت انتقال، و رأی آزاد جامعه برای تعیین نظم نهایی پس از جمهوری اسلامی.»

🔵 جمع‌بندی | بیانیه‌ای اخلاقی در برابر ضرورت یک سند راهبردی

بیانیه کنگره آزادی ایران، مرز روشنی با استبداد داخلی، جنگ، تخریب کشور و تحمیل سرنوشت مردم از بیرون ترسیم می‌کند. دفاع از آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، زندانیان سیاسی، جامعه مدنی و حق تعیین سرنوشت، پایه‌های ارزشمند آن را تشکیل می‌دهند.

آسیب اصلی بیانیه در فاصله میان اصل و سازوکار قرار دارد: عاملیت مردم اعلام می‌شود و سازوکار تبدیل آن به قدرت سیاسی نیازمند تعریف است، استقلال برجسته می‌شود و الگوی تنظیم رابطه با قدرت‌های خارجی صورت‌بندی نمی شود، نیروهای دموکراتیک به رسمیت شناخته می‌شوند و معیارهای شناسایی و تقسیم کار آنان روشن نیست، پایان جنگ مطالبه می‌شود و پیوند آن با تغییر ساختاری، آتش‌بس و گذار برنامه روشنی ندارد، حق تعیین سرنوشت مطرح می‌شود و نهادهای اعمال این حق روشن نیستند، گذار به حکومت دموکراتیک هدف قرار می‌گیرد و دولت انتقالی، مجلس مؤسسان و تضمین‌های آن قابل شناسایی نیستند.

در نتیجه می‌توان نظرات اثباتی را چنین صورت‌بندی کرد: مردم ایران سرچشمه مشروعیت نظم آینده‌اند. شبکه‌های اجتماعی و مدنی داخل، پایه عاملیت گذار را می‌سازند. اپوزیسیون خارج ظرفیت سیاسی، رسانه‌ای، کارشناسی و بین‌المللی این عاملیت را گسترش می‌دهد. قدرت‌های خارجی در تضعیف ساختار سرکوب و تضمین فرایند انتقال قدرت نقش ایفا می‌کنند. دولت انتقالی محدود و پاسخ‌گو، امنیت و خدمات عمومی را حفظ می‌کند. مجلس مؤسسان و رأی آزاد مردم نیز شکل نهایی نظام، قانون اساسی و ساختار سیاسی آینده را تعیین می‌کنند.

بر این اساس، بیانیه حاضر ظرفیت تبدیل‌شدن به یک موضع مشترک اخلاقی را دارد. گذار از این موضع به یک سند سیاسی مؤثر، با تعریف روشن نقش جنگ، قدرت‌های خارجی، جامعه مدنی، اپوزیسیون پیوسته، دولت انتقالی و سازوکار اعمال حق تعیین سرنوشت تحقق پیدا می‌کند.

پانویس:

*۱) رجوع کنید به مقاله «از بازآرایی میدان گذار تا مسئله اپوزیسیون در لحظه بحران جهانی»

*۲) مقاله «ایران در کانون بحران جهانی | از مهار ژئوپلیتیک تا سناریوی تغییر ساختار قدرت جمهوری اسلامی»

*۳) مقاله «از بازآرایی میدان گذار تا مسئله اپوزیسیون در لحظه بحران جهانی»

*۴) رجوع کنید به مقاله «جنگ و آینده اپوزیسیون | از رقابت بر سر بدیل تا همکاری برای گذار»

*۵) مقاله «از بازآرایی میدان گذار تا مسئله اپوزیسیون در لحظه بحران جهانی»

*۶) همان مقاله

*۷) رجوع کنید به مقاله «ایران در کانون بحران جهانی | از مهار ژئوپلیتیک تا سناریوی تغییر ساختار قدرت جمهوری اسلامی»

*۸) مقاله «جنگ و آینده اپوزیسیون | از رقابت بر سر بدیل تا همکاری برای گذار»

📘 حمله به بندرعباس؛ چگونه جنگ …

📘 حمله به بندرعباس؛ چگونه جنگ …

📘 حمله به بندرعباس؛ چگونه جنگ شریان‌های حیاتی اقتصاد ایران را فلج می‌کند

📅 شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵- ۱۸ ژوئیه ۲۰۲۶

🖋 جمعی از کنشگران اقتصاد سیاسی و اجتماعی ایران

🔵 بندرعباس مهم‌ترین گره تجاری و لجستیکی ایران

از زمان جنگ ۱۲ روزه سال ۱۴۰۴، اقتصاد ایران وارد مرحله‌ای شد که جنگ دیگر فقط به میدان‌های نظامی محدود نماند، بلکه به‌تدریج خود را در تورم، کاهش تولید، اختلال در تجارت، بیکاری و فشار روزافزون بر معیشت مردم نشان داد. با گسترش درگیری‌ها در ماه‌های بعد، هر مرحله از جنگ، لایه تازه‌ای بر بحران‌های اقتصادی و اجتماعی کشور افزود.

اکنون حملات گسترده به زیرساخت‌های ارتباطی بندرعباس را باید ادامه همین روند دانست. گزارش‌های منتشرشده طی دو روز گذشته نشان می‌دهد پل‌های اصلی، خطوط راه‌آهن و مسیرهای بزرگراهی که بندرعباس را به مرکز کشور متصل می‌کنند هدف حملات قرار گرفته‌اند؛ حملاتی که با هدف مختل کردن شریان‌های اصلی حمل‌ونقل و تدارکات ایران انجام شده است.

این تحول فقط یک خبر نظامی نیست. بندرعباس مهم‌ترین گره تجاری و لجستیکی ایران است؛ جایی که بخش بزرگی از کالاهای اساسی، مواد اولیه کارخانه‌ها، تجهیزات صنعتی و بخش مهمی از صادرات و واردات کشور از آن عبور می‌کند. هرگونه اختلال گسترده در این شبکه، آثار خود را تنها در بنادر یا جاده‌ها باقی نمی‌گذارد، بلکه به‌تدریج در کارخانه‌ها، بازار، قیمت کالاها و زندگی روزمره میلیون‌ها ایرانی نمایان می‌شود.

پرسش اصلی این گزارش نیز از همین نقطه آغاز می‌شود: آیا جنگ اکنون وارد مرحله‌ای شده است که علاوه بر هدف قرار دادن توان نظامی جمهوری اسلامی، شریان‌های حیاتی اقتصاد کشور را نیز نشانه گرفته باشد؟ اگر چنین باشد، آیا پیامد آن همراستا با تخریب مسیرهای ارتباطی می تواند تداوم  بحران به مرحله‌ای برسد که مستقیماً بر تولید، توزیع کالا، معیشت مردم و پایداری اقتصاد ایران اثر بگذارد؟

🔵 بندرعباس؛ گره اصلی تجارت و زنجیره تأمین ایران

در سال‌های گذشته، بندرعباس و به‌ویژه مجتمع بندری شهید رجایی، به مهم‌ترین شریان بازرگانی دریایی ایران تبدیل شده است. این بندر به تنهایی حدود ۸۵ تا ۹۰ درصد تجارت کانتینری کشور را مدیریت می‌کند و بیش از نیمی از تجارت خارجی ایران از این مسیر انجام می‌شود. ظرفیت تخلیه و بارگیری این مجموعه به حدود ۷۰ میلیون تن کالا در سال می‌رسد و از طریق شبکه جاده‌ای و ریلی به مراکز صنعتی و مصرفی کشور متصل است.

بخش بزرگی از واردات کالاهای اساسی، مواد اولیه کارخانه‌ها، ماشین‌آلات، تجهیزات صنعتی، قطعات تولید، دارو و بسیاری از کالاهای مصرفی از این بندر وارد کشور می‌شود. در مقابل، بخش مهمی از صادرات غیرنفتی، محصولات معدنی، فولاد، صنایع تولیدی و بخشی از فرآورده‌های انرژی نیز از همین مسیر به بازارهای جهانی صادر می‌شود. به همین دلیل، بندرعباس فقط یک بندر نیست؛ بلکه حلقه اتصال اقتصاد ایران با شبکه تجارت منطقه ای و جهانی و ستون اصلی زنجیره تأمین کشور به شمار می‌رود.

در شرایط عادی، چنین تمرکزی می‌تواند به کاهش هزینه‌های حمل‌ونقل، تسهیل تجارت و افزایش رشد اقتصادی کمک کند. اما در شرایط جنگی که اکنون در آن قرار داریم، همین تمرکز به یکی از آسیب‌پذیرترین نقاط اقتصاد کشور تبدیل شده است. وقتی مسیرهای زمینی، ریلی و لجستیکی متصل به بندرعباس هدف حملات قرار می گیرند یا برای مدت طولانی از مدار اقتصادی خارج شوند، زنجیره تأمین در سراسر کشور آسیب می‌بیند، مواد اولیه دیرتر به کارخانه‌ها می‌رسد، هزینه تولید افزایش می‌یابد، بازار با کمبود کالا روبه‌رو می‌شود و فشار تورمی بر زندگی مردم بیشتر خواهد شد. آنهم در شرایطی که طی دو دهه اخیر ابربحرانهای اقتصادی و اجتماعی در کنار تحریمهای اقتصاد جهانی مواجه بودیم که جامعه ایران را با کمبود کالا، تورم سه رقمی، ناپایداری کارخانجات در تولید و بحران معیشت برای میلیونها ایرانی تبدیل کرده بود.

🔵 بندرعباس در اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی

در اقتصاد جمهوری اسلامی، بندرعباس به یکی از مهم‌ترین نقاطی تبدیل شده که کل جریان تأمین و گردش کالا در شرایط تحریم از آن عبور می‌کند. بخشی از فعالیت‌های اقتصادی که از این بندر انجام می‌شود، بصورت تجارت رسمی است؛ یعنی واردات و صادراتی که با مجوزهای دولتی، ثبت در گمرک و مسیرهای شناخته‌شده انجام می‌گیرد، مثل واردات کالاهای اساسی، مواد اولیه کارخانه‌ها یا صادرات محصولات صنعتی.

اما در کنار این، بخش دیگری از مبادلاتی که از این مسیر انجام می‌شود شفاف نیستند، یعنی کالاها یا فروش نفت و مشتقات آن که از این راه جابه‌جا می‌شود اساسا در آمار رسمی ثبت نمی‌شود یا با واسطه‌های چندلایه و «مسیرهای غیرشفاف» انجام می‌گیرد تا مسیر آن قابل پیگیری نباشد.

طی دو دهه اخیر در همین فضا، شبکه‌هایی هم شکل گرفته‌اند که کارشان دور زدن تحریم‌هاست، که از طریق پیدا کردن راه‌هایی برای فروش نفت، وارد کردن کالاهای دو منظوره تحریمی یا جابه‌جایی پول اقدام می کنند بدون اینکه مستقیماً در سیستم رسمی جهانی دیده شوند. این شبکه‌ها معمولاً از ترکیب واسطه‌ها، شرکت‌های پوششی، جابه‌جایی غیرمستقیم کالا و استفاده از مسیرهای منطقه‌ای استفاده می‌کنند و بخش مهمی از فعالیتشان به همین گره‌های بندری مثل بندرعباس وابسته است.

وقتی این لایه ها را کنار هم بگذاریم، روشن می‌شود که بندرعباس فقط یک زیرساخت اقتصادی نیست، بلکه به یکی از ابزارهای اصلی ادامه کار اقتصاد پوششی نهادهای نظامی و امنیتی و رانتی در شرایط فشار و تحریم تبدیل شده است. به همین دلیل می‌توان گفت این بندر بخشی از «سازوکار بقا»ی اقتصاد در ساختار جمهوری اسلامی است؛ یعنی همان مجموعه راه‌هایی که حکومت از طریق آن تلاش می‌کند جریان حداقلی کالا، پول و مبادله را برای نهادهای فوق زنده نگه دارد، دچار فرسایش ساختاری در دستگاههای نظامی- امنیتی و رانتی می شود.

در چنین وضعیتی، اختلال در مسیرهای بندرعباس مستقیماً به توان اداره اقتصاد پوششی در شرایط بحران ضربه می‌زند و چون یکی از مسیرهای اصلی تأمین کالا، تنظیم بازار و مدیریت فشارهای اقتصادی را دچار اختلال می‌کند، نهادهایی که از این مسیر ارتزاق می کردند، ضعیف و دچار بحران مالی و لتجستیک می شوند.

🔵 شکل گیری زنجیره ای از بحرانها با قطع ارتباط جاده ای و ریلی

اگر مسیرهای ارتباطی بندرعباس قطع شود، اولین اتفاقی که رخ می‌دهد این است که کالاهایی که در بندر هست، به مقصد نمی‌رسد، و مواد اولیه کارخانجات و شرکتها در بندر می ماند که باعث می شود که قطعات به کارخانه ها نرسد و از طرف دیگر هم کالاهای مورد نیاز و اساسی مردم به بازار نمی‌رسد. در ظاهر کمبود ایجاد نشده، اما در عمل زنجیره تأمین از کار می‌افتد. و از اینجا بحران اصلی شروع می‌شود.

🔵 بحران چگونه به زندگی مردم منتقل می‌شود

این اختلال خیلی سریع خودش را در زندگی روزمره نشان می‌دهد و در کارخانه‌ها شاهد تشدید کاهش تولید یا توقف آن می شویم. کارگران با کاهش درآمد یا بیکاری مواجه می‌شوند و قیمت کالاها به دلیل کمبود و هزینه حمل و نقل دوباره افزایش پیدا می‌کند و دسترسی به برخی اقلام سخت‌تر می‌شود. در این وضعیت، همراستا با «گرانی» اقلام مصرفی زندگی عادی مردم بیش از پیش غیر قابل پیش‌بینی می شود.

🔵 از اقتصاد تا جامعه؛ گسترش بحران

این بحران خودش را فقط در شکل اقتصادی نشان نمی دهد بلکه فشار معیشتی افزایش پیدا می‌کند و فاصله میان درآمد و هزینه ها بیشتر می‌شود، که منجر به افزایش نااطمینانی  و نارضایتی در جامعه  و گسترش آن می شود. و به طبع در این شرایط اعتراضات صنفی و مطالبات اقتصادی افزایش پیدا می کند. در واقع اختلال جابجایی کالاها در بندر عباس به‌تدریج به اختلال در رابطه میان جامعه و اقتصاد تبدیل می‌شود. اقتصادی که بیش از این هم با بحرانهای در هم تنیده دچار فرسایش بود.

🔵 تشدید فشار بر معیشت و بی‌ثباتی بیشتر در زندگی میلیون‌ها ایرانی

آنچه در بندرعباس رخ داده، نشانه ضربه خوردن به یکی از مهم‌ترین گره‌های اداره اقتصاد جمهوری اسلامی در شرایط تحریم و بحران است. در ساختاری که طی سال‌ها بر تمرکز، مسیرهای محدود و شبکه‌های غیرشفاف برای ادامه فعالیت اقتصادی تکیه کرده، از کار افتادن یک نقطه کلیدی می‌تواند کل زنجیره را دچار اختلال کند.

بندرعباس در این ساختار، فقط محل ورود و خروج کالا نیست؛ بخشی از سازوکار بقاست. به همین دلیل، اختلال در آن مستقیماً توان مدیریت اقتصادی را هدف قرار می‌دهد. اینجا مسئله اساسی در کنار  کاهش واردات و تأخیر در حمل‌ونقل به تضعیف مسیرهای دور زدن تحریم ها می رسد که اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی در شرایط فشار از طریق آن‌ها ارتزاق می‌کرد.

با این حال پیامد این اختلال، خیلی سریع از سطح کلان به زندگی روزمره منتقل می‌شود: مواد اولیه به کارخانه‌ها نمی‌رسد، تولید کاهش پیدا می‌کند، هزینه‌ها بالا می‌رود، کالاها دیرتر و گران‌تر به بازار می‌رسند و فشار معیشتی بر مردم بیشتر می‌شود. در چنین شرایطی، فاصله میان درآمد و هزینه که پیش از این هم زیاد بود، باز هم عمیق‌تر می‌شود.

از اینجا به بعد، بحران فقط اقتصادی باقی نمی‌ماند. وقتی زندگی روزمره بی‌ثبات‌تر می‌شود و تأمین حداقل‌ها دشوارتر، نااطمینانی اجتماعی افزایش پیدا می‌کند و مطالبات معیشتی به شکل گسترده‌تری خود را نشان می‌دهد. به همین دلیل، اختلال در یک بندر، به‌تدریج به اختلال در رابطه میان جامعه و شریانهای اقتصادی تبدیل می‌شود.

در نهایت، حمله به بندرعباس را باید در یک تصویر بزرگ‌تر دید: ادامه روندی که از جنگ ۱۲ روزه آغاز شد و اکنون وارد مرحله‌ای شده که شریان‌های اقتصادی و زیرساختها را هدف قرار می‌دهد. در این مرحله، جنگ دیگر فقط در میدان نظامی جریان ندارد، بلکه مستقیماً در تولید، توزیع، بازار و زندگی روزمرده مردم حضور پیدا کرده است.

این یعنی اقتصادی که پیش از این هم زیر فشار تحریم، تورم و ناکارآمدی ساختاری در حال فرسایش بود، اکنون با ضربه به نقاط حیاتی خود وارد مرحله‌ای شده که هر اختلال، می‌تواند زنجیره‌ای از بحران‌های تازه را فعال کند؛ بحران‌هایی که پیامد نهایی آن، تشدید فشار بر معیشت و بی‌ثباتی بیشتر در زندگی میلیون‌ها نفر است.

ج.اازیک«بازیگرمسئله‌دار» به یک…

ج.اازیک«بازیگرمسئله‌دار» به یک…

🔵 جمهوری اسلامی از یک «بازیگر مسئله‌دار» به یک «گره ژئوپلیتیک» تبدیل شده/     از بازآرایی میدان گذار تا مسئله اپوزیسیون در لحظه بحران جهانی

📅 شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵- ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۶

🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی- جامعه در حال گذار»

در بحث پیشین روشن شد که مرگ علی خامنه‌ای، فقط پایان یک دوره در رأس جمهوری اسلامی نیست، بلکه آغاز مرحله‌ای تازه در بازآرایی میدان گذار در ایران است؛ مرحله‌ای که در آن، ساختار قدرت، جامعه، اپوزیسیون و قدرت‌های خارجی، هر یک با وضوح بیشتری موقعیت، روایت و راهبرد خود را آشکار می‌کنند. آینده ایران نه از خودِ حذف رهبر، بلکه از موازنه میان این چهار نیرو تعیین می‌شود؛ موازنه‌ای که در نخستین صحنه‌های آن، از مراسم رسمی حذف علی خامنه ای تا روایت‌سازی حکومتی، از واکنش جامعه، اپوزیسیون تا ارزیابی قدرت‌های خارجی، خود را آشکار کرده است.

اما این بازآرایی داخلی، هم‌زمان در خلأ رخ نمی‌دهد. تحولات اخیر در خلیج فارس، با حملات پهپادی و موشکی جمهوری اسلامی و ناامن شدن مسیرهای انرژی، حملات متقابل، و مواضع اخیر ترامپ و اعضای ناتو در نشست ترکیه، با تغییر تدریجی رویکرد قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای نسبت به جمهوری اسلامی مواجه هستیم، و این وضعیت نشان می‌دهد که ایران هم‌زمان وارد مرحله‌ای تازه در محیط بین‌المللی نیز شده است؛ مرحله‌ای که در آن، جمهوری اسلامی از یک «بازیگر مسئله‌دار» به یک «گره ژئوپلیتیک» تبدیل شده و بحران پیرامون آن، دیگر فقط یک بحران منطقه‌ای نیست، بلکه به بخشی از بازتعریف موازنه قدرت در سطح جهانی بدل شده است. در چنین شرایطی، «فشار بیرونی دیگر صرفاً به مهار کلاسیک چون تغییر لایه های درونی رژیم محدود نمی‌ماند، بلکه به‌تدریج و با فشار برای بازآرایی یا تغییر ساختار قدرت پیوند می‌خورد. (رجوع کنید به مقاله؛ ایران در کانون بحران جهانی | از مهار ژئوپلیتیک تا سناریوی تغییر ساختار قدرت جمهوری اسلامی- پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵ – ۹ ژوئیه ۲۰۲۶)»

از همین‌جا، بحث اپوزیسیون وارد مرحله‌ای تازه می‌شود. اگر در مقاله نخست (مرگ خامنه‌ای و آزمون نیروها در میدان گذار | از روایت استمرار تا مسئله بدیل در ایران بازآرایی میدان گذار در ایران دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵ – ۶ ژوئیه ۲۰۲۶)، اپوزیسیون یکی از چهار نیروی اصلی میدان گذار بود، اکنون در پرتو تحولات حوزه روابط بین‌الملل، این پرسش برجسته‌تر می‌شود که هم اکنون اپوزیسیون در این لحظه چه جایگاهی دارد و چگونه در محاسبات داخلی و خارجی دیده می‌شود. زیرا هرچه جمهوری اسلامی بیشتر در معرض فرسایش، فشار و بازتعریف ساختار قدرت قرار گیرد، مسئله «بدیل» نیز برای جامعه ایران، برای قدرت‌های خارجی، و برای خود نیروهای مخالف، صورت عینی‌تر و فوری‌تری پیدا می‌کند. در این مرحله، «پرسش اصلی این است که کدام نیرو، با چه سطحی از پیوند اجتماعی، با چه افق سیاسی، و با چه ظرفیت سازمان‌دهی، می‌تواند از موقعیت «گزینه بالقوه» فراتر برود و به سطح «بدیل مؤثر» نزدیک شود.»

تحولات یک‌سال گذشته نیز همین وضعیت را آشکار کرده‌اند. در سطح منطقه‌ای و جهانی، بازیگران مختلف به‌طور هم‌زمان مجموعه‌ای از آلترناتیوها را زیر نظر گرفته‌اند: از جریان‌های پادشاهی‌خواه تا نیروهای قومی، از اپوزیسیون کلاسیک جمهوری خواه تا سناریوهای مدیریت بیرونی. اما در عمل، هیچ‌یک از این گزینه‌ها هنوز نتوانسته‌اند بازیگران جهانی و منطقه ای را به این نتیجه برساند که آیا این بدیلها می توانند درنهایت به سطحی از اتصال پایدار با جامعه داخل، همگرایی سیاسی مؤثر در میان خود، و ظرفیت اجرایی قابل‌اتکا در مرحله گذار برسند؟ نتیجه آن شده که مسئله بدیل، به‌جای آنکه در قالب انتخاب یک جریان حل شود، به یک مسئله ساختاری تبدیل شده است؛ مسئله‌ای که هم به ضعف‌های درونی اپوزیسیون بازمی‌گردد و هم به این واقعیت که فشار ژئوپولیتیک، بدون وجود یک نیروی ریشه‌دار و هماهنگ در داخل و خارج، بیشتر به مدیریت بحران منتهی می‌شود تا شکل‌گیری گذار.

در این نقطه، بحث از اپوزیسیون دیگر نباید فقط در قالب رقابت میان نیروهای کلاسیک سیاسی فهم شود. مسئله اصلی، گذار از «کثرت بدون اتصال» به «هم‌افزایی در بدیل‌سازی» است. از یک سو، خودسازماندهی‌های خاکستری* در بطن جامعه، در واکنش به انسداد، سرکوب و فشار ممتد، نشانه‌هایی از استمرار کنش و شکل‌گیری ظرفیت اجتماعی تازه را نشان داده‌اند، و از سوی دیگر، اپوزیسیون خارج از کشور همچنان از ظرفیت‌هایی چون رسانه، دیپلماسی و ارتباطات جهانی برخوردار است. آنچه اکنون تعیین‌کننده می‌شود، نه برتری یکی بر دیگری، بلکه امکان پیوند این دو سطح است: پیوند میان تجربه زیسته و ریشه اجتماعی در داخل، با ظرفیت برنامه‌ریزی، انعکاس بین‌المللی و همگرایی سیاسی در خارج. از دل این پیوند است که می‌توان به‌جای دوگانه فرسوده «داخل و خارج»، از امکان شکل‌گیری نوعی «اپوزیسیون پیوسته» سخن گفت؛ اپوزیسیونی که بتواند از دل بحران ژئوپلیتیک و خلأ بدیل، مسیر سومی برای گذار بسازد.(* گذار از راهبرد محله‌محور به «خودسازماندهی خاکستری» سه فصل: بازتعریف کنش در بستر تجربه اجتماعی | سازوکارهای تداوم در شرایط انسداد | ساختار کنش در خودسازماندهی خاکستری)

بر همین مبنا، بحث حاضر تلاش می کند که اپوزیسیون را در تلاقی بحران ژئوپلیتیک و خلأ بدیل بررسی کند و  نشان دهد چگونه بن‌بست آلترناتیوهای کلاسیک، امکان شکل‌گیری مسیر سومی از دل جامعه را برجسته کرده است. در ادامه بر ضرورت عبور از دوگانه داخل و خارج و شکل‌گیری نوعی اپوزیسیون پیوسته تأکید می‌کنیم؛ اپوزیسیونی که بتواند میان نیروهای اجتماعی، مدنی، صنفی و سیاسی درون کشور، با ظرفیت‌های رسانه‌ای، دیپلماتیک و برنامه‌محور بیرون از کشور، یک پیوند نظری و عملی برقرار سازد. در این چارچوب، مسئله اپوزیسیون ساختن زیرساخت اجتماعی و سیاسیِ بدیلی است که بتواند در لحظه اکنون فرسایش، ضعف و شکاف در ساختار قدرت، مسیر گذار را از درون جامعه و در پیوند با سیاستهای جهانی پیش ببرد.

🔻 اپوزیسیون در تلاقی بحران ژئوپلیتیک و خلأ بدیل؛ از آزمون آلترناتیوها تا شکل‌گیری مسیر سوم

تحولات یک‌سال گذشته در پیرامون ایران، فقط موازنه قدرت در سطح منطقه‌ای و جهانی را تغییر نداده، بلکه مسئله «بدیل جمهوری اسلامی» را نیز وارد مرحله‌ای تازه کرده است. در دوره‌ای که جمهوری اسلامی از یک سو با فرسایش درونی، بحران مشروعیت، شکاف‌های ساختاری و بحران‌های معیشتی روبه‌رو بوده و از سوی دیگر در معرض فشارهای فزاینده ژئوپلیتیک، حملات نظامی، تهدید به مهار سخت و سناریوهای تغییر ساختار قرار گرفته، موضوع بدیل دیگر یک بحث نظری یا صرفاً تبلیغاتی و رسانه ای نیست. اکنون این پرسش در سطوح مختلف داخلی و خارجی با صراحت بیشتری مطرح است که اگر جمهوری اسلامی در مسیر ضعف، استحاله یا فروپاشی قرار گیرد، چه نیرویی قرار است در برابر آن به‌عنوان آلترناتیو ظاهر شود و با چه کیفیتی؟

در این چارچوب، می‌توان گفت براساس تجربه یکسال گذشته از جنگ ۱۲ روزه تا کنون، قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای در این دوره، به‌جای آنکه بر یک بدیل واحد متمرکز شوند، مجموعه‌ای از نیروهای اپوزیسیون را به‌طور هم‌زمان در معرض ارزیابی قرار داده‌اند. بخشی از این توجه متوجه جریان پادشاهی‌خواه و شخص رضا پهلوی بوده که به‌ویژه در سطح رسانه‌ای، دیپلماتیک و تحولات جنبش دی ماه ۱۴۰۴، بیشترین قابلیت دیده‌شدن را داشته است. هم‌زمان، در برخی حوزه‌های مرزی و منطقه‌ای، ظرفیت نیروهای قومی و پیرامونی نیز در سناریوهای فشار، بی‌ثبات‌سازی یا افزایش هزینه برای جمهوری اسلامی مورد توجه قرار گرفته است. خصوصا با توجه به مواضعی که دولت ترامپ در همکاری با نیروهای قومی مطرح کرده است. در سطحی دیگر، بخشی از بازیگران غربی، به‌ویژه در اروپا، همچنان به اپوزیسیون کلاسیک، سازمان‌های قدیمی‌تر یا ترکیب‌های متکثرتر و کم‌ریسک‌تر به‌عنوان بخشی از سناریوی مهار نگاه کرده‌اند. جریانات اتنیک، سازمان مجاهدین خلق و دیگر جریانات جمهوری خواه در سطح خرد یا کلان در این دسته بندی قرار می گیرند.

اما تجربه عملی این یک‌سال، یک واقعیت مهم را آشکار کرده است: هیچ‌یک از این گزینه‌ها در بازآفرینی یک بدیل راهبردی در نگاه قدرتهای جهانی و منطقه ای هنوز نتوانسته‌اند از سطح «آلترناتیو بالقوه» به سطح «بدیل بالفعل» ارتقا پیدا کنند. دلیل این مسئله فقط فشار سرکوب یا پیچیدگی‌های ژئوپلیتیک نیست، بلکه به ضعف‌های درونی خود اپوزیسیون نیز بازمی‌گردد. اختلافات عمیق درونی، رقابت‌های حذف‌گرایانه، سوءظن متقابل، ناتوانی در تقسیم کار، و فقدان یک افق مشترک برای انتقال قدرت، باعث شده که نیروهای مختلف اپوزیسیون در نگاه قدرتها بیشتر در مقام گزینه‌های آزموده‌شونده باقی بمانند تا نیرویی که بتواند به‌عنوان آلترناتیو روشن، «اعتماد جامعه و ارزیابی مثبت قدرت‌های خارجی» را هم‌زمان به دست آورد.

از این‌رو باید اعتراف کرد که، وضعیت کنونی را می‌توان مرحله‌ای از «تعلیق در انتخاب آلترناتیو» نامید. در این مرحله، قدرت‌های خارجی هنوز به جمع‌بندی نهایی درباره بدیل جمهوری اسلامی نرسیده‌اند، اما در عین حال از مسئله گذار نیز عبور نکرده‌اند. آنچه تاکنون در عمل رخ داده، حفظ کانال‌های ارتباطی با نیروهای مختلف اپوزیسیون، ارزیابی مستمر ظرفیت‌ها، و همزمان تمرکز بر مدیریت سناریوهای تضعیف، استحاله یا فروپاشی ساختار موجود جمهوری اسلامی بوده است. به بیان دیگر، بدیل هنوز انتخاب نشده، اما مسئله بدیل در متن همه محاسبات قدرتها حضور دارد.

در همین‌جا، مسئله اپوزیسیون از سطح رقابت میان چند جریان سیاسی فراتر می‌رود و در چشم قدرتها به یک مسئله ساختاری بدل می‌شود. زیرا در شرایطی که جامعه سیاسی ایران نتوانسته به سطحی از همگرایی در بدیل‌سازی برسد، فضای تصمیم‌گیری درباره آینده کشور به‌طور طبیعی بیشتر در معرض مدیریت بیرونی قدرتها قرار می‌گیرد. در چنین وضعی، قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای به‌جای آنکه با یک نیروی ریشه‌دار و دارای مشروعیت اجتماعی در ایران مواجه شوند، ناچار به سمت ائتلاف‌سازی‌های بیرونی، سناریوهای انتقال از بالا، یا حتی مدیریت بی‌ثباتی کنترل‌شده حرکت می‌کنند. همین وضعیت است که خطر فاصله‌گرفتن گذار از عاملیت اجتماعی در درون و بیرون کشور را افزایش می‌دهد.

اما هم‌زمان، در دل همین بن‌بست، نشانه‌هایی از یک مسیر دیگر نیز دیده می‌شود؛ مسیری که در بیرون از اپوزیسیون کلاسیک، و در بطن جامعه در حال شکل‌گیری است. تجربه اعتراضات سراسری، مقاومت در شرایط انسداد، استمرار کنش‌های صنفی و مدنی، سازگاری با قطع اینترنت، و حفظ پیوندهای اجتماعی در دل سرکوب، به‌تدریج یک الگوی تازه از کنش را برجسته کرده است: تداوم کنش در شرایط محدودیت. این الگو به‌مرور به شکلی از «خودسازماندهی خاکستری» انجامیده؛ نوعی سازمان‌یابی غیررسمی، افقی، محلی و شبکه‌ای که بدون تکیه بر رهبری متمرکز، توانسته استمرار حداقلی کنش اجتماعی را حفظ کند.

اهمیت این روند در آن است که راه سوم را از دل واقعیت جامعه ایران ممکن می‌سازد. راه سوم در اینجا به معنای عبور از دو بن‌بست هم‌زمان است: از یک سو، بن‌بست اپوزیسیون کلاسیک که هنوز در سطح رقابت، روایت‌سازی و مالکیت آینده باقی مانده است، و از سوی دیگر، سناریوهای بیرونی در نگاه قدرتها که آینده ایران را از منظر مدیریت بحران، کنترل بی‌ثباتی یا ساختن آلترناتیو از بالا می‌نگرند. در برابر این دو، نوعی آلترناتیو شبکه‌ای و اجتماعی از درون جامعه در حال شکل‌گیری است، آلترناتیوی که بر پیوند میان نیروهای صنفی، مدنی و سیاسی، بر تجربه زیسته، بر شبکه‌های غیررسمی، و بر ظرفیت حفظ و انتقال کنش استوار است.

این مسیر هنوز در مرحله تکوین است و نمی‌توان آن را به‌عنوان بدیلی کامل و منسجم در معنای کلاسیک کلمه تلقی کرد. اما اهمیت آن در این است که امکان تازه‌ای را به میدان می‌آورد: امکان آنکه گذار، به‌جای آنکه صرفاً محصول توافق قدرت‌های خارجی یا انتخاب یک جریان خاص اپوزیسیون باشد، بر پایه نوعی خودسازمان‌یابی اجتماعی از درون جامعه شکل بگیرد. این همان سطحی است که اگر تقویت شود، می‌تواند نگاه قدرت‌های خارجی را نیز تغییر دهد. زیرا در شرایط نبود یک بدیل پایدار، هزینه‌های مدیریت فروپاشی، جنگ داخلی یا بی‌ثباتی افزایش می‌یابد، اما شکل‌گیری یک نیروی اجتماعی ریشه‌دار، امکان پیش‌بینی‌پذیری، تعامل و کاهش هزینه‌های انتقال را فراهم می‌کند.

از این منظر، مسئله امروز اپوزیسیون ایران را نمی‌توان فقط در قالب رقابت میان جریان‌های سیاسی موجود فهم کرد. مسئله اصلی، گذار از «کثرت بدون اتصال» به «هم‌افزایی اجتماعی» است. تا زمانی که این گذار رخ ندهد، اپوزیسیون همچنان در سطح گزینه‌های بالقوه باقی می‌ماند و آینده بیشتر در بیرون از جامعه ایران مدیریت خواهد شد. اما اگر این پیوند در دل جامعه تقویت شود، آنچه امروز در قالب خودسازماندهی خاکستری دیده می‌شود، می‌تواند در همکاری و پیوند با اپوزیسیون خارج از کشور به یکی از پایه‌های اصلی یک بدیل واقعی، با خاستگاه درونی و پایدار بدل شود؛ بدیلی که نه از بیرون توسط قدرتها تحمیل می‌شود و نه در سطح شعار و فضای رسانه باقی می‌ماند، بلکه در یک پیوند عملی معنادار اپوزیسیون با نیرویی که از دل تجربه زیسته جامعه ایران سربرمی‌آورد، رخ دهد.

🔻 فراتر از دوگانه داخل و خارج؛ ضرورت شکل‌گیری اپوزیسیون پیوسته

در امتداد همین بحث، یک متغیر تعیین‌کننده دیگر نیز خود را نشان می‌دهد؛ متغیری که می‌تواند بن‌بست‌های کنونی را بشکند و مسیر تحولات را به‌طور معناداری تغییر دهد. این متغیر، عبور از دوگانه کلاسیک «اپوزیسیون داخل و خارج» و حرکت به‌سمت نوعی پیوستگی نظری و عملی میان این دو سطح است. زیرا یکی از دلایل اصلی ناتوانی اپوزیسیون در تبدیل شدن به بدیل، دقیقاً در همین شکاف ریشه دارد: شکافی که در آن، نیروهای خارج از کشور از ظرفیت رسانه، دیپلماسی و ارتباطات جهانی برخوردارند، اما از ریشه اجتماعی و تجربه زیسته فاصله دارند، و نیروهای داخل کشور در دل جامعه، اصناف، شبکه‌های افقی و کنش‌های روزمره حضور دارند، اما از امکانات سازمان‌دهی کلان، بازتاب جهانی و پیوند برنامه‌محور با بیرون محروم‌اند.

در این شرایط، هیچ‌یک از این دو سطح نیروهای داخل و خارج از کشور به‌تنهایی به بدیل مؤثر و قابل‌اتکا تبدیل نمی‌شوند. اپوزیسیون خارج از کشور بدون اتصال به نیروهای اجتماعی داخل، بیشتر در سطح صدا و تصویر باقی می‌ماند. نیروهای درون جامعه نیز بدون پیوند با ظرفیت‌های رسانه‌ای، حقوقی، سیاسی و بین‌المللی بیرون، در محدوده کنش‌های پراکنده و فرسایش‌پذیر باقی می‌مانند. همین گسست است که هم به جمهوری اسلامی مجال بقا می‌دهد و هم به قدرت‌های خارجی امکان می‌دهد در غیاب یک نیروی پیوسته، به‌سمت سناریوهای بیرونی حرکت کنند.

از این‌رو، آنچه می‌تواند این بن‌بست را بشکند، شکل‌گیری نوعی «اپوزیسیون پیوسته» است؛ اپوزیسیونی که نه فقط از نظر شعاری و مجازی، بلکه در سطح نظری و عملی، میان داخل و خارج پیوند ایجاد کند. در این وضعیت، نیروهای خارج از کشور به‌جای رقابت‌های حذف‌گرایانه و جنگ روایت‌ها، به‌سوی همگرایی برنامه‌محور حرکت می‌کنند و خود را به‌مثابه حلقه‌ای در خدمت جامعه و گذار بازتعریف می‌نمایند. در سوی دیگر، نیروهای درون جامعه نیز در امتداد فرآیند خودسازماندهی خاکستری، این امکان را پیدا می‌کنند که از سطح بقا و استمرار کنش، به سطح هماهنگی و هم‌افزایی گسترده‌تر برسند.

اهمیت این پیوستگی در آن است که می‌تواند به شکل‌گیری نوعی «وفاق هژمونیک» منجر شود. منظور از وفاق هژمونیک در اینجا، حذف تفاوت‌ها یا یکدست‌سازی نیروها نیست، بلکه توافق بر سر یک سطح حداقلی از اهداف مشترک، برنامه‌های گذار و چارچوب‌های عمل است. چنین وفاقی به‌جای آنکه بر محور حذف رقبا شکل بگیرد، بر محور تعریف یک مسیر مشترک برای عبور از جمهوری اسلامی و جلوگیری از فروپاشی اجتماعی و سیاسی استوار می‌شود. در این حالت، اپوزیسیون پیوسته می‌تواند از دل تکثر، به هم‌افزایی برسد، نه با نفی تفاوت‌ها، بلکه با پیوند دادن ظرفیت‌های متفاوت.

در چنین شرایطی، نقش قدرت‌های خارجی نیز به‌طور طبیعی تغییر خواهد کرد. تا زمانی که با مجموعه‌ای پراکنده، متعارض و فاقد پیوند اجتماعی روبه‌رو هستند، به‌سوی مدیریت بیرونی، ائتلاف‌سازی از بالا یا مهار صرف حرکت می‌کنند. اما هنگامی که با یک نیروی اجتماعی–سیاسی واقعی و ریشه‌دار مواجه شوند که در داخل و خارج از کشور به‌صورت پیوسته عمل می‌کند، ناگزیر خواهند شد خود را با آن تنظیم کنند. در این وضعیت، دیگر مسئله فقط «انتخاب آلترناتیو» نیست، بلکه مواجهه با آلترناتیوی است که خود را در جامعه و در سطوح مختلف سیاست بازتولید کرده است.

از این منظر، مسیر گذار دیگر فقط تابع فشار خارجی یا شکاف‌های درونی جمهوری اسلامی نخواهد بود، بلکه به میزان توان جامعه سیاسی ایران در ایجاد این پیوستگی بستگی خواهد داشت. اگر این پیوند شکل نگیرد، تحولات همچنان در مدار مدیریت بیرونی باقی می‌ماند و نیروهای سیاسی ایران در بهترین حالت به حاشیه سناریوهای تصمیم‌گیری بدل می‌شوند. اما اگر این پیوند شکل بگیرد، آنچه امروز به‌صورت پراکنده در قالب کنش‌های صنفی، مدنی، سیاسی و شبکه‌های اجتماعی دیده می‌شود، می‌تواند به پایه‌های یک بدیل واقعی و درونی تبدیل شود.

در این نقطه، پروژه «خودسازماندهی خاکستری» معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند. این پروژه فقط واکنشی موقت به شرایط سرکوب یا انسداد نیست، بلکه می‌تواند به زیرساختی برای اتصال نیروهای داخل و خارج بدل شود. یعنی همان جایی که تجربه زیسته، شبکه‌های اجتماعی، کنش‌های افقی و ظرفیت‌های محلی در داخل، با امکان برنامه‌ریزی، انعکاس جهانی، حمایت حقوقی و دیپلماتیک در خارج به هم پیوند می‌خورند. در این صورت، اپوزیسیون پیوسته نه یک شعار، بلکه صورت تازه‌ای از سازمان‌یابی برای گذار خواهد بود.

در نتیجه مسئله امروز اپوزیسیون ایران دیگر فقط کثرت نیروها یا تعارض روایت‌ها نیست. مسئله اصلی، ظرفیت ساختن پیوندی زنده و پایدار میان دو سطحی است که سال‌ها از هم جدا مانده‌اند. اگر این پیوند ساخته شود، گذار از جمهوری اسلامی بیش از آنکه از بیرون و توسط قدرتهای خارجی مدیریت  شود، در درون جامعه ایران و در پیوند با جهان شکل خواهد گرفت. و اگر ساخته نشود، همچنان فاصله میان جامعه، اپوزیسیون و جهان، مهم‌ترین شکافی خواهد بود که جمهوری اسلامی از آن برای بقا استفاده می‌کند، و قدرتهای جهانی هم می توانند به جای تمرکز بر آن اپوزیسیون گزینه های متغیر و ناموزون خود را براساس منافع خویش دنبال کنند. همان راهبردی که تاکنون شکل گرفته است.

🔻 راهکار سوم در نقشه نیروهای سیاسی؛ کدام آرایش از نیروها می‌تواند بدیل پیوسته و قابل‌اتکا بسازد؟

در این مرحله از تحولات ایران، پرسش تعیین‌کننده این است که کدام آرایش از نیروها می‌تواند هم با جامعه و کنشگری درون کشور پیوندی زنده، مستمر و مؤثر برقرار کند، و هم در نگاه قدرت‌های جهانی، به‌ویژه در شرایطی که آنان خود به بازیگران اثرگذار در فشار برای تغییر ساختار قدرت جمهوری اسلامی بدل شده‌اند، به‌عنوان یک بدیل قابل‌فهم، قابل‌تعامل و قابل‌اتکا ظاهر شود. در این نقطه، راهکار سوم با پرهیز از شعار یا صرفاً یک امکان انتزاعی عبور می کند و به مسئله‌ای کاملاً عینی در نقشه نیروهای سیاسی ایران تبدیل می‌شود.

پاسخ به این پرسش، از دل بررسی وضعیت کنونی نیروها، یک نکته روشن را پیش روی ما می‌گذارد: همانطور که گفته شد در شرایط فعلی، هیچ نیروی منفردی در اپوزیسیون ایران به‌تنهایی این ظرفیت را در اختیار ندارد. نه اپوزیسیون صرفاً رسانه‌ای خارج از کشور در شکل رسانه ای و مجازی، به‌تنهایی می‌تواند از سطح گزینه بالقوه عبور کند، نه شبکه‌های پراکنده و افقی داخل کشور، بدون پیوند با ظرفیت‌های کلان‌تر، به‌تنهایی قادر به ایفای نقش بدیل‌اند، و نه نیروهای پیرامونی و قومی، بدون قرار گرفتن در یک افق ملی، می‌توانند به مرکز یک بدیل فراگیر بدل شوند. از همین‌جا روشن می‌شود که راهکار سوم، در یک آرایش پیوسته از نیروها معنا پیدا می‌کند. آرایشی که از درون جامعه ریشه می‌گیرد، در سطح سیاسی و برنامه‌محور صورت‌بندی می‌شود، و در سطح جهانی قابلیت ترجمه و تعامل پیدا می‌کند.

در این چارچوب، نخستین پایه این راهکار، همان نیروهای درون جامعه‌اند که دهها سال، در قالب شبکه‌های صنفی، مدنی، محلی، دادخواه، و هسته‌های افقی توانسته‌اند استمرار کنش را در دل سرکوب حفظ کنند. این نیروها از آن رو اهمیت دارند که تنها سطحی از نیروهای سیاسی و اجتماعی‌اند که هم ریشه اجتماعی دارند، هم تجربه زیسته، و هم امکان تولید مشروعیت درونی. آنچه در گفتار اخیر پروژه سروش آزادی از آن با عنوان «خودسازماندهی خاکستری» یاد شد، دقیقاً در همین سطح معنا پیدا می‌کند: نه به‌عنوان یک جانشین فوری برای اپوزیسیون کلاسیک، بلکه به‌عنوان بستر واقعی و زنده‌ای که می‌تواند عاملیت اجتماعی را از دل جامعه حفظ و بازتولید کند. این سطح، عنصر اصلی مشروعیت و پایدار سازی هر بدیل واقعی است.

اما همین سطح هم به‌تنهایی کافی نیست. برای آنکه این نیروی اجتماعی بتواند به سطح یک بدیل سیاسی نزدیک شود، به لایه‌ای دیگر نیاز دارد: بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور که از یک‌سو با جامعه داخل قطع ارتباط نکرده باشد، و از سوی دیگر، توان ترجمه سیاسی و بین‌المللی وضعیت ایران را داشته باشد. این بخش از اپوزیسیون، اگر بخواهد در راهکار سوم جای بگیرد، باید از منطق رقابت هویتی، حذف‌گرایی و محوریت‌طلبی فاصله بگیرد و خود را نه مرکز جایگزین جامعه، بلکه حلقه پیونددهنده جامعه ایران با جهان تعریف کند. نقش این سطح، نه تصاحب بدیل، بلکه کمک به صورت‌بندی سیاسی، رسانه‌ای، حقوقی و بین‌المللی آن است. تنها چنین بخشی از اپوزیسیون خارج می‌تواند در این مرحله، در نگاه قدرت‌های جهانی، به‌عنوان نیرویی قابل‌فهم و قابل‌تعامل ظاهر شود.

در کنار این دو سطح، نیروهای پیرامونی و اتنیک- ملی نیز جایگاه مهمی در این آرایش دارند. اهمیت آن‌ها از سازمان، جغرافیا، تجربه، میدان و پیوندشان با بخش‌هایی از واقعیت اجتماعی و سیاسی ایران ناشی می‌شود. اما نقش آن‌ها در راهکار سوم زمانی به‌صورت کامل معنا پیدا می‌کند که از سطح صرفاً منطقه‌ای یا قومی، به سطح پیوند با یک افق ملی ارتقا یابند. این یعنی «نسبت خود را با آینده ایران، با شکل دولت پس از جمهوری اسلامی، و با مرز میان مطالبات حقوقی- سیاسی و واگرایی‌های بالقوه» روشن‌تر سازند. در چنین حالتی، این نیروها می‌توانند بخشی از راهکار سوم باشند؛ نه در مقام بدیل مجزا، بلکه در مقام بخشی از یک بدیل چندلایه و فراگیر ملی.

از این‌رو، ماهیت نیروی مناسب برای این مرحله را می‌توان در پنج ویژگی جمع‌بندی کرد: نخست، این نیرو باید ریشه اجتماعی داشته باشد و صرفاً در سطح رسانه یا مهاجرت تعریف نشود. دوم، باید افق سیاسی روشن ارائه کند و فقط بر نفی جمهوری اسلامی تکیه نداشته باشد، بلکه تصویری حداقلی و قابل‌فهم از فردای گذار داشته باشد. سوم، باید توان پیوند داخل و خارج را داشته باشد، یعنی هم زبان جامعه ایران را بفهمد و هم بتواند آن را به زبان سیاست جهانی ترجمه کند. چهارم، باید بر پذیرش تکثر و تقسیم کار استوار باشد، نه بر حذف و تصاحب. و پنجم، باید قابلیت تعامل با قدرت‌های جهانی بدون واگذاری عاملیت به آن‌ها را داشته باشد؛ یعنی بتواند هم‌زمان «واقعیت نقش قدرت‌های خارجی را ببیند، با آن‌ها وارد تنظیم رابطه شود، اما مشروعیت و مرکز ثقل خود را از درون جامعه بگیرد.»

در اینجا، نسبت این راهکار با قدرت‌های جهانی نیز باید با دقت روشن شود. در شرایطی که قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای به‌تدریج از مهار کلاسیک جمهوری اسلامی و تغییر رفتار، به تغییر ساختار، یا آمادگی برای سناریوهای فروپاشی حرکت کرده‌اند، نادیده گرفتن این واقعیت به یک خطای راهبردی منجر می‌شود.

راهکار سوم بر این تشخیص استوار است که قدرت‌های جهانی اکنون بخشی از واقعیت میدان‌اند و فشار آنان بر جمهوری اسلامی واقعی، مؤثر و تعیین‌کننده است. اما همین فشار، اگر در برابر خود بدیل اجتماعی- سیاسی درونی و پیوسته نبیند، به‌طور طبیعی به سمت مدیریت بیرونی، سناریوهای کنترل بحران، یا ساختن آلترناتیو از بالا میل می‌کند. بنابراین، همسازی نظری و عملی با این وضعیت به معنای پذیرش منفعلانه نقش بیرون نیست، بلکه به معنای آن است که اپوزیسیون پیوسته بتواند این فشار خارجی را از «مسیر مدیریت بیرونی، به سمت گذار مبتنی بر عاملیت اجتماعی» سوق دهد.

در نتیجه، راهکار سوم را یک اپوزیسیون پیوسته و چندلایه نمایندگی می‌کند. اپوزیسیونی که از دل شبکه‌های خودسازمانده داخل کشور، از پیوند نیروهای صنفی، مدنی و سیاسی، از ظرفیت‌های برنامه‌محور و بین‌المللی خارج از کشور، و از امکان تعریف یک افق حداقلی و مشترک برای گذار ساخته می‌شود. تنها چنین آرایشی می‌تواند هم از درون جامعه مشروعیت بگیرد، هم در نگاه قدرت‌های جهانی به‌عنوان بدیل قابل‌اتکا ظاهر شود، و هم فشار ژئوپلیتیک موجود بر جمهوری اسلامی را به‌جای آنکه به مدیریت بیرونی آینده ایران تبدیل کند، به فرصتی برای گذار مبتنی بر عاملیت اجتماعی بدل سازد.