شورای ملی تصمیم  همراه و همگام با مردم آگاه ایران، برای تحقق خواسته‌های زیر تلاش و مبارزه می‌کند. 1- گذار کامل از جمهوری اسلامی با تکیه به جنبش‌های اعتراضی مردم، گذار خشونت پرهیز با حفظ حق دفاع مشروع. 2 – حفظ تمامیت ارضی کشور با تاکید بر نظام غیرمتمرکز . 3- جدایی دین از حکومت. 4 – فراخوان عمومی برای تشکیل مجلس مؤسسان. 5 – تلاش برای برپایی نظامی دموکراتیک و انتخابی  تعیین نوع حکومت با آرای مردم. 6 –  اجرای کامل اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و میثاق‌های وابسته به آن، با تاکید بر رفع هرگونه تبعیض علیه زنان و برابری جنسیتی در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و مشارکت زنان در مدیریت جامعه، و نیز تاکید بر حفظ محیط زیست

جمهوری اسلامی در مسیر ادامه حک…

جمهوری اسلامی در مسیر ادامه حک…

🔵 جمهوری اسلامی در مسیر ادامه حکومت زیر فشار بحران | از جنگ تا بازآرایی درون قدرت

🖋 دفتر پدیدارشناسی و مطالعات گذار اجتماعی ایران

📅 پنج شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۵ ۱۸ ژوئن ۲۰۲۶

🔻 ورود جمهوری اسلامی به مرحله مدیریت بحران برای ادامه حکومت

آنچه پس از جنگ چهل‌روزه و «آغاز مسیر تفاهم برای دستیابی به توافق» با آمریکا در حال شکل‌گیری است، فراتر از یک توقف درگیری یا بازگشت به میز مذاکره، بیانگر ورود جمهوری اسلامی به مرحله‌ای تازه در حیات خود است. در این مرحله، مسئله اصلی از سطح «ادامه جنگ یا صلح» عبور کرده و به پرسش «چگونگی بقا» در شرایطی رسیده است که فشارهای خارجی به بالاترین سطح خود رسیده و جامعه در داخل، در نتیجه انباشت بحران‌های چندلایه اجتماعی- اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، به نقطه‌ای حساس و تعیین‌کننده وارد شده است.

آنچه پس از جنگ چهل‌روزه و «آغاز مسیر تفاهم برای دستیابی به توافق» با آمریکا در حال شکل‌گیری است، فراتر از یک توقف درگیری یا بازگشت به میز مذاکره، بیانگر ورود جمهوری اسلامی به مرحله‌ای تازه در حیات خود است. در این مرحله، مسئله اصلی از سطح «ادامه جنگ یا صلح» عبور کرده و به مسئله «چگونگی بقا» رسیده است؛ وضعیتی که بر پایه «ترکیبی از کاهش تنش خارجی، بازتنظیم موقت در سیاست‌ها، مدیریت فشارهای اقتصادی و مهار نارضایتی‌های اجتماعی» شکل می‌گیرد. در چنین شرایطی، «ساختار قدرت تلاش می‌کند بدون تغییر بنیادین در ماهیت خود، با تنظیم رابطه با غرب، کنترل فضای داخلی و ایجاد حداقلی از ثبات اقتصادی، شرایط ادامه حیات خود را فراهم سازد.» این روند در بستری شکل می‌گیرد که فشارهای خارجی به بالاترین سطح خود رسیده و جامعه در داخل، در نتیجه انباشت بحران‌های چندلایه اجتماعی- اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، به نقطه‌ای حساس و تعیین‌کننده وارد شده است.

🔻 شکاف در ساختار قدرت؛ از همگرایی عمل‌گرایان تا مقاومت تندروها

در سطح ساختار قدرت، نشانه‌های روشنی از یک جابه‌جایی در حال ظهور دیده می‌شود. اظهاراتی مانند تأکید بر «تحویل گرفتن سنگر از نیروهای لانچر و کاهش فشار اقتصادی بر مردم» (قالیباف، اعتماد آنلاین- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵) نشان می‌دهد که بخشی از نیروهای درون حاکمیت به این جمع‌بندی رسیده‌اند که ادامه مسیر مبتنی بر تنش، دیگر قادر به «حفظ تعادل قدرت» در کشور نیست . این موضع در کنار تلاش برای پیشبرد تفاهم با آمریکا، بیانگر شکل‌گیری نوعی همگرایی میان نیروهای عمل‌گرا و میانه‌رو در برابر جریان‌های رادیکال در ساختار قدرت است؛ جریانی که همچنان بحران و تقابل را نه یک تهدید، بلکه بخشی از راهبرد خود برای حفظ منافع می‌داند.(منصور حقیقت‌پور، رویداد۲۴)

در همین حال، داده‌های رسمی از درون ساختار حکمرانی نشان می‌دهد که فشار اجتماعی به سطحی رسیده که دیگر نمی‌توان آن را نادیده گرفت. وقتی حدود هفتاد درصد جامعه خواهان تغییر در سیاست‌های کلان هستند و بخش بزرگی از مردم حتی امیدی به بهبود شرایط ندارند، مسئله صرفاً نارضایتی نیست، بلکه نشانه‌ای از تغییر در نسبت جامعه با قدرت سیاسی است.(اقتصاد آنلاین)

این وضعیت، در کنار «شیوه‌ای که جامعه در ماه‌های اخیر برای مدیریت فشارهای اقتصادی» از خود نشان داده، بیانگر آن است که «فقدان مشروعیت و کاهش اعتماد عمومی به کارآمدی حکمرانی»، به سطحی رسیده که جامعه را به سمت بازتعریف «سازوکارهای بقا و همبستگی اجتماعی» سوق داده است؛ سازوکارهایی که به‌طور فزاینده خارج از چارچوب تصمیمات رسمی جمهوری اسلامی شکل می‌گیرند.

در چنین شرایطی، حرکت به‌سوی تفاهم با آمریکا از سطح یک انتخاب سیاسی فراتر رفته و به ضرورتی ساختاری تبدیل شده است. فرسایش اقتصادی، فشارهای بین‌المللی، گسترش بی‌ثباتی اجتماعی و در کنار آن، شکل‌گیری نوعی خودمدیریت جمعی در واکنش به ناکارآمدی حکمرانی، مجموعه عواملی را پدید آورده‌اند که بدون بازتنظیم در سیاست خارجی، امکان مدیریت آن‌ها وجود ندارد. از این رو، تلاش برای کاهش تنش و گشودن مسیر تعامل با غرب را باید در چارچوب همین ضرورت درک کرد؛ ضرورتی که به معنای تغییر بنیادین در ماهیت نظام نیست، بلکه تلاشی برای حفظ تداوم آن در شرایطی تازه به شمار می‌آید.

با این حال، مسیر تفاهم با غرب با یک مانع جدی مواجه است: تشدید شکافهای درونی ساختار قدرت. جریان‌های رقیب که در سال‌های گذشته برای حفظ منافع خود بر پایه تنش و تقابل موقعیت خود را تثبیت کرده‌اند، هم اکنون نه‌تنها با این تغییر مسیر سیاستهای کلان رژیم در مواجه به «تفاهم- توافق» همسویی ندارند، بلکه بعضا آن را تهدیدی موجودیتی می‌دانند. از همین‌رو، آنچه امروز در ساختار قدرت دیده می‌شود، نه یک اجماع، بلکه نوعی کشمکش پنهان بر سر آینده نظام است؛ کشمکشی که می‌تواند در مذاکره بر توافق احتمالی با قدرتهای جهانی، سرنوشت این بازتنظیم را در روند فوق تعیین کند.

در این رابطه، مسیر تفاهم با غرب با مانعی جدی روبه‌روست: تشدید شکاف‌های درونی در ساختار قدرت. جریان‌های رقیب که در سال‌های گذشته برای حفظ منافع خود بر پایه تنش و تقابل موقعیتشان را تثبیت کرده‌اند، اکنون با تغییر جهت سیاست‌های کلان به‌سوی «تفاهم و توافق» همسو نیستند و در برخی موارد آن را تهدیدی برای موجودیت خود تلقی می‌کنند. از این رو، آنچه امروز در درون ساختار قدرت شکل گرفته، نه اجماع، بلکه نوعی کشمکش پنهان بر سر آینده نظام است؛ کشمکشی که می‌تواند هم در روند مذاکرات و سرنوشت هرگونه توافق احتمالی با قدرت‌های جهانی، و هم در رابطه با ماهیت آینده ساختار سیاسی نقشی تعیین‌کننده ایفا کند.

🔻 خودسازماندهی خاکستری؛ جامعه چگونه در دل بحران خود را بازسازی می‌کند

در سطح جامعه نیز وضعیت به همان اندازه پیچیده است. ترکیب فشار اقتصادی، سرکوب سیاسی، شکاف‌های عمیق اجتماعی و تجربه زیسته چند دهه بحران، جامعه‌ای را شکل داده که در مرز میان «تاب آوری و تحمل مستمر» و «خیزش اجتماعی و واکنش ناگهانی» قرار گرفته است. در چنین وضعیتی، هر تغییر در بالا، به‌سرعت در پایین بازتاب پیدا می‌کند، اما جهت این بازتاب لزوماً قابل پیش‌بینی نیست. جامعه ایران در دل همین انسداد و سرکوب، به نوعی «خودسازماندهی غیررسمی» یا آنچه می‌توان «خودسازماندهی خاکستری» نامید، دست یافته است؛ شکلی از هماهنگی و بقا که نه در قالب نهادهای رسمی، بلکه در شبکه‌های غیررسمی، روابط روزمره و تجربه زیسته شکل می‌گیرد و امکان ادامه حیات اجتماعی را در شرایط فشار فراهم می‌کند.

در شرایطی که ساختارهای رسمی حکمرانی با بحران کارآمدی و کاهش مشروعیت مواجه می‌شوند، جامعه الزاماً به سمت فروپاشی کامل یا تقابل مستقیم حرکت نمی‌کند. در بسیاری از موارد، شکل سومی از کنش اجتماعی پدیدار می‌شود که می‌توان آن را «خودسازماندهی خاکستری» نامید؛ شیوه از از کنشگری در وضعیتی میان انفعال و مقاومت، که در آن جامعه از طریق سازوکارهای غیررسمی، به بازتولید حیات اجتماعی خود می‌پردازد.

منظور از خودسازماندهی خاکستری، شکل‌گیری شبکه‌هایی از هماهنگی، همبستگی و مدیریت زندگی روزمره است که خارج از نهادهای رسمی و بدون اتکا به ساختار قدرت شکل می‌گیرند. این شبکه‌ها نه الزاماً سیاسی‌اند و نه لزوماً آشکار؛ بلکه در بستر روابط روزمره، اقتصاد غیررسمی، اعتمادهای محلی و تجربه زیسته افراد شکل می‌گیرند. در این فضا، جامعه می‌آموزد چگونه در شرایط فشار، بدون ورود به تقابل مستقیم، مسیرهای بقا را بازتولید و زیست جمعی خود را تداوم بخشد.

این وضعیت را می‌توان در امتداد مفاهیمی چون «شبکه‌های غیررسمی»، «مقاومت روزمره» و «خودسازماندهی اجتماعی» فهم کرد، اما تفاوت آن در این است که «خودسازماندهی خاکستری» نه صرفاً به معنای مقاومت مستقیم و قابل مشاهده در برابر قدرت، بلکه به معنای سازگاری فعال و بازتعریف حیات اجتماعی در دل محدودیت‌هاست. به بیان دیگر، جامعه نه صرفاً در برابر ساختار قرار می‌گیرد و نه کاملاً در مناسبات اجرایی آن حل می‌شود، بلکه در یک فضای اجتماعی میانی، قواعد نانوشته خود را تولید می‌کند.

اهمیت این مفهوم در تحلیل گذار از آنجاست که این شکل از سازماندهی توانسته به‌تدریج از سطح بقا فراتر رفته و به بستری برای کنش جمعی تبدیل شود. شبکه‌هایی که در ابتدا برای حل مسائل روزمره شکل گرفته‌اند، باانباشت تجربه و افزایش فشارهای ساختاری، ظرفیت تبدیل شدن به اشکال منسجم‌تر کنش اجتماعی را پیدا می‌کنند. در این نقطه، خودسازماندهی خاکستری توانسته از یک سازوکار بقا، به یکی از پایه‌های گذار اجتماعی تبدیل شود.

در نتیجه، جامعه ایران هم اکنون در چنین وضعیتی قرار دارد، نه صرفاً یک نیروی منفعل، بلکه یک بازیگر در حال شکل‌گیری است؛ بازیگری که در تلاش است تا بتواند در بستر فرسایش اجتماعی، میان شبکه‌های پراکنده و گسیخته موجود پیوند ایجاد کند، و قادر باشد مسیر تحولات را از سطح واکنش‌های مقطعی به سمت تغییرات ساختاری هدایت کند. ما در ادامه مقاله به این بحث بیشتر می پردازیم.

🔻 سناریوهای پیشِ رو؛ مسیرهای ممکن ادامه حکومت در شرایط بحران

آنچه اکنون در حال شکل‌گیری است، ورود جمهوری اسلامی به مرحله‌ای تازه در حیات خود است؛ مرحله‌ای که می‌توان آن را «بازتنظیم تضادها برای ادامه حکومت» نامید. در این وضعیت، ساختار قدرت می‌کوشد با بازآرایی نیروهای درونی و هم‌زمان کاهش تنش‌های خارجی، شرایط تداوم خود را در یک محیط بحرانی مدیریت کند.

اهمیت این مرحله فراتر از یک توافق مقطعی یا یک بحران گذراست. اگر تفاهم جاری و فرآیند ۶۰ روزه پس از آن نتواند تناقض میان فشارهای خارجی، شکاف‌های درونی ساختار قدرت و مطالبات فزاینده اجتماعی را کاهش دهد، آنچه به‌جای ثبات شکل خواهد گرفت، تداوم یک وضعیت فرسایشی خواهد بود؛ وضعیتی که در آن هم ساختار قدرت و هم جامعه، به‌طور هم‌زمان تحت فشار قرار دارند و در دل تغییرات مداوم، متغیرهای بحران و گذار از آنرا بازتولید می‌کنند.

در چنین شرایطی، مسئله اصلی تنها موفقیت یا شکست تفاهم نیست، بلکه مسیرهایی است که از دل این نقطه گشوده می‌شود. به بیان دیگر، وضعیت کنونی را باید در قالب چند «سناریوی محتمل» فهم کرد؛ سناریوهایی که هر یک نشان می‌دهند مدیریت تضادهای قدرت تا چه اندازه می‌تواند پیش برود و چه پیامدهایی برای ساختار سیاسی و جامعه ایران به همراه خواهد داشت.

سناریو اول- تثبیت کنترل‌شده از طریق توافق

در این سناریو، منظور از «تثبیت کنترل‌شده» آن است که ساختار قدرت بدون آنکه دچار تغییر بنیادین شود، تلاش می‌کند با کاهش تنش خارجی و ایجاد حداقلی از بهبود اقتصادی، شرایط را تحت کنترل نگه دارد. در این چارچوب، مهار جریان‌های تندرو مخالف توافق در ساختار اولویت دارد. اما این راهکار به معنای حذف آن‌ها نیست، بلکه به معنای کاهش نقش و محدود کردن اثرگذاری آن‌ها در نهادهای تصمیم‌گیری‌های کلان است. هم‌زمان، توافق با آمریکا، در صورتی که با تزریق منابع مالی مانند صندوق‌های بازسازی و کاهش فشار تحریم‌ها همراه شود، می‌تواند به کاهش موقت فشار معیشتی منجر شود. با این حال، این سناریو به‌معنای حل بحران نیست، بلکه بیشتر به معنای «مدیریت بحران» و به تعویق انداختن متغیرهای بحران و تناقض‌های عمیق‌تر ساختار سیاسی است.

سناریو دوم- شکست تفاهم و بازگشت به مسیر تقابل

در اینجا منظور از «تقابل» صرفاً جنگ مستقیم نیست، بلکه مجموعه‌ای از تنش‌های فزاینده تدریجی در حوزه‌های نظامی، اقتصادی و امنیتی است که می‌تواند از درگیری محدود تا تشدید جنگ نیابتی را در بر بگیرد. نشانه‌هایی مانند مخالفت اسرائیل با روند مذاکرات یا تهدیدهای مستقیم دولت آمریکا نشان می‌دهد که این سناریو همچنان به‌طور جدی روی میز است. در صورت تحقق این مسیر، ساختار قدرت به‌سمت امنیتی‌تر شدن حرکت می‌کند، جریان‌های تندرو موقعیت دوباره خود را در نهادهای قدرت بازیابی می‌کنند و فشار اقتصادی و اجتماعی به‌سرعت تشدید می‌شود. در چنین وضعیتی، جامعه‌ای که پیش‌تر در مرز تحمل قرار داشت، دوباره می تواند به‌سمت واکنش‌های پیش‌بینی‌ناپذیر حرکت کند.

سناریو سوم- تعلیق طولانی‌مدت

اما در میان این دو مسیر، سناریوی سومی نیز وجود دارد که در عمل از همه محتمل‌تر است: «تعلیق طولانی‌مدت». منظور از «تعلیق» وضعیتی است که در آن نه توافقی پایدار شکل می‌گیرد و نه تقابل به نقطه نهایی خود می‌رسد. در این حالت، مذاکرات ادامه پیدا می‌کند اما به نتیجه قطعی نمی‌رسد، تضادهای درونی ساختار سیاسی کنترل می‌شوند اما از بین نمی‌روند، و اقتصاد ممکن است نشانه‌هایی از بهبود محدود نشان دهد، اما بی‌ثباتی همچنان باقی می‌ماند. این سناریو در واقع به معنای تبدیل بحران از یک وضعیت موقتی به یک «وضعیت پایدار» اجتماعی است؛ وضعیتی که در آن جامعه به‌طور مداوم تحت فشار باقی می‌ماند و نوعی فرسایش تدریجی در ساختار اقتصادی، اجتماعی و حتی سیاسی شکل می‌گیرد.

🔻 جامعه ایران؛ عاملی که می‌تواند مسیر سناریوها را تغییر دهد

در هر سه سناریوی پیشِ رو، چه حرکت به‌سوی توافق، چه بازگشت به تقابل، و چه تداوم وضعیت تعلیق، یک متغیر مشترک وجود دارد که مسیر نهایی تحولات را تعیین می‌کند: جامعه ایران. به همین دلیل، فهم وضعیت کنونی در شیوه کنش این جامعه، بسیار حائز اهمیت است.

داده‌های ماه‌های اخیر نشان می‌دهد که جامعه ایران وارد مرحله‌ای تازه از کنش اجتماعی شده است. از جنبش دی‌ماه ۱۴۰۴ تا دوره جنگ‌های اخیر، از قطع ۹۰ روزه اینترنت تا بازگشایی تدریجی آن، و از تداوم حرکت‌های صنفی و مدنی تا موج دستگیری‌ها و برخوردهای امنیتی، یک الگوی مشخص قابل شناسایی است: تداوم کنش در شرایط انسداد.

ویژگی این کنش‌ها در آن است که نه در قالب سازمان‌های رسمی تعریف می‌شوند و نه به رهبری متمرکز وابسته‌اند، اما در عین حال، در یک روند پیوسته و تطبیقی، توانسته‌اند خود را با شرایط جدید بازتعریف کنند. «استمرار این کنش‌ها، شباهت در شیوه عمل، و واکنش ساختار امنیتی» به آن‌ها نشان می‌دهد که با نوعی هماهنگی غیررسمی، انتقال تجربه و بازتولید کنش مواجه هستیم.

در همین نقطه است که می‌توان از «خودسازماندهی خاکستری» سخن گفت؛ شیوه ای از کنش که به‌عنوان یک واقعیت در میدان قابل مشاهده است. حتی نوع اتهام‌زنی‌ها و برخوردهای قضایی با نیروهای فعال نیز نشان می‌دهد که ساختار قدرت با اشکالی از سازماندهی مواجه است که خارج از چارچوب‌های رسمی شکل گرفته، دارای اشکال کنشگری مشترک است و به‌سادگی قابل مهار نیست.

در چنین شرایطی، جامعه ایران در وضعیتی دوگانه قرار دارد: از یک سو «تحمل مستمر» برای ادامه زندگی در شرایط فشار، و از سوی دیگر «آمادگی واکنش» در صورت عبور بحران‌ها از آستانه تحمل. این وضعیت، نشان‌دهنده «انباشت یک ظرفیت کنش شبکه‌ای و افقی است که توانسته در مقاطع بحرانی، حضور و عاملیت خود را حفظ کند.»

📌 از تداوم بحران تا امکان گذار؛ نقش عاملیت اجتماعی در تغییر مسیر

از این منظر، نقش جامعه در هر یک از سناریوهای پیشِ رو تعیین‌کننده خواهد بود. در مسیر توافق، این ظرفیت می‌تواند به شکل فشار اجتماعی برای بازتعریف رابطه جامعه و قدرت ظاهر شود. در مسیر تقابل، می‌تواند به واکنش‌های گسترده‌تر و کم‌قابل‌کنترل تبدیل شود. و در وضعیت تعلیق، به‌تدریج به اشکال پایدارتر سازماندهی اجتماعی ارتقا یابد.

به بیان دیگر، آنچه امروز در جامعه ایران در حال شکل‌گیری است، صرفاً واکنش به بحران نیست، بلکه تغییر در شیوه کنش اجتماعی است. تغییری که در آن، جامعه از موقعیت «متأثر از تحولات» به موقعیت «تعیین‌کننده مسیر تحولات» در حال گذار است.

در نتیجه، مسیر آینده جمهوری اسلامی را نمی‌توان صرفاً بر اساس تصمیمات ساختار قدرت یا معادلات بین‌المللی تحلیل کرد، بلکه باید آن را در پیوند با این عاملیت اجتماعی فهمید؛ عاملیتی که در قالب «خودسازماندهی خاکستری»، به‌تدریج در حال تبدیل شدن به یکی از عناصر شکل‌دهنده به سرنوشت سناریوهای پیشِ رو و تحولات آینده ایران است.

📚 منابع خبری (۲۷ خرداد ۱۴۰۵) در رابطه با تحلیل «از جنگ تا جراحی درون ساختار»

▪ اعتمادآنلاین | قالیباف: باید سنگر را از نیروهای لانچر تحویل بگیریم و مردم را از فشار اقتصادی نجات دهیم

▪ اقتصادآنلاین | وزارت کشور: ۶۰٪ مردم امیدی به بهبود شرایط ندارند؛ ۷۰٪ خواهان تغییر سیاست‌های کلان هستند

▪ اکوایران | ایران در نقطه ابهام؛ چرا پیش‌بینی آینده دشوار شده است؟

▪ ایسنا | احمد زیدآبادی: امر اصلاح نسبت به گذشته تغییر کرده و حاملان آن جابه‌جا شده‌اند

▪ خبرآنلاین | علم‌الهدی: باید از وضعیت فعلی برای «رویش در انقلاب» استفاده کرد

▪ رویداد۲۴ | شکاف در جبهه اصولگرایان بر سر مذاکره و توافق

▪ روزنامه ایران | تأکید بر سه مؤلفه «میدان، دیپلماسی و حمایت مردمی» در مدیریت شرایط جنگی

▪ جهان صنعت | اسحاق جهانگیری: ضرورت اجماع حاکمیتی و حمایت عمومی از مسیر پیشِ رو

▪ اعتمادآنلاین | علی ربیعی: ۷۰ درصد مردم خواهان تغییر درون ساختار هستند

▪ اظهارنظرهای سیاسی | محمدجواد حق‌شناس، محمدعلی امانی، فرشاد ابراهیم‌پور درباره ضرورت مدیریت اختلافات در چارچوب منافع ملی

گذار از راهبرد محله‌محور به «خ…

گذار از راهبرد محله‌محور به «خ…

گذار از راهبرد محله‌محور به «خودسازماندهی خاکستری»

🔵 فصل اول: گذار از راهبرد محله‌محور به «خودسازماندهی خاکستری»
🖋 مجمع کنشگران و پژوهشگران «گذار آگاهانه»
📅 جمعه  ۲۹ خرداد ۱۴۰۵- ۱۹ ژوئن ۲۰۲۶
 
🔵 مقدمه | بازتعریف کنش در بستر تجربه واقعی جامعه
تحولات سال‌های اخیر در ایران، به‌ویژه پس از جنبش زن، زندگی، آزادی، اعتراضات صنفی، جنبش دی‌ماه ۱۴۰۴، و در ادامه تجربه جنگ، انسداد ارتباطی و فشارهای امنیتی، جامعه را وارد مرحله‌ای کرده است که نمی‌توان آن را با الگوهای پیشین توضیح داد.
راهبرد محله‌محور در دوره‌ای از این تحولات، توانست امکان سازماندهی اجتماعی را در سطح نظری و واقعی و قابل اتکا فراهم کند. این راهبرد بر پایه شکل‌گیری هسته‌های محلی، تقویت ارتباطات اجتماعی و حرکت به سمت هم‌افزایی نیروهای اجتماعی استوار بود. اما تجربه‌های اخیر نشان داده است که شرایط جدید، به‌ویژه پس از سرکوب‌های گسترده، جنگ، قطع ارتباطات و تحولات رفتار ساختار قدرت در فرایند ارتباط با قدرتهای جهانی و مرحله «تفاهم- مذاکره»، نیازمند بازتعریف «نظریه راهبرد محله محور» است.
 
🔵 ۱) تجربه اجتماعی به‌عنوان نقطه آغاز بازتعریف راهبرد
جامعه ایران در یک دهه اخیر، مجموعه‌ای از تجربه‌های فشرده و متراکم را پشت سر گذاشته است:
«اعتراضات گسترده و متنوع، سرکوب‌های سازمان‌یافته، قطع و کنترل ارتباطات، حضور مستقیم محلات در کنش‌های اجتماعی و در نهایت، تجربه جنگ و حکومت نظامیِ اعلام‌نشده.»
این تجربه‌ها صرفاً به افزایش هزینه‌ها منجر نشدند، بلکه شناخت جامعه از ظرفیت‌ها، محدودیت‌ها و شیوه‌های عمل را نیز تغییر دادند. در نتیجه، جامعه امروز نه از نقطه آغاز، بلکه از دل این تجربه انباشته در حال بازتعریف شیوه کنش خود است.
🔵 ۲) شکل‌گیری خودآگاهی سیاسی در سطح عمومی
در این بستر، خودآگاهی سیاسی به یک واقعیت اجتماعی تبدیل شده است. این خودآگاهی حاصل «پیوند میان تجربه‌های زیسته و درک ساختاری از وضعیت» است. جامعه در مواجهه با بحران‌های معیشتی، امنیتی و اجتماعی، به این جمع‌بندی رسیده است که این مسائل جدا از شیوه اداره کشور و حکمرانی جمهوری اسلامی قابل فهم نیستند.
داده‌های رسمی منتشرشده نیز این واقعیت را تأیید می‌کنند؛ جایی که بخش قابل‌توجهی از جامعه، تغییر سیاست‌ها را به‌عنوان راه عبور از مشکلات مطرح می‌کند. در این سطح، مطالبات روزمره دیگر منفصل از ساختار سیاسی نیستند، بلکه در یک کلیت به‌هم‌پیوسته درک می‌شوند. این پیوند، پایه شکل‌گیری کنش در شرایط جدید است.
 
🔵 ۳) تغییر در منطق تداوم کنش اجتماعی
تجربه‌های متوالی کنش و سرکوب، منطق تداوم کنش اجتماعی را تغییر داده است. کنش اجتماعی که از قبل شاهد آن بودیم، دیگر بر اتصال‌های سریع، شبکه‌سازی گسترده یا ظهور آشکار تکیه ندارد. در عوض این کنش، در لایه‌های مختلف جامعه توزیع شده و از طریق رفتارهای هم‌جهت و غیرمتمرکز استمرار پیدا می‌کند. در این شرایط:
– کنش می‌تواند در نقاط مختلف و بدون ارتباط مستقیم بروز کند
– جهت‌گیری مشترک می‌تواند بدون هماهنگی آشکار شکل بگیرد
– و پایداری کنش به جای تمرکز، بر پراکندگی هدفمند استوار می‌شود
این تغییر، نتیجه مستقیم یادگیری اجتماعی از تجربه‌های گذشته است.
🔵 ۴) اعتماد اجتماعی و بازگشت به سطح محلی
در کنار کاهش اعتماد به ساختار حکمرانی، سطحی از اعتماد میان مردم در مقیاس محلی تقویت شده است. این اعتماد، که در روابط روزمره، همیاری‌ها و تعاملات غیررسمی دیده می‌شود، بستر مهمی برای تداوم پیوندهای اجتماعی در شرایط انسداد فراهم کرده است.
در اینجا، محله بار دیگر اهمیت پیدا می‌کند، اما نه صرفاً به‌عنوان محل سازماندهی، بلکه به‌عنوان: «بستر زنده حفظ ارتباط، انتقال تجربه و شکل‌گیری کنش در شیوه تازه».
🔵 ۵) تعریف «خودسازماندهی خاکستری»
در پاسخ به این مجموعه تحولات، مفهوم «خودسازماندهی خاکستری» مطرح می‌شود. خودسازماندهی خاکستری به فرایندی اشاره دارد که در آن، سازماندهی اجتماعی از دل انباشت تجربه، شکل‌گیری خودآگاهی، و تقویت پیوندهای اجتماعی پدیدار می‌شود، بدون آنکه به ساختارهای آشکار یا شبکه‌های قابل شناسایی متکی باشد. در این مدل: «هسته‌ها وجود دارند، اما اعلام نمی‌شوند، ارتباط‌ها برقرارند، اما خطی و رسمی نیستند و کنش، در قالب رفتارهای هم‌جهت و موقعیتی بروز پیدا می‌کند.» این نوع سازماندهی، نه یک طراحی از پیش تعیین‌شده، بلکه یک وضعیت در حال شکل‌گیری است.
🔵 ۶) نسبت «خودسازماندهی خاکستری» با راهبرد محله‌محور
خودسازماندهی خاکستری ادامه‌یافته و متحول‌شده راهبرد محله‌محور در شرایط جدید است. در راهبرد پیشین، تأکید بر شکل‌گیری و اتصال هسته‌ها بود. اما در شرایط کنونی، تمرکز بر: «حفظ هسته‌ها، تداوم ارتباطات در سطح محلی و تبدیل این ارتباطات به رفتارهای هم‌جهت» قرار گرفته است. در این معنا، محله همچنان نقطه آغاز است، اما خروجی آن به سیاق سابق دیگر لزوماً شبکه‌سازی آشکار نیست، بلکه «پدیدار شدن کنش در سطح جامعه» است.
🔵 ۷) جمع‌بندی از صورت‌بندی یک فاز تازه
جامعه ایران در شرایط کنونی، وارد مرحله‌ای شده است که در آن، کنش اجتماعی از دل یک فرایند انباشتی- تجربی شکل می‌گیرد. این فرایند بر سه پایه استوار است:
۱) تجربه مبارزاتی و زیسته جامعه
۲) شکل‌گیری خودآگاهی سیاسی در سطح عمومی
۳) تقویت اعتماد افقی در میان مردم
خودسازماندهی خاکستری، بیانگر این وضعیت است؛ «وضعیتی که در آن، جامعه بدون اتکا به ساختارهای آشکار، توانایی حفظ پیوندها، تولید فهم مشترک و ایجاد کنش‌های جهت‌دار را به‌دست می‌آورد.» در این فاز، کنش از دل زندگی اجتماعی جاری می‌شود، و سازماندهی، نه پیش‌شرط آن، بلکه نتیجه تدریجی آن است.
 
📌 ادامه مسیر بحث کنونی
آنچه در این فصل ارائه شد، صورت‌بندی یک وضعیت نوین در کنش اجتماعی است. در ادامه این بحث، لازم است سازوکارهای تداوم این وضعیت، به‌ویژه نقش معیشت، مسئله اعدام و کشتار، اعتمادهای محلی و تجربه‌های مشترک اجتماعی، به‌صورت مستقل مورد بررسی قرار گیرد.
این محورها، به‌عنوان بخش دوم این چارچوب، به فهم دقیق‌تر از چگونگی استمرار کنش اجتماعی در شرایط انسداد کمک خواهند کرد.

🟦 سابَم – SABM | پیام‌آورِ بیداری بر فراز محله‌ها
📡 سروش آزادی | گذار آگاهانه
📡 (https://t.me/+601gpCRFbDIwODA0)تحلیل‌ها و گزارش‌های بیشتر (https://t.me/+uBXlvVdtCeI5ZmM0)
📩 ارسال روایت، مدرک و شهادت میدانی
shojaei1988shojaei@gmail.com

هرانا از پایان جنگ استقبال می‌…

هرانا از پایان جنگ استقبال می‌…

وضعیت حقوق بشر در ایران

هرانا از پایان جنگ استقبال می‌کند؛ حقوق بشر و توقف اعدام‌ها باید محور هرگونه تعامل آینده با جمهوری اسلامی باشد

پرسش اصلی که همهٔ نیروهای سیاسی، مدنی و بین‌المللی باید از خود بپرسند این است: اگر امروز، در لحظهٔ آغاز گفت‌وگوهای جدید، حقوق بشر و توقف اعدام‌ها در اولویت قرار نگیرد پس چه زمانی قرار خواهد گرفت؟

📅 دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵ / ۱۵ ژوئن ۲۰۲۶

در حالی که پایان جنگ میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده امیدی نسبی برای کاهش تنش‌های خارجی ایجاد کرده، واقعیت میدانی داخل ایران تصویری کاملاً متفاوت را نشان می‌دهد؛ تصویری که ریشه‌های آن به جنبش دی‌ماه و ماه‌های پس از آن بازمی‌گردد؛ زمانی که اعتراضات سراسری با خشونتی کم‌سابقه توسط جمهوری اسلامی پاسخ داده شد و هزاران نفر در خیابان‌ها کشته، زخمی یا بازداشت شدند.

از همان روزها، حکومت با اتکا به فضای امنیتی و سپس با بهره‌گیری از سایهٔ جنگ، سرکوب داخلی را به سطحی رساند که بسیاری آن را تاریک‌ترین دورهٔ سه دههٔ اخیر می‌دانند.

در ماه‌های گذشته، موج گستردهٔ بازداشت‌ها، صدور احکام اعدام، اجرای سریع احکام تحت قوانین تازه‌تصویب‌شدهٔ «جاسوسی»، و برخورد با هرگونه فعالیت مدنی یا رسانه‌ای، نشان داد که جنگ خارجی برای حکومت نه تهدید، بلکه فرصتی برای تشدید کنترل داخلی بوده است.

هزاران نفر به اتهاماتی مبهم و گسترده بازداشت شده‌اند؛ از «همکاری با دولت‌های متخاصم» تا «ارسال تصاویر»، «داشتن تجهیزات اینترنت ماهواره‌ای» یا حتی «ایجاد اضطراب عمومی». هم‌زمان، شمار اعدام‌ها به‌ویژه اعدام معترضان و زندانیان سیاسی به بالاترین سطح در دهه‌های اخیر رسیده است.

اکنون که جنگ پایان یافته و مذاکرات جدید در راه است، سازمان حقوق بشر ایران هشدار می‌دهد که نباید اجازه داد پایان درگیری خارجی، چشم‌ها را بر جنگ داخلی حکومت علیه شهروندانش ببندد. توقف اعدام‌ها، آزادی زندانیان سیاسی و پایان دادن به سرکوب سیستماتیک باید در مرکز هرگونه تعامل آینده با جمهوری اسلامی قرار گیرد؛ نه در حاشیهٔ مذاکرات و نه به‌عنوان امتیازی قابل ‌چشم‌پوشی.

اما پرسش اصلی که همهٔ نیروهای سیاسی، مدنی و بین‌المللی باید از خود بپرسند این است: اگر امروز، در لحظهٔ آغاز گفت‌وگوهای جدید، حقوق بشر و توقف اعدام‌ها در اولویت قرار نگیرد پس چه زمانی قرار خواهد گرفت؟

توقف فوری اجرای احکام اعدام و آزادی زندانیان سیاسی باید از شرایط اصلی و غیرقابل‌چشم‌پوشی در هرگونه گفت‌وگو یا مذاکرهٔ آینده با جمهوری اسلامی باشد.

سازمان حقوق بشر ایران هرانا (IHRNGO) در بیانیه‌ای اعلام کرد: با وجود استقبال از پایان جنگ میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده، حقوق بشر مردم ایران نباید در مذاکرات آینده نادیده گرفته شود. بر اساس گزارش‌های رسمی حکومتی، جنگ تاکنون ۳٬۴۶۸ کشته برجای گذاشته که ۱٬۴۶۰ نفر از آنان غیرنظامی بوده‌اند.

رسانه‌های دولتی همچنین گزارش داده‌اند که بیش از ۶٬۵۰۰ نفر از زمان آغاز جنگ بازداشت شده‌اند؛ بسیاری از آنان اکنون با خطر صدور حکم اعدام بر اساس مفاد گسترده و مبهم «قانون جدید جاسوسی» روبه‌رو هستند.

علاوه بر این، در طول این دوره حداقل ۱۹ معترض، ۱۳ زندانی سیاسی وابسته به گروه‌های مخالف ممنوعه و ۱۰ نفر متهم به جاسوسی یا همکاری با دولت‌های خارجی اعدام شده‌اند.

هرانا ضمن استقبال از توقف جنگ تأکید می‌کند که وضعیت حقوق بشر در ایران نیازمند توجه فوری است و توقف اجرای احکام اعدام و آزادی زندانیان سیاسی باید جزء اصلی هرگونه گفت‌وگو با جمهوری اسلامی باشد.

اظهارات مدیر هرانا، محمود امیری‌مقدم

او گفت: «این جنگ هرگز دربارهٔ حقوق بشر مردم ایران نبود. برعکس، تأثیر بسیار منفی بر وضعیت حقوق بشر گذاشت. فراتر از کشتار، رنج و ویرانی ناشی از جنگ، حکومت از این شرایط به‌عنوان بهانه‌ای برای تشدید سرکوب داخلی استفاده کرد. در سایهٔ جنگ، هزاران ایرانی به‌طور خودسرانه بازداشت شدند و کشور شاهد افزایش چشمگیر اعدام زندانیان سیاسی بود؛ بالاترین رقم ثبت‌شده در سه دههٔ گذشته.»

او افزود: «در حالی که از پایان جنگ استقبال می‌کنیم و امیدواریم آتش‌بس پایدار بماند، باید بپذیریم که یک حکومت دیکتاتوری فاقد مشروعیت داخلی نمی‌تواند صلح پایدار تضمین کند. صلح پایدار تنها از طریق یک ایران دموکراتیک که به حقوق و کرامت همهٔ شهروندان احترام بگذارد، ممکن است. تغییر دموکراتیک باید از سوی مردم ایران صورت گیرد، نه از طریق مداخلهٔ نظامی خارجی.»

او تأکید کرد: «با پایان جنگ، امیدواریم جامعهٔ جهانی، به‌ویژه دولت‌های اروپایی، حقوق بشر مردم ایران را در مرکز تعاملات خود با جمهوری اسلامی قرار دهند. توقف فوری اجرای احکام اعدام و آزادی زندانیان سیاسی باید از شرایط اصلی هرگونه گفت‌وگو یا مذاکرهٔ آینده باشد.»

پیش‌زمینهٔ جنگ و پیامدهای آن

جنگ در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد و پس از ۴۰ روز، در ۸ آوریل ۲۰۲۶ با یک آتش‌بس موقت متوقف شد؛ آتش‌بسی که چندین بار تمدید شد. مذاکرات میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده سرانجام در ۱۴ ژوئن به اعلام توافق نهایی برای پایان جنگ انجامید.

در ۲۶ آوریل، بنیاد شهید و امور ایثارگران اعلام کرد که در جنگ ۴۰ روزه ۳٬۴۶۸ نفر کشته شده‌اند که ۴۵٪ آنان غیرنظامی بوده‌اند. همچنین ۳۴٬۰۶۰ نفر در این مدت زخمی شده‌اند.

هم‌زمان، یک کارزار گستردهٔ بازداشت‌های دسته‌جمعی در سراسر کشور آغاز شد. بازداشت‌شدگان با طیف وسیعی از اتهامات روبه‌رو هستند، از جمله:

جاسوسی و همکاری با اسرائیل و آمریکا

ثبت و ارسال تصاویر از اماکن حساس

ارتباط با رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور

داشتن تجهیزات اینترنت ماهواره‌ای استارلینک

«ایجاد اضطراب عمومی»

«تضعیف امنیت آنلاین»

در ۱۷ مه، احمدرضا رادان، فرمانده کل انتظامی کشور، بازداشت بیش از ۶٬۵۰۰ نفر را تأیید کرد و آنان را «خائن، جاسوس و عناصر مرتبط با دشمن» نامید.

قانون جدید جاسوسی

بازداشت‌شدگان تحت «قانون تشدید مجازات جاسوسی و همکاری با رژیم صهیونیستی و دولت‌های متخاصم علیه امنیت و منافع ملی» محاکمه می‌شوند؛ قانونی که پس از «جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل» تدوین و در اکتبر ۲۰۲۵ تصویب شد و عملاً روند صدور و اجرای احکام اعدام برای معترضان، مخالفان سیاسی و حتی شهروندان عادی را تسریع کرده است.

اعدام‌ها پس از آغاز جنگ

اجرای احکام اعدام پس از حملات ۲۸ فوریه تا حد زیادی متوقف شده بود، اما از ۱۸ مارس تاکنون:

۱۹ معترض

۱۳ زندانی سیاسی وابسته به گروه‌های مخالف

۱۰ متهم به جاسوسی و همکاری با دولت‌های خارجی اعدام شده‌اند.

🟦 سابَم – SABM | پیام‌آورِ بیداری بر فراز محله‌ها

📡 سروش آزادی | گذار آگاهانه  

📡  (https://t.me/+601gpCRFbDIwODA0)تحلیل‌ها و گزارش‌های بیشتر (https://t.me/+uBXlvVdtCeI5ZmM0)

📩 ارسال روایت، مدرک و شهادت میدانی

shojaei1988shojaei@gmail.com

اپوزیسیون پس از جنگ ۴۰ روزه | …

اپوزیسیون پس از جنگ ۴۰ روزه | …

اپوزیسیون پس از جنگ ۴۰ روزه | از خوراک سیاسی جنگ تا ضرورت راهکار سوم

🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی – جامعه در حال گذار» 📅 پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ – ۱۱ ژوئن ۲۰۲۶

دوقطبی‌سازی اپوزیسیون در بحران ایران

در تداوم درگیری‌های نظامی میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی، بار دیگر با قطبی‌سازی روایت‌ها از سوی حامیان و مخالفان جنگ روبه‌رو هستیم؛ روایت‌هایی که بیش از آنکه به فهم واقعیت و یافتن راه برون‌رفت کمک کنند، در فضای رسانه‌ای می‌کوشند نشان دهند خوانشِ آنان از وضعیت، از خوانشِ رقیب موجه‌تر و قابل دفاع‌تر است.

مردم ایران که یک جنگ هشت‌ساله را در حافظه تاریخی خود، آن هم در متن حاکمیت جمهوری اسلامی تجربه کرده‌اند، به‌خوبی می‌دانند که جنگ پدیده‌ای ویرانگر، ضدانسانی و ضدزندگی است. در عین حال، در میان هر دو سوی این منازعه نیز این نکته کم‌وبیش پذیرفته شده است که یکی از عوامل اصلی جنگ اخیر، به ماهیت جنگ‌طلب جمهوری اسلامی بازمی‌گردد؛ نظامی که بر پایه ایدئولوژی واپس‌گرای اسلام سیاسی، سال‌هاست با ادعای حذف و نابودی برخی دولت‌های منطقه و جهان، به تهدید نظامی و امنیتی روی آورده، نیروهای نیابتی برای گسترش نفوذ خود در منطقه سازمان داده، به پشتیبانی مالی و لجستیکی از سازمان‌های تروریستی پرداخته و در کارنامه خود ده‌ها مورد بمب‌گذاری، ترور و عملیات برون‌مرزی ثبت کرده است. این موارد صرفاً در حوزه سیاست خارجی جمهوری اسلامی قابل اثبات است و اسناد و شواهد فراوانی در تأیید آن وجود دارد.

در داخل کشور نیز جمهوری اسلامی طی نزدیک به پنج دهه، ده‌ها هزار تن از مخالفان خود را سرکوب کرده است. اعدام‌های غیرقانونی، بازداشت، زندان، شکنجه و کشتار گسترده معترضان در خیابان‌ها، تنها بخشی از کارنامه روشن این نظام سرکوبگر است. سرکوب فعالان صنفی و مدنی، محدودسازی حقوق ابتدایی مردم ایران، اعمال تبعیض علیه زنان، نسل جوان، اقوام، دگراندیشان مذهبی و گروه‌های اجتماعی گوناگون، در کنار ناکارآمدی مزمن در مدیریت اقتصادی، گسترش فقر و تباهی معیشت، تخریب نظام آموزشی، طبقاتی‌سازی فرهنگ و نابودی محیط زیست کشور، مجموعه‌ای از واقعیت‌هایی را شکل داده است که از دل آن می‌توان تصویری روشن، واقعی و قابل تشخیص از ماهیت این نظام سیاسی واپس‌گرا و ضدجامعه به دست داد.

مردم ایران؛ هزینه‌پرداز اصلی دوگانه‌سازیِ موافقان و مخالفان جنگ

با توجه به همه این واقعیت‌ها، باز هم شاهد آن هستیم که در ملاحظات تحلیلیِ حامیان و مخالفان جنگ، نوعی نگاه نوستالژیک و انتزاعی غلبه دارد؛ نگاهی که بدون توجه کافی به نقش، ماهیت و کارکردهای جمهوری اسلامی، بیش از آنکه به فهم وضعیت کمک کند، در پی روایت‌سازی به سود موضع خود است.

این نکته در هر دو سوی این دوگانه قابل مشاهده است. مخالفت با جنگ، فی‌نفسه موضعی انسانی و قابل دفاع است؛ اما این موضع زمانی معنا و اعتبار سیاسی پیدا می‌کند که بپذیرد دست‌کم یکی از عوامل اصلی این جنگ، خود جمهوری اسلامی است؛ رژیمی که برای بقای خود، جامعه ایران را تا مرز فرسایش پیش برده و زیست جمعی را به آستانه فروپاشی رسانده است. در این میان، گویی فراموش می‌شود که جمهوری اسلامی طی نزدیک به پنج دهه چه بر سر مردم ایران آورده و چگونه کشور را در حوزه‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و انسانی به این نقطه رسانده است. یادمان باشد که جامعه هنوز از شوک کشتار جنبش دی‌ماه ۱۴۰۴ بیرون نیامده است.

در سوی دیگر، بخشی از موافقان جنگ نیز با این تصور که تضعیف دستگاه سرکوب و کاهش توان نظامی جمهوری اسلامی، مسیر براندازی این نظام را ساده‌تر می‌کند، از پیامدهای ویرانگر این وضعیت بر جامعه ایران غفلت می‌کنند. حال آنکه تخریب زیرساخت‌های کشور، در صورتی که جمهوری اسلامی همچنان بر سر کار بماند، پیش از هر چیز گریبان مردمی را می‌گیرد که همین امروز نیز زیر فشار بحران‌های چندلایه، در سطح بقا و حداقل‌های زیست انسانی زندگی می‌کنند.

روایت‌های جنگ و فراموشی عاملیت اپوزیسیون

در هر دو سوی این دوگانه، یک عامل تعیین‌کننده به حاشیه رانده شده است: خودِ مردم ایران. این نیروها عاملیت خود را به «موافقت یا مخالفت با جنگ» محدود کرده‌اند و کمتر به این می‌پردازند که در دل چنین شرایطی، مسئولیت جامعه‌محور اپوزیسیون چیست و چگونه می‌توان از این بستر بحرانی (که هم محصول ماهیت جمهوری اسلامی است و هم در گره‌گاه منافع قدرت‌های جهانی و regional قرار دارد) برای تقویت ظرفیت اجتماعی و سیاسی مردم ایران استفاده کرد؟

اپوزیسیون و نیروهایی که بر محور جنگ به قطبی‌سازی دامن می‌زنند، باید بپذیرند که هر دو سوی این دوگانه، مسئله را در سطحی می‌بینند که محل اثرگذاری واقعی اپوزیسیون در آن چندان روشن نیست. بخشی از موافقان جنگ، گویی از جنگ ابزاری برای گذار می‌سازند و بخشی از مخالفان جنگ نیز چنان سخن می‌گویند که انگار با اعلام موضع می‌توان روندهای ژئوپولیتیک را متوقف کرد. واقعیت این است که اپوزیسیون نه آغازگر این جنگ بوده و نه بازیگر تعیین‌کننده در پایان آن. از همین‌رو، اگر قرار است راهی از دل این بن‌بست گشوده شود، باید نقطه تمرکز از «موضع‌گیری درباره جنگ» به «تعریف وظیفه اپوزیسیون در دل وضعیت جنگی» منتقل شود.

راهکار سوم؛ از دوقطبی جنگ به مسئولیت جامعه‌محور اپوزیسیون

در برابر دوگانه‌سازیِ موافقان و مخالفان جنگ، یک معیار روشن برای سنجش کارآمدی اپوزیسیون وجود دارد: هر موضعی که عاملیت جامعه ایران را تقویت کند، به واقعیت نزدیک‌تر و سیاسی‌تر است و هر موضعی که جامعه را به تماشاگر جنگ یا ابزار یکی از طرف‌ها تقلیل دهد، از وظیفه اصلی اپوزیسیون فاصله می‌گیرد. از این منظر، پرسش اصلی این است که «در دل این وضعیت جنگی، چه چیزی به حفظ جامعه، کاهش فرسایش، تقویت پیوندهای اجتماعی و آماده‌سازی ظرفیت گذار کمک می‌کند؟»

بر همین اساس، راهکار سوم بر یک جابه‌جایی مهم استوار است: انتقال تمرکز از موضع‌گیری درباره جنگ به تعریف مسئولیت اپوزیسیون در بستر جنگ. «این مسئولیت، یک سیاست جامعه‌محور را طلب می‌کند؛ سیاستی که جنگ را به محور هویت‌سازی نیروهای سیاسی تبدیل نمی‌کند، جمهوری اسلامی را از مسئولیت تاریخی‌اش در رساندن کشور به این نقطه مبرا نمی‌سازد، برای قدرت‌های جهانی نیز توهم اثرگذاری از راه اعلام موضع تولید نمی‌کند و به‌جای منازعه بر سر تفسیر جنگ، بر کارکرد اجتماعی و سیاسی نیروها تمرکز می‌گذارد.»

در این چارچوب، اپوزیسیون می‌تواند بر چند وظیفه مشخص متمرکز شود: «حفظ پیوند زنده با جامعه داخل، بازتاب دادن صدای مردم در شرایط قطع ارتباطات، مستندسازی سرکوب، اعدام‌ها و ویرانی‌های ناشی از بحران، ایجاد مسیرهای حقوق بشری و رسانه‌ای برای افزایش هزینه سرکوب و مهم‌تر از همه، ساختن حداقل هماهنگی میان نیروهای مختلف برای مدیریت وضعیت فرسایشی کنونی.» این سطح از کنش، اپوزیسیون را از میدان واکنش‌های پراکنده بیرون می‌آورد و به حوزه‌ای وارد می‌کند که در آن اثرگذاری واقعی ممکن است.

از دیگر وظایف دیاسپورا و اپوزیسیون می‌تواند: «انتقال روایت‌های میدانی، تبدیل رنج اجتماعی به پرونده‌های حقوقی و سیاسی و ایجاد فشار مستمر بر نهادهای بین‌المللی برای کاهش هزینه انسانی بحران باشد.» به همین دلیل، مسئله اصلی دیگر صرفاً مخالفت یا موافقت با جنگ نیست، بلکه «توان اپوزیسیون برای پیوند زدن جامعه، روایت، نهادسازی و فشار سیاسی در یک مسیر مسئولانه است.»

در نهایت، راهکار سوم یعنی پذیرش این واقعیت که اپوزیسیون از مسیر تفسیر صرفِ جنگ به نیرویی اثرگذار تبدیل نمی‌شود. اثرگذاری از جایی آغاز می‌شود که نیروهای سیاسی بتوانند در دل وضعیت جنگی، از جامعه حفاظت سیاسی و اجتماعی کنند، ظرفیت‌های پراکنده را به هم متصل سازند و برای لحظه‌هایی که شکاف در ساختار قدرت ایجاد می‌شود، آمادگی اجتماعی و سیاسی تولید کنند. آینده ایران از دل همین توان ساخته می‌شود: جامعه‌ای که خود را حفظ می‌کند، شبکه‌هایی که خود را بازسازی می‌کنند و نیروهایی که مسئولیت تاریخی خود را در قالب عمل سازمان‌یافته می‌پذیرند.

سابَم – SABM | پیام‌آورِ بیداری بر فراز محله‌ها 📡 سروش آزادی | گذار آگاهانه 📡 تحلیل‌ها و گزارش‌های بیشتر 📡 کانال مستندات 📩 ارسال روایت، مدرک و شهادت میدانی: shojaei1988shojaei@gmail.com

احزاب قومی-ملی درکانون بحران |…

احزاب قومی-ملی درکانون بحران |…

احزاب قومی-ملی در کانون بحران | جایگاه آن‌ها در جنگ و سرنگونی جمهوری اسلامی

🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی – جامعه در حال گذار» 📅 پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ – ۱۱ ژوئن ۲۰۲۶

وقتی مرزها به یکی از گره‌گاه‌های بحران ایران تبدیل می‌شوند

تحولات ماه‌های اخیر نشان می‌دهد که مسئله احزاب کرد به یکی از نقاط حساس در پیوند میان جنگ، بحران داخلی و سناریوهای احتمالی سرنگونی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. از جنبش «زن، زندگی، آزادی» تا دی‌ماه ۱۴۰۴ و هم‌زمان با پساخیزش‌های اعتراضی، گزارش‌های متعددی در رسانه‌های کردی، عربی، اسرائیلی و سپس آمریکایی منتشر شد که به تماس‌ها، هماهنگی‌ها یا طرح‌های احتمالی برای استفاده از ظرفیت گروه‌های کرد در پشتیبانی از معترضان ایرانی اشاره داشتند. این گزارش‌ها در ابتدا در سطح تحلیل، گمانه‌زنی یا خبرهای غیررسمی دیده می‌شدند، اما با سخنان دوباره دونالد ترامپ در ۱۱ ژوئن ۲۰۲۶، این زنجیره برای چندمین بار وارد مرحله تازه‌ای شد؛ مرحله‌ای که در آن به‌صورت مکرر، مقام عالی‌رتبه آمریکایی، دونالد ترامپ، به‌صراحت از ارسال سلاح و نقش کردها در جنگ ۴۰ روزه سخن گفت.

در همین بازه زمانی، جمهوری اسلامی نیز با تشدید حملات به مقرهای احزاب کرد در اقلیم کردستان عراق، شامل: «حزب دموکرات کردستان ایران (حدکا)، حزب کومله کردستان ایران، سازمان خبات کردستان ایران، کومله ـ سازمان کردستان حزب کمونیست ایران… و احتمالاً مقرهای احزاب کردِ حزب آزادی کردستان، جنبش جمهوری‌خواه شرق کردستان و سازمان دمکراتیک یارسان»، نشان داد که این موضوع را صرفاً در سطح یک تهدید تبلیغاتی نمی‌بیند. حملات مکرر سپاه مشخصاً به مواضع احزاب دموکرات کردستان، کومله و پژاک، همراه با ادعای رسمی و رسانه‌ای جمهوری اسلامی درباره «همکاری کردها با آمریکا»، حاکی از آن است که ساختار قدرت در ایران، مرزهای غربی را به‌عنوان یکی از گره‌گاه‌های بالقوه در تشدید بحران داخلی در مرحله سرنگونی و فشار خارجی شناسایی کرده است. به همین دلیل، احزاب کرد در این مرحله تنها یک بازیگر منطقه‌ای نیستند، بلکه به بخشی از معادله بزرگ‌تری بدل شده‌اند که در آن، اعتراض داخلی هم‌راستا با فشار خارجی، جنگ محدود و سناریوهای گذار و سرنگونی نظام اسلامی به هم گره خورده‌اند.

اهمیت این مسئله از آن‌رو بیشتر می‌شود که در تحلیل روند سرنگونی جمهوری اسلامی، معمولاً توجه اصلی رژیم در تهران، نیروهای سیاسی مرکزگرا یا بازیگران بین‌المللی متمرکز می‌شود؛ در حالی‌که تحولات اخیر نشان می‌دهد نقش احزاب در پیرامون نیز می‌تواند در لحظه‌های بحرانی به یک سطح تعیین‌کننده از سیاست ایرانی در سرنگونی تبدیل شود. اینجا دیگر فقط با مسئله «حقوق قومی» یا «حضور احزاب کرد» روبه‌رو نیستیم، بلکه با این پرسش مواجهیم که آیا این نیروها می‌توانند در معادله جنگ و فرسایش ساختار قدرت، به یکی از عوامل فعال در تغییر توازن قوا بدل شوند یا نه؟

از این منظر، ورود به بحث احزاب کرد، ورود به یکی از واقعی‌ترین و هم‌زمان پیچیده‌ترین لایه‌های بحران امروز ایران است؛ لایه‌ای که هم به ژئوپولیتیک منطقه پیوند دارد، هم به ساختار امنیتی جمهوری اسلامی و هم به مسئله بدیل و گذار از نظامی که تمرکز خود را بر تشدید خصوصاً گسل‌های قومی قرار داده است. به همین دلیل، این موضوع را نمی‌توان با روایت‌های ساده‌انگارانه، ستایش‌گرانه یا امنیتی فهمید. آنچه در برابر ما قرار دارد، یک وضعیت چندلایه است که نیازمند خوانشی دقیق، تفکیک‌گر و هم‌زمان راهبردی در مرحله گذار از جمهوری اسلامی است.

احزاب کرد میان ظرفیت میدانی و تردید در بدیل سیاسی

داده‌های خبری ماه‌های اخیر نشان می‌دهد که استفاده از ظرفیت احزاب کرد، دست‌کم در بخشی از محاسبات آمریکا و متحدانش، یک گزینه واقعی و قابل بررسی بوده است. تماس‌ها، گفت‌وگوها و گزارش‌های منتشرشده از زمستان ۱۴۰۴ تا بهار ۱۴۰۵ نشان می‌دهد که در ذهن برخی بازیگران خارجی، احزاب کرد فقط یک نیروی پیرامونی یا محلی نبودند، بلکه به‌عنوان یکی از ظرفیت‌های بالقوه برای فشار بر جمهوری اسلامی در سرنگونی نقش داشتند. نقش احزاب کرد در این دیدگاه، در پیوند با نارضایتی داخلی و حتی اثرگذاری در لحظه بحران و سرنگونی دیده می‌شد. همین نکته به‌تنهایی برای آنکه جمهوری اسلامی مرزهای غربی و مواضع احزاب کرد را به‌عنوان یک گره‌گاه حساس امنیتی تلقی کند، کافی بود.

با این‌حال، داده‌های موجود به همان اندازه که از جدی بودن این گزینه حکایت دارند، از تردید و توقف در پیشبرد کامل آن نیز خبر می‌دهند. این تردید را باید در ترکیب چند عامل فهمید، نه در یک علت منفرد: «نخست، حملات پیش‌دستانه جمهوری اسلامی و متحدانش از جمله همراهی دولت ترکیه با مواضع احزاب کرد، که هزینه ورود آنان به یک نقش فعال‌تر را بالا برد. دوم، پیام‌های متناقض و ناپایدار دولت آمریکا، که از یک‌سو از فشار و استفاده از ظرفیت‌های پیرامونی سخن می‌گفت و از سوی دیگر، در سطح تصمیم‌گیری نهایی، قطعیت لازم را نشان نمی‌داد؛ و سوم، نبود یک افق سیاسی روشن و هماهنگ در بدیل اپوزیسیون برای پس از جمهوری اسلامی؛ افقی که بتواند برای قدرت‌های خارجی این اطمینان را ایجاد کند که استفاده از ظرفیت احزاب کرد، به یک مسیر کنترل‌پذیر و قابل مدیریت در مرحله پس از بحران در خلاء قدرت منتهی خواهد شد.»

در همین نقطه، اختلافات میان احزاب کرد و بخشی از نیروهای ملی و مرکزگرا نیز اهمیت پیدا می‌کند. مسئله فقط به نقش امروز احزاب کرد در فشار بر جمهوری اسلامی مربوط نمی‌شود، بلکه به تصویری بازمی‌گردد که از فردای پس از جمهوری اسلامی در برابر بازیگران خارجی قرار می‌گیرد. در حالی‌که بخش‌هایی از جریان‌های مرکزگرا و به‌ویژه پادشاهی‌خواه، همچنان با نگاه متمرکز به دولت آینده می‌اندیشند، احزاب کرد و دیگر نیروهای پیرامونی، مطالبات خود را در نسبت با حقوق قومی، ساختار قدرت، رفع تبعیض و جایگاه سیاسی خود در ایران پس از جمهوری اسلامی تعریف می‌کنند. همین تفاوت، در چشم قدرت‌های خارجی می‌تواند به‌عنوان نشانه‌ای از نبود بدیل هماهنگ و منسجم خوانده شود.

از این منظر، می‌توان گفت که تردید واشنگتن نسبت به استفاده قاطع از ظرفیت احزاب کرد، فقط محصول فشار نظامی ایران یا ملاحظات عملیاتی نبود، بلکه با ابهام در بدیل سیاسی آینده نیز گره خورد. یعنی هرچه روشن‌تر می‌شد که نیروهای پیرامونی و جریان‌های ملی و مرکزگرا هنوز بر سر شکل قدرت پس از جمهوری اسلامی، حدود مطالبات سیاسی و نسبت مرکز و پیرامون به تفاهم نرسیده‌اند، احتمال احتیاط آمریکا در حمایت کامل از این مسیر نیز بیشتر می‌شد. در نتیجه، مسئله فقط «ارسال سلاح» یا «عدم ارسال سلاح» نبود، بلکه مسئله اصلی، نبود یک چشم‌انداز منسجم از نیرویی بود که بتواند پس از تضعیف جمهوری اسلامی، از دل بحران به یک بدیل قابل اتکا تبدیل شود.

بر همین اساس، احزاب کرد در این مرحله هم‌زمان دو واقعیت را آشکار می‌کنند: از یک‌سو، آن‌ها بخشی از ظرفیت واقعی و میدانی در روند فرسایش و سرنگونی جمهوری اسلامی‌اند و از سوی دیگر، جایگاه‌شان در معادله ملیِ پس از جمهوری اسلامی، هنوز در چشم بسیاری از نیروهای سیاسی و حتی بازیگران خارجی، با ابهام و پرسش همراه است. اینجاست که نقش احزاب کرد از سطح یک موضوع پیرامونی فراتر می‌رود و به آینه‌ای برای سنجش ضعف ساختاری اپوزیسیون ایران تبدیل می‌شود؛ اپوزیسیونی که هنوز نتوانسته میان نیروهای دارای سازمان، جغرافیا و میدان، با نیروهای مدعی بدیل ملی، یک افق مشترک و قابل اتکا بسازد.

فرصت و خطر؛ احزاب کرد میان عاملیت در سرنگونی و ابهام در افق سیاسی آینده

در چنین شرایطی، احزاب کرد را باید هم‌زمان از دو زاویه دید: به‌عنوان یک ظرفیت واقعی در روند گذار از جمهوری اسلامی و به‌عنوان یکی از نقاط مناقشه‌برانگیز در تصویر آینده ایران پس از جمهوری اسلامی. اهمیت این دوگانگی در آن است که بدون فهم هم‌زمانِ این دو سطح، تحلیل یا به ستایش ساده‌انگارانه از نقش احزاب کرد می‌لغزد، یا به بازتولید همان نگاه امنیتی و مرکزگرایی که جمهوری اسلامی سال‌ها از آن برای سرکوب این نیروها بهره برده است.

از منظر فرصت، احزاب کرد بخشی از عاملیت واقعی در روند فرسایش و تضعیف جمهوری اسلامی به‌شمار می‌آیند. این عاملیت از چند منبع تغذیه می‌شود: سازمان‌یافتگی تاریخی، پیوند با جغرافیای مشخص فرهنگی و مبارزاتی، تجربه سیاسی و تشکیلاتی و حضور در مناطقی که همواره یکی از نقاط حساس در ساختار امنیتی جمهوری اسلامی بوده‌اند. همین ویژگی‌ها باعث شده است که در شرایط بحران، نام این احزاب صرفاً در قامت یک نیروی هویتی یا منطقه‌ای مطرح نشود، بلکه به‌عنوان یکی از ظرفیت‌های بالفعل در تغییر توازن قوا در تقابل با جمهوری اسلامی دیده شود. این ظرفیت، به‌ویژه در مقایسه با بخش‌هایی از اپوزیسیون سراسری (ملی-جمهوری‌خواه) که بیشتر در سطح رسانه، بیانیه یا رقابت هویتی باقی مانده‌اند، برجسته‌تر به نظر می‌رسد.

اما همین ظرفیت، وقتی به افق پس از جمهوری اسلامی می‌رسد، با یک مسئله جدی روبه‌رو می‌شود: بحران ترجمه سیاسی در سطح ملی. به بیان دیگر، مسئله فقط این نیست که احزاب کرد در مبارزه علیه جمهوری اسلامی چه نقشی دارند؛ مسئله این است که این نقش چگونه در چارچوب یک افق سیاسی مشترک برای ایران پس از جمهوری اسلامی فهم و پذیرفته می‌شود. در اینجا بخش مهمی از تردیدها و تنش‌ها پدیدار می‌شود. بسیاری از جریان‌های ملی و مرکزگرا، به‌ویژه در طیف پادشاهی‌خواه، هنوز با دیده تردید به این نیروها می‌نگرند؛ نه صرفاً به دلیل نقش امروز آنان، بلکه به دلیل ابهام نسبت به مواضع سازمانی و صریح آنان درباره تمامیت ارضی، ساختار دولت آینده و مرز میان مطالبات حقوقی-سیاسی با گرایش‌های جدایی‌طلبانه.

این ابهام، خود به یکی از مهم‌ترین نقاط خطر تبدیل می‌شود. تا زمانی که احزاب کرد به‌صورت روشن و صریح نسبت خود را با ایرانِ پس از جمهوری اسلامی، شکل دولت آینده و جایگاه مطالبات قومی-سیاسی خود در چارچوب یک نظم دموکراتیک و حقوق‌محور روشن نکنند، این بی‌اعتمادی در بخش مهمی از اپوزیسیون باقی خواهد ماند. در چنین وضعی، جمهوری اسلامی نیز از همین ابهام برای امنیتی‌سازی بیشتر مسئله کرد، تقویت تبلیغات مرکزگرایانه و بازنمایی هر نوع نقش‌آفرینی احزاب کرد به‌عنوان تهدیدی علیه «ایران» استفاده می‌کند. در نتیجه، آنچه می‌توانست به یک ظرفیت ملی برای فرسایش رژیم تبدیل شود، در فضای ابهام، به‌راحتی به نقطه اصطکاک و منازعه بدل می‌شود.

از سوی دیگر، قدرت‌های خارجی نیز دقیقاً در همین نقطه عمل‌گرایانه برخورد می‌کنند. برای آن‌ها، نقش احزاب کرد تا جایی جذاب و مفید است که بتواند در روند تضعیف جمهوری اسلامی اثر بگذارد، اما همین بازیگران در مرحله‌ای که به فردای پس از بحران می‌اندیشند، با همان پرسش‌هایی مواجه می‌شوند که بخشی از اپوزیسیون ملی با آن روبه‌روست: آیا این نیروها در یک افق سراسری و قابل‌مدیریت قابل تعریف‌اند، یا ورود پررنگ‌تر آنان به میدان، تنش‌های تازه‌ای را در مرحله پس از تضعیف رژیم ایجاد خواهد کرد؟ به همین دلیل، مسئله احزاب کرد برای بازیگران خارجی نیز فقط یک «فرصت عملیاتی» نیست، بلکه هم‌زمان یک «پرسش سیاسی حل‌نشده» است.

از این منظر، احزاب کرد هم فرصت‌اند و هم خطر؛ فرصت‌اند، چون بدون به‌رسمیت شناختن عاملیت واقعی آنان، فهم روند تضعیف جمهوری اسلامی ناقص می‌ماند؛ و خطرند، چون اگر نسبت آنان با آینده سیاسی ایران مبهم بماند، این ظرفیت به‌جای آنکه به پیوندی برای گذار بدل شود، می‌تواند به یکی از نقاط تشدید واگرایی در اپوزیسیون و حتی در سطح جامعه تبدیل شود. بنابراین، مسئله فقط قدرت یا ضعف این احزاب نیست، بلکه توانایی آن‌ها در تبدیل ظرفیت میدانی خود به یک افق سیاسی قابل‌فهم و قابل‌قبول در سطح ملی است.

احزاب کرد و آینهٔ ضعف اپوزیسیون سراسری

دقیقاً در همین‌جاست که نقش احزاب کرد از یک موضوع پیرامونی فراتر می‌رود و به آینه‌ای برای سنجش ضعف ساختاری اپوزیسیون سراسری ایران تبدیل می‌شود. زیرا تحولات اخیر فقط درباره احزاب کرد چیزی نمی‌گویند؛ آن‌ها هم‌زمان نشان می‌دهند که چرا بخش بزرگی از اپوزیسیون سراسری، با وجود حضور رسانه‌ای، ادعاهای فراگیر و تکیه بر شعارهای ملی و کنش میدانی قابل تأمل، هنوز نتوانسته خود را به‌عنوان یک بدیل مؤثر و مورد محاسبه در لحظه بحران تثبیت کند.

یکی از دلایل این وضعیت آن است که اپوزیسیون سراسری، به‌ویژه در گرایش‌های مرکزگرا، هنوز از سطح به‌رسمیت شناختن سیاسی نیروهای پیرامونی عبور نکرده و به سطح همگرایی راهبردی با آن‌ها نرسیده است. در بهترین حالت، این نیروها گاه به‌عنوان متحد موقت علیه جمهوری اسلامی دیده می‌شوند، اما در سطح عمیق‌تر، هنوز در افق سیاسی آینده جایگاه روشنی برای آن‌ها تعریف نشده است. همین امر باعث می‌شود که هر بار نیروهای پیرامونی در معادلات بحران و جنگ برجسته می‌شوند، بخشی از اپوزیسیون سراسری به‌جای آنکه این رخداد را به‌عنوان نشانه‌ای از ضرورت بازتعریف بدیل ملی ببیند، آن را به چشم یک تهدید برای مرکزیت خود بنگرد.

از این جهت، برجسته شدن احزاب کرد در محاسبات خارجی و در واکنش‌های جمهوری اسلامی، بیش از آنکه فقط قدرت این احزاب را نشان دهد، محدودیت اپوزیسیون سراسری را نیز آشکار می‌کند. نیروهایی که هنوز درگیر رقابت هویتی، حذف متقابل، منازعه بر سر رهبری و ناتوانی در تقسیم کارند، طبیعی است که در نگاه بازیگران خارجی کمتر از نیروهایی مورد توجه قرار گیرند که دارای سازمان، جغرافیا، میدان و آمادگی عملی‌اند. به همین دلیل، مسئله احزاب کرد در این مقاله فقط بررسی نقش یک جریان قومی نیست، بلکه سنجش کیفیت کلی اپوزیسیون ایران نیز هست.

در نهایت، این واقعیت آشکار می‌شود که بدون بازتعریف رابطه میان مرکز و پیرامون، هیچ بدیل ملی و فراگیری برای ایران پس از جمهوری اسلامی شکل نخواهد گرفت. اپوزیسیون سراسری تا زمانی که نیروهای قومی و پیرامونی در جغرافیای سیاسی ایران را صرفاً از دریچه سوءظن، ترس تاریخی یا نگاه ابزاری ببیند، از ساختن یک افق ملی مشترک بازخواهد ماند؛ و در نقطه مقابل، احزاب کرد نیز تا زمانی که نسبت خود را با آن افق ملی به‌صورت روشن و قابل‌اعتماد بیان نکنند، در همان وضعیت تعلیق میان عاملیت و ابهام باقی خواهند ماند.

سخن آخر؛ بدون بازتعریف رابطه مرکز و پیرامون، گذار ملی ناتمام می‌ماند

برآیند همه آنچه در این بحث دیدیم، ما را به یک نتیجه روشن می‌رساند: مسئله احزاب کرد در وضعیت کنونی ایران، صرفاً مسئله یک نیروی قومی، مرزی یا منطقه‌ای نیست، بلکه به یکی از گره‌های تعیین‌کننده در فهم بحران، جنگ و امکان سرنگونی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. تحولات ماه‌های اخیر نشان داد که این نیروها در چشم بخشی از بازیگران خارجی، دارای وزن عملیاتی و سیاسی‌اند؛ در نگاه جمهوری اسلامی، تهدیدی بالفعل در پیوند میان نارضایتی داخلی و فشار بیرونی به‌شمار می‌روند؛ و در معادله اپوزیسیون سراسری نیز به یکی از نقاط حساس اختلاف، بی‌اعتمادی و ناتوانی در همگرایی بدل شده‌اند.

در همین‌جا روشن می‌شود که بحران فقط در بیرون از اپوزیسیون یا فقط در رفتار جمهوری اسلامی نیست. بخشی از مسئله به خود نیروهای مخالف جمهوری اسلامی بازمی‌گردد؛ به این‌که هنوز نتوانسته‌اند میان «بدیل ملی» و «واقعیت چندلایه جامعه ایران» پلی روشن و قابل اتکا بسازند. نیروهای مرکزگرا هنوز با تردید و هراس به ظرفیت‌های پیرامونی می‌نگرند و نیروهای پیرامونی نیز هنوز نتوانسته‌اند در سطحی شفاف و سازمانی، نسبت خود را با آینده سیاسی ایران، تمامیت ارضی و شکل دولت پس از جمهوری اسلامی به‌گونه‌ای بیان کنند که این بی‌اعتمادی کاهش یابد. همین شکاف، راه را هم برای بهره‌برداری جمهوری اسلامی و بقای آن باز می‌کند و هم برای تردید قدرت‌های خارجی، نسبتِ حمایت از بدیل‌های موجود را در ابهام می‌گذارد.

از این منظر، مسئله اصلی دیگر فقط این نیست که احزاب کرد در روند تضعیف جمهوری اسلامی چه نقشی دارند، بلکه این است که آیا این نقش می‌تواند در یک افق فراگیر و ملی بازتعریف شود یا نه. اگر این بازتعریف رخ ندهد، احزاب کرد همچنان در موقعیتی دوگانه باقی خواهند ماند: از یک سو، نیرویی دارای سازمان، جغرافیا و میدان؛ و از سوی دیگر، جریانی که در افق سیاسی آینده برای بخش بزرگی از اپوزیسیون و حتی بازیگران خارجی، با ابهام و تردید همراه است. در چنین وضعی، ظرفیت آن‌ها می‌تواند هم به فرصت تبدیل شود و هم به منشأ تشدید بحران.

آنچه در این میان اهمیت دارد، عبور از دو خطای هم‌زمان است: یکی نگاه امنیتی و مرکزگرایانه‌ای که هر نقش‌آفرینی نیروهای پیرامونی را تهدید علیه ایران می‌بیند، و دیگری نگاه رمانتیک یا یک‌سویه‌ای که عاملیت این نیروها را بدون توجه به پیچیدگی‌های افق سیاسی آینده، به‌طور کامل مثبت و بی‌مسئله می‌خواند. راه تحلیلی و راهبردی، در میان این دو قرار دارد: به‌رسمیت شناختن نقش واقعی احزاب کرد در فرسایش و سرنگونی جمهوری اسلامی، همراه با ضرورت شفاف‌سازی سیاسی آنان درباره نسبت‌شان با ایرانِ پس از جمهوری اسلامی.

در نهایت، اگر بخواهیم از این بحث به یک نتیجه کلان‌تر برسیم، باید بگوییم که گذار یا سرنگونی جمهوری اسلامی، فقط از دل تهران و نیروهای مرکزگرا فهمیده نمی‌شود. این روند، در وضعیت کنونی، ماهیتی چندسطحی پیدا کرده است: جامعه در داخل، نیروهای سازمان‌یافته در پیرامون، شکاف‌های درون ساختار قدرت و محاسبات متغیر بازیگران خارجی، همگی در آن نقش دارند. به همین دلیل، هر بدیلی که بخواهد جدی، ملی و پایدار باشد، باید بتواند رابطه میان مرکز و پیرامون را از سطح سوءظن و تقابل، به سطح حقوق، مسئولیت و مشارکت سیاسی بازسازی کند.

تا زمانی که این بازتعریف صورت نگیرد، گذار ملی ناتمام می‌ماند. زیرا در آن صورت، یا نیروهای پیرامونی از افق ملی بیرون رانده می‌شوند، یا افق ملی از واقعیت چندلایه ایران جدا می‌افتد. اما اگر این بازتعریف رخ دهد، برای نخستین‌بار این امکان پدید می‌آید که نیروهای دارای جغرافیا، نیروهای دارای رسانه، نیروهای دارای سازمان و نیروهای دارای پایگاه اجتماعی، در یک تقسیم کار ملی و چندلایه، به‌جای تشدید شکاف، در مسیر تضعیف و عبور از جمهوری اسلامی به هم متصل شوند.

در این نقطه، پرسش نهایی دیگر این نیست که آیا احزاب کرد بخشی از معادله‌اند یا نه؛ پرسش این است که آیا اپوزیسیون ایران آمادگی دارد این واقعیت را بپذیرد و بر مبنای آن، خود را بازتعریف کند؟ پاسخ به این پرسش، فقط سرنوشت احزاب کرد را روشن نمی‌کند؛ بلکه کیفیت و امکان بدیل ملی در ایران پس از جمهوری اسلامی را نیز تعیین خواهد کرد.