شورای ملی تصمیم  همراه و همگام با مردم آگاه ایران، برای تحقق خواسته‌های زیر تلاش و مبارزه می‌کند. 1- گذار کامل از جمهوری اسلامی با تکیه به جنبش‌های اعتراضی مردم، گذار خشونت پرهیز با حفظ حق دفاع مشروع. 2 – حفظ تمامیت ارضی کشور با تاکید بر نظام غیرمتمرکز . 3- جدایی دین از حکومت. 4 – فراخوان عمومی برای تشکیل مجلس مؤسسان. 5 – تلاش برای برپایی نظامی دموکراتیک و انتخابی  تعیین نوع حکومت با آرای مردم. 6 –  اجرای کامل اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و میثاق‌های وابسته به آن، با تاکید بر رفع هرگونه تبعیض علیه زنان و برابری جنسیتی در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و مشارکت زنان در مدیریت جامعه، و نیز تاکید بر حفظ محیط زیست

بررسی کتابچه پروژه شکوفایی ایر…

بررسی کتابچه پروژه شکوفایی ایر…

بررسی کتابچه «پروژه شکوفایی ایران»


📘 نقشه نیروهای سیاسی در گذار | بررسی کتابچه «پروژه شکوفایی ایران» و مسئله واقعیت؛ نسبت یک الگوی بازسازی با جامعه در حال گذار
«شکاف نظری پروژه شکوفایی از مراحل پیش و پس از گذار»
🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی – جامعه در حال گذار»

🔵 چرا این کتابچه و چرا اکنون؟

در میانه وضعیتی که ایران هم‌زمان با جنگ، فرسایش ساختاری قدرت، فروپاشی تدریجی زیرساخت‌ها و انسداد اجتماعی روبه‌روست، مسئله «آلترناتیو» دیگر یک بحث نظری یا آینده‌نگرانه نیست، بلکه به ضرورتی فوری و عملی تبدیل شده است. در چنین شرایطی، هر متنی که تلاش می‌کند برای لحظه گذار، یا حتی برای پس از آن، چارچوبی از رهبری، مدیریت قدرت و سازمان‌دهی سیاسی ارائه دهد، عملاً وارد میدان تعیین‌کننده‌ای می‌شود که پیامدهای آن می‌تواند مستقیماً بر سرنوشت جامعه اثر بگذارد. کتابچه‌ای که به جریان پادشاهی‌خواهی و صورت‌بندی یک الگوی رهبری متمرکز برای گذار می‌پردازد، دقیقاً در چنین بستری قابل فهم است: تلاشی برای پاسخ‌دادن به خلأ قدرت و بحران مدیریت در لحظه‌ای که ساختار موجود در حال تضعیف است.

اما پرداختن به این کتابچه صرفاً به‌دلیل موضوع آن نیست، بلکه به‌دلیل «زمانه‌ای» است که این متن در آن خوانده می‌شود. تحولات اخیر نشان داده که جامعه ایران دیگر در موقعیت پیشین قرار ندارد؛ جامعه‌ای که اکنون با بحران معیشت، قطع ارتباطات، سرکوب فزاینده و ناامنی گسترده مواجه است، بیش از هر زمان دیگری در سطح «بقا» عمل می‌کند. در چنین فضایی، هر الگوی گذار که بدون در نظر گرفتن این واقعیت اجتماعی تدوین شود، با خطر فاصله‌گرفتن از میدان واقعی مواجه خواهد بود. از سوی دیگر، فقدان یک آلترناتیو منسجم و قابل اتکا در میان نیروهای سیاسی نیز باعث شده هر طرحی، حتی اگر ناقص هم باشد، به‌سرعت در کانون توجه قرار گیرد.

بنابراین هدف از این بررسی، نه رد یا پذیرش پیشینی این کتابچه، بلکه فهم دقیق‌تر نسبت آن با واقعیت‌های جاری است: اینکه این الگو چه مسئله‌ای را درست تشخیص داده، در کجاها دچار ساده‌سازی شده، و چگونه می‌تواند یا نمی‌تواند با شرایط واقعی جامعه و پیچیدگی‌های گذار هم‌پوشانی پیدا کند. به بیان دیگر، این تحلیل تلاش می‌کند از سطح «قضاوت سیاسی» عبور کند و به سطح «ارزیابی کارکردی» برسد؛ یعنی سنجش اینکه یک طرح تا چه حد می‌تواند در میدان واقعی، نه در سطح گفتار، به عاملیت و اثرگذاری منجر شود.

از این منظر، پرداختن به این کتابچه در واقع بخشی از یک ضرورت بزرگ‌تر است: «بازخوانی و ارزیابی همه طرح‌هایی که مدعی پاسخ به مسئله گذار هستند، در پرتو تحولات عینی جامعه ایران.» زیرا در نهایت، آنچه آینده را شکل خواهد داد، نه صرفاً ایده‌ها، بلکه نسبت این ایده‌ها با واقعیت اجتماعی و توان آن‌ها در تبدیل‌شدن به ظرفیت عملی است.

🔵 معماری قدرت هرمی و صورت‌بندی رهبری متمرکز در لحظه گذار

در مواجهه با متنی که به‌عنوان طرحی برای «ساماندهی گذار» و مدیریت دوره پس از فروپاشی جمهوری اسلامی ارائه شده، نخستین گام نه داوری سیاسی، بلکه فهم معماری قدرت درون آن است؛ اینکه این طرح، گذار را چگونه می‌فهمد، چه نوع سوژه‌ای برای آن تعریف می‌کند، و جامعه را در چه جایگاهی قرار می‌دهد. آنچه در لایه‌های اولیه این متن دیده می‌شود، صورت‌بندی مشخصی از «رهبری متمرکز در لحظه گذار» است؛ مدلی که در آن، نقطه آغاز تغییر نه از دل جامعه، بلکه از یک مرکز تصمیم‌گیری تعریف می‌شود که وظیفه دارد با صدور فرمان، ساختار پیشین را منحل و نظم جدید را مستقر کند. اینجا با نوعی انتقال قدرت از بالا مواجهیم؛ انتقالی که تلاش می‌کند با طراحی نهادهای موقت، خلأ قدرت را کنترل و از فروپاشی کامل نظم اجتماعی جلوگیری کند.

در این چارچوب، گذار نه یک فرایند اجتماعی، بلکه یک مسئله مدیریتی تعریف می‌شود. تمرکز اصلی این پروژه بر این است که «پس از سقوط چه باید کرد»: چگونه ساختار حقوقی حفظ یا بازنویسی شود، چگونه اقتصاد از فروپاشی نجات یابد، چگونه امنیت برقرار بماند، و چگونه دولت جدید در نظام بین‌الملل به رسمیت شناخته شود. حتی در بخش‌هایی که به حفظ قوانین موجود یا جلوگیری از خلأ قانونی اشاره می‌شود، این نگرانی به‌وضوح دیده می‌شود که هرگونه گسست ناگهانی می‌تواند کشور را به سمت هرج‌ومرج سوق دهد. این سطح از دقت در طراحی، در میان بسیاری از متون اپوزیسیون کم‌سابقه است و نشان می‌دهد نویسندگان تلاش کرده‌اند تا «مسئله دولت» را جدی بگیرند؛ مسئله‌ای که اغلب در گفتمان‌های صرفاً اعتراضی، در این کتابچه کمتر به آن پرداخته می‌شود.

🔻 لحظه گذار چگونه شکل می‌گیرد:

اما دقیقاً در همین نقطه، شکاف اصلی ظاهر می‌شود. در این مدل، جامعه نه به‌عنوان تولیدکننده قدرت، بلکه به‌عنوان موضوع مدیریت دیده می‌شود. مردم، نیروهای صنفی، شبکه‌های مدنی و حتی اشکال پراکنده مقاومت اجتماعی، در این چارچوب جایگاهی در تولید لحظه گذار ندارند؛ آن‌ها در بهترین حالت، پس از تثبیت نظم جدید وارد معادله می‌شوند. به بیان دیگر، این طرح فرض می‌گیرد که «لحظه سقوط» رخ داده و اکنون باید آن را اداره کرد، اما به این پرسش پاسخ نمی‌دهد که «این لحظه چگونه شکل می‌گیرد، چه نیروهایی آن را می‌سازند، و جامعه در چه وضعیتی وارد آن خواهد شد.»

این خلأ تحلیلی، زمانی عمیق‌تر می‌شود که این مدل را در نسبت با وضعیت کنونی ایران قرار دهیم. ایران امروز نه در آستانه یک انتقال کلاسیک قدرت، بلکه در میانه یک فرسایش چندلایه قرار دارد: اختلال در حکمرانی، فروپاشی زیرساخت‌های ارتباطی، انسداد شدید سیاسی، فشار معیشتی، و تقلیل زیست اجتماعی به سطح بقا. در چنین شرایطی، مسئله اصلی دیگر صرفاً «پس از سقوط» نیست، بلکه این است که آیا جامعه می‌تواند از دل این فرسایش، خود را به‌عنوان یک نیروی منسجم بازسازی کند یا نه. اگر جامعه در لحظه گذار، پراکنده، گسسته و فاقد پیوندهای حداقلی باشد، هیچ طرحی، حتی دقیق‌ترین طرح‌های حکمرانی، قادر به اجرا نخواهد بود.

🔻 پیش‌شرط‌های اجتماعی گذار کدام‌اند:

از این منظر، می‌توان گفت که این متن بر «زمان اشتباه» تمرکز کرده است. تمرکز آن بر آینده‌ای است که هنوز «پیش‌شرط‌های اجتماعی‌اش» شکل نگرفته‌اند. در حالی‌که در ایران امروز، پرسش اصلی نه شکل نهادهای پس از گذار، بلکه امکان شکل‌گیری خود گذار است. این تفاوت زمانی، در عمل به یک تفاوت راهبردی تبدیل می‌شود: «یکی به‌دنبال مدیریت نتیجه است، دیگری ناگزیر است به تولید شرایط آن نتیجه بپردازد.»

🔻 تمرکز قدرت یا توزیع قدرت در جامعه:

در لایه‌ای عمیق‌تر، مسئله فقط غیبت جامعه نیست، بلکه نوع نگاه به قدرت است. در این مدل، قدرت چیزی است که باید «گرفته و سازمان‌دهی شود» و سپس به جامعه اعمال گردد. اما تجربه تاریخی ایران و بسیاری از جوامع در حال گذار نشان می‌دهد که در شرایط فروپاشی ساختارهای اقتدارگرا، قدرت بیش از آنکه در رأس متمرکز شود، در لایه‌های مختلف جامعه پخش می‌شود. اگر این پخش‌شدگی دیده نشود و به‌جای آن یک مرکز واحد برای کنترل آن تعریف شود، خطر بازتولید همان الگوی اقتدارگرایانه، حتی با نیت خیرخواهانه، به‌وجود می‌آید.

در همین چارچوب، می‌توان به یک تناقض درونی نیز اشاره کرد: این طرح از یک‌سو بر جلوگیری از هرج‌ومرج و تضمین ثبات تأکید دارد، اما از سوی دیگر، ابزار تحقق این ثبات را در تمرکز قدرت جست‌وجو می‌کند. در حالی‌که در شرایطی که جامعه دچار بی‌اعتمادی عمیق، شکاف‌های متعدد و تجربه تاریخی اقتدارگرایی است، هرگونه تمرکز سریع قدرت می‌تواند نه به ثبات، بلکه به واکنش‌های اجتماعی و تشدید بی‌ثباتی منجر شود. کما اینکه این واکنش‌ها را ما هم‌اینک در سطوح مختلف نیروهای اپوزیسیون شاهد هستیم. ثبات در چنین شرایطی، بیش از آنکه محصول «فرمان» و دستور باشد، محصول «پذیرش و اقناع اجتماعی» است؛ و این پذیرش، بدون حضور فعال جامعه در فرایند گذار شکل نمی‌گیرد.

🔻 نقش عامل خارجی در فرایند گذار:

از سوی دیگر، در این متن نوعی اتکای ضمنی به عامل خارجی نیز دیده می‌شود؛ نه به‌عنوان مداخله مستقیم، بلکه به‌عنوان نیرویی که می‌تواند در به رسمیت شناختن، تثبیت و حتی تسهیل گذار نقش ایفا کند. این نگاه، اگرچه در چارچوب روابط بین‌الملل قابل فهم است، اما در غیاب یک پشتوانه اجتماعی در داخل، می‌تواند به یک وابستگی ساختاری تبدیل شود، که در جنگ اخیر شاهد آن بودیم؛ وابستگی‌ای که در لحظه‌های حساس، مسیر گذار را از کنترل نیروهای داخلی خارج می‌کند.

برآیند این لایه‌ها نشان می‌دهد که ما با متنی مواجهیم که از نظر «طراحی حکمرانی» قابل توجه و رئوس گفتمانی آن قابل دفاع است، اما از نظر «تحلیل جامعه» دچار خلأ و شکاف شدیدی است. این متن می‌داند چگونه دولت بسازد، اما نمی‌داند چه جامعه‌ای قرار است این دولت را حمل کند. می‌داند چگونه نظم را بازسازی کند، اما نمی‌داند آیا پیوندهای اجتماعی لازم برای پذیرش این نظم وجود دارد یا نه. به همین دلیل، بدون آنکه وارد داوری نهایی شویم، می‌توان گفت این طرح بیش از آنکه پاسخ به وضعیت ایران امروز باشد، پاسخی به یک سناریوی فرضی از «سقوط کامل و آماده برای مدیریت» است؛ سناریویی که هنوز با واقعیت جاری فاصله دارد.

ما در گام بعدی به این پرسش می‌رسیم که اگر چنین مدلی با واقعیت ایران هم‌پوشانی ندارد، چه عناصری از آن قابل استفاده است، چه بخش‌هایی نیاز به بازتعریف دارد، و چگونه می‌توان آن را با شرایط واقعی جامعه ایران پیوند زد.

🔵 از «تشخیص شکاف» تا پیامدهای آن در «میدان واقعی»

اگر در بخش قبل روشن شد که با مدلی از «گذار از بالا» مواجهیم که جامعه را در حاشیه قرار می‌دهد، اکنون باید دید این نوع صورت‌بندی در شرایط واقعی ایران چه پیامدهایی خواهد داشت و چرا حتی در صورت وقوع فروپاشی سیاسی، ساختار این پروژه نیز به بن‌بست می‌رسد.

🔻 مسئله نخست، «حامل گذار» است:

هر طرحی، حتی با دقیق‌ترین طراحی‌های حقوقی و اجرایی، برای تحقق نیاز به یک حامل اجتماعی دارد؛ نیرویی که بتواند آن را در میدان واقعی اجرا کند، از آن دفاع کند و آن را به‌عنوان نظم جدید بپذیرد. در مدل مورد بحث، این حامل به‌صورت ضمنی «رهبری متمرکز و نهادهای انتقالی» فرض شده است. اما در ایران امروز، که شبکه‌های اجتماعی به‌شدت تضعیف شده، اعتماد عمومی فرسوده شده و جامعه در وضعیت بقا قرار دارد، چنین حاملی به‌صورت خودکار وجود ندارد. به بیان دیگر، این طرح بر وجود ظرفی تکیه می‌کند که هنوز ساخته نشده است. اگر این ظرف ساخته نشود، حتی اگر لحظه فروپاشی رخ دهد، طرح به‌جای اجرا شدن، در خلأ اجتماعی معلق می‌ماند.

🔻 مسئله دوم، «سرعت در برابر ظرفیت» است:

در این نوع مدل‌ها، معمولاً تأکید بر سرعت عمل در لحظه گذار است: تصمیم‌گیری سریع، تثبیت سریع نظم، و جلوگیری از هرج‌ومرج. اما سرعت، اگر با ظرفیت اجتماعی همراه نباشد، خود به عامل بی‌ثباتی تبدیل می‌شود. جامعه‌ای که درگیر قطع ارتباطات، فشار معیشتی و ترس امنیتی است، نمی‌تواند به‌سرعت با یک نظم جدید، حتی اگر منطقی هم باشد، همگام شود. در چنین شرایطی، هرچه فاصله میان «سرعت تصمیم» و «توان جذب جامعه» بیشتر شود، شکاف میان دولت موقت و جامعه عمیق‌تر می‌گردد. این همان نقطه‌ای است که بسیاری از گذارهای سیاسی در جهان دچار شکست یا بازگشت به اقتدارگرایی شده‌اند.

🔻 مسئله سوم، «بازگشت اقتدار در لباس گذار» است:

در مدل‌هایی که بر تمرکز قدرت برای مدیریت بحران تکیه دارند، یک خطر ساختاری وجود دارد؛ تبدیل مدیریت موقت به تثبیت دائم. وقتی یک مرکز قدرت، به‌دلیل شرایط بحرانی، اختیار گسترده پیدا می‌کند و هم‌زمان نظارت اجتماعی ضعیف است، این وضعیت، حتی اگر نیت اولیه گذار به دموکراسی مد نظر بوده، به‌راحتی می‌تواند به بازتولید اقتدار منجر شود. اینجا مسئله نه شخصیت‌ها، بلکه منطق ساختاری قدرت است. اگر این منطق اصلاح نشود، تاریخ می‌تواند خود را در قالبی تازه تکرار کند.

🔻 چهارم، قوت در برنامه‌ریزی، ضعف در جامعه‌سازی:

اما در برابر این سه مسئله، به یک واقعیت دوگانگی مهم می‌رسیم؛ از یک‌سو، این مدل از پروژه به‌دلیل تمرکز بر حکمرانی، خلأهای جدی در سطح جامعه و عاملیت دارد. یعنی کمتر به این می‌پردازد که نیروهای اجتماعی چگونه شکل می‌گیرند و در میدان واقعی چه نقشی ایفا می‌کنند؛ از سوی دیگر، این پروژه به دلیل داشتن برنامه و تصویر نسبتاً روشن از اداره کشور، به یکی از ضعف‌های اصلی اپوزیسیون، یعنی فقدان برنامه‌ریزی، پاسخ می‌دهد.

اگر این دو وجه را در تقابل مطلق ببینیم، ناچار یا به رد کامل این مدل می‌رسیم یا به پذیرش کامل آن، در حالی‌که واقعیت این است که این مدل هم‌زمان بخشی از مسئله را درست دیده و بخشی دیگر را نادیده گرفته، و همین امر تحلیل آن را پیچیده‌تر می‌کند.

🔵 ناهم‌زمانی مدل پروژه میان سیاست و جامعه

در این نقطه، باید به یک لایه عمیق‌تر دیگر توجه کرد: «ناهم‌زمانی میان سیاست و جامعه». در ایران امروز، سرعت تحولات سیاسی، چه در سطح جنگ، چه در سطح فشارهای بین‌المللی، بسیار بالاست، اما جامعه در یک وضعیت فرسایشی و کند قرار دارد. این ناهم‌زمانی باعث می‌شود که طرح‌هایی که برای یک لحظه سریع طراحی شده‌اند، با جامعه‌ای مواجه شوند که هنوز در مرحله بقا و بازسازی حداقلی است. اگر این ناهم‌زمانی در نظر گرفته نشود، هر طرحی، ولو دقیق هم باشد، با مقاومت خاموش یا ناتوانی عملی جامعه روبه‌رو خواهد شد. در ادامه این بحث، یک مسئله کلیدی دیگر نیز باید باز شود: «رابطه این مدل با سایر نیروهای اپوزیسیون».

🔻 تبدیل «نقطه اتصال» پروژه به «نقطه اصطکاک» در اپوزیسیون:

این طرح، به‌طور ضمنی خود را به‌عنوان یک محور مرکزی تعریف می‌کند و سایر نیروها را یا در حاشیه قرار می‌دهد یا در قالب همکاری با این محور می‌بیند. اما در شرایطی که اپوزیسیون ایران دچار شکاف‌های عمیق و تقابل‌های هویتی-سیاسی است، چنین تمرکزی می‌تواند به‌جای هم‌گرایی، واگرایی را تشدید کند. به‌ویژه زمانی که بخش‌هایی از نیروهای سیاسی، این مدل را نه به‌عنوان یک طرح گذار، بلکه به‌عنوان یک پروژه تثبیت قدرت یک بخش از اپوزیسیون تلقی کنند.

در نتیجه، به‌جای آنکه این طرح به یک «نقطه اتصال» تبدیل شود، همان‌طور که تاکنون از نقدهای مطرح در اپوزیسیون با آن مواجه هستیم، به تشدید اختلافات و یک «نقطه اصطکاک» تازه بدل شده؛ جایی که به‌جای هم‌افزایی، انرژی نیروها صرف تقابل با یکدیگر می‌شود. این دقیقاً همان چیزی است که در تحلیل‌های قبلی نیز به آن اشاره شده بود: تبدیل مسئله گذار به میدان رقابت زودرس بر سر آینده‌ای مبهم.

در نهایت، بحث به یک پرسش بنیادین پاسخ می‌دهد که؛ آیا در ایران امروز می‌توان گذار را بدون بازسازی هم‌زمان «جامعه» و «ساختار قدرت» پیش برد؟ یا هر مدلی که یکی را بر دیگری مقدم بداند، در عمل دچار ناتمام‌بودگی خواهد شد؟

پاسخ به این پرسش، ما را به گام بعدی تحلیل می‌برد: بررسی اینکه چگونه می‌توان عناصر این مدل، به‌ویژه در حوزه حکمرانی را با واقعیت‌های اجتماعی ایران پیوند زد، بدون آنکه به دام همان تمرکز قدرت یا گسست از جامعه بیفتیم.

🔵 شکاف نظری پروژه شکوفایی از مراحل پیش و پس از گذار

اگر این مقایسه را یک گام جلوتر ببریم، به نقطه‌ای می‌رسیم که دیگر مسئله صرفاً «کاستی یک مدل» یا «برتری یک رویکرد» نیست، بلکه مسئله به یک پرسش بنیادین‌تر تبدیل می‌شود: در شرایطی که یک جامعه در حال عبور از مرحله فرسایش، انسداد و تعلیق زیست است، نقطه آغاز واقعی گذار کجاست؟ از بالا و با طراحی ساختار قدرت، یا از پایین و با بازسازی ظرفیت‌های اجتماعی؟

تحولات جاری در ایران نشان می‌دهد که پاسخ به این پرسش را نمی‌توان به‌صورت انتزاعی داد. وقتی میلیون‌ها نفر در شرایط قطع ارتباطات، بحران معیشت، ناامنی روانی و سرکوب مداوم زندگی می‌کنند، «گذار» پیش از آنکه یک مسئله سیاسی باشد، به یک مسئله اجتماعی تبدیل می‌شود. در چنین وضعیتی، هر طرحی که جامعه را به‌عنوان یک بستر آماده و ثابت فرض کند، ناگزیر بخشی از واقعیت را نادیده می‌گیرد. در مقابل، هر رویکردی که صرفاً بر جامعه تمرکز کند اما به مسئله قدرت و مدیریت خلأ آن بی‌توجه باشد، در لحظه تعیین‌کننده با بن‌بست مواجه خواهد شد.

🔻 گذار از جمهوری اسلامی به‌مثابه فرایندی چندلایه:

از دل این واقعیت، می‌توان یک صورت‌بندی میانی استخراج کرد؛ صورت‌بندی‌ای که نه بر حذف یکی از این دو سطح، بلکه بر پیوند آن‌ها استوار است. در این نگاه، گذار نه یک «لحظه» بلکه یک «فرایند چندلایه» است که از اکنون آغاز می‌شود: از بازسازی حداقل‌های زندگی جمعی، از شکل‌گیری شبکه‌های محلی و صنفی، از بازگشت تدریجی اعتماد در سطح جامعه، و در عین حال از طراحی سازوکارهایی که بتوانند در لحظه خلأ قدرت، از فروغلتیدن کشور به بی‌ثباتی جلوگیری کنند.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که تحولات اخیر اهمیت آن را برجسته‌تر کرده است. جنگ، نه‌تنها ساختار قدرت را فرسوده کرده، بلکه هم‌زمان جامعه را نیز در معرض فرسایش قرار داده است. در چنین شرایطی، هرگونه تمرکز صرف بر «سقوط» بدون توجه به «بقای جامعه»، می‌تواند به یک خطای راهبردی منجر شود. به همان اندازه، تأکید صرف بر «بقا» بدون اندیشیدن به «مدیریت قدرت» نیز می‌تواند به تداوم وضعیت تعلیق بینجامد.

🔻 عاملیت نیروهای سیاسی در هم‌گرایی یا واگرایی با پروژه:

در این میان، رفتار نیروهای سیاسی در داخل و خارج کشور به‌عنوان یک شاخص تعیین‌کننده ظاهر می‌شود. آنچه در عمل دیده می‌شود، شکافی است میان سطحی که جامعه در آن حرکت می‌کند و سطحی که نیروهای سیاسی در آن کنش می‌کنند. جامعه به سمت مدیریت زندگی، بقا و حفظ حداقل‌ها حرکت کرده، در حالی‌که بخش مهمی از نیروهای سیاسی همچنان درگیر رقابت‌های گفتمانی، دوگانه‌سازی‌ها و تثبیت موقعیت خود هستند. این ناهماهنگی، نه‌تنها مانع شکل‌گیری هم‌گرایی می‌شود، بلکه ظرفیت‌های واقعی موجود را نیز فرسوده می‌کند.

در مقابل، آن بخش از نیروهایی که توانسته‌اند خود را با واقعیت این مرحله تطبیق دهند، به‌جای تمرکز بر «تعریف آینده»، بر «مدیریت اکنون» متمرکز شده‌اند. این مدیریت، لزوماً به معنای کنترل مستقیم نیست، بلکه به معنای ایجاد پیوند، تقویت شبکه‌ها، بازتاب واقعیت‌ها و جلوگیری از فروپاشی کامل ساختارهای اجتماعی است. چنین رویکردی، به‌تدریج می‌تواند به شکل‌گیری نوعی «عاملیت انباشتی» منجر شود؛ عاملیتی که نه در یک نقطه متمرکز، بلکه در شبکه‌ای از نیروها و سطوح مختلف جامعه توزیع شده است.

در این چارچوب، نقش نیروهای خارج از کشور نیز بازتعریف می‌شود. در شرایطی که داخل با انسداد ارتباطی مواجه است، این نیروها می‌توانند به حلقه اتصال میان جامعه و جهان تبدیل شوند: انتقال روایت، مستندسازی سرکوب، ایجاد ارتباط با نهادهای بین‌المللی، و شکل‌دهی به یک سطح از موازنه که بتواند در معادلات خارجی اثرگذار باشد. اما این نقش تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که از سطح موضع‌گیری فراتر رفته و به سطح سازمان‌یابی و نهادسازی برسد.

🔻 مدیریت گذار با توان تبدیل واقعیت اجتماعی به ظرفیت سازمان‌یافته:

برآیند این مسیر نشان می‌دهد که گذار، نه از طریق یک الگوی تک‌ساحتی، بلکه از طریق ترکیب چند سطح امکان‌پذیر می‌شود؛ جامعه‌ای که در داخل، خود را حفظ و بازسازی می‌کند؛ شبکه‌ای که در خارج، این ظرفیت را به قدرت تبدیل می‌کند؛ و چارچوبی که در لحظه خلأ، بتواند این دو را به یک نظم حداقلی پیوند دهد. در چنین مدلی، دیگر مسئله بر سر انتخاب میان «رهبری متمرکز» یا «جامعه پراکنده» نیست، بلکه بر سر ایجاد یک پیوند پویا میان این دو سطح است.

در نهایت، آنچه تحولات جاری به‌روشنی نشان می‌دهد، این است که آینده نه به نفع روایت‌هایی رقم می‌خورد که صرفاً تصویر ارائه می‌دهند، و نه به نفع نیروهایی که صرفاً واکنش نشان می‌دهند. آنچه تعیین‌کننده خواهد بود، توان تبدیل واقعیت اجتماعی به ظرفیت سازمان‌یافته است؛ ظرفیتی که بتواند هم جامعه را از فروپاشی نجات دهد و هم قدرت را در لحظه حساس مدیریت کند. هر رویکردی که بتواند این دو را به هم متصل کند، به‌تدریج به جایگاه واقعی در معادله گذار نزدیک خواهد شد؛ و هر رویکردی که یکی را به بهای دیگری نادیده بگیرد، در همان نقطه‌ای که اکنون قرار دارد، متوقف خواهد ماند.


منبع مورد بررسی: کتابچه «پروژه شکوفایی ایران» یا «نقشه راهی برای بازسازی ایران»
https://fund.nufdiran.org/fa و https://www.iranprosperityproject.com/fa

اپوزیسیون در لحظهٔ بحران | از …

اپوزیسیون در لحظهٔ بحران | از …

«در آستانهٔ خلأ قدرت، میدان را با واگرایی گفتمانی و ناتوانی در عاملیت از دست ندهیم»

 تاریخ انتشار: سه‌شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ – ۵ مه ۲۰۲۶

🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی – جامعهٔ در حال گذار»


در شرایطی که نزدیک به یک ماه از آغاز جنگ و حملات مستمر به زیرساخت‌های حیاتی ایران می‌گذرد و تنش‌های نظامی در حال تشدید است، کشور وارد مرحله‌ای شده که دیگر صرفاً «بحران سیاسی» یا «نارضایتی اجتماعی» نیست؛ بلکه با یک وضعیت پیچیده از «فرسایش ساختاری»، «اختلال در حکمرانی» و «تعلیق زیست اجتماعی» مواجه است. قطع گستردهٔ اینترنت و ارتباطات، ناکارآمدی نهادهای اجرایی در مدیریت کشور، تورم بی‌سابقه، فشار معیشتی، ناامنی روانی، تشدید سرکوب و افزایش اعدام‌ها، جامعه را به سطحی از بقا و مدیریت روزمره سوق داده که هرگونه کنش سیاسی را از حالت کلاسیک خارج کرده است.

🔻 دوگانه‌های ایدئولوژیک در تقابل با وظایف اپوزیسیون

در چنین وضعیتی، مسئلهٔ اصلی «جلوگیری از فروپاشی اجتماعی» و «حفظ حداقل پیوندهای انسانی» است. اما هم‌زمان، آنچه در سطح نیروهای سیاسی و اپوزیسیون مشاهده می‌شود، نوعی واگراییِ تشدیدشده است: دوگانه‌های فرساینده‌ای چون «جنگ یا ضدجنگ»، رقابت‌های رسانه‌ای برای کسب مشروعیت، تخریب متقابل نیروهای مؤثر رقیب، و تلاش برای حذف یکدیگر در لحظه‌ای که جامعه بیش از هر زمان دیگری نیازمند هم‌افزایی است.

این همان الگویی است که در کنار ماشین سرکوب، پروپاگاندا و روایت‌سازی‌های جمهوری اسلامی، از درون اپوزیسیون به تکرار بازتولید می‌شود و پیامدهای آن روشن است: واگرایی گفتمانی، بی‌اثری سیاسی، فاصله از جامعه، از دست رفتن عاملیت و در نهایت باز شدن میدان برای مداخلات بیرونی یا بازتولید اقتدار در داخل.

در شرایط کنونی باید صریح گفت: آنچه امروز در میدان اپوزیسیون در حال بازتولید است، یک الگوی گسترده‌تر از «دوگانه‌سازی‌های فرساینده» است که هر بار با صورتی جدید ظاهر می‌شود و انرژی نیروها را به جای اتصال، صرف تقابل می‌کند؛ از جمله:

  • دوگانهٔ «جنگ یا ضدجنگ»: که به جای تمرکز بر وضعیت جامعه، به محور حذف متقابل تبدیل شده است.
  • دوگانهٔ «پادشاهی یا جمهوری»: که پیش از شکل‌گیری شرایط گذار، به میدان رقابت زودرس بر سر آینده تبدیل شده است.
  • دوگانهٔ «داخل یا خارج»: که به جای ایجاد پیوند، به بی‌اعتمادی متقابل میان جامعه و دیاسپورا دامن می‌زند.
  • دوگانهٔ «رهبرمحور یا جامعه‌محور»: که به جای ترکیب این دو سطح، آن‌ها را در تقابل قرار می‌دهد.
  • دوگانهٔ «براندازی فوری یا اصلاح تدریجی»: که بدون توجه به شرایط واقعی میدان، به یک خط‌کشی هویتی تبدیل شده است.
  • دوگانهٔ «وابسته یا مستقل»: که هر تلاش برای ارتباط بین‌المللی را به محل تخریب و بی‌اعتبارسازی تبدیل می‌کند.

این دوگانه‌ها، در ظاهر بیانگر اختلاف نظرند، اما در عمل یک کارکرد مشترک دارند: تبدیل مسئلهٔ «گذار» به میدان «رقابت هویتی» و جایگزینی عاملیت واقعی با جدال‌های گفتمانی که بقای جمهوری اسلامی را تضمین می‌کند و گذار از آن را به تأخیر می‌اندازد. در نتیجه، اپوزیسیون به جای آنکه به یک نیروی سازمان‌دهنده تبدیل شود، به مجموعه‌ای از روایت‌های متعارض تقلیل پیدا می‌کند؛ روایت‌هایی که هر کدام بخشی از واقعیت را می‌بینند، اما هیچ‌کدام قادر به ساختن یک ظرفیت مشترک برای عمل نیستند. بنابراین مسئلهٔ امروز اپوزیسیون نه «اختلاف نظر»، بلکه «ناتوانی در مدیریت اختلاف» است. تا زمانی که این دوگانه‌سازی‌ها به عنوان جایگزینِ عمل باقی بمانند، فرصت‌های تاریخی به سادگی از دست می‌روند.

🔻 اما مسئلهٔ اصلی اینجاست

در شرایطی که داخل کشور با انسداد شدید ناشی از قطع اینترنت، سرکوب گسترده، فروپاشی ارتباطات و بحران فزایندهٔ معیشت و زیست جمعی روبه‌رو است، اپوزیسیون می‌تواند در خارج از کشور پروژه‌های مؤثر و سازمان‌یافته‌ای شکل دهد و نشان دهد که به‌طور واقعی به حمایت از مردم ایران پایبند است و مسئولیت این نقش را نیز بپذیرد.

در داخل، وظیفه روشن است: وظیفهٔ نیروهای اجتماعی، بازسازی عاملیت از دل زندگی روزمره است. حفظ جامعه در سطح پیوندهای انسانی، تقویت شبکه‌های واقعی صنفی و محلی، و جلوگیری از فروپاشی زیست جمعی؛ به‌گونه‌ای که در لحظهٔ گذار و مرحلهٔ خلأ قدرت، جامعه نه فروپاشیده، بلکه آمادهٔ سازمان‌یابی باشد.

اما در خارج، وظیفه‌ای به همان اندازه حیاتی شکل گرفته است: شکستن انسداد ارتباطی، بازتاب صدای جامعه، مستندسازی سرکوب و تبدیل شدن به کانال انتقال واقعیت ایران به جهان. در شرایطی که میلیون‌ها ایرانی از ارتباط با جهان محروم شده‌اند، این وظیفه دیگر یک انتخاب سیاسی نیست، بلکه یک ضرورت تاریخی برای نیروهای اپوزیسیون محسوب می‌شود.

در سطحی فراتر، اپوزیسیونِ خارج از کشور باید از وضعیت پراکندهٔ کنونی عبور کند و به سمت «نهادسازی واقعی» حرکت کند: از آن جمله ایجاد کارگروه‌های تخصصی، ارتباط سازمان‌یافته با نهادهای بین‌المللی و شکل‌دهی به کانال‌های پایدار تعامل با دولت‌ها. بدون این سطح از سازمان‌دهی، هیچ قدرت خارجی اپوزیسیون را به عنوان یک بازیگر جدی به حساب نخواهد گرفت.

واقعیت این است که بخشی از نیروهای سیاسی هنوز در یک خطای راهبردی گرفتارند؛ تصور می‌کنند می‌توانند بدون پایگاه اجتماعی، بدون سازمان‌دهی میدانی و بدون ساخت نهادهای بدیل، صرفاً با تولید روایت، در تعیین آیندهٔ ایران نقش ایفا کنند. در حالی که تجربهٔ همین ماه‌های اخیر — چه در داخل و چه در کشورهای غربی — نشان داده که حتی اعتراضات میلیونی بدون سازمان‌دهی، قادر به تغییر موازنهٔ قدرت نیستند. در چنین شرایطی، اگر اپوزیسیون نتواند خود را به یک نیروی سازمان‌یافته در دو سطح داخلی و بین‌المللی تبدیل کند، نه‌تنها در معادلات داخلی نقشی نخواهد داشت، بلکه در نگاه قدرت‌های خارجی نیز به یک متغیر بی‌اثر تقلیل خواهد یافت؛ متغیری که می‌توان آن را نادیده گرفت یا صرفاً به ابزار چانه‌زنی تبدیل کرد.

🔻 اکنون لحظهٔ بازتعریف است

باید روشن گفت: در این مرحله، هر نیرویی که نتواند به جامعه متصل شود، هر گفتمانی که به شبکهٔ اجتماعی تبدیل نشود و هر ادعایی که فاقد ظرفیت میدانی و بین‌المللی باشد، در لحظهٔ تعیین‌کننده حذف خواهد شد؛ نه توسط رقیب، بلکه توسط واقعیت و بر اساس ضرورت تاریخی امروز ایران.

آنچه امروز اهمیت دارد، نه وحدت ایدئولوژیک، بلکه شکل‌گیری یک «همبستگی حداقلی و مرحله‌ای» و پروژه‌محور است: همبستگی برای عبور از بحران‌هایی که در داخل زیست میلیون‌ها ایرانی را به مخاطره انداخته و در خارج، تضادهای هویتی-سیاسی گلوی اپوزیسیون را می‌فشارد و او را در سیاست‌ورزی نیمه‌جان ساخته است.

اگر این حداقل شکل نگیرد، مسیرهای پیش رو روشن است: یا جامعهٔ ایران به فروپاشی و بی‌ثباتی طولانی‌مدت منجر می‌شود، یا میدان کنشگری سیاسی اپوزیسیون به نیروهای خارجی واگذار می‌گردد، یا شکل تازه‌ای از اقتدارگرایی از دل همین بحرانِ ساختار جمهوری اسلامی بازتولید خواهد شد.

اما اگر این بازتعریف از وظایف اپوزیسیون صورت بگیرد، برای نخستین بار امکان شکل‌گیری یک «عاملیت ترکیبی» فراهم می‌شود: جامعه‌ای که در داخل مقاومت می‌کند و خود را آمادهٔ مرحلهٔ فروپاشی ساختار و خلأ قدرت می‌سازد، و شبکه‌ای که در خارج، صدای آن را به «قدرت» تبدیل می‌کند و بستر این مرحله را در ائتلاف فراگیر با اقناع قدرت‌های غربی و نهادهای بین‌المللی میسر می‌سازد.


🟦 سابَم – SABM «پیام‌آورِ بیداری بر فراز محله‌ها»

📡 سروش آزادی | گذار آگاهانه

https://t.me/RasrazGropee1963658993anaalia

📡 تحلیل‌ها و گزارش‌های بیشتر

https://t.me/+uBXlvVdtCeI5ZmM0

📩 ارسال روایت، مدرک و شهادت میدانی

shojaei1988shojaei@gmail.com

 روز جهانی کارگراز «بقای معیشت…

 روز جهانی کارگراز «بقای معیشت…

 روز جهانی کارگر | از «بقای معیشتی» تا آستانهٔ بازتعریف نیروی کار در ایرانِ امروز

«در تلاقی جنگ، رکود و فروپاشی نهادی؛ بازتعریف موقعیت مزدبگیران در ایران»

 ۱۱اردیبهشت ۱۴۰۵- ۱می ۲۰۲۶ سروش آزادی

🖋 تحلیل و جمع‌بندی: دفتر روابط کار و زندگی مزدبگیران

 مقدمه | دو ماهی که چهرهٔ واقعی بحران را آشکار کرد

دو ماه گذشته، برای طبقهٔ مزدبگیر در ایران نه یک دورهٔ عادی، بلکه فشرده‌ترین تصویر از تلاقی بحران‌های چندلایه بود؛ دوره‌ای که در آن جنگ، رکود اقتصادی، تورم، قطع ارتباطات و ناکارآمدی ساختاری، هم‌زمان بر زندگی کارگران و مزدبگیران فرود آمد. آنچه در این بازه در گزارش‌ها و تحلیل‌های گذشته بررسی کردیم، به‌تدریج به یک تصویر منسجم از وضعیت «نیروی کار در مرحلهٔ فرسایش و بازآراییِ» کنونی تبدیل شد.

در این بازهٔ زمانی، مسئله دیگر فقط «فقر» یا «بیکاری» نبود؛ بلکه نشانه‌هایی از تغییر در ماهیت کار، معیشت و حتی جایگاه اجتماعی مزدبگیران آشکار شد؛ نشانه‌هایی که می‌توان آن‌ها را به‌عنوان شاخص‌های ورود جامعه به مرحله‌ای تازه از تحول اجتماعی در نظر گرفت.

🎯 بخش اول | اقتصاد جنگی و فروپاشی تدریجی امنیت شغلی

یکی از مهم‌ترین الگوهایی که در این دو ماه تکرار شد، انتقال مستقیم بحران به بازار کار بود. جنگ و نااطمینانی اقتصادی، به‌سرعت خود را در قالب توقف تولید، تعطیلی کارگاه‌ها و موج تعدیل نیرو نشان داد. از کارگران ساختمانی که به‌طور کامل از چرخهٔ کار حذف شدند تا کارگران صنعتی که برای بازگشت به کار مجبور به پذیرش دستمزدهای پایین‌تر شدند، همه نشان می‌دهد که «امنیت شغلی» به یکی از نخستین قربانیان این وضعیت تبدیل شده است.

در این میان، نوعی منطق تثبیت‌شده قابل مشاهده است: هرگاه بنگاه اقتصادی با بحران مواجه می‌شود، ساده‌ترین راه‌حل، کاهش یا حذف نیروی کار است. به این ترتیب، کارگر به «متغیر تعدیل» در اقتصاد تبدیل می‌شود؛ عنصری که حذف آن کم‌هزینه‌تر از اصلاح ساختار فاسد جمهوری اسلامی است.

📉 بخش دوم | از کاهش درآمد تا فروپاشی معیشت

در سطح معیشت، آنچه دیده شد، عبور از مرحلهٔ «کاهش رفاه» به مرحلهٔ «بحران بقا» بود. کاهش دستمزد واقعی، تأخیر در پرداخت حقوق، حذف مزایا و افزایش هزینه‌های زندگی، به‌ویژه در حوزه‌هایی مانند مسکن، غذا و درمان، باعث شد که بخش قابل توجهی از مزدبگیران حتی در صورت اشتغال نیز قادر به تأمین حداقل‌های زندگی نباشند.

پدیده‌ای که در این دوره برجسته شد، «فقر شاغلان» است؛ وضعیتی که در آن کارگر کار می‌کند، اما همچنان در فقر به سر می‌برد. این تغییر، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های بحران ساختاری در اقتصاد است؛ زیرا نشان می‌دهد رابطهٔ میان کار و معیشت در حال گسستن است.

💊 بخش سوم | بحران درمان و تبدیل سلامت به مسئله‌ای طبقاتی

در کنار اشتغال و درآمد، حوزهٔ درمان به یکی از کانون‌های اصلی فشار تبدیل شد. قطع بیمه‌های تکمیلی، افزایش قیمت دارو و کمبود دسترسی به خدمات درمانی، نشان داد که سلامت نیز در حال تبدیل شدن به یک امتیاز طبقاتی است.

کارگری که هم‌زمان با کاهش درآمد، با هزینه‌های سنگین درمان مواجه می‌شود، در واقع در معرض یک «فشار مضاعف» قرار می‌گیرد؛ فشاری که نه‌تنها جسم، بلکه روان و پایداری خانواده را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد.

👩‍🏭 بخش چهارم | زنان و لایهٔ پنهان بحران

در این میان، زنان مزدبگیر به‌عنوان یکی از آسیب‌پذیرترین گروه‌ها، بیش از دیگران تحت فشار قرار گرفتند. حذف آن‌ها از بازار کار در نخستین موج تعدیل، قراردادهای بی‌ثبات و نبود حمایت اجتماعی، نشان داد که بحران اقتصادی در ایران، هم‌زمان یک بحران جنسیتی نیز هست.

بیکاری زنان، به‌ویژه زنان نان‌آور، به‌طور مستقیم به فقر چندبعدی در سطح خانواده منجر می‌شود؛ فقری که در آن آموزش، تغذیه و سلامت نسل بعد نیز تحت تأثیر قرار می‌گیرد.

🏗 بخش پنجم | کارگران روزمزد؛ نقطهٔ صفر اقتصادِ بحران

در میان همهٔ گروه‌ها، کارگران روزمزد از جمله کارگران ساختمانی به‌عنوان «نقطهٔ صفر بحران» ظاهر شدند. این گروه، که پیش از بحران نیز فاقد امنیت شغلی و حمایت‌های اجتماعی بودند، با توقف کامل فعالیت‌ها، عملاً از چرخهٔ معیشت حذف شدند.

در این سطح، بحران دیگر به معنای کاهش درآمد نیست، بلکه به معنای قطع کامل آن است. این وضعیت نشان می‌دهد که چگونه ساختار اقتصادی، در شرایط بحران، نخستین ضربه را به بی‌پشتوانه‌ترین گروه‌ها وارد می‌کند.

🔻 بخش ششم | از حذف اقتصادی تا آستانهٔ بازتعریف کنش اجتماعی

آنچه این دو ماه را از دوره‌های پیشین متمایز می‌کند، نه صرفاً شدت بحران، بلکه تغییرِ ماهیت آن است. مسئله دیگر فقط انباشت نارضایتی ناشی از تورم و بیکاری نیست، بلکه ورود نیروی کار به مرحله‌ای از «حذف از اقتصاد رسمی» است. هنگامی که بیکاری، تورم، بحران درمان و نااطمینانی نسبت به آینده به‌طور هم‌زمان بر یک طبقه تحمیل می‌شود و هم‌زمان پیوند آن طبقه با بازار کار نیز گسسته می‌گردد، نتیجه صرفاً نارضایتی نیست، بلکه نوعی «فرسایش ساختاری در زیست اجتماعی» شکل می‌گیرد. این وضعیت در کوتاه‌مدت به‌صورت سکوت، انزوا و پراکندگی بروز می‌کند، اما در میان‌مدت می‌تواند بستر بازتعریف اشکال تازه‌ای از کنش اجتماعی را فراهم سازد؛ کنشی که دیگر الزاماً از مسیرهای کلاسیک عبور نمی‌کند، بلکه از دل همین گسست‌ها و بازچینش‌های زیستی سر برمی‌آورد.

در این دوره، نشانه‌هایی از این وضعیت در قالب اعتراضات صنفی، از بازنشستگان تا کارگران پیمانکاری قابل مشاهده بود؛ اعتراضاتی که اگرچه پراکنده‌اند، اما بیانگر یک روند عمیق‌تر هستند.

🎯 گذار از استثمار به حذف | نیروی کار در آستانهٔ خروج از اقتصاد رسمی

واقعیت این است که وضعیت نیروی کار از یک «بحران معیشتی مزمن» عبور کرده و وارد مرحله‌ای شده که می‌توان آن را «گسست از اقتصاد رسمی» نامید؛ مرحله‌ای که در آن کارگر دیگر فقط فقیرتر نشده، بلکه جایگاهش در کل سازوکار اقتصادی در حال حذف شدن است. این تفاوت، کیفی است و اگر دیده نشود، همهٔ نسخه‌های قبلی، از مطالبه‌گری کلاسیک تا سیاست‌گذاری رفاهی، کارایی خود را از دست می‌دهند.

تا همین یکی دو سال پیش، حتی در بدترین شرایط، این فرضِ نانوشته وجود داشت که نیروی کار همچنان در مدار اقتصاد باقی می‌ماند: یا با دستمزدی کمتر، یا با شغلی بی‌ثبات‌تر، یا با حذف بخشی از مزایا و اضافه‌کاری. اما داده‌های دو ماه اخیر، از کارگران روزمزد تا کارگران صنعتی و حتی نیروی کار دیجیتال، نشان می‌دهد این فرض در حال فروپاشی است. مسئله دیگر صرفاً «کاهش درآمد» نیست، بلکه «گسست از منبع درآمد» است؛ نه تعدیلی تدریجی، بلکه حذفی کامل از چرخهٔ تولید و مصرف. در چنین وضعیتی، باید پذیرفت که کارگر، با گسست از اقتصاد رسمی، به متغیری حذف‌شونده تبدیل شده است.

این تحول چرا مهم است؟ چون تمام نیروهای حامی کار، به‌ویژه در دیاسپورا، هنوز با منطق مرحلهٔ قبلی فکر می‌کنند؛ یعنی تصور می‌کنند مسئلهٔ اصلی، بهبود دستمزد، گسترش بیمه یا فشار برای اصلاحات در چارچوب‌های موجود ساختار اقتصادی است. در حالی که در این فاز، حتی اگر این مطالبات به‌صورت محدود هم محقق شود، بخش بزرگی از نیروی کار اصلاً دیگر در موقعیتی نیست که از آن بهره‌مند شود. کارگری که از بازار کار حذف شده، کارگری که قرارداد ندارد، کارگری که به اقتصاد غیررسمی یا بقا رانده شده، اساساً در زمین بازی آن مطالبات حضور ندارد.

در این شرایط با یک شکاف تحلیلی عمیق روبه‌رو هستیم: فاصله‌ای میان «تصویر ذهنی نیروهای حامی کار» و «واقعیت در حال دگرگونی میدان». همین گسست باعث شده کنش‌های بیرونی و حمایتی از نیروی کار، اثرگذاری خود را بر روند تحولات اجتماعی از دست بدهند و درک دقیق و به‌روزی از وضعیت نداشته باشند.

اما نکتهٔ حساس‌تر اینجاست: این فاز جدید الزاماً به‌معنای فوران فوری اعتراض یا شکل‌گیری خودبه‌خودی جنبش نیست. برعکس، باید پذیرفت که در کوتاه‌مدت، فرسایش، انزوا و پراکندگی نیروی کار تشدید می‌شود. هنگامی که نیروی کار از اقتصاد رسمی حذف می‌شود، به‌تبع آن از امکان‌های سازمان‌یابی کلاسیک نیز فاصله می‌گیرد. این همان نقطه‌ای است که اگر در تحلیل دیده نشود، انتظارات نادرست از «خیزش سریع» یا «اعتراضات سراسری» شکل می‌گیرد و در نهایت به سرخوردگی نیروی حامی منتهی می‌شود.

بنابراین، جامعهٔ کارگری ایران وارد فازی شده است که در آن مسئله دیگر صرفاً استثمار یا فقر نیست، بلکه «حذف از اقتصاد» است؛ و در این فاز، ابزارهای تحلیلی و راهبردی گذشته کارایی خود را از دست می‌دهند. هر نیرویی- چه در داخل و چه در دیاسپورا- اگر این دگرگونی را درک نکند، عملاً با تصویری کهنه از واقعیت مواجه است و همین امر به خطای تحلیلی می‌انجامد.

🟦 سابَم – SABM «پیام‌آورِ بیداری بر فراز محله‌ها»

📡 سروش آزادی | گذار آگاهانه

https://t.me/RasrazGropee1963658993anaalia

📡 تحلیل‌ها و گزارش‌های بیشتر

https://t.me/+uBXlvVdtCeI5ZmM0

📩 ارسال روایت، مدرک و شهادت میدانی

shojaei1988shojaei@gmail.com

نقشه نیروهای سیاسی در فاز جنگ …

نقشه نیروهای سیاسی در فاز جنگ …

نقشه نیروهای سیاسی در فاز جنگ و گذار | سخنرانی رضا پهلوی در برلین و مسئله بازتعریف اپوزیسیون

🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی – جامعه در حال گذار» 📅 پنجشنبه ۳اردیبهشت ۱۴۰۵ – ۲۳آوریل ۲۰۲۶


🔻 زمینه تحلیل

ایران در میانه جنگ فرسایشی، فروپاشی تدریجی زیرساخت‌ها و تعلیق زیست اجتماعی قرار دارد؛ هم‌زمان اپوزیسیون نیز با شکاف‌های عمیق درونی و بحران عاملیت مواجه است. سخنرانی برلین در تلاقی این سه بحران (جنگ، فروپاشی ساختار و بحران اپوزیسیون) شکل گرفت.

🔻 چارچوب گفتمانی سخنرانی

تأکید بر فروپاشی درونی جمهوری اسلامی، نقد سیاست مماشات غرب، رد مذاکره به‌عنوان راه‌حل پایدار و طرح مردم ایران به‌عنوان عامل نهایی تغییر؛ پیوند کلیدی این گفتمان: «فشار خارجی + کنش داخلی» به‌عنوان مدل گذار است.

🔻 واکنش موافقان

استقبال بخشی از مخاطبان به‌ویژه نسل جوان به‌دلیل نیاز به تصویر روشن از پایان وضعیت؛ تبدیل این گفتمان به «مرکز ثقل نمادین» در میدان پراکنده اپوزیسیون؛ اما حمایت‌ها عمدتاً احساسی و فاقد سازمان‌یافتگی پایدار است.

🔻 واکنش مخالفان

نگرانی از پیوند گذار با فشار خارجی و پیامدهای اجتماعی آن؛ هراس از تمرکز رهبری و بازتولید اقتدارگرایی؛ تردید نسبت به نمایندگی واقعی بدون اتصال سازمان‌یافته به داخل؛ بی‌اعتمادی به مدل‌های «از بالا به پایین».

🔻 شکاف اصلی

گسست میان «زیست واقعی جامعه» (بقا، معیشت، امنیت) و «کنش سیاسی اپوزیسیون» (بیانیه، روایت، رقابت گفتمانی)؛ ناتوانی اپوزیسیون در تبدیل اختلافات به ظرفیت عملی؛ بحران اصلی: فقدان عاملیت سازمان‌یافته.

🔻 امکان بازآفرینی

نقش بالقوه رضا پهلوی به‌عنوان «مرکز ثقل گفتمانی»؛ شرط تحقق: عبور از منطق رقابت قدرت به منطق اتصال؛ پیوند با نیروهای جمهوری‌خواه، جامعه مدنی و شبکه‌های اجتماعی داخل؛ تبدیل رهبری به «نقش هماهنگ‌کننده و پاسخ‌گو».

🔻 مسئله غرب

دولت‌های غربی به‌دنبال ثبات و مدیریت خلأ قدرت هستند؛ گفتمان‌های دارای تصویر «گذار کنترل‌پذیر» مورد توجه قرار می‌گیرند؛ اما بدون پشتوانه اجتماعی داخلی، این توجه به تغییر پایدار منجر نمی‌شود.

🔻 نتیجه راهبردی

هیچ گفتمانی به‌تنهایی قادر به مدیریت گذار نیست؛ تنها در صورت اتصال گفتمان‌ها به شبکه‌های اجتماعی و نهادسازی از پایین، امکان شکل‌گیری آلترناتیو واقعی فراهم می‌شود.

🔻 جمع‌بندی نهایی

سخنرانی رضا پهلوی در برلین یک «پاسخ نهایی» نیست، بلکه یک «نقطه تنش و امکان» است؛ پرسش مرکزی برای همه نیروها: ماندن در سطح موضع‌گیری یا حرکت به‌سوی سازماندهی واقعی؟ آینده گذار نه به انتخاب گفتمان‌ها، بلکه به توان نیروهای اجتماعی در بازسازی عاملیت خود وابسته است.


🟦 سابَم – SABM «پیام‌آورِ بیداری بر فراز محله‌ها»

📡 سروش آزادی | گذار آگاهانه https://t.me/RasrazGropee1963658993anaalia

📡 تحلیل‌ها و گزارش‌های بیشتر https://t.me/+uBXlvVdtCeI5ZmM0

📩 ارسال روایت، مدرک و شهادت میدانی shojaei1988shojaei@gmail.com

زنان ایرانی در خط مقدم بحران پ…

زنان ایرانی در خط مقدم بحران پ…

زنان ایرانی در خط مقدم بحران پنهان | از تبعیض ساختاری-جنسیتی تا فقر چندبعدی در اقتصاد جنگی

📅 تاریخ انتشار: ۳۱ فروردین ۱۴۰۵ – ۲۰ آپریل ۲۰۲۶

🖋 کمیته مستقل برابری و حقوق زنان ایران

🔵 حذف زنان از بازار کار، نشانه یک الگوی ساختاری-جنسیتی در نظام جمهوری اسلامی

گزارش منتشرشده در اقتصادنیوز با عنوان «زنان؛ قربانی اول تعدیل نیرو» تصویری روشن از موقعیتی ارائه می‌دهد که در آن، زنان شاغل در ایران نه‌تنها با ناامنی شغلی مزمن مواجه‌اند، بلکه در شرایط بحران کنونی (از اعتراضات تا جنگ) به نخستین گروهی تبدیل می‌شوند که از بازار کار حذف می‌شوند. در این گزارش، سمیه گلپور رئیس کانون انجمن‌های صنفی کارگران، تأکید می‌کند که بیش از ۷۰ درصد زنان کارگر در قالب قراردادهای موقت، سفیدامضا، شفاهی یا بدون بیمه فعالیت می‌کنند؛ وضعیتی که اخراج آن‌ها را برای کارفرما کم‌هزینه و سریع می‌سازد.

تمرکز اشتغال زنان در بخش‌های آسیب‌پذیر مانند خدمات، آموزش خصوصی، خرده‌فروشی و صنایع کوچک، همراه با تصورات جنسیتی در ساختار قدرت جمهوری اسلامی و بازار کار که مردان را «نان‌آور اصلی» می‌داند، باعث می‌شود زنان در هر شوک اقتصادی، در اولویت حذف قرار بگیرند. این در حالی است که بخش قابل توجهی از این زنان، خود سرپرست یا تأمین‌کننده اصلی هزینه‌های خانوار هستند. پیامد این روند، صرفاً بیکاری نیست؛ بلکه سقوط معیشتی خانوار، افزایش فشار روانی، بازگشت اجباری به کار خانگی بدون درآمد، و تشدید آسیب‌پذیری اجتماعی و اقتصادی است. به‌بیان دیگر، حذف زنان از بازار کار، به‌طور مستقیم به گسترش «فقر چندبعدی» در سطح خانواده منجر می‌شود.

🎯 تلاقی تبعیض جنسیتی و بحران طبقاتی در ساختار جمهوری اسلامی

آنچه در این گزارش به‌عنوان «تعدیل زنان» توصیف شده، در واقع صرفاً یک پدیده اقتصادی نیست، بلکه نتیجه تلاقی دو ساختار هم‌زمان است: از یک‌سو، ساختار ایدئولوژیک و حقوقی جمهوری اسلامی که حضور زنان در بازار کار را همواره با محدودیت، تبعیض و نگاه ابزاری همراه کرده است، و از سوی دیگر، ساختار اقتصادی بحران‌زده‌ای که در آن، هر شوک از تورم تا جنگ به پایین‌ترین و بی‌پشتوانه‌ترین لایه‌های اجتماعی منتقل می‌شود. در این تلاقی، زنان مزدبگیر به یکی از آسیب‌پذیرترین نقاط اقتصاد تبدیل می‌شوند. آن‌ها نه‌تنها در موقعیت «نیروی کار ارزان‌تر» قرار دارند، بلکه به‌دلیل فقدان امنیت شغلی، دسترسی محدود به منابع مالی و ضعف شبکه‌های حمایتی، عملاً به «متغیر تعدیل» در بازار کار بدل شده‌اند؛ یعنی در هر بحران، حذف آن‌ها ساده‌ترین راه برای کاهش هزینه‌هاست.

اما اهمیت این مسئله فراتر از بازار کار است. حذف زنان از چرخه اشتغال، مستقیماً به فروپاشی تعادل اقتصادی در سطح خانواده منجر می‌شود. در شرایطی که بخش قابل توجهی از زنان، نان‌آور یا شریک اصلی درآمد خانوار هستند، بیکاری آن‌ها به معنای انتقال فوری بحران به سطح معیشت، تغذیه، آموزش و سلامت خانواده است. به این ترتیب، بحران اقتصادی به‌واسطه حذف زنان، به «بحران اجتماعی چندلایه» تبدیل می‌شود. از منظر تحلیل سروش آزادی، این وضعیت را باید به‌عنوان یکی از گسل‌های فعال جامعه در شرایط گذار در نظر گرفت؛ جایی که تبعیض جنسیتی و نابرابری اقتصادی یکدیگر را تقویت می‌کنند و به تولید نوعی «حاشیه‌نشینی مضاعف» برای زنان می‌انجامند: «حاشیه‌نشینی در ساختار قدرت، و هم‌زمان حاشیه‌نشینی در اقتصاد.»

📌 زنان، نقطه تلاقی بحران‌های پنهان جامعه

گزارش اقتصادنیوز نشان می‌دهد که زنان شاغل در ایران، نه در حاشیه، بلکه در مرکز یکی از مهم‌ترین بحران‌های معاصر قرار دارند. آنچه امروز به‌صورت اخراج، قراردادهای سفیدامضا و نبود بیمه دیده می‌شود، در واقع نشانه‌ای از یک روند عمیق‌تر است: حذف تدریجی زنان از بازار کار رسمی و بازگرداندن آن‌ها به موقعیتی وابسته و بی‌ثبات در وضع موجود.

در شرایطی که اقتصاد ایران تحت فشار هم‌زمان جنگ، تحریم و ناکارآمدی ساختاری قرار دارد، این حذف نه‌تنها به تشدید نابرابری جنسیتی می‌انجامد، بلکه یکی از مسیرهای اصلی گسترش فقر در جامعه است. به بیان دیگر، بحران معیشت در ایران بدون درک موقعیت زنان، قابل فهم نیست.

اگر این روند ادامه یابد، جامعه با وضعیتی مواجه خواهد شد که در آن، بخش بزرگی از زنان نه‌تنها از بازار کار حذف شده‌اند، بلکه از امکان استقلال اقتصادی و مشارکت فعال در حیات اجتماعی نیز محروم می‌شوند. این همان نقطه‌ای است که بحران اقتصادی، به بحران عدالت اجتماعی و در نهایت به مسئله‌ای سیاسی تبدیل می‌شود؛ مسئله‌ای که مستقیماً با آینده ساختار اجتماعی ایران در مرحله فروپاشی گره خورده است.


🟦 سابَم – SABM «پیام‌آورِ بیداری بر فراز محله‌ها»

📡 سروش آزادی | گذار آگاهانه

https://t.me/RasrazGropee1963658993anaalia

📡 تحلیل‌ها و گزارش‌های بیشتر

https://t.me/+uBXlvVdtCeI5ZmM0

📩 ارسال روایت، مدرک و شهادت میدانی

shojaei1988shojaei@gmail.com