by سروش آزادی | 18.جولای 2026 | مقالات, نوشته ای دیگر از همین نویسنده
📘 حمله به بندرعباس؛ چگونه جنگ شریانهای حیاتی اقتصاد ایران را فلج میکند
📅 شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵- ۱۸ ژوئیه ۲۰۲۶
🖋 جمعی از کنشگران اقتصاد سیاسی و اجتماعی ایران
🔵 بندرعباس مهمترین گره تجاری و لجستیکی ایران
از زمان جنگ ۱۲ روزه سال ۱۴۰۴، اقتصاد ایران وارد مرحلهای شد که جنگ دیگر فقط به میدانهای نظامی محدود نماند، بلکه بهتدریج خود را در تورم، کاهش تولید، اختلال در تجارت، بیکاری و فشار روزافزون بر معیشت مردم نشان داد. با گسترش درگیریها در ماههای بعد، هر مرحله از جنگ، لایه تازهای بر بحرانهای اقتصادی و اجتماعی کشور افزود.
اکنون حملات گسترده به زیرساختهای ارتباطی بندرعباس را باید ادامه همین روند دانست. گزارشهای منتشرشده طی دو روز گذشته نشان میدهد پلهای اصلی، خطوط راهآهن و مسیرهای بزرگراهی که بندرعباس را به مرکز کشور متصل میکنند هدف حملات قرار گرفتهاند؛ حملاتی که با هدف مختل کردن شریانهای اصلی حملونقل و تدارکات ایران انجام شده است.
این تحول فقط یک خبر نظامی نیست. بندرعباس مهمترین گره تجاری و لجستیکی ایران است؛ جایی که بخش بزرگی از کالاهای اساسی، مواد اولیه کارخانهها، تجهیزات صنعتی و بخش مهمی از صادرات و واردات کشور از آن عبور میکند. هرگونه اختلال گسترده در این شبکه، آثار خود را تنها در بنادر یا جادهها باقی نمیگذارد، بلکه بهتدریج در کارخانهها، بازار، قیمت کالاها و زندگی روزمره میلیونها ایرانی نمایان میشود.
پرسش اصلی این گزارش نیز از همین نقطه آغاز میشود: آیا جنگ اکنون وارد مرحلهای شده است که علاوه بر هدف قرار دادن توان نظامی جمهوری اسلامی، شریانهای حیاتی اقتصاد کشور را نیز نشانه گرفته باشد؟ اگر چنین باشد، آیا پیامد آن همراستا با تخریب مسیرهای ارتباطی می تواند تداوم بحران به مرحلهای برسد که مستقیماً بر تولید، توزیع کالا، معیشت مردم و پایداری اقتصاد ایران اثر بگذارد؟
🔵 بندرعباس؛ گره اصلی تجارت و زنجیره تأمین ایران
در سالهای گذشته، بندرعباس و بهویژه مجتمع بندری شهید رجایی، به مهمترین شریان بازرگانی دریایی ایران تبدیل شده است. این بندر به تنهایی حدود ۸۵ تا ۹۰ درصد تجارت کانتینری کشور را مدیریت میکند و بیش از نیمی از تجارت خارجی ایران از این مسیر انجام میشود. ظرفیت تخلیه و بارگیری این مجموعه به حدود ۷۰ میلیون تن کالا در سال میرسد و از طریق شبکه جادهای و ریلی به مراکز صنعتی و مصرفی کشور متصل است.
بخش بزرگی از واردات کالاهای اساسی، مواد اولیه کارخانهها، ماشینآلات، تجهیزات صنعتی، قطعات تولید، دارو و بسیاری از کالاهای مصرفی از این بندر وارد کشور میشود. در مقابل، بخش مهمی از صادرات غیرنفتی، محصولات معدنی، فولاد، صنایع تولیدی و بخشی از فرآوردههای انرژی نیز از همین مسیر به بازارهای جهانی صادر میشود. به همین دلیل، بندرعباس فقط یک بندر نیست؛ بلکه حلقه اتصال اقتصاد ایران با شبکه تجارت منطقه ای و جهانی و ستون اصلی زنجیره تأمین کشور به شمار میرود.
در شرایط عادی، چنین تمرکزی میتواند به کاهش هزینههای حملونقل، تسهیل تجارت و افزایش رشد اقتصادی کمک کند. اما در شرایط جنگی که اکنون در آن قرار داریم، همین تمرکز به یکی از آسیبپذیرترین نقاط اقتصاد کشور تبدیل شده است. وقتی مسیرهای زمینی، ریلی و لجستیکی متصل به بندرعباس هدف حملات قرار می گیرند یا برای مدت طولانی از مدار اقتصادی خارج شوند، زنجیره تأمین در سراسر کشور آسیب میبیند، مواد اولیه دیرتر به کارخانهها میرسد، هزینه تولید افزایش مییابد، بازار با کمبود کالا روبهرو میشود و فشار تورمی بر زندگی مردم بیشتر خواهد شد. آنهم در شرایطی که طی دو دهه اخیر ابربحرانهای اقتصادی و اجتماعی در کنار تحریمهای اقتصاد جهانی مواجه بودیم که جامعه ایران را با کمبود کالا، تورم سه رقمی، ناپایداری کارخانجات در تولید و بحران معیشت برای میلیونها ایرانی تبدیل کرده بود.
🔵 بندرعباس در اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی
در اقتصاد جمهوری اسلامی، بندرعباس به یکی از مهمترین نقاطی تبدیل شده که کل جریان تأمین و گردش کالا در شرایط تحریم از آن عبور میکند. بخشی از فعالیتهای اقتصادی که از این بندر انجام میشود، بصورت تجارت رسمی است؛ یعنی واردات و صادراتی که با مجوزهای دولتی، ثبت در گمرک و مسیرهای شناختهشده انجام میگیرد، مثل واردات کالاهای اساسی، مواد اولیه کارخانهها یا صادرات محصولات صنعتی.
اما در کنار این، بخش دیگری از مبادلاتی که از این مسیر انجام میشود شفاف نیستند، یعنی کالاها یا فروش نفت و مشتقات آن که از این راه جابهجا میشود اساسا در آمار رسمی ثبت نمیشود یا با واسطههای چندلایه و «مسیرهای غیرشفاف» انجام میگیرد تا مسیر آن قابل پیگیری نباشد.
طی دو دهه اخیر در همین فضا، شبکههایی هم شکل گرفتهاند که کارشان دور زدن تحریمهاست، که از طریق پیدا کردن راههایی برای فروش نفت، وارد کردن کالاهای دو منظوره تحریمی یا جابهجایی پول اقدام می کنند بدون اینکه مستقیماً در سیستم رسمی جهانی دیده شوند. این شبکهها معمولاً از ترکیب واسطهها، شرکتهای پوششی، جابهجایی غیرمستقیم کالا و استفاده از مسیرهای منطقهای استفاده میکنند و بخش مهمی از فعالیتشان به همین گرههای بندری مثل بندرعباس وابسته است.
وقتی این لایه ها را کنار هم بگذاریم، روشن میشود که بندرعباس فقط یک زیرساخت اقتصادی نیست، بلکه به یکی از ابزارهای اصلی ادامه کار اقتصاد پوششی نهادهای نظامی و امنیتی و رانتی در شرایط فشار و تحریم تبدیل شده است. به همین دلیل میتوان گفت این بندر بخشی از «سازوکار بقا»ی اقتصاد در ساختار جمهوری اسلامی است؛ یعنی همان مجموعه راههایی که حکومت از طریق آن تلاش میکند جریان حداقلی کالا، پول و مبادله را برای نهادهای فوق زنده نگه دارد، دچار فرسایش ساختاری در دستگاههای نظامی- امنیتی و رانتی می شود.
در چنین وضعیتی، اختلال در مسیرهای بندرعباس مستقیماً به توان اداره اقتصاد پوششی در شرایط بحران ضربه میزند و چون یکی از مسیرهای اصلی تأمین کالا، تنظیم بازار و مدیریت فشارهای اقتصادی را دچار اختلال میکند، نهادهایی که از این مسیر ارتزاق می کردند، ضعیف و دچار بحران مالی و لتجستیک می شوند.
🔵 شکل گیری زنجیره ای از بحرانها با قطع ارتباط جاده ای و ریلی
اگر مسیرهای ارتباطی بندرعباس قطع شود، اولین اتفاقی که رخ میدهد این است که کالاهایی که در بندر هست، به مقصد نمیرسد، و مواد اولیه کارخانجات و شرکتها در بندر می ماند که باعث می شود که قطعات به کارخانه ها نرسد و از طرف دیگر هم کالاهای مورد نیاز و اساسی مردم به بازار نمیرسد. در ظاهر کمبود ایجاد نشده، اما در عمل زنجیره تأمین از کار میافتد. و از اینجا بحران اصلی شروع میشود.
🔵 بحران چگونه به زندگی مردم منتقل میشود
این اختلال خیلی سریع خودش را در زندگی روزمره نشان میدهد و در کارخانهها شاهد تشدید کاهش تولید یا توقف آن می شویم. کارگران با کاهش درآمد یا بیکاری مواجه میشوند و قیمت کالاها به دلیل کمبود و هزینه حمل و نقل دوباره افزایش پیدا میکند و دسترسی به برخی اقلام سختتر میشود. در این وضعیت، همراستا با «گرانی» اقلام مصرفی زندگی عادی مردم بیش از پیش غیر قابل پیشبینی می شود.
🔵 از اقتصاد تا جامعه؛ گسترش بحران
این بحران خودش را فقط در شکل اقتصادی نشان نمی دهد بلکه فشار معیشتی افزایش پیدا میکند و فاصله میان درآمد و هزینه ها بیشتر میشود، که منجر به افزایش نااطمینانی و نارضایتی در جامعه و گسترش آن می شود. و به طبع در این شرایط اعتراضات صنفی و مطالبات اقتصادی افزایش پیدا می کند. در واقع اختلال جابجایی کالاها در بندر عباس بهتدریج به اختلال در رابطه میان جامعه و اقتصاد تبدیل میشود. اقتصادی که بیش از این هم با بحرانهای در هم تنیده دچار فرسایش بود.
🔵 تشدید فشار بر معیشت و بیثباتی بیشتر در زندگی میلیونها ایرانی
آنچه در بندرعباس رخ داده، نشانه ضربه خوردن به یکی از مهمترین گرههای اداره اقتصاد جمهوری اسلامی در شرایط تحریم و بحران است. در ساختاری که طی سالها بر تمرکز، مسیرهای محدود و شبکههای غیرشفاف برای ادامه فعالیت اقتصادی تکیه کرده، از کار افتادن یک نقطه کلیدی میتواند کل زنجیره را دچار اختلال کند.
بندرعباس در این ساختار، فقط محل ورود و خروج کالا نیست؛ بخشی از سازوکار بقاست. به همین دلیل، اختلال در آن مستقیماً توان مدیریت اقتصادی را هدف قرار میدهد. اینجا مسئله اساسی در کنار کاهش واردات و تأخیر در حملونقل به تضعیف مسیرهای دور زدن تحریم ها می رسد که اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی در شرایط فشار از طریق آنها ارتزاق میکرد.
با این حال پیامد این اختلال، خیلی سریع از سطح کلان به زندگی روزمره منتقل میشود: مواد اولیه به کارخانهها نمیرسد، تولید کاهش پیدا میکند، هزینهها بالا میرود، کالاها دیرتر و گرانتر به بازار میرسند و فشار معیشتی بر مردم بیشتر میشود. در چنین شرایطی، فاصله میان درآمد و هزینه که پیش از این هم زیاد بود، باز هم عمیقتر میشود.
از اینجا به بعد، بحران فقط اقتصادی باقی نمیماند. وقتی زندگی روزمره بیثباتتر میشود و تأمین حداقلها دشوارتر، نااطمینانی اجتماعی افزایش پیدا میکند و مطالبات معیشتی به شکل گستردهتری خود را نشان میدهد. به همین دلیل، اختلال در یک بندر، بهتدریج به اختلال در رابطه میان جامعه و شریانهای اقتصادی تبدیل میشود.
در نهایت، حمله به بندرعباس را باید در یک تصویر بزرگتر دید: ادامه روندی که از جنگ ۱۲ روزه آغاز شد و اکنون وارد مرحلهای شده که شریانهای اقتصادی و زیرساختها را هدف قرار میدهد. در این مرحله، جنگ دیگر فقط در میدان نظامی جریان ندارد، بلکه مستقیماً در تولید، توزیع، بازار و زندگی روزمرده مردم حضور پیدا کرده است.
این یعنی اقتصادی که پیش از این هم زیر فشار تحریم، تورم و ناکارآمدی ساختاری در حال فرسایش بود، اکنون با ضربه به نقاط حیاتی خود وارد مرحلهای شده که هر اختلال، میتواند زنجیرهای از بحرانهای تازه را فعال کند؛ بحرانهایی که پیامد نهایی آن، تشدید فشار بر معیشت و بیثباتی بیشتر در زندگی میلیونها نفر است.
by سروش آزادی | 14.جولای 2026 | مقالات, نوشته ای دیگر از همین نویسنده
🔵 جمهوری اسلامی از یک «بازیگر مسئلهدار» به یک «گره ژئوپلیتیک» تبدیل شده/ از بازآرایی میدان گذار تا مسئله اپوزیسیون در لحظه بحران جهانی 
📅 شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵- ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۶
🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی- جامعه در حال گذار»
در بحث پیشین روشن شد که مرگ علی خامنهای، فقط پایان یک دوره در رأس جمهوری اسلامی نیست، بلکه آغاز مرحلهای تازه در بازآرایی میدان گذار در ایران است؛ مرحلهای که در آن، ساختار قدرت، جامعه، اپوزیسیون و قدرتهای خارجی، هر یک با وضوح بیشتری موقعیت، روایت و راهبرد خود را آشکار میکنند. آینده ایران نه از خودِ حذف رهبر، بلکه از موازنه میان این چهار نیرو تعیین میشود؛ موازنهای که در نخستین صحنههای آن، از مراسم رسمی حذف علی خامنه ای تا روایتسازی حکومتی، از واکنش جامعه، اپوزیسیون تا ارزیابی قدرتهای خارجی، خود را آشکار کرده است.
اما این بازآرایی داخلی، همزمان در خلأ رخ نمیدهد. تحولات اخیر در خلیج فارس، با حملات پهپادی و موشکی جمهوری اسلامی و ناامن شدن مسیرهای انرژی، حملات متقابل، و مواضع اخیر ترامپ و اعضای ناتو در نشست ترکیه، با تغییر تدریجی رویکرد قدرتهای جهانی و منطقهای نسبت به جمهوری اسلامی مواجه هستیم، و این وضعیت نشان میدهد که ایران همزمان وارد مرحلهای تازه در محیط بینالمللی نیز شده است؛ مرحلهای که در آن، جمهوری اسلامی از یک «بازیگر مسئلهدار» به یک «گره ژئوپلیتیک» تبدیل شده و بحران پیرامون آن، دیگر فقط یک بحران منطقهای نیست، بلکه به بخشی از بازتعریف موازنه قدرت در سطح جهانی بدل شده است. در چنین شرایطی، «فشار بیرونی دیگر صرفاً به مهار کلاسیک چون تغییر لایه های درونی رژیم محدود نمیماند، بلکه بهتدریج و با فشار برای بازآرایی یا تغییر ساختار قدرت پیوند میخورد. (رجوع کنید به مقاله؛ ایران در کانون بحران جهانی | از مهار ژئوپلیتیک تا سناریوی تغییر ساختار قدرت جمهوری اسلامی- پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵ – ۹ ژوئیه ۲۰۲۶)»
از همینجا، بحث اپوزیسیون وارد مرحلهای تازه میشود. اگر در مقاله نخست (مرگ خامنهای و آزمون نیروها در میدان گذار | از روایت استمرار تا مسئله بدیل در ایران بازآرایی میدان گذار در ایران– دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵ – ۶ ژوئیه ۲۰۲۶)، اپوزیسیون یکی از چهار نیروی اصلی میدان گذار بود، اکنون در پرتو تحولات حوزه روابط بینالملل، این پرسش برجستهتر میشود که هم اکنون اپوزیسیون در این لحظه چه جایگاهی دارد و چگونه در محاسبات داخلی و خارجی دیده میشود. زیرا هرچه جمهوری اسلامی بیشتر در معرض فرسایش، فشار و بازتعریف ساختار قدرت قرار گیرد، مسئله «بدیل» نیز برای جامعه ایران، برای قدرتهای خارجی، و برای خود نیروهای مخالف، صورت عینیتر و فوریتری پیدا میکند. در این مرحله، «پرسش اصلی این است که کدام نیرو، با چه سطحی از پیوند اجتماعی، با چه افق سیاسی، و با چه ظرفیت سازماندهی، میتواند از موقعیت «گزینه بالقوه» فراتر برود و به سطح «بدیل مؤثر» نزدیک شود.»
تحولات یکسال گذشته نیز همین وضعیت را آشکار کردهاند. در سطح منطقهای و جهانی، بازیگران مختلف بهطور همزمان مجموعهای از آلترناتیوها را زیر نظر گرفتهاند: از جریانهای پادشاهیخواه تا نیروهای قومی، از اپوزیسیون کلاسیک جمهوری خواه تا سناریوهای مدیریت بیرونی. اما در عمل، هیچیک از این گزینهها هنوز نتوانستهاند بازیگران جهانی و منطقه ای را به این نتیجه برساند که آیا این بدیلها می توانند درنهایت به سطحی از اتصال پایدار با جامعه داخل، همگرایی سیاسی مؤثر در میان خود، و ظرفیت اجرایی قابلاتکا در مرحله گذار برسند؟ نتیجه آن شده که مسئله بدیل، بهجای آنکه در قالب انتخاب یک جریان حل شود، به یک مسئله ساختاری تبدیل شده است؛ مسئلهای که هم به ضعفهای درونی اپوزیسیون بازمیگردد و هم به این واقعیت که فشار ژئوپولیتیک، بدون وجود یک نیروی ریشهدار و هماهنگ در داخل و خارج، بیشتر به مدیریت بحران منتهی میشود تا شکلگیری گذار.
در این نقطه، بحث از اپوزیسیون دیگر نباید فقط در قالب رقابت میان نیروهای کلاسیک سیاسی فهم شود. مسئله اصلی، گذار از «کثرت بدون اتصال» به «همافزایی در بدیلسازی» است. از یک سو، خودسازماندهیهای خاکستری* در بطن جامعه، در واکنش به انسداد، سرکوب و فشار ممتد، نشانههایی از استمرار کنش و شکلگیری ظرفیت اجتماعی تازه را نشان دادهاند، و از سوی دیگر، اپوزیسیون خارج از کشور همچنان از ظرفیتهایی چون رسانه، دیپلماسی و ارتباطات جهانی برخوردار است. آنچه اکنون تعیینکننده میشود، نه برتری یکی بر دیگری، بلکه امکان پیوند این دو سطح است: پیوند میان تجربه زیسته و ریشه اجتماعی در داخل، با ظرفیت برنامهریزی، انعکاس بینالمللی و همگرایی سیاسی در خارج. از دل این پیوند است که میتوان بهجای دوگانه فرسوده «داخل و خارج»، از امکان شکلگیری نوعی «اپوزیسیون پیوسته» سخن گفت؛ اپوزیسیونی که بتواند از دل بحران ژئوپلیتیک و خلأ بدیل، مسیر سومی برای گذار بسازد.(* گذار از راهبرد محلهمحور به «خودسازماندهی خاکستری» سه فصل: بازتعریف کنش در بستر تجربه اجتماعی | سازوکارهای تداوم در شرایط انسداد | ساختار کنش در خودسازماندهی خاکستری)
بر همین مبنا، بحث حاضر تلاش می کند که اپوزیسیون را در تلاقی بحران ژئوپلیتیک و خلأ بدیل بررسی کند و نشان دهد چگونه بنبست آلترناتیوهای کلاسیک، امکان شکلگیری مسیر سومی از دل جامعه را برجسته کرده است. در ادامه بر ضرورت عبور از دوگانه داخل و خارج و شکلگیری نوعی اپوزیسیون پیوسته تأکید میکنیم؛ اپوزیسیونی که بتواند میان نیروهای اجتماعی، مدنی، صنفی و سیاسی درون کشور، با ظرفیتهای رسانهای، دیپلماتیک و برنامهمحور بیرون از کشور، یک پیوند نظری و عملی برقرار سازد. در این چارچوب، مسئله اپوزیسیون ساختن زیرساخت اجتماعی و سیاسیِ بدیلی است که بتواند در لحظه اکنون فرسایش، ضعف و شکاف در ساختار قدرت، مسیر گذار را از درون جامعه و در پیوند با سیاستهای جهانی پیش ببرد.
🔻 اپوزیسیون در تلاقی بحران ژئوپلیتیک و خلأ بدیل؛ از آزمون آلترناتیوها تا شکلگیری مسیر سوم
تحولات یکسال گذشته در پیرامون ایران، فقط موازنه قدرت در سطح منطقهای و جهانی را تغییر نداده، بلکه مسئله «بدیل جمهوری اسلامی» را نیز وارد مرحلهای تازه کرده است. در دورهای که جمهوری اسلامی از یک سو با فرسایش درونی، بحران مشروعیت، شکافهای ساختاری و بحرانهای معیشتی روبهرو بوده و از سوی دیگر در معرض فشارهای فزاینده ژئوپلیتیک، حملات نظامی، تهدید به مهار سخت و سناریوهای تغییر ساختار قرار گرفته، موضوع بدیل دیگر یک بحث نظری یا صرفاً تبلیغاتی و رسانه ای نیست. اکنون این پرسش در سطوح مختلف داخلی و خارجی با صراحت بیشتری مطرح است که اگر جمهوری اسلامی در مسیر ضعف، استحاله یا فروپاشی قرار گیرد، چه نیرویی قرار است در برابر آن بهعنوان آلترناتیو ظاهر شود و با چه کیفیتی؟
در این چارچوب، میتوان گفت براساس تجربه یکسال گذشته از جنگ ۱۲ روزه تا کنون، قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای در این دوره، بهجای آنکه بر یک بدیل واحد متمرکز شوند، مجموعهای از نیروهای اپوزیسیون را بهطور همزمان در معرض ارزیابی قرار دادهاند. بخشی از این توجه متوجه جریان پادشاهیخواه و شخص رضا پهلوی بوده که بهویژه در سطح رسانهای، دیپلماتیک و تحولات جنبش دی ماه ۱۴۰۴، بیشترین قابلیت دیدهشدن را داشته است. همزمان، در برخی حوزههای مرزی و منطقهای، ظرفیت نیروهای قومی و پیرامونی نیز در سناریوهای فشار، بیثباتسازی یا افزایش هزینه برای جمهوری اسلامی مورد توجه قرار گرفته است. خصوصا با توجه به مواضعی که دولت ترامپ در همکاری با نیروهای قومی مطرح کرده است. در سطحی دیگر، بخشی از بازیگران غربی، بهویژه در اروپا، همچنان به اپوزیسیون کلاسیک، سازمانهای قدیمیتر یا ترکیبهای متکثرتر و کمریسکتر بهعنوان بخشی از سناریوی مهار نگاه کردهاند. جریانات اتنیک، سازمان مجاهدین خلق و دیگر جریانات جمهوری خواه در سطح خرد یا کلان در این دسته بندی قرار می گیرند.
اما تجربه عملی این یکسال، یک واقعیت مهم را آشکار کرده است: هیچیک از این گزینهها در بازآفرینی یک بدیل راهبردی در نگاه قدرتهای جهانی و منطقه ای هنوز نتوانستهاند از سطح «آلترناتیو بالقوه» به سطح «بدیل بالفعل» ارتقا پیدا کنند. دلیل این مسئله فقط فشار سرکوب یا پیچیدگیهای ژئوپلیتیک نیست، بلکه به ضعفهای درونی خود اپوزیسیون نیز بازمیگردد. اختلافات عمیق درونی، رقابتهای حذفگرایانه، سوءظن متقابل، ناتوانی در تقسیم کار، و فقدان یک افق مشترک برای انتقال قدرت، باعث شده که نیروهای مختلف اپوزیسیون در نگاه قدرتها بیشتر در مقام گزینههای آزمودهشونده باقی بمانند تا نیرویی که بتواند بهعنوان آلترناتیو روشن، «اعتماد جامعه و ارزیابی مثبت قدرتهای خارجی» را همزمان به دست آورد.
از اینرو باید اعتراف کرد که، وضعیت کنونی را میتوان مرحلهای از «تعلیق در انتخاب آلترناتیو» نامید. در این مرحله، قدرتهای خارجی هنوز به جمعبندی نهایی درباره بدیل جمهوری اسلامی نرسیدهاند، اما در عین حال از مسئله گذار نیز عبور نکردهاند. آنچه تاکنون در عمل رخ داده، حفظ کانالهای ارتباطی با نیروهای مختلف اپوزیسیون، ارزیابی مستمر ظرفیتها، و همزمان تمرکز بر مدیریت سناریوهای تضعیف، استحاله یا فروپاشی ساختار موجود جمهوری اسلامی بوده است. به بیان دیگر، بدیل هنوز انتخاب نشده، اما مسئله بدیل در متن همه محاسبات قدرتها حضور دارد.
در همینجا، مسئله اپوزیسیون از سطح رقابت میان چند جریان سیاسی فراتر میرود و در چشم قدرتها به یک مسئله ساختاری بدل میشود. زیرا در شرایطی که جامعه سیاسی ایران نتوانسته به سطحی از همگرایی در بدیلسازی برسد، فضای تصمیمگیری درباره آینده کشور بهطور طبیعی بیشتر در معرض مدیریت بیرونی قدرتها قرار میگیرد. در چنین وضعی، قدرتهای جهانی و منطقهای بهجای آنکه با یک نیروی ریشهدار و دارای مشروعیت اجتماعی در ایران مواجه شوند، ناچار به سمت ائتلافسازیهای بیرونی، سناریوهای انتقال از بالا، یا حتی مدیریت بیثباتی کنترلشده حرکت میکنند. همین وضعیت است که خطر فاصلهگرفتن گذار از عاملیت اجتماعی در درون و بیرون کشور را افزایش میدهد.
اما همزمان، در دل همین بنبست، نشانههایی از یک مسیر دیگر نیز دیده میشود؛ مسیری که در بیرون از اپوزیسیون کلاسیک، و در بطن جامعه در حال شکلگیری است. تجربه اعتراضات سراسری، مقاومت در شرایط انسداد، استمرار کنشهای صنفی و مدنی، سازگاری با قطع اینترنت، و حفظ پیوندهای اجتماعی در دل سرکوب، بهتدریج یک الگوی تازه از کنش را برجسته کرده است: تداوم کنش در شرایط محدودیت. این الگو بهمرور به شکلی از «خودسازماندهی خاکستری» انجامیده؛ نوعی سازمانیابی غیررسمی، افقی، محلی و شبکهای که بدون تکیه بر رهبری متمرکز، توانسته استمرار حداقلی کنش اجتماعی را حفظ کند.
اهمیت این روند در آن است که راه سوم را از دل واقعیت جامعه ایران ممکن میسازد. راه سوم در اینجا به معنای عبور از دو بنبست همزمان است: از یک سو، بنبست اپوزیسیون کلاسیک که هنوز در سطح رقابت، روایتسازی و مالکیت آینده باقی مانده است، و از سوی دیگر، سناریوهای بیرونی در نگاه قدرتها که آینده ایران را از منظر مدیریت بحران، کنترل بیثباتی یا ساختن آلترناتیو از بالا مینگرند. در برابر این دو، نوعی آلترناتیو شبکهای و اجتماعی از درون جامعه در حال شکلگیری است، آلترناتیوی که بر پیوند میان نیروهای صنفی، مدنی و سیاسی، بر تجربه زیسته، بر شبکههای غیررسمی، و بر ظرفیت حفظ و انتقال کنش استوار است.
این مسیر هنوز در مرحله تکوین است و نمیتوان آن را بهعنوان بدیلی کامل و منسجم در معنای کلاسیک کلمه تلقی کرد. اما اهمیت آن در این است که امکان تازهای را به میدان میآورد: امکان آنکه گذار، بهجای آنکه صرفاً محصول توافق قدرتهای خارجی یا انتخاب یک جریان خاص اپوزیسیون باشد، بر پایه نوعی خودسازمانیابی اجتماعی از درون جامعه شکل بگیرد. این همان سطحی است که اگر تقویت شود، میتواند نگاه قدرتهای خارجی را نیز تغییر دهد. زیرا در شرایط نبود یک بدیل پایدار، هزینههای مدیریت فروپاشی، جنگ داخلی یا بیثباتی افزایش مییابد، اما شکلگیری یک نیروی اجتماعی ریشهدار، امکان پیشبینیپذیری، تعامل و کاهش هزینههای انتقال را فراهم میکند.
از این منظر، مسئله امروز اپوزیسیون ایران را نمیتوان فقط در قالب رقابت میان جریانهای سیاسی موجود فهم کرد. مسئله اصلی، گذار از «کثرت بدون اتصال» به «همافزایی اجتماعی» است. تا زمانی که این گذار رخ ندهد، اپوزیسیون همچنان در سطح گزینههای بالقوه باقی میماند و آینده بیشتر در بیرون از جامعه ایران مدیریت خواهد شد. اما اگر این پیوند در دل جامعه تقویت شود، آنچه امروز در قالب خودسازماندهی خاکستری دیده میشود، میتواند در همکاری و پیوند با اپوزیسیون خارج از کشور به یکی از پایههای اصلی یک بدیل واقعی، با خاستگاه درونی و پایدار بدل شود؛ بدیلی که نه از بیرون توسط قدرتها تحمیل میشود و نه در سطح شعار و فضای رسانه باقی میماند، بلکه در یک پیوند عملی معنادار اپوزیسیون با نیرویی که از دل تجربه زیسته جامعه ایران سربرمیآورد، رخ دهد.
🔻 فراتر از دوگانه داخل و خارج؛ ضرورت شکلگیری اپوزیسیون پیوسته
در امتداد همین بحث، یک متغیر تعیینکننده دیگر نیز خود را نشان میدهد؛ متغیری که میتواند بنبستهای کنونی را بشکند و مسیر تحولات را بهطور معناداری تغییر دهد. این متغیر، عبور از دوگانه کلاسیک «اپوزیسیون داخل و خارج» و حرکت بهسمت نوعی پیوستگی نظری و عملی میان این دو سطح است. زیرا یکی از دلایل اصلی ناتوانی اپوزیسیون در تبدیل شدن به بدیل، دقیقاً در همین شکاف ریشه دارد: شکافی که در آن، نیروهای خارج از کشور از ظرفیت رسانه، دیپلماسی و ارتباطات جهانی برخوردارند، اما از ریشه اجتماعی و تجربه زیسته فاصله دارند، و نیروهای داخل کشور در دل جامعه، اصناف، شبکههای افقی و کنشهای روزمره حضور دارند، اما از امکانات سازماندهی کلان، بازتاب جهانی و پیوند برنامهمحور با بیرون محروماند.
در این شرایط، هیچیک از این دو سطح نیروهای داخل و خارج از کشور بهتنهایی به بدیل مؤثر و قابلاتکا تبدیل نمیشوند. اپوزیسیون خارج از کشور بدون اتصال به نیروهای اجتماعی داخل، بیشتر در سطح صدا و تصویر باقی میماند. نیروهای درون جامعه نیز بدون پیوند با ظرفیتهای رسانهای، حقوقی، سیاسی و بینالمللی بیرون، در محدوده کنشهای پراکنده و فرسایشپذیر باقی میمانند. همین گسست است که هم به جمهوری اسلامی مجال بقا میدهد و هم به قدرتهای خارجی امکان میدهد در غیاب یک نیروی پیوسته، بهسمت سناریوهای بیرونی حرکت کنند.
از اینرو، آنچه میتواند این بنبست را بشکند، شکلگیری نوعی «اپوزیسیون پیوسته» است؛ اپوزیسیونی که نه فقط از نظر شعاری و مجازی، بلکه در سطح نظری و عملی، میان داخل و خارج پیوند ایجاد کند. در این وضعیت، نیروهای خارج از کشور بهجای رقابتهای حذفگرایانه و جنگ روایتها، بهسوی همگرایی برنامهمحور حرکت میکنند و خود را بهمثابه حلقهای در خدمت جامعه و گذار بازتعریف مینمایند. در سوی دیگر، نیروهای درون جامعه نیز در امتداد فرآیند خودسازماندهی خاکستری، این امکان را پیدا میکنند که از سطح بقا و استمرار کنش، به سطح هماهنگی و همافزایی گستردهتر برسند.
اهمیت این پیوستگی در آن است که میتواند به شکلگیری نوعی «وفاق هژمونیک» منجر شود. منظور از وفاق هژمونیک در اینجا، حذف تفاوتها یا یکدستسازی نیروها نیست، بلکه توافق بر سر یک سطح حداقلی از اهداف مشترک، برنامههای گذار و چارچوبهای عمل است. چنین وفاقی بهجای آنکه بر محور حذف رقبا شکل بگیرد، بر محور تعریف یک مسیر مشترک برای عبور از جمهوری اسلامی و جلوگیری از فروپاشی اجتماعی و سیاسی استوار میشود. در این حالت، اپوزیسیون پیوسته میتواند از دل تکثر، به همافزایی برسد، نه با نفی تفاوتها، بلکه با پیوند دادن ظرفیتهای متفاوت.
در چنین شرایطی، نقش قدرتهای خارجی نیز بهطور طبیعی تغییر خواهد کرد. تا زمانی که با مجموعهای پراکنده، متعارض و فاقد پیوند اجتماعی روبهرو هستند، بهسوی مدیریت بیرونی، ائتلافسازی از بالا یا مهار صرف حرکت میکنند. اما هنگامی که با یک نیروی اجتماعی–سیاسی واقعی و ریشهدار مواجه شوند که در داخل و خارج از کشور بهصورت پیوسته عمل میکند، ناگزیر خواهند شد خود را با آن تنظیم کنند. در این وضعیت، دیگر مسئله فقط «انتخاب آلترناتیو» نیست، بلکه مواجهه با آلترناتیوی است که خود را در جامعه و در سطوح مختلف سیاست بازتولید کرده است.
از این منظر، مسیر گذار دیگر فقط تابع فشار خارجی یا شکافهای درونی جمهوری اسلامی نخواهد بود، بلکه به میزان توان جامعه سیاسی ایران در ایجاد این پیوستگی بستگی خواهد داشت. اگر این پیوند شکل نگیرد، تحولات همچنان در مدار مدیریت بیرونی باقی میماند و نیروهای سیاسی ایران در بهترین حالت به حاشیه سناریوهای تصمیمگیری بدل میشوند. اما اگر این پیوند شکل بگیرد، آنچه امروز بهصورت پراکنده در قالب کنشهای صنفی، مدنی، سیاسی و شبکههای اجتماعی دیده میشود، میتواند به پایههای یک بدیل واقعی و درونی تبدیل شود.
در این نقطه، پروژه «خودسازماندهی خاکستری» معنای عمیقتری پیدا میکند. این پروژه فقط واکنشی موقت به شرایط سرکوب یا انسداد نیست، بلکه میتواند به زیرساختی برای اتصال نیروهای داخل و خارج بدل شود. یعنی همان جایی که تجربه زیسته، شبکههای اجتماعی، کنشهای افقی و ظرفیتهای محلی در داخل، با امکان برنامهریزی، انعکاس جهانی، حمایت حقوقی و دیپلماتیک در خارج به هم پیوند میخورند. در این صورت، اپوزیسیون پیوسته نه یک شعار، بلکه صورت تازهای از سازمانیابی برای گذار خواهد بود.
در نتیجه مسئله امروز اپوزیسیون ایران دیگر فقط کثرت نیروها یا تعارض روایتها نیست. مسئله اصلی، ظرفیت ساختن پیوندی زنده و پایدار میان دو سطحی است که سالها از هم جدا ماندهاند. اگر این پیوند ساخته شود، گذار از جمهوری اسلامی بیش از آنکه از بیرون و توسط قدرتهای خارجی مدیریت شود، در درون جامعه ایران و در پیوند با جهان شکل خواهد گرفت. و اگر ساخته نشود، همچنان فاصله میان جامعه، اپوزیسیون و جهان، مهمترین شکافی خواهد بود که جمهوری اسلامی از آن برای بقا استفاده میکند، و قدرتهای جهانی هم می توانند به جای تمرکز بر آن اپوزیسیون گزینه های متغیر و ناموزون خود را براساس منافع خویش دنبال کنند. همان راهبردی که تاکنون شکل گرفته است.
🔻 راهکار سوم در نقشه نیروهای سیاسی؛ کدام آرایش از نیروها میتواند بدیل پیوسته و قابلاتکا بسازد؟
در این مرحله از تحولات ایران، پرسش تعیینکننده این است که کدام آرایش از نیروها میتواند هم با جامعه و کنشگری درون کشور پیوندی زنده، مستمر و مؤثر برقرار کند، و هم در نگاه قدرتهای جهانی، بهویژه در شرایطی که آنان خود به بازیگران اثرگذار در فشار برای تغییر ساختار قدرت جمهوری اسلامی بدل شدهاند، بهعنوان یک بدیل قابلفهم، قابلتعامل و قابلاتکا ظاهر شود. در این نقطه، راهکار سوم با پرهیز از شعار یا صرفاً یک امکان انتزاعی عبور می کند و به مسئلهای کاملاً عینی در نقشه نیروهای سیاسی ایران تبدیل میشود.
پاسخ به این پرسش، از دل بررسی وضعیت کنونی نیروها، یک نکته روشن را پیش روی ما میگذارد: همانطور که گفته شد در شرایط فعلی، هیچ نیروی منفردی در اپوزیسیون ایران بهتنهایی این ظرفیت را در اختیار ندارد. نه اپوزیسیون صرفاً رسانهای خارج از کشور در شکل رسانه ای و مجازی، بهتنهایی میتواند از سطح گزینه بالقوه عبور کند، نه شبکههای پراکنده و افقی داخل کشور، بدون پیوند با ظرفیتهای کلانتر، بهتنهایی قادر به ایفای نقش بدیلاند، و نه نیروهای پیرامونی و قومی، بدون قرار گرفتن در یک افق ملی، میتوانند به مرکز یک بدیل فراگیر بدل شوند. از همینجا روشن میشود که راهکار سوم، در یک آرایش پیوسته از نیروها معنا پیدا میکند. آرایشی که از درون جامعه ریشه میگیرد، در سطح سیاسی و برنامهمحور صورتبندی میشود، و در سطح جهانی قابلیت ترجمه و تعامل پیدا میکند.
در این چارچوب، نخستین پایه این راهکار، همان نیروهای درون جامعهاند که دهها سال، در قالب شبکههای صنفی، مدنی، محلی، دادخواه، و هستههای افقی توانستهاند استمرار کنش را در دل سرکوب حفظ کنند. این نیروها از آن رو اهمیت دارند که تنها سطحی از نیروهای سیاسی و اجتماعیاند که هم ریشه اجتماعی دارند، هم تجربه زیسته، و هم امکان تولید مشروعیت درونی. آنچه در گفتار اخیر پروژه سروش آزادی از آن با عنوان «خودسازماندهی خاکستری» یاد شد، دقیقاً در همین سطح معنا پیدا میکند: نه بهعنوان یک جانشین فوری برای اپوزیسیون کلاسیک، بلکه بهعنوان بستر واقعی و زندهای که میتواند عاملیت اجتماعی را از دل جامعه حفظ و بازتولید کند. این سطح، عنصر اصلی مشروعیت و پایدار سازی هر بدیل واقعی است.
اما همین سطح هم بهتنهایی کافی نیست. برای آنکه این نیروی اجتماعی بتواند به سطح یک بدیل سیاسی نزدیک شود، به لایهای دیگر نیاز دارد: بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور که از یکسو با جامعه داخل قطع ارتباط نکرده باشد، و از سوی دیگر، توان ترجمه سیاسی و بینالمللی وضعیت ایران را داشته باشد. این بخش از اپوزیسیون، اگر بخواهد در راهکار سوم جای بگیرد، باید از منطق رقابت هویتی، حذفگرایی و محوریتطلبی فاصله بگیرد و خود را نه مرکز جایگزین جامعه، بلکه حلقه پیونددهنده جامعه ایران با جهان تعریف کند. نقش این سطح، نه تصاحب بدیل، بلکه کمک به صورتبندی سیاسی، رسانهای، حقوقی و بینالمللی آن است. تنها چنین بخشی از اپوزیسیون خارج میتواند در این مرحله، در نگاه قدرتهای جهانی، بهعنوان نیرویی قابلفهم و قابلتعامل ظاهر شود.
در کنار این دو سطح، نیروهای پیرامونی و اتنیک- ملی نیز جایگاه مهمی در این آرایش دارند. اهمیت آنها از سازمان، جغرافیا، تجربه، میدان و پیوندشان با بخشهایی از واقعیت اجتماعی و سیاسی ایران ناشی میشود. اما نقش آنها در راهکار سوم زمانی بهصورت کامل معنا پیدا میکند که از سطح صرفاً منطقهای یا قومی، به سطح پیوند با یک افق ملی ارتقا یابند. این یعنی «نسبت خود را با آینده ایران، با شکل دولت پس از جمهوری اسلامی، و با مرز میان مطالبات حقوقی- سیاسی و واگراییهای بالقوه» روشنتر سازند. در چنین حالتی، این نیروها میتوانند بخشی از راهکار سوم باشند؛ نه در مقام بدیل مجزا، بلکه در مقام بخشی از یک بدیل چندلایه و فراگیر ملی.
از اینرو، ماهیت نیروی مناسب برای این مرحله را میتوان در پنج ویژگی جمعبندی کرد: نخست، این نیرو باید ریشه اجتماعی داشته باشد و صرفاً در سطح رسانه یا مهاجرت تعریف نشود. دوم، باید افق سیاسی روشن ارائه کند و فقط بر نفی جمهوری اسلامی تکیه نداشته باشد، بلکه تصویری حداقلی و قابلفهم از فردای گذار داشته باشد. سوم، باید توان پیوند داخل و خارج را داشته باشد، یعنی هم زبان جامعه ایران را بفهمد و هم بتواند آن را به زبان سیاست جهانی ترجمه کند. چهارم، باید بر پذیرش تکثر و تقسیم کار استوار باشد، نه بر حذف و تصاحب. و پنجم، باید قابلیت تعامل با قدرتهای جهانی بدون واگذاری عاملیت به آنها را داشته باشد؛ یعنی بتواند همزمان «واقعیت نقش قدرتهای خارجی را ببیند، با آنها وارد تنظیم رابطه شود، اما مشروعیت و مرکز ثقل خود را از درون جامعه بگیرد.»
در اینجا، نسبت این راهکار با قدرتهای جهانی نیز باید با دقت روشن شود. در شرایطی که قدرتهای جهانی و منطقهای بهتدریج از مهار کلاسیک جمهوری اسلامی و تغییر رفتار، به تغییر ساختار، یا آمادگی برای سناریوهای فروپاشی حرکت کردهاند، نادیده گرفتن این واقعیت به یک خطای راهبردی منجر میشود.
راهکار سوم بر این تشخیص استوار است که قدرتهای جهانی اکنون بخشی از واقعیت میداناند و فشار آنان بر جمهوری اسلامی واقعی، مؤثر و تعیینکننده است. اما همین فشار، اگر در برابر خود بدیل اجتماعی- سیاسی درونی و پیوسته نبیند، بهطور طبیعی به سمت مدیریت بیرونی، سناریوهای کنترل بحران، یا ساختن آلترناتیو از بالا میل میکند. بنابراین، همسازی نظری و عملی با این وضعیت به معنای پذیرش منفعلانه نقش بیرون نیست، بلکه به معنای آن است که اپوزیسیون پیوسته بتواند این فشار خارجی را از «مسیر مدیریت بیرونی، به سمت گذار مبتنی بر عاملیت اجتماعی» سوق دهد.
در نتیجه، راهکار سوم را یک اپوزیسیون پیوسته و چندلایه نمایندگی میکند. اپوزیسیونی که از دل شبکههای خودسازمانده داخل کشور، از پیوند نیروهای صنفی، مدنی و سیاسی، از ظرفیتهای برنامهمحور و بینالمللی خارج از کشور، و از امکان تعریف یک افق حداقلی و مشترک برای گذار ساخته میشود. تنها چنین آرایشی میتواند هم از درون جامعه مشروعیت بگیرد، هم در نگاه قدرتهای جهانی بهعنوان بدیل قابلاتکا ظاهر شود، و هم فشار ژئوپلیتیک موجود بر جمهوری اسلامی را بهجای آنکه به مدیریت بیرونی آینده ایران تبدیل کند، به فرصتی برای گذار مبتنی بر عاملیت اجتماعی بدل سازد.
by سروش آزادی | 14.جولای 2026 | مقالات, نوشته ای دیگر از همین نویسنده
🔵 ایران در کانون بحران جهانی | از مهار ژئوپلیتیک تا سناریوی تغییر ساختار قدرت جمهوری اسلامی
📅 شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵- ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۶
🖋 کمیته مستقل ایرانی نقد و بررسی مناسبات نظامی- سیاسی جمهوری اسلامی
آنچه در روزهای اخیر توسط جمهوری اسلامی در خلیج فارس رخ داده- از حملات به کشتیها و تهدید مستقیم مسیرهای انرژی تا واکنش نظامی ایالات متحده به از سرگیری حملات دوباره به ایران- نشان میدهد که بحران نظامی رژیم برای تلاش و حفظ بقای خود وارد مرحلهای تازه شده است؛ مرحلهای که در آن، تقابل دیگر صرفاً میان چند بازیگر (رژیم اسلامی، آمریکا و اسراییل و کشورهای منطقه خلیج فارس)، محدود نیست، بلکه بهطور مستقیم منافع قدرتهای منطقهای و جهانی را تواما درگیر ملاحظات ژئوپلتیک تازه کرده است.
حملات به نفتکشها و ناامن شدن تنگه هرمز که طی ماههای گذشته ادامه داشته، آن هم گذرگاهی که بخش قابل توجهی از انرژی جهان از آن عبور میکند، این بحران را از سطح یک منازعه سیاسی- نظامی منطقه ای به یک مسئله ژئوپلیتیک با پیامدهای جهانی ارتقا داده است. در نتیجه، واکنشها نیز از سطح «تفاهم- جنگ» صرف عبور کرده و به سمت مداخلههای نظامی محدود، افزایش بازدارندگی و نتیجتا به سمت شکلگیری نوعی همگرایی عملی جهانی برای مهار وضعیت پیش رفته است.
در این میان، بخشی از کشورهای حاشیه خلیج فارس که مستقیماً در معرض تهدید قرار دارند، همراه با اسراییل، بهصورت فزایندهای از رویکرد مهار سخت حمایت میکنند. در سطح فرامنطقهای نیز، ایالات متحده با افزایش حملات هدفمند و تشدید حضور نظامی، نشان داده که دیگر به الگوی «مدیریت بحران از طریق مذاکره» بسنده نمیکند. همزمان، اروپا اگرچه در ورود مستقیم به جنگ محتاط باقی مانده، اما تحت فشار هزینههای اقتصادی و امنیتی، و توافقات جهانی بهتدریج در چارچوبی نزدیکتر به سیاستهای مهار حرکت میکند.
این وضعیت را میتوان در چارچوب چند نظریه کلیدی در روابط بینالملل فهم کرد: از یک سو، «موازنه تهدید*۱» توضیح میدهد که چگونه افزایش هزینههای ناشی از رفتار یک بازیگر، دیگر قدرتها را حتی بدون اجماع کامل به سمت همگرایی عملی سوق میدهد. از سوی دیگر، «رئالیسم تهاجمی*۲» نشان میدهد که قدرتها در شرایط بیثباتی، بهجای مدیریت منفعل، به سمت افزایش فشار برای تغییر رفتار یا حتی ساختار حرکت میکنند. در کنار این دو، منطق «جنگ ترکیبی*۳» نیز قابل مشاهده است؛ جایی که تقابل نظامی محدود، فشار اقتصادی، عملیات نیابتی و جنگ روانی بهطور همزمان بهکار گرفته میشوند.
در چنین چارچوبی، هم اکنون جمهوری اسلامی دیگر صرفاً یک بازیگر درگیر در بحران نیست، بلکه به یک «گره ژئوپلیتیک*۴» تبدیل شده است؛ گرهی که اختلال در آن میتواند زنجیرهای از پیامدهای اقتصادی، امنیتی و سیاسی را در سطح منطقه و جهان فعال کند. همین موقعیت است که باعث شده مهار ایران از یک موضوع دوجانبه یا منطقه ای، به یک مسئله چندلایه در نظم در حال بازتعریف جهانی تبدیل شود.
🔵 بحران ایران؛ جایی که موازنه قدرت بازتعریف میشود
در امتداد تحولات اخیر، آنچه پیرامون ایران در حال شکلگیری است، صرفاً یک درگیری نظامی یا یک بحران مقطعی نیست، بلکه بخشی از یک فرآیند گستردهتر در روابط بینالملل است که از آن با عنوان «بازتعریف موازنه قدرت» یاد میشود.
منظور از موازنه قدرت، نحوه توزیع و تنظیم قدرت میان بازیگران اصلی (دولتها و ائتلافها) است؛ وضعیتی که تعیین میکند کدام بازیگر چه میزان نفوذ، توان فشار و امکان تصمیمسازی دارد. وقتی این موازنه تغییر میکند، به این معناست که جایگاه بازیگران در حال جابهجایی است و قواعد بازی نیز بهتدریج تغییر میکند.
در این چارچوب، ایران بهعنوان یک «گره ژئوپلیتیک» در مرکز این بازآرایی قرار گرفته است. گره ژئوپلیتیک به موقعیتی گفته میشود که یک کشور، بهدلیل جایگاه جغرافیایی، منابع انرژی یا نقش در مسیرهای راهبردی (مانند تنگهها و کریدورها)، میتواند بر منافع چندین قدرت اثر بگذارد. در مورد جمهوری اسلامی، موقعیت در خلیج فارس و تأثیرگذاری بر مسیر انرژی جهانی، این کشور را به چنین گرهای تبدیل کرده است.
در سطح راهبردی، رفتار ایالات متحده نشان میدهد که رویکرد آن از «مدیریت بحران» به سمت «مهار تهاجمی» در حال حرکت است. مدیریت بحران به معنای کنترل تنش بدون حل نهایی آن است، اما مهار تهاجمی به وضعیتی اشاره دارد که در آن، فشارهای نظامی، اقتصادی و سیاسی بهطور همزمان افزایش مییابد تا رفتار یک بازیگر تغییر کند یا هزینههای ادامه مسیر برای آن بالا برود: حملات هدفمند، واکنش سریع به تهدیدات دریایی و تغییر لحن سیاسی، همگی نشانههای این جابهجایی هستند.
در سطح منطقهای، اسراییل و کشورهای خلیج فارس در وضعیتی قرار دارند که میتوان آن را «انتظار مسلح» نامید. انتظار مسلح یعنی حفظ آمادگی کامل برای درگیری، بدون ورود به جنگ گسترده. این بازیگران از یک سو با تهدیدهای نیابتی و ناامنی انرژی جمهوری اسلامی مواجهاند، و از سوی دیگر، هزینههای یک جنگ تمامعیار با آنرا بالا میدانند. بنابراین، راهبرد آنها ترکیبی از فشار مستمر و تعلیق تصمیم نهایی است.
در سطح جهانی، اروپا با یک دوگانگی ساختاری روبهروست. از یک سو، بحران انرژی و هزینههای اقتصادی آن را به سمت مهار ایران سوق میدهد، و از سوی دیگر، درگیری در جنگ اوکراین و نگرانی از گسترش بحران، آن را از ورود مستقیم به یک جنگ جدید بازمیدارد. نتیجه این وضعیت، شکلگیری یک رویکرد میانه است: حمایت سیاسی از مهار رژیم، بدون مشارکت فعال در جنگ با آن.
در این میان، چین بهعنوان یک بازیگر موازنهگر عمل میکند. این کشور تلاش میکند بدون ورود مستقیم به درگیری، توازن میان طرفها را حفظ کرده و از این وضعیت برای پیشبرد منافع خود استفاده کند. چین از یک سو به ثبات جریان انرژی نیاز دارد، و از سوی دیگر، از بحرانهای منطقهای بهعنوان اهرمی در رقابت با آمریکا بهره میگیرد.
مجموع این تحولات نشان میدهد که بحران ایران وارد مرحلهای شده که میتوان آن را «بحران ساختاری» نامید. بحران ساختاری به وضعیتی گفته میشود که در آن، بحران دیگر یک رخداد موقت نیست، بلکه به بخشی از سازوکار پایدار نظام بینالملل تبدیل میشود. در چنین شرایطی، بازیگران بهجای حل بحران، آن را مدیریت و بازتولید میکنند.
در این چارچوب، نه یک تصمیم قطعی برای پایان بحران دیده میشود و نه بازگشت به وضعیت پیشین ممکن است. بلکه ساختار بحران بهگونهای تنظیم شده که مسیر آینده آن، بیش از هر چیز، به توان راهبردی جمهوری اسلامی و میزان توان آن در مواجهه با این فشار چندلایه وابسته شده است.
🔻 ایران در مدار بحران جهانی؛ از مهار بیرونی تا فشار برای تغییر درونی
تحولات اخیر نشان میدهد که جمهوری اسلامی در حال عبور از جایگاه یک «بازیگر مسئلهدار» به یک «کانون تولید بحران» در سطح منطقهای و اثرگذار بر نظم جهانی است. بازیگر مسئلهدار به دولتی گفته میشود که رفتار آن برای نظم موجود چالش ایجاد میکند، اما هنوز به نقطهای نرسیده که خود به محور تولید بحران تبدیل شود. در مقابل، کانون تولید بحران وضعیتی است که در آن، رفتار یک بازیگر بهطور مستقیم بر امنیت انرژی، ثبات منطقهای و حتی تصمیمگیری قدرتهای بزرگ اثر میگذارد.
در مورد ایران، مجموعهای از عوامل این جابهجایی را رقم زده است: اختلال در مسیرهای انتقال انرژی در خلیج فارس، حملات نیابتی در چند جبهه، عاملی مهم در ایجاد بحران جهانی انرژی و گسترش تنشهایی که بهصورت همزمان چندین بازیگر منطقهای و جهانی را درگیر کرده است.
در چنین شرایطی، نوعی «همگرایی عملی» میان بازیگران منطقه ای و جهانی شکل گرفته است. همگرایی عملی به این معناست که قدرتها حتی بدون توافق رسمی در عمل به سمت یک هدف مشترک حرکت میکنند. در اینجا، آن هدف «مهار بحران ناشی از رفتار جمهوری اسلامی» است. این همگرایی عملی را میتوان در رفتار همزمان ایالات متحده، اسراییل، کشورهای خلیج فارس و حتی برخی قدرتهای فرامنطقهای مشاهده کرد. نقطه مرکزی منافعی که «فشار نظامی، اقتصادی و اطلاعاتی» بهصورت ترکیبی در حال افزایش است.
با این حال، این وضعیت هنوز به «اجماع برای تغییر رژیم» تبدیل نشده است.
اجماع در روابط بینالملل به وضعیتی گفته میشود که قدرتهای اصلی، بهطور هماهنگ و آشکار، بر سر یک هدف راهبردی مانند تغییر ساختار قدرت در یک کشور (چون جمهوری اسلامی)، توافق کنند. چنین اجماعی نیازمند هزینهپذیری بالا، هماهنگی سیاسی و پذیرش پیامدهای بعدی راهبردی است.
اما آنچه اکنون دیده میشود، مرحلهای پیش از آن است؛ مرحلهای که میتوان آن را «راهبرد فشار آستانهای» نامید. فشار آستانهای یعنی افزایش فشار تا نقطهای که یا رفتار یک بازیگر تغییر کند، یا شرایط داخلی آن به سمت تحول و فرسایش کنونی حرکت کند، بدون آنکه الزاماً تصمیم مستقیم برای مداخله نهایی و تغییر رژیم گرفته شود.
در این چارچوب، هدف اصلی راهبرد دوگانه است: از یک سو، وادار کردن جمهوری اسلامی به تغییر در سیاستهای کلان بهویژه در حوزه امنیتی و منطقهای، و از سوی دیگر، فعال شدن شکافهای درونی در ساختار قدرت که بتواند مسیر تحول داخلی را متناسب با منافع منطقه ای و جهانی هموار کند.
🔻 اتصال به داخل: وقتی فشار بیرونی به «جراحی درونی» تبدیل میشود
در این نقطه، تحلیل روابط بینالملل مستقیماً به تحولات درونی جمهوری اسلامی گره میخورد. زیرا فشار خارجی زمانی به نتیجه میرسد که بتواند در داخل یک ساختار سیاسی، «بازآرایی نیروها یا استحاله» آنرا ایجاد کند. بازآرایی نیروها به معنای جابهجایی وزن جناحها، تغییر در ائتلافهای قدرت و تضعیف یا تقویت برخی جریانها در درون حاکمیت است.
نشانههای این فرآیند در شرایط کنونی قابل مشاهده است: «تقویت نسبی جریانهای متمایل به کاهش تنش در برابر جریانهای ایدئولوژیک تندرو، افزایش اختلاف بر سر نحوه مواجهه با غرب، و شکلگیری نوعی کشمکش پنهان بر سر مسیر آینده نظام.» این همان نقطهای است که میتوان آن را «جراحی درون ساختار قدرت» نامید.
جراحی در اینجا به معنای حذف، تضعیف یا بازتعریف نقش بخشهایی از ساختار برای حفظ کلیت نظام است؛ فرآیندی که در شرایط بحرانهای شدید، بهعنوان راهی برای ادامه حیات سیاسی در نظامهای تمامیت خواه و ایدئولوژیک چون جمهوری اسلامی بهکار گرفته میشود. که پس از جنگ چهل روزه و حذف علی خامنه ای رخ داده است.
در نتیجه، آنچه در سطح بینالمللی بهصورت «فشار برای مهار» دیده میشود، در داخل بهصورت «فشار برای بازتنظیم ساختار یا استحاله» آن بروز پیدا میکند.
در مجموع، وضعیت کنونی را میتوان چنین فهم کرد: بحران ایران دیگر صرفاً یک تقابل خارجی نیست، بلکه به نقطهای رسیده که در آن، فشار بیرونی و شکاف درونی بهصورت همزمان در حال اثرگذاری بر یکدیگرند. به همین دلیل، مسیر آینده نه فقط در میدان جنگ یا مذاکره، بلکه در نقطه تلاقی این دو سطح تعیین خواهد شد: جایی که «مهار خارجی» به «تحول درونی» متصل میشود.
🔻 ایران بهعنوان گره ژئوپلیتیک؛ در مرز «مهار» تا «تغییر ساختار»
جمهوری اسلامی صرفاً یک بازیگر تنشزا در نظام بینالملل نیست، بلکه به یک «گره ژئوپلیتیک» تبدیل شده است؛ گرهی که منافع متضاد قدرتهای منطقهای و جهانی در آن به یکدیگر برخورد میکنند و آنها را ناگزیر به تصمیمگیری نهایی میسازد.
در چنین وضعیتی، قدرتها در یک «منطقه خاکستری راهبردی» قرار میگیرند. منطقه خاکستری به فضایی میان دو گزینه قطعی اشاره دارد: از یک سو «مهار جمهوری اسلامی»، و از سوی دیگر «تغییر رژیم».
تا قبل از مرگ خامنه ای آنچه در دستگاه ساختار پیش بینی می شد، «راهبرد در مسیر مهار رژیم در حال تغییر و هدف کنترل رفتار جمهوری اسلامی بدون تغییر ساختار قدرت آن بود.» اما اکنون شاهد رویکرد تازه ای در نگاه قدرتهای منطقه ای و جهانی هستیم؛ فاز مراحل «تغییر ساختار». در این مسیر تغییر، «هدف پایان دادن به همان ساختاری است که بحران را بازتولید» میکند.
آنچه اکنون در رفتار ایالات متحده، اسراییل و بازیگران منطقهای و جهانی دیده میشود، حرکت در همین فاز «منطقه خاکستری» است. یعنی «افزایش فشار، بدون عبور کامل از آستانهای که به تصمیم قطعی برای تغییر رژیم» منجر شود، به یک مرحله تازه ای رسیده است و یک تغییر مهم در حال وقوع است:
جامعه جهانی و قدرتهای منطقه ای به این نظر رسیده اند که «شدت و دامنه بحران بهگونهای افزایش یافته که مهار صرف (تا قبل از این وضعیت)، دیگر بهتنهایی پاسخگو نیست. بازتولید بحران توسط جمهوری اسلامی با اختلال در امنیت انرژی، درگیریهای چندجبههای، و هزینههایی که به اقتصاد جهانی و منطقهای تحمیل شده، موجب شکلگیری نوعی همگرایی عملی برای عبور از وضعیت موجود شده است. اگرچه این همگرایی هنوز به اجماع کامل تبدیل نشده، اما جهت آن روشن است: افزایش فشار حداکثری بر جمهوری اسلامی تا جایی که یا رفتار ساختار تغییر کند، یا خود ساختار با هماهنگی نیروی خارجی وارد مرحله تحول شود.
🔻 گذار به سناریوی سوم: فشار حداکثری و آمادهسازی برای فروپاشی
در این چارچوب، میتوان گفت که تحولات روزهای اخیر در حال سوق دادن وضعیت به سمت یک سناریوی مشخص است: «فشار نظامی، بیاعتبارسازی کامل رژیم و آمادگی برای سناریوی فروپاشی ناگزیر.»
این سناریو سه مؤلفه بههمپیوسته دارد:
۱. فشار نظامی کنترلشده
افزایش حملات، نمایش قدرت و ایجاد هزینههای امنیتی، بدون ورود فوری به جنگ تمامعیار. هدف این مرحله، فرسایش توان عملیاتی و افزایش هزینه بقا برای ساختار قدرت است. ساختاری که همزمان با چالشهای گوناگون داخلی (اقتصادی، فرهنگی و سیاسی) مواجه است.
۲. بیاعتبارسازی سیاسی و بینالمللی
در این مرحله، رژیم از یک «بازیگر قابل مذاکره» به یک «بازیگر غیرقابل اعتماد و بیثباتکننده» بازتعریف میشود. (همان سناریویی که ترامپ در نشست ناتو در ترکیه اعلام کرد و قدرتهای جهانی و منطقه ای هم تلویحا از این موضع حمایت کردند.) این تغییر در ادبیات سیاسی در روایت تازه از ماهیت و عملکرد جمهوری اسلامی، زمینه را برای اقدامات شدیدتر فراهم میکند.
۳. آمادگی برای سناریوی فروپاشی
قدرتها در این وضعیت، بدون اعلام رسمی، خود را برای پیامدهای احتمالی فروپاشی یا تضعیف شدید ساختار آماده میکنند: از مدیریت انرژی تا کنترل بیثباتی منطقهای و از تصمیم سازی بر آلترناتیو ملی یا برساخت نوعی آلترناتیو توسط قدرتها. (رجوع کنید به مقاله: از بازآرایی میدان گذار تا مسئله اپوزیسیون در لحظه بحران جهانی– شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵- ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۶/ گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی- جامعه در حال گذار»)
در نتیجه، آنچه امروز در نگاه قدرتهای جهانی و منطقه ای در حال شکلگیری است، عبور تدریجی از «مهار کلاسیک» به سمت «فشار برای تغییر درونی یا فروپاشی» است. جمهوری اسلامی در این میان، نه صرفاً موضوع یک مناقشه، بلکه به عامل شکلدهنده رفتار قدرتها تبدیل شده است. این همان معنای واقعی «گره ژئوپلیتیک» است: جایی که خودِ وجود یک بازیگر بد در عرصه جهانی چون جمهوری اسلامی، دیگران را در روابط بین الملل به سمت تصمیمهای سختتر در تغییر آن سوق میدهد.
از این منظر، سناریوی پیشرو نه یک انتخاب ساده میان جنگ و مذاکره با رژیم، بلکه یک مسیر تدریجی است که در آن فشارهای چندلایه، همزمان به سه هدف میرسند: «تغییر رفتار، تضعیف ساختار، و آمادهسازی برای تحول احتمالی آن.»
پانویس ها:
*۱) نظریه «موازنه تهدید»
نظریهٔ «موازنهٔ تهدید» (Balance of Threat Theory) که توسط استیون والت، نظریهپرداز روابط بینالملل، مطرح شد، میگوید کشورها در سیاست خارجی فقط به قدرت یک بازیگر نگاه نمیکنند، بلکه به میزان تهدیدی که از سوی او احساس میکنند واکنش نشان میدهند. این نظریه توضیح میدهد چرا برخی کشورها علیه یک قدرت بزرگ متحد میشوند، اما در برابر قدرتی دیگر چنین رفتاری ندارند. رجوع کنید به کتاب:
Stephen M. Walt – The Origins of Alliances (1987)
*۲) نظریهٔ «رئالیسم تهاجمی»
نظریهٔ «رئالیسم تهاجمی» (Offensive Realism) یکی از مهمترین شاخههای نظریههای واقعگرایانه در روابط بینالملل است. این نظریه را جان مرشایمر، استاد دانشگاه شیکاگو، مطرح کرده و بر این باور است که قدرتهای بزرگ همیشه تلاش میکنند بیشترین قدرت ممکن را به دست آورند، زیرا در یک نظام بینالمللی آنارشیک، تنها راه بقا، تسلط بر دیگران است. رجوع کنید به کتاب:
John J. Mearsheimer – The Tragedy of Great Power Politics (2001)
*۳) نظریهٔ «جنگ ترکیبی»
نظریهٔ «جنگ ترکیبی» (Hybrid Warfare) یکی از مهمترین مفاهیم امنیتی و نظامی در قرن ۲۱ است. این نظریه توضیح میدهد که کشورها و بازیگران مسلح، دیگر فقط با جنگ کلاسیک (تانک، توپ، ارتش) نمیجنگند و فقط هم به جنگ نامتقارن یا جنگ سایبری بسنده نمیکنند؛ بلکه ترکیبی از همهٔ ابزارهای ممکن را همزمان به کار میگیرند تا بدون ورود به جنگ تمامعیار، قدرت طرف مقابل را فرسوده و ارادهٔ او را تضعیف کنند. فرانک هافمن نظریهپرداز اصلی این تئوری است. رجوع کنید به این مقاله، که پایهٔ نظری جنگ ترکیبی در ادبیات نظامی آمریکا است:
Frank G. Hoffman – “Hybrid Warfare and Challenges” (2007)
*۴) نظریه «گره ژئوپلیتیک»
نظریهٔ «گره ژئوپلیتیک» (Geopolitical Knot Theory) یک مفهوم تحلیلی در ژئوپلیتیک است که برای توضیح مناطقی به کار میرود که چندین خطکشی قدرت، منافع امنیتی، رقابتهای منطقهای و جهانی، مسیرهای انرژی، شکافهای قومی- مذهبی و فشارهای اقتصادی همزمان در آنها به هم میرسند و یک گره پیچیدهٔ ژئوپلیتیکی ایجاد میکنند؛ گرهای که باز کردن آن بدون تغییرات ساختاری یا بحرانهای بزرگ تقریباً ناممکن است.
این نظریه بیشتر در ادبیات ژئوپلیتیک انتقادی و تحلیلهای امنیتی پس از جنگ سرد مطرح شده و کاربرد آن در تحلیل بحرانهای خاورمیانه، قفقاز، آسیای مرکزی و شرق اروپا بسیار گسترده است.
۱) ژئوپلیتیک انتقادی- جان آگنیو
John Agnew – Geopolitics: Re-Visioning World Politics (1998)
آگنیو مفهوم «گرههای ژئوپلیتیکی» را در قالب مناطق بحرانزدهٔ چندلایه مطرح میکند.
۲) نظریهٔ «گرههای امنیتی»- باری بوزان
Barry Buzan – Regions and Powers (2003) بوزان از مفهوم «Security Complex» استفاده میکند که پایهٔ نظری گره ژئوپلیتیک است.
۳) تحلیلهای انرژی و ژئوپلیتیک- دانیل یرگین
Daniel Yergin – The Quest (2011) یرگین دربارهٔ گرههای انرژی و ژئوپلیتیک توضیح میدهد.
۴) منابع ناتو و مراکز مطالعات امنیتی
پس از ۲۰۱۴، ناتو در تحلیل بحران اوکراین و خاورمیانه از اصطلاح «Geopolitical Knot» استفاده کرد.
by سروش آزادی | 3.جولای 2026 | مقالات, نوشته ای دیگر از همین نویسنده
📘 ایران در آستانهٔ توافق، فرسایش و گذار | چرا فشار خارجی بدون بدیل سیاسی، به عبور از جمهوری اسلامی نمیرسد؟
🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی- جامعه در حال گذار»
📅 پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵- ۲ ژوئیه ۲۰۲۶
🔵 ایران در آینه گذارهای معاصر
تحولات امروز ایران را نمیتوان فقط از درون مرزهای خود ایران فهمید. «فشار خارجی، جنگ محدود، مذاکرات میان جمهوری اسلامی و آمریکا، فرسایش درونی رژیم، و بحران بدیل در اپوزیسیون، مجموعهای از شرایط را پدید آورده که در سه دهه اخیر، در اشکال متفاوت، در چند کشور دیگر نیز دیده شده است.» همین شباهتها و تفاوتهاست که میتواند به فهم دقیقتر مرحله کنونی ایران کمک کند.
در صربستانِ پایان دوره میلوشویچ، جنگ و فشار خارجی بهتنهایی رژیم را ساقط نکرد. «آنچه آن فشار را به لحظه تغییر تبدیل کرد، همگرایی اپوزیسیون، بسیج اجتماعی و وجود یک آلترناتیو انتخاباتی و سیاسی بود.» در گامبیا نیز اتحاد اپوزیسیون با فشار منطقهای به انتقال قدرت کمک کرد. در سودان، ضعف رژیم قدیم و خیزش اجتماعی بهتنهایی کافی نبود و تعارض درون نیروهای مخالف، همراه با نقش متضاد قدرتهای خارجی، گذار را ناپایدار کرد. در بلاروس، جامعه به خیابان آمد، اما چون رژیم از حمایت قاطع روسیه برخوردار بود و شکاف در ساختار قدرت شکل نگرفت، اعتراضات به تغییر رژیم نرسید. در ونزوئلا هم فشار خارجی، تحریم و مذاکره، بدون اپوزیسیونی منسجم و بدیلی قابلمحاسبه، بیشتر به مدیریت بحران انجامید تا عبور از رژیم.
ایران امروز در پیوند با همه این نمونهها، هم شباهت دارد و هم تفاوت. شباهتش در این است که جمهوری اسلامی نیز مانند بسیاری از رژیمهای بحرانزده، زیر فشار همزمان فرسایش داخلی و فشار بیرونی قرار گرفته است. جنگ و حملات خارجی، رژیم را ضعیف کردهاند؛ مذاکرات و تفاهمهای موقت، آن را وارد مرحله خرید زمان کردهاند؛ و جامعه، زیر فشار چندلایه معیشتی، امنیتی و روانی، در سطح بقا و انتظار برای فرصت مناسب ایستاده است. در همین حال، اپوزیسیون نیز هنوز از سطح مخالفت اخلاقی و سیاسی، به سطح بدیلسازی منسجم نرسیده و همین امر، مهمترین شباهت ایران با نمونههایی است که در آنها فشار خارجی بدون وجود آلترناتیو روشن، به گذار پایدار منجر نشده است.
اما تفاوت ایران نیز مهم است. جمهوری اسلامی فقط یک دولت بحرانزده نیست، بلکه رژیمی است که همزمان از سرکوب داخلی، شبکههای امنیتی، گسلهای اجتماعی، و بازی در معادلات منطقهای و جهانی برای بقای خود بهره میگیرد. از سوی دیگر، اپوزیسیون ایران نیز فقط چندپاره نیست؛ صحنهای سیال و متقاطع است که در آن نیروهای جمهوریخواه، پادشاهیخواه، اتنیک-ملی، جامعهمحور و دیاسپورایی، گاه همپوشانی و گاه واگراییهای شدید نشان میدهند. همین وضعیت، فهم ایران را از نمونههای دیگر پیچیدهتر میکند: زیرا در اینجا نه فشار خارجی بهتنهایی تعیینکننده است، نه جامعه بهتنهایی، و نه اپوزیسیون در شکل کنونیاش بهتنهایی میتواند حامل گذار باشد.
از این منظر، مسئله اصلی در ایران امروز کیفیت آرایش نیروهایی است که قرار است از این ضعف استفاده کنند. اگر فشار خارجی، جنگ و فرسایش درونی رژیم با یک بدیل ملیِ چندلایه، یک پیمان حداقلی میان نیروهای مخالف، و یک افق روشن برای فردای پس از جمهوری اسلامی همراه نشود، امکان آن وجود دارد که همین مرحله نیز مانند برخی نمونههای معاصر، به توافقی ناقص، بازسازی نسبی رژیم، یا تداوم فرسایش بدون گذار منتهی شود. اما اگر اپوزیسیون بتواند از این وضعیت سیال عبور کند و خود را به یک نیروی قابلمحاسبه در نگاه جامعه و جهان بدل سازد، آنگاه برای نخستین بار پنجرهای که جنگ و فشار خارجی گشودهاند، میتواند به مسیری واقعی برای عبور از جمهوری اسلامی تبدیل شود.
بر همین پایه، آنچه در ادامه این مقاله بررسی میشود، فقط وضعیت کنونی ایران نیست؛ بلکه نسبت میان چهار سطح بههمپیوسته است: رژیمی که در مرحله بقا و فرسایش قرار گرفته، جامعهای که میان شوک، بقا و انتظار برای تغییر وضعیت ایستاده، اپوزیسیونی که هنوز در آستانه بدیلسازی متوقف مانده، و قدرتهای خارجیای که تا وقتی بدیل روشن نبینند، حتی در اوج فشار نیز راه توافق با رژیم را باز نگه میدارند.
🔵 از ضعف جمهوری اسلامی تا مسئله بدیل؛ چرا فشار خارجی بهتنهایی گذار نمیسازد؟
در مرحلهای که جمهوری اسلامی زیر فشار همزمان جنگ، فرسایش ساختاری، بحران مشروعیت و مذاکره با قدرتهای جهانی قرار گرفته، پرسش اصلی این است «رژیمی که تا چه حد ضعیف شده است آیا میتواند به گذار و عبور از جمهوری اسلامی منجر شود، یا بار دیگر به یک توافق موقت، بازسازی نسبی رژیم و تداوم وضعیت فرسایشی خواهد انجامید؟» در این نقطه، مسئله اصلی نه صرفاً خود جمهوری اسلامی، بلکه کیفیت اپوزیسیون و توان آن برای تبدیل شدن به یک بدیل قابلمحاسبه است.
تجربه تحولات معاصر در کشورهای مختلف نشان میدهد که فشار خارجی، جنگ، تحریم، تهدید نظامی یا حتی انتخابات تحمیلی، در بسیاری مواقع دولتهای مستقر را به عقبنشینی، مذاکره یا پذیرش تغییر وادار کردهاند. اما همین تجربهها نشان میدهد که هیچیک از این عوامل بهتنهایی گذار نمیسازند. آنچه در صربستان، گامبیا، سودان، بلاروس و ونزوئلا تعیینکننده شد، فقط ضعف دولت مرکزی نبود؛ بلکه نسبت میان این ضعف و وجود یا فقدان یک بدیل سیاسیِ هماهنگ و دارای ظرفیت اجرایی بود. هر جا اپوزیسیون توانست از سطح اعتراض، حافظه تاریخی و مرزبندی هویتی عبور کند و خود را بهعنوان نیرویی با برنامه، سازوکار و حداقل همگرایی نشان دهد، فشار خارجی به تغییر کمک کرد. هر جا این بدیل ساخته نشد، همان فشار یا به بازتولید اقتدار در شکل تازه انجامید، یا به توافقی ناقص با رژیم، یا به تداوم بحران.
در ایران امروز، وضعیت دقیقاً در همین نقطه قرار دارد. جمهوری اسلامی در حال عبور از یک مرحله عادی بقا نیست؛ وارد مرحلهای شده که بقایش دیگر فقط به سرکوب داخلی گره نخورده، بلکه به توان آن برای بازی با کارت های جهانی چون نفوذ بر امنیت دریایی و اقتصادی، در خرید زمان، تبدیل جنگ به مذاکره، و استفاده از شکافهای اپوزیسیون وابسته شده است. رژیم در این مرحله میکوشد از فشار خارجی بهعنوان اهرم چانهزنی استفاده کند، از سرکوب و فرسایش اقتصادی جامعه برای مهار اعتراض بهره بگیرد، و از ناتوانی اپوزیسیون در ساختن بدیل برای متقاعد کردن قدرتهای جهانی سود ببرد. در چنین شرایطی، هر توافق موقت یا تفاهم محدود با آمریکا، فقط یک رخداد دیپلماتیک نیست؛ بخشی از نبرد بر سر آینده ایران است.
مسئله اساسی اینجاست که قدرتهای جهانی، بهویژه آمریکا، تا زمانی که بدیلی روشن، قابلمحاسبه و کمهزینه در برابر جمهوری اسلامی نبینند، حتی در اوج فشار نیز راه توافق، مهار یا مماشات موقت را باز نگه میدارند. منطق این دولتها روشن است: یک رژیم ضعیف اما قابلمذاکره، در کوتاهمدت از یک فروپاشی بیبدیل، بیثبات و کنترلناپذیر کمهزینهتر است. از همینرو، اپوزیسیون فقط زمانی میتواند وارد معادله قدرت شود که نشان دهد عبور از جمهوری اسلامی، به هرجومرج، جنگ داخلی، تجزیه یا فروپاشی اجتماعی ختم نخواهد شد. بلکه به نظمی نو در کشور، منطقه و پیوست با جهان امروز و بسط امنیت در اقتصاد و سیاست جهانی خواهد بود.
🔵 بدیلسازی برای برونرفت از بحران؛ پاسخ به ضرورت تاریخی امروز ایران
اینجاست که بحران اپوزیسیون ایران آشکار میشود. اپوزیسیونی که بیش از چهار دهه از آزادی، دموکراسی، عدالت و مخالفت با جمهوری اسلامی سخن گفته، هنوز نتوانسته میان نیروهای دارای رسانه، نیروهای دارای سازمان، نیروهای دارای جغرافیا، و نیروهای دارای پایگاه اجتماعی پیوندی پایدار و مسئولانه ایجاد کند. در لحظهای که رژیم به دلیل فشار بیرونی و فرسایش درونی ضعیفتر شده، بخش بزرگی از اپوزیسیون هنوز درگیر منازعات هویتی، رقابت بر سر محوریت، سوءظن تاریخی، و جنگ بر سر مالکیت آینده است. این چندپارگی فقط یک ضعف درونی نیست؛ مهمترین امتیازی است که جمهوری اسلامی در برابر قدرتهای جهانی روی آن کارت حساب میکند.
در این میدان، وظیفه اصلی اپوزیسیون در این مرحله، صرفاً مخالفت با جمهوری اسلامی یا استقبال از ضعف آن نیست. اپوزیسیون باید وارد مرحلهای تازه شود: مرحله بدیلسازی. این بدیلسازی چند مؤلفه روشن دارد. نخست، باید یک تصویر حداقلی، قابلفهم و اجرایی از فردای پس از جمهوری اسلامی ارائه شود: چه سازوکاری برای مدیریت خلأ قدرت وجود دارد، چه نهادی از فروپاشی خدمات و ناامنی جلوگیری میکند، و چه ضمانتی برای جلوگیری از انتقامجویی، جنگ داخلی یا تشدید گسلها وجود دارد. دوم، باید یک پیمان حداقلی میان نیروهای اصلی شکل بگیرد؛ نه وحدت ایدئولوژیک، بلکه توافقی سیاسی بر سر چند اصل: حفظ ایران همراه با حقوق برابر، پذیرش رأی مردم در تعیین نظام آینده، نفی حذف و انتقام، و تقسیم کار در دوره گذار. سوم، اپوزیسیون باید مشروعیت خود را از جامعه بگیرد، نه فقط از رسانه و دیاسپورا. بدون پیوند واقعی با نیروهای اجتماعی داخل کشور، هیچ نیرویی به بدیل تبدیل نمیشود.
چهارم، اپوزیسیون باید پرونده حقوق بشر، سرکوب، زندانیان سیاسی، اعدامها، قطع اینترنت و فروپاشی معیشت را از سطح شعار اخلاقی به سطح اهرم سیاسی در معادلات جهانی منتقل کند. قدرتهای خارجی وقتی روی یک رژیم تجدیدنظر میکنند که هزینه حفظ آن را بالا ببینند. اپوزیسیون اگر بتواند این هزینه را در سطح جهانی برجسته کند و نشان دهد که هر توافق با جمهوری اسلامی فقط به بازسازی ماشین سرکوب منجر میشود، رژیم را در موقعیت دشوارتری قرار خواهد داد. پنجم، اپوزیسیون باید زبان خود را برای ارتباط با جهان بازسازی کند. جهان با رنج بهتنهایی تصمیم نمیگیرد. با زبان ثبات، منفعت و قابلیت اجرا تصمیم میگیرد. بنابراین اپوزیسیون باید نشان دهد که بدیلِ ایرانیِ قابلمدیریت وجود دارد، و حفظ جمهوری اسلامی بحران را حل نمیکند، فقط آن را به تعویق میاندازد.
اگر این وظایف انجام نشود، فشار خارجی حتی اگر مؤثر باشد، در نهایت به یک توافق موقت، به احیای رژیم و به بازتولید همان چرخه فرسایش ختم میشود. زیرا حکومتهای ضعیف حتی دیکتاتور و فاسد آن هم برای قدرتهای جهانی منفعت دارد تا غیرقابل پیشبینی بودن تغییر رژیمی که بدیل ندارد. اما اگر اپوزیسیون بتواند در این لحظه از سطح واکنش به سطح بدیلسازی برسد، همان فشار بیرونی، همان جنگ، و همان فرسایش داخلی، بهجای آنکه پنجره نجات برای جمهوری اسلامی شود، میتواند به فرصت گذار تبدیل گردد.
نتیجه روشن است: جمهوری اسلامی در مرحله بقا و فرسایش قرار دارد، اما سقوط آن خودکار نیست. فشار خارجی میتواند رژیم را ضعیف کند، اما فقط یک اپوزیسیون دارای حداقل هماهنگی، پیوند اجتماعی، افق سیاسی و قابلیت مدیریت است که میتواند این ضعف را به عبور واقعی از جمهوری اسلامی تبدیل کند. و تا زمانی که این بدیل ساخته نشود، هر توافقی با جمهوری اسلامی یتواند از نگاه قدرتهای جهانی گزینهای کمهزینهتر از عبور از آن باقی بماند. از همینرو، آینده ایران نه فقط در میدان جنگ یا میز مذاکره، بلکه در کیفیت بازتعریف اپوزیسیون نیز تعیین میشود.
منابع تطبیقی و ارجاعات تحلیلی:
صربستان- مرکز بینالمللی منازعه بدون خشونت، Otpor and the Struggle for Democracy in Serbia (1998–2000)- درباره نقش اوتپور، ائتلاف داخلی و انتخابات ۲۰۰۰. USIP، Nonviolent Struggle in Serbia- درباره نسبت میان بمباران ناتو، فرسایش رژیم و نقش بسیج و ائتلاف داخلی.
گامبیا- Reuters، ۱۳ ژانویه ۲۰۱۷، Gambia’s Jammeh digs in as regional leaders fail to reach deal- درباره بحران پس از انتخابات و فشار منطقهای.
Global Centre for the Responsibility to Protect، Peaceful Transition of Government in The Gambia ECOWAS- درباره فشار مداوم و تهدید معتبر به مداخله.
Journal of African Elections، ECOWAS and the Restoration of Democracy in The Gambia- درباره نقش تهدید به زور در انتقال قدرت.
سودان- POMEPS، The Great Game of the UAE and Saudi Arabia in Sudan- درباره نقش امارات و عربستان در مسیر انقلاب و پس از آن.
CFR Global Conflict Tracker، Civil War in Sudan- درباره نقش بازیگران خارجی و تعمیق بحران سودان.
Crisis Group، Divided Sudan, Elusive Peace- درباره چندپارگی قدرت و نقش بیرونی در تداوم بحران.
بلاروس- Reuters، ۱۵ اوت ۲۰۲۰، Lukashenko says Putin agreed to help security of Belarus- درباره حمایت مستقیم روسیه از رژیم در اوج اعتراضات.
Reuters، ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۰، At least 100,000 Belarus protesters flood streets…- درباره گستره اعتراضات و حمایت مسکو از لوکاشنکو.
Reuters، ۱۳ اکتبر ۲۰۲۰، Belarus allows police to use combat weapons… درباره سرکوب و اتکای رژیم بلاروس به پشتیبانی روسیه.
ونزوئلا- Reuters، ۱۷ اکتبر ۲۰۲۳، Venezuela government and opposition sign election deal…- درباره پیوند فشار خارجی، مذاکرات و امتیازدهی انتخاباتی.
Reuters، ۲۰ آوریل ۲۰۲۴، Venezuela opposition backs Gonzalez as presidential candidate- درباره تلاش اپوزیسیون برای وحدت و معرفی نامزد مشترک.
by سروش آزادی | 25.ژوئن 2026 | مقالات
🔵 جمهوری اسلامی در مسیر ادامه حکومت زیر فشار بحران | از جنگ تا بازآرایی درون قدرت 
🖋 دفتر پدیدارشناسی و مطالعات گذار اجتماعی ایران
📅 پنج شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۵ – ۱۸ ژوئن ۲۰۲۶
🔻 ورود جمهوری اسلامی به مرحله مدیریت بحران برای ادامه حکومت
آنچه پس از جنگ چهلروزه و «آغاز مسیر تفاهم برای دستیابی به توافق» با آمریکا در حال شکلگیری است، فراتر از یک توقف درگیری یا بازگشت به میز مذاکره، بیانگر ورود جمهوری اسلامی به مرحلهای تازه در حیات خود است. در این مرحله، مسئله اصلی از سطح «ادامه جنگ یا صلح» عبور کرده و به پرسش «چگونگی بقا» در شرایطی رسیده است که فشارهای خارجی به بالاترین سطح خود رسیده و جامعه در داخل، در نتیجه انباشت بحرانهای چندلایه اجتماعی- اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، به نقطهای حساس و تعیینکننده وارد شده است.
آنچه پس از جنگ چهلروزه و «آغاز مسیر تفاهم برای دستیابی به توافق» با آمریکا در حال شکلگیری است، فراتر از یک توقف درگیری یا بازگشت به میز مذاکره، بیانگر ورود جمهوری اسلامی به مرحلهای تازه در حیات خود است. در این مرحله، مسئله اصلی از سطح «ادامه جنگ یا صلح» عبور کرده و به مسئله «چگونگی بقا» رسیده است؛ وضعیتی که بر پایه «ترکیبی از کاهش تنش خارجی، بازتنظیم موقت در سیاستها، مدیریت فشارهای اقتصادی و مهار نارضایتیهای اجتماعی» شکل میگیرد. در چنین شرایطی، «ساختار قدرت تلاش میکند بدون تغییر بنیادین در ماهیت خود، با تنظیم رابطه با غرب، کنترل فضای داخلی و ایجاد حداقلی از ثبات اقتصادی، شرایط ادامه حیات خود را فراهم سازد.» این روند در بستری شکل میگیرد که فشارهای خارجی به بالاترین سطح خود رسیده و جامعه در داخل، در نتیجه انباشت بحرانهای چندلایه اجتماعی- اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، به نقطهای حساس و تعیینکننده وارد شده است.
🔻 شکاف در ساختار قدرت؛ از همگرایی عملگرایان تا مقاومت تندروها
در سطح ساختار قدرت، نشانههای روشنی از یک جابهجایی در حال ظهور دیده میشود. اظهاراتی مانند تأکید بر «تحویل گرفتن سنگر از نیروهای لانچر و کاهش فشار اقتصادی بر مردم» (قالیباف، اعتماد آنلاین- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵) نشان میدهد که بخشی از نیروهای درون حاکمیت به این جمعبندی رسیدهاند که ادامه مسیر مبتنی بر تنش، دیگر قادر به «حفظ تعادل قدرت» در کشور نیست . این موضع در کنار تلاش برای پیشبرد تفاهم با آمریکا، بیانگر شکلگیری نوعی همگرایی میان نیروهای عملگرا و میانهرو در برابر جریانهای رادیکال در ساختار قدرت است؛ جریانی که همچنان بحران و تقابل را نه یک تهدید، بلکه بخشی از راهبرد خود برای حفظ منافع میداند.(منصور حقیقتپور، رویداد۲۴)
در همین حال، دادههای رسمی از درون ساختار حکمرانی نشان میدهد که فشار اجتماعی به سطحی رسیده که دیگر نمیتوان آن را نادیده گرفت. وقتی حدود هفتاد درصد جامعه خواهان تغییر در سیاستهای کلان هستند و بخش بزرگی از مردم حتی امیدی به بهبود شرایط ندارند، مسئله صرفاً نارضایتی نیست، بلکه نشانهای از تغییر در نسبت جامعه با قدرت سیاسی است.(اقتصاد آنلاین)
این وضعیت، در کنار «شیوهای که جامعه در ماههای اخیر برای مدیریت فشارهای اقتصادی» از خود نشان داده، بیانگر آن است که «فقدان مشروعیت و کاهش اعتماد عمومی به کارآمدی حکمرانی»، به سطحی رسیده که جامعه را به سمت بازتعریف «سازوکارهای بقا و همبستگی اجتماعی» سوق داده است؛ سازوکارهایی که بهطور فزاینده خارج از چارچوب تصمیمات رسمی جمهوری اسلامی شکل میگیرند.
در چنین شرایطی، حرکت بهسوی تفاهم با آمریکا از سطح یک انتخاب سیاسی فراتر رفته و به ضرورتی ساختاری تبدیل شده است. فرسایش اقتصادی، فشارهای بینالمللی، گسترش بیثباتی اجتماعی و در کنار آن، شکلگیری نوعی خودمدیریت جمعی در واکنش به ناکارآمدی حکمرانی، مجموعه عواملی را پدید آوردهاند که بدون بازتنظیم در سیاست خارجی، امکان مدیریت آنها وجود ندارد. از این رو، تلاش برای کاهش تنش و گشودن مسیر تعامل با غرب را باید در چارچوب همین ضرورت درک کرد؛ ضرورتی که به معنای تغییر بنیادین در ماهیت نظام نیست، بلکه تلاشی برای حفظ تداوم آن در شرایطی تازه به شمار میآید.
با این حال، مسیر تفاهم با غرب با یک مانع جدی مواجه است: تشدید شکافهای درونی ساختار قدرت. جریانهای رقیب که در سالهای گذشته برای حفظ منافع خود بر پایه تنش و تقابل موقعیت خود را تثبیت کردهاند، هم اکنون نهتنها با این تغییر مسیر سیاستهای کلان رژیم در مواجه به «تفاهم- توافق» همسویی ندارند، بلکه بعضا آن را تهدیدی موجودیتی میدانند. از همینرو، آنچه امروز در ساختار قدرت دیده میشود، نه یک اجماع، بلکه نوعی کشمکش پنهان بر سر آینده نظام است؛ کشمکشی که میتواند در مذاکره بر توافق احتمالی با قدرتهای جهانی، سرنوشت این بازتنظیم را در روند فوق تعیین کند.
در این رابطه، مسیر تفاهم با غرب با مانعی جدی روبهروست: تشدید شکافهای درونی در ساختار قدرت. جریانهای رقیب که در سالهای گذشته برای حفظ منافع خود بر پایه تنش و تقابل موقعیتشان را تثبیت کردهاند، اکنون با تغییر جهت سیاستهای کلان بهسوی «تفاهم و توافق» همسو نیستند و در برخی موارد آن را تهدیدی برای موجودیت خود تلقی میکنند. از این رو، آنچه امروز در درون ساختار قدرت شکل گرفته، نه اجماع، بلکه نوعی کشمکش پنهان بر سر آینده نظام است؛ کشمکشی که میتواند هم در روند مذاکرات و سرنوشت هرگونه توافق احتمالی با قدرتهای جهانی، و هم در رابطه با ماهیت آینده ساختار سیاسی نقشی تعیینکننده ایفا کند.
🔻 خودسازماندهی خاکستری؛ جامعه چگونه در دل بحران خود را بازسازی میکند
در سطح جامعه نیز وضعیت به همان اندازه پیچیده است. ترکیب فشار اقتصادی، سرکوب سیاسی، شکافهای عمیق اجتماعی و تجربه زیسته چند دهه بحران، جامعهای را شکل داده که در مرز میان «تاب آوری و تحمل مستمر» و «خیزش اجتماعی و واکنش ناگهانی» قرار گرفته است. در چنین وضعیتی، هر تغییر در بالا، بهسرعت در پایین بازتاب پیدا میکند، اما جهت این بازتاب لزوماً قابل پیشبینی نیست. جامعه ایران در دل همین انسداد و سرکوب، به نوعی «خودسازماندهی غیررسمی» یا آنچه میتوان «خودسازماندهی خاکستری» نامید، دست یافته است؛ شکلی از هماهنگی و بقا که نه در قالب نهادهای رسمی، بلکه در شبکههای غیررسمی، روابط روزمره و تجربه زیسته شکل میگیرد و امکان ادامه حیات اجتماعی را در شرایط فشار فراهم میکند.
در شرایطی که ساختارهای رسمی حکمرانی با بحران کارآمدی و کاهش مشروعیت مواجه میشوند، جامعه الزاماً به سمت فروپاشی کامل یا تقابل مستقیم حرکت نمیکند. در بسیاری از موارد، شکل سومی از کنش اجتماعی پدیدار میشود که میتوان آن را «خودسازماندهی خاکستری» نامید؛ شیوه از از کنشگری در وضعیتی میان انفعال و مقاومت، که در آن جامعه از طریق سازوکارهای غیررسمی، به بازتولید حیات اجتماعی خود میپردازد.
منظور از خودسازماندهی خاکستری، شکلگیری شبکههایی از هماهنگی، همبستگی و مدیریت زندگی روزمره است که خارج از نهادهای رسمی و بدون اتکا به ساختار قدرت شکل میگیرند. این شبکهها نه الزاماً سیاسیاند و نه لزوماً آشکار؛ بلکه در بستر روابط روزمره، اقتصاد غیررسمی، اعتمادهای محلی و تجربه زیسته افراد شکل میگیرند. در این فضا، جامعه میآموزد چگونه در شرایط فشار، بدون ورود به تقابل مستقیم، مسیرهای بقا را بازتولید و زیست جمعی خود را تداوم بخشد.
این وضعیت را میتوان در امتداد مفاهیمی چون «شبکههای غیررسمی»، «مقاومت روزمره» و «خودسازماندهی اجتماعی» فهم کرد، اما تفاوت آن در این است که «خودسازماندهی خاکستری» نه صرفاً به معنای مقاومت مستقیم و قابل مشاهده در برابر قدرت، بلکه به معنای سازگاری فعال و بازتعریف حیات اجتماعی در دل محدودیتهاست. به بیان دیگر، جامعه نه صرفاً در برابر ساختار قرار میگیرد و نه کاملاً در مناسبات اجرایی آن حل میشود، بلکه در یک فضای اجتماعی میانی، قواعد نانوشته خود را تولید میکند.
اهمیت این مفهوم در تحلیل گذار از آنجاست که این شکل از سازماندهی توانسته بهتدریج از سطح بقا فراتر رفته و به بستری برای کنش جمعی تبدیل شود. شبکههایی که در ابتدا برای حل مسائل روزمره شکل گرفتهاند، باانباشت تجربه و افزایش فشارهای ساختاری، ظرفیت تبدیل شدن به اشکال منسجمتر کنش اجتماعی را پیدا میکنند. در این نقطه، خودسازماندهی خاکستری توانسته از یک سازوکار بقا، به یکی از پایههای گذار اجتماعی تبدیل شود.
در نتیجه، جامعه ایران هم اکنون در چنین وضعیتی قرار دارد، نه صرفاً یک نیروی منفعل، بلکه یک بازیگر در حال شکلگیری است؛ بازیگری که در تلاش است تا بتواند در بستر فرسایش اجتماعی، میان شبکههای پراکنده و گسیخته موجود پیوند ایجاد کند، و قادر باشد مسیر تحولات را از سطح واکنشهای مقطعی به سمت تغییرات ساختاری هدایت کند. ما در ادامه مقاله به این بحث بیشتر می پردازیم.
🔻 سناریوهای پیشِ رو؛ مسیرهای ممکن ادامه حکومت در شرایط بحران
آنچه اکنون در حال شکلگیری است، ورود جمهوری اسلامی به مرحلهای تازه در حیات خود است؛ مرحلهای که میتوان آن را «بازتنظیم تضادها برای ادامه حکومت» نامید. در این وضعیت، ساختار قدرت میکوشد با بازآرایی نیروهای درونی و همزمان کاهش تنشهای خارجی، شرایط تداوم خود را در یک محیط بحرانی مدیریت کند.
اهمیت این مرحله فراتر از یک توافق مقطعی یا یک بحران گذراست. اگر تفاهم جاری و فرآیند ۶۰ روزه پس از آن نتواند تناقض میان فشارهای خارجی، شکافهای درونی ساختار قدرت و مطالبات فزاینده اجتماعی را کاهش دهد، آنچه بهجای ثبات شکل خواهد گرفت، تداوم یک وضعیت فرسایشی خواهد بود؛ وضعیتی که در آن هم ساختار قدرت و هم جامعه، بهطور همزمان تحت فشار قرار دارند و در دل تغییرات مداوم، متغیرهای بحران و گذار از آنرا بازتولید میکنند.
در چنین شرایطی، مسئله اصلی تنها موفقیت یا شکست تفاهم نیست، بلکه مسیرهایی است که از دل این نقطه گشوده میشود. به بیان دیگر، وضعیت کنونی را باید در قالب چند «سناریوی محتمل» فهم کرد؛ سناریوهایی که هر یک نشان میدهند مدیریت تضادهای قدرت تا چه اندازه میتواند پیش برود و چه پیامدهایی برای ساختار سیاسی و جامعه ایران به همراه خواهد داشت.
سناریو اول- تثبیت کنترلشده از طریق توافق
در این سناریو، منظور از «تثبیت کنترلشده» آن است که ساختار قدرت بدون آنکه دچار تغییر بنیادین شود، تلاش میکند با کاهش تنش خارجی و ایجاد حداقلی از بهبود اقتصادی، شرایط را تحت کنترل نگه دارد. در این چارچوب، مهار جریانهای تندرو مخالف توافق در ساختار اولویت دارد. اما این راهکار به معنای حذف آنها نیست، بلکه به معنای کاهش نقش و محدود کردن اثرگذاری آنها در نهادهای تصمیمگیریهای کلان است. همزمان، توافق با آمریکا، در صورتی که با تزریق منابع مالی مانند صندوقهای بازسازی و کاهش فشار تحریمها همراه شود، میتواند به کاهش موقت فشار معیشتی منجر شود. با این حال، این سناریو بهمعنای حل بحران نیست، بلکه بیشتر به معنای «مدیریت بحران» و به تعویق انداختن متغیرهای بحران و تناقضهای عمیقتر ساختار سیاسی است.
سناریو دوم- شکست تفاهم و بازگشت به مسیر تقابل
در اینجا منظور از «تقابل» صرفاً جنگ مستقیم نیست، بلکه مجموعهای از تنشهای فزاینده تدریجی در حوزههای نظامی، اقتصادی و امنیتی است که میتواند از درگیری محدود تا تشدید جنگ نیابتی را در بر بگیرد. نشانههایی مانند مخالفت اسرائیل با روند مذاکرات یا تهدیدهای مستقیم دولت آمریکا نشان میدهد که این سناریو همچنان بهطور جدی روی میز است. در صورت تحقق این مسیر، ساختار قدرت بهسمت امنیتیتر شدن حرکت میکند، جریانهای تندرو موقعیت دوباره خود را در نهادهای قدرت بازیابی میکنند و فشار اقتصادی و اجتماعی بهسرعت تشدید میشود. در چنین وضعیتی، جامعهای که پیشتر در مرز تحمل قرار داشت، دوباره می تواند بهسمت واکنشهای پیشبینیناپذیر حرکت کند.
سناریو سوم- تعلیق طولانیمدت
اما در میان این دو مسیر، سناریوی سومی نیز وجود دارد که در عمل از همه محتملتر است: «تعلیق طولانیمدت». منظور از «تعلیق» وضعیتی است که در آن نه توافقی پایدار شکل میگیرد و نه تقابل به نقطه نهایی خود میرسد. در این حالت، مذاکرات ادامه پیدا میکند اما به نتیجه قطعی نمیرسد، تضادهای درونی ساختار سیاسی کنترل میشوند اما از بین نمیروند، و اقتصاد ممکن است نشانههایی از بهبود محدود نشان دهد، اما بیثباتی همچنان باقی میماند. این سناریو در واقع به معنای تبدیل بحران از یک وضعیت موقتی به یک «وضعیت پایدار» اجتماعی است؛ وضعیتی که در آن جامعه بهطور مداوم تحت فشار باقی میماند و نوعی فرسایش تدریجی در ساختار اقتصادی، اجتماعی و حتی سیاسی شکل میگیرد.
🔻 جامعه ایران؛ عاملی که میتواند مسیر سناریوها را تغییر دهد
در هر سه سناریوی پیشِ رو، چه حرکت بهسوی توافق، چه بازگشت به تقابل، و چه تداوم وضعیت تعلیق، یک متغیر مشترک وجود دارد که مسیر نهایی تحولات را تعیین میکند: جامعه ایران. به همین دلیل، فهم وضعیت کنونی در شیوه کنش این جامعه، بسیار حائز اهمیت است.
دادههای ماههای اخیر نشان میدهد که جامعه ایران وارد مرحلهای تازه از کنش اجتماعی شده است. از جنبش دیماه ۱۴۰۴ تا دوره جنگهای اخیر، از قطع ۹۰ روزه اینترنت تا بازگشایی تدریجی آن، و از تداوم حرکتهای صنفی و مدنی تا موج دستگیریها و برخوردهای امنیتی، یک الگوی مشخص قابل شناسایی است: تداوم کنش در شرایط انسداد.
ویژگی این کنشها در آن است که نه در قالب سازمانهای رسمی تعریف میشوند و نه به رهبری متمرکز وابستهاند، اما در عین حال، در یک روند پیوسته و تطبیقی، توانستهاند خود را با شرایط جدید بازتعریف کنند. «استمرار این کنشها، شباهت در شیوه عمل، و واکنش ساختار امنیتی» به آنها نشان میدهد که با نوعی هماهنگی غیررسمی، انتقال تجربه و بازتولید کنش مواجه هستیم.
در همین نقطه است که میتوان از «خودسازماندهی خاکستری» سخن گفت؛ شیوه ای از کنش که بهعنوان یک واقعیت در میدان قابل مشاهده است. حتی نوع اتهامزنیها و برخوردهای قضایی با نیروهای فعال نیز نشان میدهد که ساختار قدرت با اشکالی از سازماندهی مواجه است که خارج از چارچوبهای رسمی شکل گرفته، دارای اشکال کنشگری مشترک است و بهسادگی قابل مهار نیست.
در چنین شرایطی، جامعه ایران در وضعیتی دوگانه قرار دارد: از یک سو «تحمل مستمر» برای ادامه زندگی در شرایط فشار، و از سوی دیگر «آمادگی واکنش» در صورت عبور بحرانها از آستانه تحمل. این وضعیت، نشاندهنده «انباشت یک ظرفیت کنش شبکهای و افقی است که توانسته در مقاطع بحرانی، حضور و عاملیت خود را حفظ کند.»
📌 از تداوم بحران تا امکان گذار؛ نقش عاملیت اجتماعی در تغییر مسیر
از این منظر، نقش جامعه در هر یک از سناریوهای پیشِ رو تعیینکننده خواهد بود. در مسیر توافق، این ظرفیت میتواند به شکل فشار اجتماعی برای بازتعریف رابطه جامعه و قدرت ظاهر شود. در مسیر تقابل، میتواند به واکنشهای گستردهتر و کمقابلکنترل تبدیل شود. و در وضعیت تعلیق، بهتدریج به اشکال پایدارتر سازماندهی اجتماعی ارتقا یابد.
به بیان دیگر، آنچه امروز در جامعه ایران در حال شکلگیری است، صرفاً واکنش به بحران نیست، بلکه تغییر در شیوه کنش اجتماعی است. تغییری که در آن، جامعه از موقعیت «متأثر از تحولات» به موقعیت «تعیینکننده مسیر تحولات» در حال گذار است.
در نتیجه، مسیر آینده جمهوری اسلامی را نمیتوان صرفاً بر اساس تصمیمات ساختار قدرت یا معادلات بینالمللی تحلیل کرد، بلکه باید آن را در پیوند با این عاملیت اجتماعی فهمید؛ عاملیتی که در قالب «خودسازماندهی خاکستری»، بهتدریج در حال تبدیل شدن به یکی از عناصر شکلدهنده به سرنوشت سناریوهای پیشِ رو و تحولات آینده ایران است.
📚 منابع خبری (۲۷ خرداد ۱۴۰۵) در رابطه با تحلیل «از جنگ تا جراحی درون ساختار»
▪ اعتمادآنلاین | قالیباف: باید سنگر را از نیروهای لانچر تحویل بگیریم و مردم را از فشار اقتصادی نجات دهیم
▪ اقتصادآنلاین | وزارت کشور: ۶۰٪ مردم امیدی به بهبود شرایط ندارند؛ ۷۰٪ خواهان تغییر سیاستهای کلان هستند
▪ اکوایران | ایران در نقطه ابهام؛ چرا پیشبینی آینده دشوار شده است؟
▪ ایسنا | احمد زیدآبادی: امر اصلاح نسبت به گذشته تغییر کرده و حاملان آن جابهجا شدهاند
▪ خبرآنلاین | علمالهدی: باید از وضعیت فعلی برای «رویش در انقلاب» استفاده کرد
▪ رویداد۲۴ | شکاف در جبهه اصولگرایان بر سر مذاکره و توافق
▪ روزنامه ایران | تأکید بر سه مؤلفه «میدان، دیپلماسی و حمایت مردمی» در مدیریت شرایط جنگی
▪ جهان صنعت | اسحاق جهانگیری: ضرورت اجماع حاکمیتی و حمایت عمومی از مسیر پیشِ رو
▪ اعتمادآنلاین | علی ربیعی: ۷۰ درصد مردم خواهان تغییر درون ساختار هستند
▪ اظهارنظرهای سیاسی | محمدجواد حقشناس، محمدعلی امانی، فرشاد ابراهیمپور درباره ضرورت مدیریت اختلافات در چارچوب منافع ملی