شورای ملی تصمیم  همراه و همگام با مردم آگاه ایران، برای تحقق خواسته‌های زیر تلاش و مبارزه می‌کند. 1- گذار کامل از جمهوری اسلامی با تکیه به جنبش‌های اعتراضی مردم، گذار خشونت پرهیز با حفظ حق دفاع مشروع. 2 – حفظ تمامیت ارضی کشور با تاکید بر نظام غیرمتمرکز . 3- جدایی دین از حکومت. 4 – فراخوان عمومی برای تشکیل مجلس مؤسسان. 5 – تلاش برای برپایی نظامی دموکراتیک و انتخابی  تعیین نوع حکومت با آرای مردم. 6 –  اجرای کامل اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و میثاق‌های وابسته به آن، با تاکید بر رفع هرگونه تبعیض علیه زنان و برابری جنسیتی در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و مشارکت زنان در مدیریت جامعه، و نیز تاکید بر حفظ محیط زیست

کو غیرت ایرانی!     رسول بداقی…

کو غیرت ایرانی! رسول بداقی…

هنگامه‌ی شور است، بشورید، بشورید
جانا مگر از عقل به‌دورید، به‌دورید؟

تا کی به خماری سرمان زیر لحاف است؟
تا کی دلمان، محفلمان خوش به گزاف است؟

کو غیرت ایرانی و آن شوکت اقوام؟
کو ترک و لر و کرد و عرب، گیلک ایام؟

تنها مگذارید بلوچ و دگران را
بیرون بکنید از وطن، این بی‌وطنان را

بیگانه بود آنکه فروشد وطنت را
خود را نسپاری، که بدوزد دهنت را

دزدی شده آئین سرافرازی و شوکت
هر مفتخوری صدر نشین شد به رذالت

تا دار و ندار همه زد زیر بغل، گفت:
بیچاره برو، من ندهم نان به کسی مفت

تا دار و ندار همه زد زیر بغل، رفت
بخشید به اوباشِ لجن، گنج مس و نفت

تا مفت خورد، دزد و دغل مهتر ما شد
خوش لانه‌ی هر کرکس و دد، کشور ما شد

مردم به گدایی ز سر سفره‌ی دزدان
تا لقمه‌ی نانی که بقاپند ز ایشان

ما ریزه‌خور سفره‌ی دزدان شده اکنون
خورشید ز خون دل مردم شده گلگون

تا مردم ایران سرشان در پر خویش است
همواره همین آش و همین کاسه به‌پیش است

زندان اوین
بهمن ۱۴۰۱

#معلمان_زندانی_تنها_نیستند
🔹🔹🔹

نگاهی به زندگی و اشعار مختومقل…

نگاهی به زندگی و اشعار مختومقل…

اشاره: مختومقلی فراغی شاعر کلاسیک بزرگ ترکمنهاست. او چه در فرهنگ و ادبیات جمهوری ترکمنستان و چه در ترکمن صحرای ایران از جایگاه ویژه ای برخوردار است. زادگاه وی روستای «حاجی قاوشان» از توابع شهرستان گنبد کاووس ترکمن صحرای ایران است و مقبره اش در روستای «آق توکای» در نواحی مرزی شمال این شهر قرار گرفته. آخرین هفته اردیبهشت هر سال در ترکمن صحرا به روزهای مختومقلی مشهور است و در شهرهای مختلف ترکمن نشین با حضور شعرا و محققان و بخشیها ( اوزانها) و گروههای فولکلوریک مراسمهای با شکوهی برگزار می شود. روز آخر مراسم به روستای آق توقای محلی که مختومقلی در آن آرمیده اختصاص دارد و در این روز دهها هزار تن از اهالی ترکمن صحرا و حتی علاقمندان به فرهنگ و ادب ترکمن از خارج ترکمن صحرا در روستای «آق توکای» حضور می یابند تا شاهد روزی با برنامه های متنوع فرهنگی در دل طبیعت بهاری باشند.

 هم اکنون نیز که روزهای آخر اردیبهشت 1402 را می گذرانیم، در ترکمن صحرا، مراسمهای بزرگداشت 290- مین سالگرد مختومقلی فراغی در جریان است . به این مناسبت مقاله ای کوتاه در معرفی این شاعر بزرگ آماده کرده ایم.

زندگینامه مختومقلی فراغی

مختومقلی فراغی (1807۔1724میلادئ) بزرگترین شاعر کلاسیک ترکمنهاست. به قولی پدر ادبیات ترکمن
بشمار می آید، اما این سخن بدان معنا نیست که قبل از وی شاعری ترکمن
نبوده است، بلکه آواز وی به خاطر تحولات عمیقی است که در قالب
و محتوای شعر ترکمن به وجود آورده است۔ تا آنجا که سروده هایش به
نحو خارق العاده ای در دل و ذهن و روح ترکمن ها نفوذ کرده است۔
او شاعری است که عمرش را با مطالعه و سفر و سیر و سلوک
گذرانده، درد اسارت را چشیده و همراه و همدل با مردم مظلوم صحرا بار
سنگین جنگها و غارتهای حکام را به دوش کشیده است۔ پدر مختومقلی
۔ دولت محمد آزادی ۔ نیز خود از شعرای بنام ترکمن است که آثاری چون
وعظ آزادی، حکایت جابر انصار و مناجات از او به یادگار مانده است، وی
تحصیلکردة مدارس خیوه بود و از علمای برجسته زمان خود بشمار
می آمد که پس از اتمام تحصیلات به میان ‎ایلش‏ برگشته به تدریس
و آموزش بچه های ترکمن پرداخته بود” و مختومقلی نیز اولین بار نزد او
به تحصیل پرداخت اما کسی که رسماً نخستین معلم اوست، شخصی به
نام «نیاز صالح» است۔
مختومقلی در عین حال که برای امرار معاش خانواده اش به کارهایی

‏مانند چوپانی، مسگری و زرگری مشغول بود، از تعلیم و تحصیل و مطالعه
دست برنمی داشت و به تحصیلات خود همچنان ادامه داد. ابتدا در
منطقة «قزل آیاق» در مدرسه ای به نام «ادریس بابا» و سپس در مدرسه
«کونگلده ش» بخارا تدریس می کرد و در آنجا با شخصی به نام «نوری
کاظم بن باهر»  که از ترکمنهای سوریه بود” و برای تدریس دعوت شده بود
آشنا شد و دوستیی عمیق میانشان شکل گرفت، اما اختلافات و
دودستگی در میان علمای بخارا سرانجام سنگینی اش را بر نوری کاظم و
مختومقلی فرود آورد، ابتدا نوری کاظم و سپس مختومقلی مجبور به ترک
مدرسه شدند و در کنار هم راهی تازه را در بیش گرفتند، و آن سیر و
سیاحت وکسب تجربه های جدید و دیدن سرزمینهایی تازه از نزدیک بود
که لازمه اندوختن دانستنیهایی نو و گستردن وسعت دید انسانی ست. به
اقتضای حال خود، و پیوندهای فرهنگی؛ راه کشورهای شرقی را در پیش
گرفتند. مقصد اول ایشان افغانستان و سپس هندوستان بود و مختومقلی
در شعری یادی از آن سرزمین زیبا می کند:
‏حق اوغروندا قربان دیر
‏جانیم دولتیم مالیم
‏کونگول یولا روان د یر
‏هندوستان ۔ دا خیالیم

(‏جان و بخت و داراییم
‏فدای را حق است
‏ودل ‏در خیال هندوستان
‏رهسپار راه)

پس از شش ماه سیر و سفر در هندوستان، از طریق کابل به ازبکستان و
از آنجا به به ترکمنستان پا گذاشتند و سپس در خیوه به مدرسه شیر غازی
نامدارترین مدرسه آن زمان که در سال ۱۷۱۳ میلادی تأسیس شده بود
رو آوردند؛ مکانی که شوریده ترین عاشقان گرد آمده بودنده با پیرانی
غرق در حقیقت که دل هر مشتاقی جذب معنویتشان می شد و مختومقلی
یکی از آنان بود و مریدی شد عاشق و دلباخته، و طلبه ای تشنة علم و
تعلیم فلسفه و تاریخ، و فقه و ادبیات فارسی و عرب که نمود آن در
اشعارش پیداست.

‏مختومقلی با کوله باری از دانش و تجربه و دیدی تازه و دلی صاف به
میان ایل خود بازگشت تا دگر بار با آنها زندگی کند و شادی خود را با آنان
قسمت کند و در غمشان اشک بریزد۔
مختومقلی زندگی مشقت باری را از سر گذراند؛ مرگ پدر شکست
در عشقی که از نوجوانی بدان دل سپرده بود۔ از دست رفتن، ‎محبوبه اش
‏منگلی، که او را به زور به همسری مرد ثروتمندی داده اند، مختومقلی
تنگدست را زار و ناتوان ساخته بود.
قولدان گیدندیر دستانیم
گویا تند ن چیقدی
جانیم‏
‏گؤزی یاشلی منگلی خانیم
یوره گیم‏ ایچره نارقیلدی

(سروده هایم از دست رفته است
توگویی جان از تنم پروا زکرده است
و «منگلی» من با چشمان ‎اشکبارش
‏آتشی در دلم به پا کرده است)
‏دوران پس از نادرشاه عصر هرج و مرج بود و هریک از بازماندگان و
حکام در پی حکمرانی بودند و از سویی موضوع جدا شدن «افغانستان از ایران»
توسط احمد درانی که در این گیر و دار و کشمکشها، برادران «مختومقلی»
عبدالله و محمد صفا نیز طعمه مرگ می شوند و مرثیه های مختومقلی
بیانگر تصاویری دردآلود از آن زمان است. مختومقلی فرزند مصیبت و
رنج بود و شاهد مرگی پس از مرگی دیگر، پس از عشقی ناکام که ازدواج
می کند دو، پسر نوزادش را از دست می دهد و دیگر از او پسری نمی ماند
اما در عوض فرزندی از عصر خود برجای می گذارد که چکیدۂ تاریخ و
آئینه شکست ها و پیروزی ها و اندیشه ها وباورهای اوست، فرزندی که از
خون دل و لحظه لحظه‏ زندگیش مایه گرفته است و آن دیوان مختومقلی
است که یادگار و میراثی بزرگ در تاریخ ادبیات ترکمن ‎است.

مضامین اشعار مختومقلی
دیوان مختومقلی دنیایی بزرگ رادر می گیرد» هم منعکس كننده آمال و
ایده های اوست و هم بیانگر وضعیت اجتماع و تاریخ قوم ترکمن. به
دیوانش تنها ازیک بعد: اجتماعی،عرفانی ، اخلاقی یا داستانی نمی توان
نگریست. دیوان مختومقلی سرشار از مضامین گوناگون است، از مسائل
اجتماعی گرفته تا اشعار آتشین سیاسی؛ او همراه با مردم در سوگها اشک
ریخته، درد اسارت را کشیده است.

عاشقلاردان اؤتدی عشقینگ هواسی
تارتیلدی یازیلدی دوزخ پرده سی
داغدان آشیپ قیزیل باشینگ اورداسی

گؤزل ایلیم ویران قیلدی نیلأیین
و

مختومقلی قولی باغلی پریشان
عجب دستانیمدان قویمادی نشان
زنداندا اوتوردی پیرلرمیز, ایشان
ایده گیم کروه ندن یولدی نیلایین؟

در این سرزمین که دوزخ درآن دام ن گسترده
هوای عشق از سر عاشقان پریده است
ناگهان قزلباشهای از پشت کوه به این سو تاختند
واز سرزمین
زیبایم ویرانه ای ساختند

و
(مختومقلی اسیری دست وپا بسته است”
و سروده هایش همه برباد رفته
‎پیران د رکنج زندانها نشسته اند
‏آه، اکنون چگونه ا زکاروان راه جویم؟)

‏اشعار مختومقلی ‎آیینه‏ تمام نمای زمانۀ اوست، به قول شرقشناس
مشهور روس پروفسور برتلس او جام جم زمانش است۔ مختومقلی
نمی تواند دردی را ببیند و سخن نگوید، مخصوصاً وضع قشرهای فرودست جامعه
اشعار او سهم مهمی دارد. شاعر با زبانی ساده و صحرایی
 درباره دارایان و نداران چنین می سراید:
کیم نان تاپماز ایمگ
کیم یرتاپماز قویماغا
کیم دون تاپمازگیماگه
کیم تیرمه شالی

‏(یکی نانی برای خوردن نمی یابد
‏یکی جا برای انباشتن
یکی جامه ای ساده نمی یابد
اما یکی دربی شال ترمه ایست)

و گاه با شهامتی صحرایی رو به امیران فریاد می کند:

دیی سلام مختومقلی دان باقی بولغان بگلره
آی دولار انجوم یاتار رسوایی خاص و عام اولار

(از قول مختومقلی به «بیگها» بگوبید
زمانی خواهد رسید که در روشنایی کامل ماه
که روی ستارگان را نیز می پوشاند
رسوای عالم خواهید شد.)
مختومقلی برای هر کسی پیامی دارد، که می تواند مطابق میل خود آن
را انتخاب می کند. او مضامین اشعارش را به مواردی خاص محدود
نمی کند و این، به خاطر دید باز و گستردة اوست نسبت به جهان، تو گویی
روی کوهی بلند نشسته، و به تمام مشغولیتهای انسانی از بلندی ‎
‏می کند.

او بزرگترین شاعر ملی ترکمنها شناخته می شود. در اشعارش هم شعرهای حماسی – اجتماعی و هم شعرهای عرفانی جایگاه ویژه ای دارند و از این نظر می توان او را هم فردوسی و هم حافظ ترکمنها دانست.

سخن را با جملاتی از بزرگان ادب و سیاست و شرقشناسان در مورد مختومقلی به اتمام می رسانیم.

صفرمراد نیازوف (رئیس جمهور سابق تركمنستان): مختومقلی فراغی تاج مرصع و پر تلاءلوی ستون روحی مردم تركمن است. طبع بلند و بزرگمنشی مردم تركمن ، شرم و حیای آنها و معیار عدل و انصاف آنها در اشعار این سخنور بزرگ نمایان است.

والری ولادیمیرویچ بارتلد: بین مردم ترك ، تنها تركمن ها هستند كه شاعری ملی همچون مختومقلی دارند.

یوگنی ادواردویچ برتلس: مختومقلی یكی از عقیق های گرانسنگ ادبیات شعری تركمن است و اوست كه در زمانه ی ما ، همچون نگینی بر انگشتری نو ، با نور خیره كننده ی خود می تابد.

چنگیز آیتماتف : قرن 18 در تركستان، قرن اشعار مختومقلی است. این شخصیت بزرگ سخنور كه بخشی از خزائن شعری جهان است ، توانسته با شعر سخن بگوید.

ای.س. براگینسكی : مختومقلی زبان تركمنی را كه زبان مادری اش بوده ، تا حد زبان ادبیات هنری ارتقاء داده است. او با این كار ، در ابتدای امر مردم خودش را به زبان ادبی رسانده است.

ناظم حكمت: مختومقلی شاعر من نیز هست. زبان او زبان من نیز هست. من چیزهای زیادی از مختومقلی می آموزم. او استاد من نیز هست. بین چیزهایی كه او آموخته ، می خواهم مخصوصاً بر روی یكی تأكید نمایم و آن مبارزه برای آزادی مردمش است.

سید محمد علی جمالزاده: در ترجمه كتاب جنگ تركمن مختومقلی را به لحاظ احیاء ادب و فرهنگ تركمن به عنوان فردوسی تركمنان معرفی كرده است.

  • به نقل از مقدمه کتاب: زندگینامه و برگزیده اشعار مختومقلی فراغی، به اهتمام: عبدالرحمن دیه جی، انتشارات بین المللی الهدی، تهران، 1373.

از فراخوان انجمن خانواده‌های ق…

از فراخوان انجمن خانواده‌های ق…

هم میهنان گرامی، رژیم تبهکار اسلامی با فروکش کردن موقتی خیزش زن زندگی آزادی، چرخه ماشین اعدامش را سرعت بخشیده است.

برای جلوگیری ازقتل دولتی هموطنان بیگناهمان در ایران، ما شهروندان ایرانی داخل و خارج، راهی جز همبستگی، اتحاد واعتراض نداریم.

ما خانواده‌های دادخواه عضوکمیسیون دادخواهی شورای ملی تصمیم از همگان و به ویژه دیگر خانواده های دادخواه درخواست می‌کنیم تا در کنار بستگان محکومین به اعدام علیه اجرای این عمل ضد انسانی قرار گرفته و روز شنبه ۲۰ ماه مه را به روز اعتراض علیه اعدام تبدیل و چشمان مردم جهان را متوجه قتلگاه‌های جمهوری اسلامی نمایند.

از طرف خانواده های دادخواه عضو کمیسیون دادخواهی شورای ملی تصمیم

۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲ – ۱۷ ماه مه ۲۰۲۳

مشعل آزادی دست‌به‌دست می‌گردد …

مشعل آزادی دست‌به‌دست می‌گردد …

در کنج عزلت و زندان به رؤیاهایم پناه می‌برم، رؤیای صلح و دوستی، عفو و بخشش، مهر و محبت و رؤیای برابری. رؤیای زیستن، بی‌هیچ تبعیضی. رؤیای آنکه کودکانمان، فارغ از قومیت و مذهب و جنسیت و هزاران تفکیک دیگر، در کوچه و خیابان با یکدیگر بازی کنند و قد بکشند و دانشگاه بروند، تحصیل بکنند و کار کنند. رؤیای روزی که برای گشودن درهای دانشگاه به روی جوانانمان مذهب آنان را مورد سؤال قرار ندهند. رؤیای روزی که یهودی و مسیحی و بهائی و زرتشتی و مسلمان با برابریِ کامل و در کنار هم زندگی کنند. به رؤیای عدم خشونت و استقرار قانون می‌اندیشم. به آزادیِ انتخاب پوشش زنان و انتخاب مذهب می‌اندیشم. به رؤیای پایان آپارتاید مذهبی می‌اندیشم، به اینکه هر زنی حق داشته باشد از تمامی سکوهای شهر بالا رود، بی‌آنکه داغ و درفشِ هیچ دادگاه و زندانی در انتظارش باشد.

نسرین ستوده / بند زنان اوین / مرداد ۱۳۹۷

 مجموعه‌ی نامه‌های زندانِ نسرین ستوده، که انتشارات آسو در ابتدای سال میلادی جاری به نشر آن همت گمارد، کتابی است پربرگ در امتداد سنتِ زندان‌نگاری در ایران. مجموعه‌ای است مشتمل بر بیش از دویست نامه که عمدتاً از دو زندان اوین و قرچک نوشته شده[1] و بر برهه‌ها و برش‌هایی از تاریخ مبارزات مدنی در ایران پرتو می‌افکند.[2] مخاطب نامه‌ها بسیار گسترده‌اند: از نیمای سه‌ساله تا ریاست پارلمان اروپا؛ از مهوش شهریاری، زندانی بهائی، تا آریل دورفمن، نویسنده‌ی شهیر شیلیایی. آنچه اما بیش از هرچیز این مجموعه را یکه می‌سازد این است که نامه‌های زندان در مرخصیِ درمانیِ ستوده و در دوره‌ای منتشر می‌شود که هنوز مدت حبسِ نگارنده‌ی نامه‌ها به پایان نرسیده است. به‌علاوه، این نکته ارزش بازگفتن را دارد که صاحبِ نامه‌ها، پیش از زندانی‌شدن، در مقام یک وکیل مستقل و عضوی از کانون مدافعان حقوق بشر، دالان‌های دادگاه‌های عمومی و انقلاب را دائم پیموده، از پله‌های دادگستری مدام بالاوپایین رفته، مدرس کارگاه‌هایی درباره‌ی حقوق افراد در هنگام بازجویی بوده،[3] جزوه‌ای در تعریف «جرم سیاسی» نوشته و فی‌الجمله به زیروبم مسائل زندان و حقوق متهم و زندانی آشنایی و اشرافی بسزا داشته است. ازاین‌حیث نامه‌های زندان مجموعه‌ای سرشار، خواندنی و سودمند است که بر وزن و غنای ادبیات زندان در ایران می‌افزاید. آنچه در پی می‌‌آید مروری است نسبتاً کوتاه بر این نامه‌ها.

وقتی نلسون ماندلا در زندان نامه می‌نوشت، خوب می‌دانست که تنها شمارِ کمی از آن‌ها به دست مخاطب می‌رسد. بسیاری از نامه‌هایش را مسئولان زندان به بیرون نمی‌فرستادند. بااین‌حال، به‌ندرت اثری از خشم و حتی ناامیدی در نامه‌های ماندلا دیده می‌شد. واتسلاو هاول نیز، که به‌دقت و وسواس حساب شماره‌ی نامه‌های خود را داشت، واقف بود که بعضی از نامه‌هایش به مقصد نمی‌رسند. با این وصف، کمتر اثری از خشم و یأس در نامه‌های او به چشم می‌آید. او در نامه‌های خود از فشارهای وارده در زندان نیز چیزی نمی‌نوشت و از مصائبِ کارهای شاقی مثل جوشکاری و رخت‌شویی حرفی به میان نمی‌آورد. او گاه، با خونسردیِ تمام، فهرست مرتبی از اقلام موردنیاز را به اولگا، همسرش، سفارش می‌داد که بعضاً چیزهایی لوکس مثل سیگار برگ[4]  و بُرس برای مالش‌دادن بدن [5] در آن به چشم می‌خورد. او در نامه‌های خود خونسردی را تا آنجا می‌رساند که در ضمنِ یکی از نامه‌ها مقاله‌ای کوتاه درباره‌ی ویژگی‌های «چای» نگاشت![6]  گاه خواننده‌ی نامه‌های هاول خیال می‌کند که گویی او به سفری طولانی رفته است و حالا، لمیده بر صندلی راحتی، اقلام موردنیازش را فهرست می‌کند. خودِ او در نامه‌ای همین موضوع را به اولگا القا می‌کند: «… باید بتوانی یک زندگی عادی را به‌خوبی اداره کنی؛ انگار که من به سفر رفته‌ام.»[7]

شاید تنها گلایه‌ی او این بود که اولگا دیربه‌دیر نامه می‌نویسد و مختصر می‌نگارد.

همین آرامش و طمأنینه، اغلب، بر نامه‌های زندان نسرین ستوده نیز حکم‌فرماست. او نیز به دخترش مهراوه می‌نویسد: «فکر کن مامان به یک مسافرت خارج از کشور رفته و کمی دیر کرده.»[8]

بعضی از نامه‌های او نیز هرگز به مقصد نمی‌رسند.[9]  بااین‌حال، او نیز خونسردیِ خود را حفظ می‌کند و نامه‌هایش را با علاقه‌ی تمام می‌نگارد. گاه رخدادی واحد را با حوصله در سه نامه‌ی جداگانه برای همسر، دختر و پسرش بازمی‌گوید. [10]

همان‌طور که تیم آدامز، تحلیلگر نشریه‌ی گاردین، اشاره می‌کند، به نظر می‌‌آید که ماندلا و هاول با حفظ آرامش و طمأنینه راهبردی مشابه را در پیش گرفته‌اند: زیستن در حقیقت. یعنی چنان زندگی کنی که گویی خودکامه‌ای وجود ندارد. طوری زندگی کنی که انگار آزاد هستی، نه آن‌طور که شرایط موجود ــ در اینجا، زندان ــ بر تو دیکته می‌کند. همان‌طور که آدامز می‌نویسد، ماندلا در نامه‌هایش به‌شدت می‌کوشد تا نقش خود را در مقام همسر، پدر، دوست و… ایفا کند، طوری‌که گویی فردی آزاد است نه زندانی. ازقرارمعلوم، ستوده نیز همین شیوه را در نگارش نامه‌های زندان در پیش گرفته است. او در مقام همسر، مادر، خواهر، وکیل و… طوری می‌نویسد که گویی آزاد است، تا آنجا که به نظر می‌رسد او از مجرای کلماتْ مهار زندگیِ بیرون را نیز تا اندازه‌ای در دست دارد. حتی گاه زمام عواطف منفی، مثل حسِ افسوس و حسرت، را نیز در مشت خود می‌گیرد. برای مثال، وقتی از خاطرات خوشِ خود با خانواده‌اش می‌نویسد بیش از آنکه حسی حسرت‌مندانه را القا کند، امید به تکرار دوباره‌ی آن لذت را در دل مخاطب برمی‌انگیزد: نظیر رفتن به استخر،[11]  خوردن کیک پرتقالی در زمستان،[12]  درست‌کردن آدم‌برفی،[13]  رفتن به تئاتر[14]  و بازدید از کتاب‌فروشی‌ها[15]  و گالری‌های نقاشی.[16]

درمقابل، او از عواطف مثبت لگام برمی‌دارد. از همان نامه‌ی نخست پیداست که ستوده این رویکرد، یعنی گزینشِ عواطف مثبت به جای عواطف منفی، را آگاهانه به کار می‌برد، چنان‌که به دخترش مهراوه می‌نویسد: «از سبد سلام‌هایم نگرانی‌ها، دلتنگی‌ها و اشک‌هایم را برمی‌دارم تا سبدم سرشار از سلام و سلامتی برای تو و برادر عزیزت باشد.»[17]

نسرین می‌نویسد: «آخرین وسوسه‌ی مسیح هر روزِ خدا همراه زندانی‌ای است که فکر می‌کند باید مدتی طولانی را در زندان بگذراند.»

ستوده طنز را نیز اینجاوآنجا چاشنی نامه‌هایش می‌کند، حالتی روحی که به‌کلی با روزهای پُرملال‌ زندان در تضاد است و نشان از روحیه‌ی متفاوتِ نویسنده‌ی نامه‌ها دارد. ستوده در نامه‌ای به نیما، پسر خردسالش، به شوخی می‌نویسد: «فقط شیطونی یادت نره تا من برگردم…[18] امیدوارم حالت خوب بشه زود و در شیطونی‌هایی که می‌کنی موفق باشی و حسابی شیطونی کنی» [19]

در ویدئوی کوتاهی که از ملاقات کابینی گرفته شده، نسرین از ورای شیشه‌ی کابینِ ملاقات با نیما شوخی می‌کند. این صحنه نیز جلوه‌ای از همان رویکرد را نشان می‌دهد: او گونه‌ی فرزندش را طوری می‌کِشد و مثلاً می‌خورَد که گویی شیشه‌ای در بین نیست.

همسرش، رضا خندان، نیز در نامه‌ای که به او می‌نگارد این تداوم، این پیوستگیِ هویت و با‌هم‌بودن، را تقویت می‌کند. او در نامه‌ای به نسرین می‌نویسد: «دستت درد نکنه، چقدر پلیور قشنگی بافتی و چقدر رنگ‌های قشنگی استفاده کردی. زمستان و پاییز می‌پوشمش. این‌طوری احساس خواهم کرد که همیشه پیش هم هستیم.» [20]

در جای دیگر نسرین فضای زندان را به گذشته متصل می‌سازد و بر شکاف میان اسارت و آزادی پل می‌زند: «مهراوه‌ی عزیزم، امروز دوشنبه است و اینجا حسابی برفی است. صبح که از خواب برخاستم و چشمم به بیرون افتاد دیدم زمین سفید شده. یاد آدم‌‌برفی‌هایمان افتادم. یاد روزهایی که با هم آدم‌‌برفی درست می‌کردیم.» [21]

درعین‌حال، او به ذکر خاطره بسنده نمی‌کند و پیش از آنکه حسرت و افسوسِ روزهای گذشته در ذهن دخترش ریشه بزند، بلافاصله می‌نویسد: «دوباره با هم آدم‌برفی درست می‌کنیم. کلی حرف باهات دارم که باید با هم بزنیم. دوباره با هم پاساژ ارغوان برویم. دوباره پارک برویم و دوباره آدم‌برفی درست کنیم. بالاخره آن روز از راه می‌رسد.»

او در دالان تخیل، با عبور از دوره‌ی حبس، به آینده راه می‌گشاید. و بدین‌ترتیب، آتش امید را در قلب خانواده زنده نگه می‌دارد.

حتی گاه پیش می‌آید که نسرین نقش خود به‌عنوان زندانی را کاملاً بر هم می‌زند و روال بازی را وارونه می‌سازد. از جمله، او در سربرگِ فُرمِ نامه‌ی زندانی (فُرمِ مددجو) می‌نویسد:

نام: نسرین

نام‌خانوادگی: ستوده

سابقه‌ی کیفری: دلم برات تنگ شده!

موضوع درخواست: خیلی دوسِت دارم . [22]

درحالی‌که، بر حسب قاعده، زندان باید از زندانی «انسانیت‌زدایی» کند، هویتش را محو نماید و او را از مِهر تهی گرداند، این خودِ زندانی است که از برگه‌ی مددجو «حبس‌زدایی» می‌کند و آن را به یک مِهرنامه بدل می‌‌نماید، نوعی دگرگونیِ تمام‌عیار که استعاره‌ی باستانیِ تبدیل آتش به گلستان را تداعی می‌کند. یا تبدیل بحران به فرصتی طلایی.

در جایی دیگر، در اقدامی ابتکاری، «درب ورودیِ محترمِ زندان قرچک» را خطاب قرار می‌دهد و ناملایمات زندان یادشده را با زبانی ملایم و طنزآلود باز می‌گوید. به‌اصطلاح، به در می‌گوید تا دیوار بشنود. در ابتدای همین نامه است که به «درب ورودی» می‌نویسد:

نظر به اینکه بر من، به‌عنوان یکی از زندانیان این زندان، ثابت شده است دیوارها و درب ورودی این زندان وظایفشان را تمام‌وکمال انجام می‌دهند و شما نیز به‌عنوان درب ورودی، هر روز بارها و بارها بازوبسته می‌شوید تا زندانیان بیشتری را در این طرف درب ورودی جای دهید، لذا فعلاً مصلحت را در آن دیدم تا برای شما نامه بنویسم.[23]

بااین‌حال، نامه‌های نسرین، سربه‌سرْ امید و مطایبه نیست، زیرا او فقط یک زندانی نیست. نسرین مادرِ دو فرزند نیز هست که یکی از آن‌ها هنگام بازداشت مادر هنوز تولد سه‌سالگی‌اش را جشن نگرفته بود، آن‌قدر کوچک که حتی معنای اتهام و زندان را درست نمی‌فهمید، آن‌قدر که نسرین در دومین نامه‌اش از زندان به او می‌نویسد: «تو… آن‌قدر معصومی که نمی‌توانم برایت بگویم از کجا نامه می‌نویسم.» [24]

و در همان نامه به‌تلخی می‌نگارد:

نیمای عزیزم، در طول شش ماه گذشته دو بار به‌شدت گریستم. بار اول در سوگ پدرم بود که از عزاداری و سوگواری نیز محروم بودم و بار دوم همان روز بود که نتوانستم با تو به خانه برگردم و وقتی به سلولم برگشتم بی‌اختیار و بلندبلند گریستم.[25]

سپس در یکی از نامه‌هایش، که در نیمه‌شب، آن‌گاه که لشکر خیال به ذهن هجوم می‌آورد، چالش و دل‌مشغولیِ خود را با همسر خویش در میان می‌گذارد: «بارها از خود پرسیده‌ام: آیا بیرون مفیدترم یا اینجا؟ اصلاً می‌دانی، زندانی همیشه از خود سؤال می‌کند آیا کارم درست بوده است یا نه؟ آیا راه دیگری وجود داشته است یا نه؟»[26]

نسرین در همین نامه، که در اواخر سال نخستِ حبس اولش (مرداد ۱۳۹۰) نگاشته، از کتاب آخرین وسوسه‌ی مسیح، نوشته‌ی نیکوس کازانتزاکیس، نویسنده‌ی چیره‌دست یونانی، برای بازگفتنِ چالش خویش الهام می‌گیرد. اما آنچه همه‌ی تردیدها را در من می‌سوزاند و خاکستر می‌کند رؤیایم است، رؤیایی که چندان دور و دست‌نیافتنی نیست. رؤیایی که دیگران در پایش جان باختند تا به وجودش آوردند، قانون و عدالت و «عدالت‌خانه» را.

در آخرین وسوسه‌ی مسیح روح ابلیس در یک لحظه «چشم‌انداز فریب‌آلود زندگی آرام و دل‌نوازی» را بر مسیح می‌گشاید. مسیح، در عالم خیال، می‌بیند که زندگی آسوده‌ای را برگزیده، عیالمند شده و از دنیا کام گرفته است. در شیرینیِ این خیال است که با خود می‌گوید: «راستی را که نجات دنیا دیوانگی بوده ‌است و فرار از محرومیت‌ها و شکنجه‌ها و صلیب چه لذت‌بخش!» این آخرین وسوسه‌ای بود که در لحظه‌ای کوتاه به‌سراغ منجی آمد تا لحظات واپسینش را پریشان سازد. ناگهان اما مسیح سرش را به‌شدت تکان می‌دهد، پلک می‌گشاید و می‌بیند که نه! این‌همه فقط خیال بوده. آنگاه سپاس می‌گوید خدای را که خائن و پیمان‌شکن نبوده و از عهده‌ی مأموریتی که خداوند بر دوشش نهاده بود برآمده است. «او به اوج ایثار رسیده بود: به صلیبْ چهارمیخ شده بود.»[27]

نسرین می‌نویسد: «آخرین وسوسه‌ی مسیح هر روزِ خدا همراه زندانی‌ای است که فکر می‌کند باید مدتی طولانی را در زندان بگذراند.»[28]

حتی در دوره‌ی دوم حبس نیز این وسوسه دست از سرش برنمی‌دارد، آنجا که همدلانه به دخترِ آزرده‌خاطرش می‌نویسد: «گاهی با خودم فکر می‌کنم، کاش این کارها را شروع نمی‌کردم، اما باز هم معلوم نیست که زندگی بهتری در انتظارمان بود.»[29]

البته نسرین این جمله را درست روزی می‌نویسد که طبق نامه‌ی او (۱ دی ۱۳۹۸) رفتار یکی از مأموران زندان ملاقات او و خانواده‌اش را خراب کرده، آن‌هم روزی که می‌خواستند آجیل شب یلدا را در سالن ملاقات همگی دور هم بخورند.

نسرین در نامه‌ای دیگر سعی می‌کند همانند کازانتزاکیس چشم‌اندازی متفاوت از زندگی خویش را در برابر فرزندانش، که اینک چند سالی رشد کرده‌اند، به تصویر کشد، زندگی‌ای که می‌توانست با چشم‌بستن بر مصائب دیگران و مشکلات موکلینش در پیش گیرد. در اینجا نسرین سعی می‌کند که قوه‌ی نقد و داوریِ فرزندانش را به حرکت در آورد و آنان، خود، در مقام اخذ نتیجه و انتخاب بربیایند و به داوری بنشینند. او می‌نویسد:

از طرف دیگر، مطمئن نیستم اگر هیچ کاری جز بزرگ‌کردن تو و خواهرت نمی‌کردم، تو از من نمی‌پرسیدی «مادر، برای اینکه ما در جامعه‌ای بهتر زندگی کنیم چه کاری کردی؟ چرا کاری نکردی؟» مطمئن نیستم اگر برایت تعریف می‌کردم که چگونه باید شاهد اعدام کودکان، اعتراض زنان، اعتراض مخالفان و دگراندیشان و سرکوب آن‌ها می‌ماندم و سکوت اختیار می‌کردم، و در زیستنی دیگر، این‌گونه عمل می‌کردم، آنگاه «تو»، پسر عزیزم، و خواهر خوشگلت لب به شکوه و گلایه نمی‌گشودید. پس من راهی را انتخاب کردم که وجدان بشری‌ام آن را برگزید، به این امید که انتخابِ شما نیز آن را تأیید کند.[30]

بااین‌همه، در نامه‌های او این تردیدها مانند ابرهای بهاریْ گذراست و او هر بار بر این وسوسه‌ها، بر این تردیدهای ذهن‌فرسا، بر این ای کاش‌ها و می‌شدها و می‌توانستم‌های روح‌آزار فائق می‌آید: «اما آنچه همه‌ی تردیدها را در من می‌سوزاند و خاکستر می‌کند رؤیایم است، رؤیایی که چندان دور و دست‌نیافتنی نیست. رؤیایی که دیگران در پایش جان باختند تا به وجودش آوردند، قانون و عدالت و «عدالت‌خانه» را.»[31]

رؤیای او رشته‌ای دراز است که او را وارث کسانی می‌سازد که سودای تأسیس «عدالت‌خانه» داشته‌اند. زنجیره‌ای بلند از مبارزان راه عدالت، فعالان مدنی و وکلایی که بر سر این رؤیا جان باخته‌اند، تنگنای حبس دیده‌اند یا جلای دیار کرده‌اند. بدین‌ترتیب، نسرین اکنونِ رنج‌‌آور خود را در قاب گذشته‌ای غنی و سنتیِ ارزشمند جای می‌دهد و بدین شکل رنج خود را هم معنادار می‌سازد هم تحمل‌پذیر.

او اما در گذشته درجا نمی‌زند. در جای‌جای نامه‌های خود پایوَرزی‌اش در زندان را به رسالتی بین‌المللی و به زنجیره‌ای از مبارزات به‌هم‌پیوسته‌ی عدالت‌خواهانه مرتبط می‌سازد که نسل‌به‌نسل تداوم می‌یابد و پایان نمی‌پذیرد. در نظر او، عدالت‌جویی همچون «مشعلی» است که دست‌به‌دست می‌گردد، تغییر جغرافیا می‌دهد اما خاموش نمی‌شود. ستوده در نامه‌ای خطاب به رئیس پارلمان اروپا می‌نگارد:

کافی است به خاطر داشته باشیم حوالی سال‌هایی که مبارزات پیگیر مارتین لوتر کینگ در اعتراض به تبعیض نژادی می‌رفت تا به ثمر بنشیند، در نقطه‌ای دیگر از دنیا نلسون ماندلا در مبارزه با تبعیض نژادی قریب سه دهه حبس را آغاز کرد و در سال آزادی وی در قاره‌ای دیگر زنی مبارز در برمه که اکنون میانمار نامیده می‌شود به جرم آزادی‌خواهی قریب دو دهه حبس را تجربه کرد. اکنون در سال‌های مقارن با آزادیِ آنگ سان سوچی، آزادی‌خواهان ایرانی به جرم آزادی‌خواهی و استفاده از روش‌های کاملاً مسالمت‌جویانه روانه‌ی حبس‌های طولانی‌مدت شده‌اند. این‌ها همه نشان از یک حقیقت دارد: مشعل آزادی دست‌به‌دست می‌گردد، اما خاموش نمی‌شود .[32]

ستوده با بهره‌گیری از تمثیل مشعل یا «شعله» در درازنای زمان به پیش می‌رود، به‌سوی نسل‌های آینده. او در بحبوحه‌ی اعتصاب غذای خود در تابستان ۱۳۹۹ خطاب به آریل دورفمن، نویسنده و کنشگر پرآوازه‌ی اهل شیلی، می‌نویسد:

… با خود ‌می‌اندیشیدم که این راه را کسانی چون تو و آنجلیکای عزیز و فرزندتان که در این انسانیت سهمی داشته است هموار کرده‌اید تا شعله‌ی حیات را به من و ما در نقطه‌ی دیگری از جهان بسپارید. همچنان‌که شما نیز شعله‌ی زندگی را از کسانی دیگر گرفته‌اید. و من در اینجا، در باشگاه ورزشیِ بند زنان که در مجاورت محل تلفن ماست، با خود عهد می‌بندم که از این شعله مراقبت کنم و آن را به دیگرانی که نمی‌دانم در کجای دنیا خواهند زیست بسپارم .[33]

بدین‌سان، چشم‌اندازی که نسرین پایوَرزیِ خود در زندان را در آن جای می‌دهد استقامتش را سازنده، لحظات رنج‌آورش را معنادار و امیدش را منطقی و متکی به پشتوانه‌ای تاریخی می‌سازد. با استفاده از همین چشم‌اندازِ فراخ‌تر از حبس و زندان است که او از «کابوس قضاوت فرزندان»[34]  نیز رهایی می‌یابد. نسرین از روز نخست بازداشت به حقوق فرزندانش می‌اندیشید. و هر روز «در جدال با خویشتن» از خود می‌پرسید که آیا حقوق کودکانم را رعایت کرده‌ام؟[35]

پیش‌تر، قبل از آنکه زندانی شود، هر بار که از دادگاه کودکانِ آزاردیده به خانه می‌رسید فرزندانش را بیش‌ازپیش در آغوش می‌فشرد. دلیلش را نمی‌دانست. اما چنان‌که خود می‌نویسد احتمالاً می‌خواست از این طریق آزار کودکان قربانی را جبران کند .[36] اکنون نیز رنج کودکانِ خود را رنج تمام کودکان می‌بیند و سخت باور دارد تا زمانی که حقوق تمام کودکان استیفا نشود، کودکان او نیز، حتی در کنار مادر، به حقوق خویش نخواهند رسید.

بااین‌حال، او می‌داند که مسیری که برگزیده راه پرپیچ‌وخم و طول‌ودرازی است. آنچه او را در این جاده‌ی سنگلاخْ دل‌شاد می‌سازد نه رسیدنِ آنی به هدف بلکه نفْسِ قدم‌برداشتن در مسیر آن است. به‌اعتباری، همان زیستن در حقیقت:

اما بگذار بگویم در مسیر طولانی آزادی و عدالت، هر جای آن که قرار گرفته باشم، چه فاصله‌ی زیادی با آزادی و عدالت بیرونی داشته باشم و چه نداشته باشم، این را می‌دانم که در مسیر آزادی و عدالت قرار دارم. همین مرا بس .[37]

و از همین رو است که می‌نویسد:

… اگر روزی حکومتی پروانه‌ی وکالت را از من بگیرد، شرافتم را که با هیچ حکمی نمی‌تواند بگیرد. همان مرا بس!… من، بی پروانه‌ی وکالت یا با پروانه، به این احکام معترضم. اعتراض به احکام ناعادلانه نیاز به پروانه‌ی وکالت ندارد. به آن‌ها بگو پروانه‌ام را از من بگیرید، عدالت را نه[38]!

ازقرارمعلوم، زندان نیز نتوانسته پرانتزی در میان مبارزات بی‌وقفه‌ی او باز کند، چنان‌که می‌نویسد: «نمی‌توانم به امید آزادی دست از اعمال مثبت بکشم… باز هم تأکید می‌کنم که چشم‌به‌راه آزادی‌ام نباشید تا بتوانم آزادانه کار کنم.»[39]

استمرار مبارزه، ثبات عقیده، عزم راسخ و ترجیح زیستِ معنادار بر زندگی عافیت‌طلبانه ویژگی‌هایی است که در گوشه‌گوشه‌ی نامه‌های زندان به چشم می‌آید. افزون بر این، کلماتِ نسرین ستوده بر انسان‌باوری، بردباری، نزاکت، قانون‌مندی و عدالت‌جوییِ او گواهی می‌دهند، صفاتی برجسته که آن را حتی از قفس‌بانان خود نیز دریغ نمی‌دارد.

اسفندیار دواچی

 May 16, 2023

[1]  برخی نامه‌ها از بیرون از زندان نوشته شده‌اند. نویسنده‌ی بیشتر این نامه‌ها رضا خندان، همسر نسرین، ستوده است.

[2]  این نامه‌ها دو مقطع از تاریخ، اسفند ۱۳۸۹ تا شهریور ۱۳۹۲ و تیر ۱۳۹۷ تا تیر ۱۴۰۰، را در بر می‌گیرند. بدیهی است که این نامه‌ها دوره‌ی بازجویی و حضور ستوده در سلول انفرادی را پوشش نمی‌دهند. گرچه از خلال نامه‌های دیگر می‌توان روزنه‌ای به آن دوره‌های بی‌مکاتبه نیز باز کرد.

[3]  بنگرید به: منصوره شجاعی  ۱۳۹۹ روایت‌هایی از زندان. آمریکا: نشر آسو، ص۹.

[4]  واتسلاو هاول  ۱۳۹۸ نامه‌هایی به اولگا. ترجمه‌ی فروغ پوریاوری، تهران: نشر ثالث، ص۹۶.

[5]  همان، ص۱۰۸.

[6]  همان، ص۱۷۷.

[7]  همان، ص۴۰.

[8]  نسرین ستوده  ۱۴۰۱ نامه‌های زندان. آمریکا: نشر آسو، ص۹۳.

[9]  همان، ص۱۲.

[10]  برای نمونه بنگرید به: همان، صص۳۵۳، ۳۵۴ و ۳۵۵.

[11]  همان، صص۱۹۰ و ۲۰۷.

[12]  همان، ص۱۲۲.

[13]  همان، صص۱۰۰ و ۳۰۲.

[14]  همان، ص۳۳۲.

[15]  همان.

[16]  همان.

[17]  همان، ص۲۵.

[18]  همان، ص۱۷۰.

[19]  همان، ص۱۹۷.

[20]  همان، ص۸۵.

[21]  همان، ص۱۰۰.

[22]  همان، ص۱۹۷.

[23]  همان، ص۴۱۴.

[24]  همان، ص۱۹.

[25]  همان، ص۲۰.

[26]  همان، ص۲۵.

[27]  نیکوس کازانتزاکیس  ۱۳۶۲  آخرین وسوسه‌ی مسیح.  ترجمه‌ی صالح حسینی، تهران: نیلوفر، ص۹.

[28]  نامه‌های زندان، ص۲۵.

[29]  همان، ص۳۵۴.

[30]  همان، ص۲۰۲.

[31]  همان، ص۲۵.

[32]  همان، ص۱۷۵.

[33]  همان، صص۳۸۰-۳۸۱.

[34]  همان، ص۱۶.

[35]  همان، ص۱۵.

[36]  همان، ص۱۷.

[37]  همان، ص۲۷.

[38]  همان، ص۲۹.

[39]  همان، ص۵۰.

«مهرانگیز منوچهریان» مبارز حقو…

«مهرانگیز منوچهریان» مبارز حقو…

اگر کسی از آن‌هایی که قانون انتخابات را نوشته‌اند بپرسد چرا زن از انتخاب نماینده محروم است، در پاسخ چه خواهند گفت؟ ناچار به همان فرضیه‌های سابق که اصلاً زاده‌ی مرزوبوم ایران نبوده متمسک شده، می‌گویند زنان کوتاه‌خِردند یا به‌اصطلاحی عامیانه ناقص‌عقل‌اند. یا مردان بر زنان برتری دارند… زن را به قول این قانون‌گذاران برای آن آفریده‌اند که از مداخله در امور سیاسی ممنوع باشد، درس نخواند و از اجتماع کناره بگیرد و تنها در بند آن باشد که طوق بردگی و زرخریدی مرد بر گردن خود استوارتر و پایدارتر کند… در کشور ایران که ۹۰درصد افراد آن بی‌سوادند و از دانش بهره‌ای ندارند، چرا باید زنان درس‌خوانده و آموخته که بهتر از مردان بی‌سواد و جاهل و حتی شاید بهتر از بعضی از مردان باسواد منافع و مصالح خود و کشور خود را تشخیص می‌دهند از حق انتخاب‌کردن محروم باشند؟ این قانون‌گذاران که زن را از انتخاب محروم می‌کنند درمقابل به او چه می‌دهند که با آنچه گرفته‌اند برابر باشد؟ … جای آن دارد که این اصل، یعنی اصل آزادی، در تمام شئون اجتماعی راه یابد و زنان نیز مانند مردان حق داشته باشند که به نمایندگی مجلس شورای ملی برگزیده شده و با مردان در اداره‌ی اجتماع همکاری کنند…

مهرانگیز منوچهریان در سال ۱۳۲۸، وقتی هنوز کارآموز وکالت بود، در کتاب انتقاد: قوانین اساسی و مدنی و کیفری ایران از نظر حقوق زن به بخش‌هایی از قانون اساسی و مدنی درباره‌ی حقوق زن اعتراض می‌کند و پیشنهاد می‌دهد که باید قانون تغییر کند تا زن ایرانی بتواند هم رأی بدهد و هم نماینده‌ی مجلس شود.

آنچه منوچهریان در کتابش مطرح کرده دغدغه‌ی اصلی او در زمان دانشجویی‌اش است که در نشست‌ها و سخنرانی‌هایش در دوره‌ی دانشجویی در دانشکده‌ی حقوق مطرح می‌کرد. او در یکی از سخنرانی‌هایش گفت: «[قانون‌گذاران با] قانون انتخابات نیمی‌ از اهالی کشور ایران را زنده‌به‌گور کرده‌اند… و لغو ممنوعیت زنان در انتخابات گامی به‌سوی آزادی است و به یاری آن لکه‌ی ننگی از دامان دادگری کشور ایران زدوده خواهد شد.»

در این کتاب منوچهریان سعی کرده با استدلال‌های دینی و مقایسه‌ی وضعیت زنان در کشورهای دیگر مخالفان را قانع کند که زن و مرد یکی هستند و باید از حقوق مساویِ قانونی برخوردار باشند.

با همین استدلال او قانون اساسی را زیر سؤال می‌برد که چرا اصل ۳۳ متمم قانون اساسی ولایتعهدی را بر عهده‌ی پسر بزرگ‌تر پادشاه گذاشته و درصورتی‌که پادشاه فرزند پسر نداشته باشد، تعیین ولیعهد با پیشنهاد شاه و تصویب مجلس شورای ملی انجام خواهد شد. به‌گفته‌ی نویسندگان کتاب سناتور، «در واقع، مهرانگیز ایرادی در ساختار نظام سلطنتی حکومت نمی‌دید و بیشتر به اصلاح این ساختار و برابری زن و مرد در چارچوب نظام سلطنتی نظر داشت». او معتقد بود که اگر پادشاه فقط دختر داشته باشد، دخترش باید بتواند همچون کشورهای دیگر به پادشاهی برسد.

در این کتاب، او علاوه بر انتقاد از قانون اساسی در زمینه‌ی حق رأی و انتخاب‌شدن زنان به‌عنوان نماینده، منتقد جدی قوانین مدنی و کیفری است که مخالفت و اعتراض روحانیان را به همراه دارد. او به حق ارث زنان، سقط‌جنین، طلاق، نکاح، مِهر، حضانت، کودکان بزهکار و… اعتراض دارد و معتقد است که باید این قوانین تغییر کند.

منوچهریان در کتابش با برشمردن موادی از قانون مدنی درباره‌ی زنان، ضمن ارائه‌ی دلایلی درباره‌ی هر ماده، پیشنهادی اصلاحی برای آن ارائه می‌کند، اما بیش از همه روحانیان با اصلاحات پیشنهادی منوچهریان مخالف‌اند. منوچهریان در کتابش می‌نویسد:

اگر ما در این رساله درباره‌ی دستورهای دینی اندکی بحث کردیم و بر کسانی که دین را مایه‌ی بازرگانی خود کرده‌اند خرده گرفتیم، نباید رنجشی باز بگذارد… ما می‌دانیم که دین‌داران واقعی می‌دانند احکام مادی و دنیوی تغییرپذیر است. سیر تکامل و وجدان انسانیت امروز نمی‌پذیرد که ما دست دزد را بیندازیم. عالم اخلاق و علم اجتماع و تعلیم‌وتربیت و حقوق جزا می‌گوید که باید دید چرا دزد می‌دزد، … آنان [علمای پزشکی و روانشناسی] می‌خواهند درد دزد را درمان کنند… اگر تعدد زوجات را با برده‌فروشی مقایسه کردیم، برای آن بود که در هر دو روح قرآن با الغای آن‌ها موافق بوده است… الغای تعدد زوجات، اعم از زن و مرد، موافق قانون اخلاقی است؛ همچنان‌که زن نمی‌تواند و نباید بیش از یک شوی داشته باشد، مرد هم نباید بیش از یک زن داشته باشد… دلیلی ندارد که او (زن) را از نظر ارث و طلاق پایین‌تر از مرد بدانیم. ما می‌توانیم که تعدد زوجات را منع کنیم. ما می‌توانیم زن و مرد را از نظر ارث برابر بدانیم. … طلاق را که قانون ما چنین آزادانه در اختیار مرد گذاشته است خوب است یا به محاکم واگذارد یا زن را در طرق مرد مختار کند… نتیجه‌ای که ما از این رساله می‌گیریم آن است که زن با مرد از نظر استعداد برای ترقی برابر است.

همه‌ی این پیشنهادها وقتی مطرح شد که غیر از روحانیان حتی بسیاری از نمایندگان مجلس و مقامات دولت نیز با آن همراهی نشان نداده و با آن مخالف بودند.

برابری حقوق زنان

 وقتی به موضوع مِهریه رسید آن را مبلغی برای خرید زن معرفی کرد و گفت: «همان‌طور که مرد برای خرید کالا باید مبلغی بپردازد، برای تملک زن هم باید پولی از کیسه خرج کند. بهای هر کالا بر حسب ارزش اختصاصی یا هنری یا کمیت و یا کیفیت آن متفاوت است. بهای زن نیز بر حسب زشتی یا زیبایی و ثروت یا فقر او تفاوت می‌کند.

منوچهریان، هم‌زمان با فارغ‌التحصیلی در رشته‌ی حقوق، وقتی تصمیم گرفت این کتاب را با سرمایه‌ی شخصی‌اش منتشر کند، چند چاپخانه از ترس واکنش روحانیان از انتشار آن خودداری کردند. درنهایت، او با کمک دوستان و آشنایان خود کتاب را منتشر کرد. یکی از چاپخانه‌دارها بعد از چاپ بخشی از کتاب، از ادامه‌ی کار منصرف شد و به او گفت: «کتاب شما مخالف مذهب است. بهتر است از چاپ آن صرف‌نظر کنید.»

او سرانجام کتاب را به‌صورت غیرقانونی چاپ کرد و بخشی از آن را به عراق (آیت‌الله حکیم)، مصر، ترکیه، عربستان سعودی، خراسان، قم و استادان دانشکده‌ی حقوق و ادبیات فرستاد.

در همین زمان، منوچهریان به وزارت فرهنگ فراخوانده شد و در آنجا «گزارش ناظر شرعیات» (ممیزی وزارت ارشاد کنونی) را دید که در آن آمده بود: «این ضعیفه قانون ارث را عوض کرده و ارث زن و مرد و دختر و پسر را مساوی کرده است و مُتعه [صیغه] را که قرآن و پیغمبر خدا حلال کرده‌اند حرام کرده است و هرآینه او هست از گناهکاران.»

با وجود اعتراض و انتقاد تند «مقامات امنیتی و مذهبی» به محتوای کتاب، مهرانگیز توانست بدون گرفتاری به کارش ادامه دهد. به‌گفته‌ی توران بهرامی، از اعضای اتحادیه‌ی زنان حقوق‌دان ایران، «انتشار کتابِ انتقاد در ۱۳۲۸ جسارت، جرئت، خودباوری و بینش وسیعی لازم داشت که خانم منوچهریان همه‌ی این‌ها را در خود داشت».

منوچهریان در زمانی از حق رأی زنان سخن می‌گفت که بسیاری از مقامات دولتی و روحانیان مخالف حضور زن بودند و سال‌ها بعد وقتی به زنان حق رأی داده شد نیز همچنان بر طبل مخالفت می‌کوفتند.

آیت‌الله روح‌الله خمینی در ۲۸ مهر ۱۳۴۱ به اسدالله علم، نخست‌وزیر، در تلگرامی چنین نوشت: «ورود زن‌ها به مجلسین و انجمن‌های ایالتی و ولایتی و شهرداری مخالف [است با] قوانین محکم اسلام که تشخیص آن به نص قانون اساسی محول به علمای اعلام و مراجع فتواست و برای دیگران حق قائل نیست.»

آقای خمینی همچنین در سخنانی در ۶ آبان ۱۳۴۱ در جمع کسبه‌ی بازار تهران گفت: «وظیفه‌ی دینیِ همه‌ی ماست که بگوییم و بخواهیم قانون شرکت نسوان در انتخابات انجام نشود. و اگر این قانون عملی بشود، دنبالش چیزهای دیگری است و خواسته‌ی اکثریت مردم شرط است؛ اکثر مردم این مملکت از این امر بیزارند.»

این در حالی بود که منوچهریان چهارده سال پیش از به‌رسمیت‌شناختن حق رأی زنان در کتابش از قوانین مصوب درباره‌ی زنان ایران انتقاد کرده و نوشته بود:

اعراب زن را ناقص‌العقل می‌دانند و به مردان نیز اجازه داده‌اند که هرقدر بخواهند می‌توانند از این موجودات ناقص‌العقل بخرند و با آنان روزگاری چند به خوشی بگذرانند و هرگاه از این خوشی به تنگ آمدند، آنان را به دور افکنده و دیگری را از آن ناقص‌العقل‌ها به چنگ آورند ــ با زن همان رفتاری را می‌کردند که با اسب و گاو و خر و گوسفند و خانه روا می‌دارند. زنی‌که خریده شد دیگر نمی‌تواند از این بند رهایی یابد و تا زنده است باید در چنگال قهار مرد ستمگر خود بجای باشد. این مفهومی‌ بود که قانون‌گذاران هنگام تدوین قانون مدنیِ ما از زن داشتند. بدیهی است مواد قانونی که از این میان به وجود می‌آید زاده‌ی همین علل است و با این فلسفه کاملاً سازگار است. مرد آزادی کامل دارد و زن چون برده و اسیر است و در حکم مستملکه و مستعمره به شمار می‌رود، زن نباید در اجتماع کار کند، بلکه باید در خانه بنشیند و چشم به دست ارباب خود بدوزد تا اگر خواست لقمه‌ی نانی به پیشش افکند و اگر هم از دیدار او سیر شد صیغه‌ی طلاق را جاری کند و مزدی را که برای استفاده از او مقرر شده در دم بپردازد یا اگر هم نخواست آن مزد یا به‌اصطلاح مِهر را هم ندهد.‌

زندگی و تحصیل

مهرانگیز منوچهریان در سال ۱۲۸۵ در مشهد به دنیا آمد. وقتی هشت‌ساله بود، خانواده‌اش به تهران آمدند و او در کلاس سوم پذیرفته شد. در نیمه‌ی سال، کلاس چهارم و در تابستان همان سال اول کلاس پنجم را گذراند. در نه‌سالگی در کلاس ششم مدرسه‌ی دخترانه‌ی فرانسوی ژاندارک ثبت‌نام کرد. دوره‌ی متوسطه را در مدرسه‌ی فرانکو پرسان در محله‌ی یوسف‌آباد گذراند. مهرانگیز دانش‌آموزی کوشا و حاضرجواب بود و گاه سربه‌سر معلمان کم‌دانش می‌گذاشت و آن‌ها را دست می‌انداخت. با تعطیلی مدرسه‌ی فرانکو پرسان او تحصیلاتش را در مدرسه‌ی دارالمعلمات ادامه داد که در همان محل مدرسه‌ی فرانکو پرسان تأسیس شده بود. بعد از مدتی مدیریت مدرسه به هلن هس، همسر آندره هس، جامعه‌شناس فرانسوی، واگذار شد که همسرش برای تدریس در دانشگاه به ایران دعوت شده بود. هلن هس روان‌شناس بود و در مدرسه روان‌شناسی و زبان فرانسه درس می‌داد. علاقه‌ی مهرانگیز برای ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی روان‌شناسی از همین جا شروع شد.

با پایان تحصیل در مدرسه مهرانگیز باید به دانش‌سرای عالی می‌رفت، اما ورود به دانش‌سرا برای زنان غیرممکن بود. برای همین هم یک سال و نیم منتظر ماند تا آنکه در سال ۱۳۱۴ با فرمان رضاشاه درِ دانشگاه‌ها به روی زنان باز شد و او توانست وارد دانش‌سرا شود. او در فاصله‌ی یک سال و نیم پیش از ورود به دانش‌سرا دوباره به مدرسه‌ی ژاندارک رفت و زبان فرانسه خواند و در همان جا مدتی معلم شد و حساب و هندسه درس ‌داد. او در سال ۱۳۱۷ از دانش‌سرا فارغ‌التحصیل شد و به تدریس فلسفه و روانشناسی در مدرسه ادامه داد. منوچهریان ۲۱ سال معلم بود و در سال ۱۳۳۲ از آموزش‌وپرورش بازنشسته شد.

هم‌زمان با تدریس در مدرسه، او به مدرسه‌ی عالی موسیقی رفت که علی‌نقی وزیری مدیر آن بود و تار را زیرنظر وی آموخت. بعد از آشنایی با الفبای موسیقی به کلاس روح‌الله خالقی رفت که از استادان بنام آن دوره بود.

در انتخابات ۲۱ شهریور ۱۳۴۲ نخستین‌بار زنان به‌عنوان رأی‌دهنده و کاندیدا در انتخابات شرکت کردند. شش نفر وارد مجلس شورای ملی شدند و مهرانگیز منوچهریان به‌همراه شمس‌الملوک مصاحب به‌عنوان سناتورهای انتصابی به مجلس سنا راه یافتند

در این دوره او بیشتر به پزشکی و حقوق علاقه داشت، به همین دلیل هم موسیقی را جدی نمی‌گرفت و بالاخره رشته‌ی حقوق را انتخاب کرد. اما دانشکده‌ی حقوق حاضر نبود یک زن را به‌عنوان دانشجو بپذیرد و استادان روحانیْ مخالفان اصلی ورود زنان به دانشکده بودند. به‌گفته‌ی منوچهریان، پاسخ دانشکده این بود: «چون شما از نسوان هستید نمی‌توانیم شما را در دانشکده‌ی حقوق بپذیریم.» به همین دلیل، او نزدیک پنج سال پیگیر این کار بود تا بالاخره موفق شد در سال ۱۳۲۴ به دانشکده‌ی حقوق راه یابد. در این سال منوچهریان به‌همراه سیزده دختر دیگر در سال ۱۳۲۵ در دانشکده‌ی حقوق ثبت‌نام کردند. سه سال بعد، یعنی در سال ۱۳۲۷، چهار زن به‌عنوان اولین گروه زنان از دانشکده‌ی حقوق فارغ‌التحصیل شدند که مهرانگیز منوچهریان یکی از آن‌ها بود.

منوچهریان پیش از آنکه دانشجوی حقوق شود پیگیر مسائل زنان بود. چنان‌که صدیقه دولت‌آبادی، از زنان پیشرو، در نشریه‌ی زبان زنان در تیر ماه ۱۳۲۳ در گزارشی از اتحادیه‌ی زنان ایران می‌نویسد:

دو ناطق مبرز ما از طبقه‌ی فاضل و جوان بانوان بودند ایران‌خانم تیمورتاش و خانم منوچهریان. اولی شخصیت زن و تشخص و زمام‌داری زنان ایران قدیم را با بیانی مثبت و لحنی محکم یادآوری می‌نمود و دومی سخن از حقوق زن آغاز و دردهایی که از بی‌عدالتی مردان در دلمان بود [را] با بیانی متین و صورتی کاملاً حق‌به‌جانب، بدون پروا، ابراز می‌داشت.

خانم منوچهریان قانون‌گذاران را متهم می‌کرد که «[بدون] مطالعه و تحقیق و توجه به موقعیت زمان و اوضاع‌واحوال بین‌المللی فقه عربی را مقابل خود گذاشته و آن را به‌صورت مواد به فارسی ترجمه کرده بودند و در آنجا هم که از روی اجبار از قوانین اروپایی استفاده کرده بودند باز از روح فقه پیروی کرده بودند».

مهرانگیز منوچهریان در سال‌های تحصیل در دانشکده چندین بار در آمفی‌تئاتر دانشکده سخنرانی کرد و در آن قوانین کشور را از زوایه‌ی حقوق زنان نقد می‌کرد.

او در یکی از سخنرانی‌هایش به انتقاد از قانون ارث پرداخت و با ارائه‌ی دلایلی این سؤال را مطرح کرد که چرا باید پسر دو برابر دختر ارث ببرد. سپس با اعتراض مدیران دانشکده روبه‌رو شد. خودش می‌گوید بعد از آن جلسه رئیس دانشکده به او گفت: «سخنرانی هفته‌ی گذشته شما اسباب دردسر شد… آیت‌الله بهبهانی به‌علت مخالفت شما با قرآن که از قوانین مربوط به ارث انتقاد کرده‌اید تلفنی دستور اخراج شما را از دانشکده داده است.»

او اما کوتاه نیامد و در نشست بعد درباره‌ی حقوق زن گفت: «هرچه در قوانین تفحص کردم نه‌تنها حقوق قابل‌ملاحظه‌ای برای زن نیافتم، بلکه به بسیاری از قوانین برخوردم که حاکی از بی‌حقوقی زن است.»

منوچهریان در همین سلسله‌بحث‌ها ضمن مخالفت با صیغه آن را «ترویج فحشا» دانست و گفت که باید این ماده‌ی قانونی حذف شود و وقتی به موضوع مِهریه رسید آن را مبلغی برای خرید زن معرفی کرد و گفت: «همان‌طور که مرد برای خرید کالا باید مبلغی بپردازد، برای تملک زن هم باید پولی از کیسه خرج کند. بهای هر کالا بر حسب ارزش اختصاصی یا هنری یا کمیت و یا کیفیت آن متفاوت است. بهای زن نیز بر حسب زشتی یا زیبایی و ثروت یا فقر او تفاوت می‌کند.»

او مخالف قانون تعدد زوجات بود و می‌گفت: «[چرا] قانون مدنی ما برخلاف تساوی حقوق زن و مرد و برخلاف اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر به مرد ایرانی اجازه می‌دهد که بیش از یک زن داشته باشد؟»

پیشنهاد مهرانگیز منوچهریان این بود:

[به‌جای مهریه] زن باید در دارایی خانواده شریک باشد و اگر زن شاغل نیست و بیمه هم نیست به نسبت سال‌هایی که در خانه‌ی شوهر کار کرده پس از جدایی از شوهر در حقوق بازنشستگی یا حقوق وظیفه و هر نوع مقرری دیگر شوهر سابق یا مرده‌ی خود سهیم باشد و ازدواج مجدد او به قطع این حقوق منجر نشود.

وکیل ویژه‌ی زنان

او بعد از دوره‌ی کارآموزی وکالت، دفتری برای خود باز کرد و از سال ۱۳۳۲ کار حرفه‌ای خود را شروع کرد. او بیشترْ پرونده‌های زنان را قبول می‌کرد و تا زمان انقلاب نیز کارش را ادامه داد.

آقای حسینی‌نژاد که پیش از انقلاب زمانی قاضی بود و به پرونده‌ی زندانیان سیاسی رسیدگی می‌کرد می‌گوید: «به آزادی آن‌ها حکم دادم. بعد از انقلاب این محکومان جزو سران حکومت شدند. فکر می‌کنم همین حکم من سبب شد که بعد از انقلاب من و خانم تا حدودی مصون بمانیم.»

او هم‌زمان با کار وکالت، و بعد از ایجاد رشته‌ی دکترای حقوق در ایران، اولین و تنها زنی بود که در کنکور سال ۱۳۳۴ شرکت کرد و به‌همراه همسرش، حسین‌قلی حسینی‌نژاد، در دوره‌ی دکترا نفر اول شد. موضوع رساله‌ی او «مسئله‌ی جرائم اطفال و طرح تأسیس محاکم اختصاصی اطفال و بنگاه‌های وابسته به آن در ایران» بود. او هم‌زمان با پژوهش، لایحه‌ای به دولت با عنوان «قانون مربوط به اطفال بزهکار» ارائه داد که در سال ۱۳۳۸ به تصویب مجلس رسید.

او برای تحقیق روی رساله‌ی دکترا به پاریس سفر کرد و چون عضو اتحادیه‌ی بین‌المللی زنان حقوق‌دان بود، توانست با کمک اتحادیه رساله‌ی دکترایش را تکمیل کند. او با سفری دوسال‌ونیمه به کشورهای مختلف توانست ویژگی‌های دادگاه اطفال در کشورهای دیگر را بررسی کند. رساله‌ی دکترایش بعدها در قالب کتابی با عنوان مسئله‌ی جرایم اطفال به چاپ رسید.

او سرانجام به‌عنوان اولین زن ایرانی از دانشگاه تهران دکترای حقوق گرفت و بعد از آن به‌عنوان استاد در دانشگاه تهران کارش را شروع کرد. هم‌زمان نیز به‌عنوان جرم‌شناس در انجمن ملی حمایت از کودکان فعال بود: «من شیفته‌ی همکاری با مؤسسات سازمان ملل و اجرای مصوبات آن بودم و این انجمن وابسته به یونیسف، یعنی صندوق سازمان ملل برای کودکان، بود. همکاری با آن را پذیرفتم.»

دو سال بعد از همکاری با اتحادیه‌ی بین‌المللی زنان حقوق‌دان در سال ۱۳۴۰ اتحادیه‌ی زنانِ حقوق‌دانِ ایران را با هدف تساوی حقوق زن و مرد با دوازده عضو راه‌اندازی کرد که در سال‌های آخر تعداد اعضایش به سی نفر رسیده بود.

اتحادیه‌ی زنان حقوق‌دان ایران زیرنظر اتحادیه‌ی بین‌المللی زنان حقوق‌دان کارش را شروع کرد که بر اساس اساسنامه، این اتحادیه به حزب، دسته یا جمعیت سیاسی‌ای وابسته نبود و هدف آن شامل این موارد بود:

تساوی حقوق زن و مرد از لحاظ حقوق مدنی، اجتماعی و سیاسی و ایجاد روابط بین‌المللی از نظر مطالبات حقوقی بر پایه‌ی حسن تفاهم بیشتر و حمایت اطفال و بالاخره سازگارکردن قوانین بر پایه و اساس اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و ایجاد زمینه‌ی مساعد برای بحث در موضوعات مربوط به زنان و اطفال در جهان… با رعایت قانون اساسی و سایر مصوبات قوه‌ی مقننه کشور.

سیمین بهبهانی، شاعر معاصر که در سال ۱۳۴۱ از دانشکده‌ی حقوق فارغ‌التحصیل شد، یکی از اعضای اتحادیه‌ی زنان حقوق‌دان بود. او می‌گوید:

در آنجا فعالیت ما بیشتر زبانی بود، تبلیغ برای حق رأی، تبلیغ برای احقاق حقوق زنان، گرفتن حق طلاق و… این اتحادیه برای حقوق زنان فعالیت کرد و گرفتن حق رأی و قانون حمایت خانواده از دستاوردهای آن بود. قانون حمایت خانواده یک قانون مترقی بود. با وضع قانون حمایت خانواده زنان توانستند از تعدد زوجات شوهرانشان جلوگیری کنند… و طلاق هم کلاً از اختیار مرد خارج شد و زنانی که گرفتار نقض قوانین بودند بعد از تصویب این قانون راحت شدند.

قانونی‌شدن حق رأی زنان

در ۱۲ اسفند ۱۳۴۱ دولت فرمانی مبنی بر به‌رسمیت‌شناختن حق رأی زنان صادر کرد که با مخالفت مراجع قم مواجه شد و آن‌ها با صدور اعلامیه‌ای شرکت زنان در انتخابات را مخالف قانون اساسی اعلام کردند و نوشتند که «شرکت نسوان در انتخابات از نظر شرعْ بی‌اعتبار و از نظر قانون اساسی لغو است».

آیت‌الله خمینی ۱۱ اردیبهشت همان سال در ملاقات با علی نخعی در رد پیشنهاد مذاکره و سازش با دولت اسدالله علم نیز گفت:

… ما موقعی یقین پیدا کردیم که محافل لامذهب بهائی‌های یهودالاصل ایران و آمریکا اراده دارند درخواست تساوی حقوق زن و مرد را آلت تجاوز به حریم مذهب رسمی این مملکت قرار دهند… دوستانه نامه‌هایی برای دولت نوشتیم که مواظب باشند… درخواست کردیم که مجملاً از زمزمه‌ی موهون نمایندگی نسوان ــ که نقض ظواهر قرن می‌باشد ــ دست بردارند… اخیراً اطلاع یافته‌ام وزیر دادگستریِ این دولتِ معلوم‌الحال لایحه‌ای تنظیم می‌کند که نیروهای غیرمسلمان و نیز زن‌های حقوق‌دان حق قضاوت در مملکت اسلامی ایران را داشته باشند. در فکر افتادم متقابلاً اعلامیه‌ای انتشار بدهم که مباینت طرح او را با اسلام متذکر شوم.

سرانجام حق رأی‌دادن و انتخاب زنان به‌عنوان نماینده به نتیجه رسید و در انتخابات ۲۱ شهریور ۱۳۴۲ نخستین‌بار زنان به‌عنوان رأی‌دهنده و کاندیدا در انتخابات شرکت کردند. شش نفر وارد مجلس شورای ملی شدند و مهرانگیز منوچهریان به‌همراه شمس‌الملوک مصاحب به‌عنوان سناتورهای انتصابی به مجلس سنا راه یافتند. مجلس سنا شصت نماینده داشت که سی نفر با رأی انتخابی مردم و سی نفر دیگر انتصابیِ شاه بودند.

او در مجلس سنا تمرکز خود را بر مسائل و مشکلات زنان گذاشت و طرح اصلاح قانون دادگاه‌های اطفال بزهکار را مطرح کرد. منوچهریان معتقد بود که دولت باید مؤسسات اصلاح و تربیت راه بیندازد، زیرا باور داشت بدون آن اصلاح قانون نتیجه‌ای ندارد. تشکیل کانون اصلاح و تربیت در ۱۳۴۷ نتیجه‌ی فعالیت‌های او بود.

او در مجلس سنا از قوانین ضدزن انتقاد می‌کرد و در ۸ خرداد ۱۳۴۴ در پاسخ به خبرنگار زن روز، که گفته بود زنان وکیل دست‌به‌عصا هستند و محافظه‌کارانه در مجلس عمل می‌کنند، گفت:

این زن ایرانی نیست که دست‌به‌عصا راه می‌رود. اصولاً زن عصا نمی‌خواهد و معمول هم نبوده که با عصا راه برود. بلکه مرد ایرانی است که دست‌به‌عصا و عینک‌به‌چشم و پیپ‌برلب است و می‌خواهد با دست‌به‌عصایی و درجازدن و محافظه‌کاری تنها کار خوبی که می‌کند این باشد که هیچ کار نکند و خیلی خوشحال باشد که اقلاً اگر کار خیری انجام نمی‌دهم شر هم نمی‌رسانم. درهرحال، اگر اکثریت وکلای مجلسین و اعضای هیئت‌دولت را زنان تشکیل می‌دادند، شاید این تهمت دست‌به‌عصا و پا‌به‌عصایی وارد بود، ولی ۸ نفر زن در مقابل ۲۶۰ مرد چه می‌توانند بکنند.

لایحه‌ی حمایت از خانواده با تلاش‌های مهرانگیز منوچهریان در سال ۱۳۴۶ به تصویب رسید، اما مخالفت‌ها از این قانون زیاد بود، به‌گونه‌ای‌که آیت‌الله روح‌الله خمینی گفت: «قانونی که اخیراً توسط مجلس غیرقانونی تحت نام قانون حمایت از خانواده به‌منظور نابودی زندگی خانوده‌ی مسلمان تصویب شده است علیه اسلام است و هم صادرکنندگان و هم اجراکنندگان این قانون در برابر شریعت گناهکارند.»

این قانون بعدها اصلاح شد و تا زمان تشکیل دادگاه‌های مدنی بعد از انقلاب اجرا می‌شد، اما بعد از آن دادگاه‌های خانواده عملاً منحل شد.

وقتی لایحه‌ی گذرنامه در مجلس سنا مطرح شد مدت‌ها بود که منوچهریان می‌گفت که در آن مانند دیگر قوانین «حق تساوی زن و مرد» رعایت نشده است و بر اساس آن، «هر زن متأهل ایرانی که بخواهد از کشور خارج بشود باید اجازه‌ی کتبی از شوهرش بگیرد و اگر این زن ایرانی، شوهر خارجی داشت، از این شرط معاف است».

اعتراض او به این لایحه و پیشنهادش برای حذف این بخش به جایی نرسید و وقتی مجلس شورای ملی این لایحه را تصویب کرد و این لایحه در مجلس سنا مطرح شد، شمس‌الملوک مصاحب به متن لایحه اعتراض کرد. مهرانگیز منوچهریان نیز گفت که گرفتن اجازه‌ی کتبی شوهر برای خروج زن از کشور هم خلاف اعلامیه‌ی حقوق بشر است و هم مخالف دین اسلام.

در این زمان علامه وحیدی یکی از نمایندگان مجلس سنا گفت: «این حرف‌ها که فرمودید همه کفر است.»

لایحه‌ی گذرنامه در روز ۸ خرداد ۱۳۵۱ بدون تغییر تصویب شد. منوچهریان در اعتراض به این اتفاق از سِمت نمایندگی استعفا کرد و دیگر به مجلس سنا بازنگشت. در کتاب سناتور از مهرانگیز منوچهریان درباره‌ی وقایع آن روز چنین نقل شده است:

گفتم دولت ایران به اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر ملحق شده و اسناد الحاق آن را امضا و مبادله کرده است و طبق ماده‌ی ۱۳ این اعلامیه هرکس حق دارد که در داخل هر کشوری آزادانه عبور و مرور کند و محل اقامت خود را انتخاب کند… علاوه بر آن، گفتم که ادای واجبات دینیِ زن مسلمان محتاج اجازه‌ی شوهر نیست، موکول‌کردن سفر حج او به اجازه‌ی شوهر مخالف شرع است و شوهر نمی‌تواند به زنش بگوید روزه نگیر، نماز نخوان.

توران بهرامی، یکی از اعضای انجمن حقوق‌دانان زن که در مجلس سنا ناظر بحث‌ها بود، می‌گوید:

[خانم منوچهریان می‌خواست نشان بدهد] حالا که مجاز نیست از زن و حقوق زن دفاع کند، حضورش در مجلس جایز نیست. او بعدها به ما گفت چه فایده که من در مجلس می‌ماندم و یک صندلی اشغال می‌کردم و اسمش هم این می‌شد که دو تا زن سناتور در مجلس حضور دارند، ولی عملاً هیچ کاری هم نمی‌توانند انجام بدهند.

چهره‌ای بین‌المللی در حقوق بشر

او در کنار فعالیت‌های داخلی، در اتحادیه‌ی بین‌المللی زنان حقوق‌دان، اتحادیه‌ی بین‌المللی وکلای دادگستری، مرکز صلح جهانی از طریق حقوق، انجمن آمریکایی حقوق بین‌الملل، انجمن بین‌المللی حقوق‌دانان و… فعال بود و هم‌زمان با نمایندگی در مجلس سنا، «می‌کوشید از یک سو اخبار و تصمیمات این مجامع را به گوش نمایندگان برساند و از سوی دیگر مسائل و مشکلات حقوقی زنان و کودکان ایران را در این مجامع طرح و راه را برای ارائه‌ی طرح‌ها و لوایح مربوط به زنان و کودکان در ایران هموار کند».

او به‌واسطه‌ی فعالیت‌های گسترده‌اش جایزه‌ی صلح حقوق بشر سازمان ملل را به دست آورد که در آن چنین نوشته شده: «جایزه‌ی سازمان ملل برای خدمات برجسته‌ای ‌که در زمینه‌ی حقوق بشر انجام داده‌اید.»

او به‌واسطه‌ی تلاش‌هایش در اتحادیه‌ی بین‌المللی زنان حقوق‌دان در ۲۳ تیر ۱۳۵۲ به ریاست افتخاری و مادام‌العمر منصوب شد. در نامه‌ای که به این مناسبت به مهرانگیز منوچهریان نوشته شده است آمده: «با اذعان به اینکه رئیس سابق ما، سرکار خانم دکتر مهرانگیز منوچهریان، نه‌تنها به اتحادیه بلکه به حقوق بشر عموماً و به حقوق زن خصوصاً خدمتی بزرگ کرده است… تصمیم می‌گیرد که عنوان رئیس افتخاری مادام‌العمر به وی تقدیم شود.»

دادگاه انقلاب و ممنوعیت وکالت

وقتی انقلاب شد و موج دستگیری صاحب‌منصبان دوره‌ی پهلوی شروع شد، دادگاه‌هایی تشکیل شد که هیئت‌منصفه نداشت و متهمان نیز بدون وکیل در دادگاه حاضر می‌شدند. در همان زمان در مدت کوتاهی عده‌ی زیادی در همین دادگاه‌ها به اعدام محکوم شدند. مهرانگیز منوچهریان می‌گوید: «من ابتدا با تلگرامی که با وزیر امور خارجه‌ی دولت موقت بازرگان و رسانه‌ها مخابره کردم به احکام صادره از سوی دادگاه انقلاب اعتراض کردم.»

بعد از آن، او گفت‌وگویی با رادیو بی‌بی‌سی انجام داد و نسبت به روند دادگاه‌ها اعتراض کرد، ولی پس از پخش مصاحبه از شورای انقلاب تماس گرفتند و پرسیدند: «چرا به اسلام اعتراض می‌کنم. جواب دادم من به کشتار اعتراض می‌کنم، خواه شما آن را اسلام بدانید، خواه کفر.»

بعد از آن نیز گروهی به منزل منوچهریان رفتند، اما با مقاومت همسرش، دکتر حسین‌قلی حسینی‌نژاد، روبه‌رو شدند و بعد از آن به دفتر وکالت منوچهریان در بهجت‌آباد رفتند و اسناد و مدارک موجود در دفتر را با خود بردند.

در کتاب سناتور آمده است که «با اوج‌گیری فشار بین‌المللی سرانجام کار دادگاه‌های انقلاب متوقف شد و رئیس دولت موقت (مهندس مهدی بازرگان) نوید داد که ازاین‌پس، فعالیت دادگاه‌های انقلاب متناسب با دستورالعمل‌های جدیدی پیگیری خواهد شد».

در ۲۲ آذر ۱۳۶۲ آیت‌الله محمدی گیلانی، رئیس دادگاه انقلاب، حکم لغو پروانه‌ی وکالت منوچهریان را صادر کرد و او به این حکم اعتراض کرد، اما جوابی نگرفت. بعد از لغو پروانه‌ی وکالت، احضار و بازجویی ادامه یافت، تا آنکه در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۶۷ در یک جلسه حاضر شد و از خود دفاع کرد، اما دادگاه او را به بازپرداخت ۶۹۷هزار تومان حقوق دریافتی از مجلس سنا محکوم کرد. در حکم دادگاه چنین آمده است: «[به‌سبب] نقشی که وی (منوچهریان) در مصوبات مجلس خاصه (سنا) در مصوبات منتهی به آزادی و به‌فسادکشیدن زن و جامعه ایفا کرده و با التفات به فعالیت چشمگیر وی در پیاده‌کردن فرهنگ غربی بین زنان ایران به طرق مختلف از جمله کتاب‌نویسی [به استرداد وجوه دریافتی محکوم می‌شود.]»

خانم منوچهریان برای پرداخت این پول سند خانه‌ای را به دادگاه داد تا فروخته شود و پولش را بردارند، اما درنهایت یکی از دانشجویان حسین‌قلی حسینی‌نژاد سند را بازگرداند و گفت بنویسید که پول ندارم و «ما قبول می‌کنیم».

آقای حسینی‌نژاد که پیش از انقلاب زمانی قاضی بود و به پرونده‌ی زندانیان سیاسی رسیدگی می‌کرد می‌گوید: «به آزادی آن‌ها حکم دادم. بعد از انقلاب این محکومان جزو سران حکومت شدند. فکر می‌کنم همین حکم من سبب شد که بعد از انقلاب من و خانم تا حدودی مصون بمانیم.»

سرانجام نیز در ۳۰ تیر ۱۳۷۱ در کانون وکلای دادگستری برای رسیدگی به پرونده‌ی وکالتش جلسه‌ای تشکیل شد، ولی او حاضر نشد به این جلسه برود و نامه‌ای با این محتوا به هیئت تجدیدنظر کانون وکلا نوشت: «[از اینکه] محکمه‌ی انقلاب اسلامی آزادی زن و فساد را مترادف دانسته و مرا به‌علت دفاع از حقوق زن، فاسد و مفسد زنان ایران دانسته و بدیهی است کسی که به نظر قوه‌ی قضائیه‌ی ایران چنین صفتی داشته باشد نمی‌تواند وکیل دادگستری باشد.»

هشت سال بعد از آن، مهرانگیز منوچهریان در ۱۴ تیر ۱۳۷۹ در حالی درگذشت که بسیاری از موانع قانونیِ برابری حقوق زنان، بعد از گذشت پنجاه سال، همچنان وجود داشت و حکومت نیز محدودیت‌های تازه‌ای نظیر حجاب اجباری و محدودیت تحصیل در برخی رشته‌ها را به زندگی اجتماعی زنان اضافه کرده بود.

 پرویز نیکنام

۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۲

منابع:

مهرانگیز منوچهریان (۱۳۲۸) انتقاد: قوانین اساسی و مدنی و کیفری ایران از نظر حقوق زن. بی‌جا: بی‌نا.

نوشین احمدی خراسانی و پروین اردلان (۱۳۸۲) سناتور: فعالیت‌های مهرانگیز منوچهریان بر بستر مبارزات حقوقی زنان در ایران. تهران: نشر توسعه.

برگرفته از سایت آسو- www.aasoo.org