شورای ملی تصمیم  همراه و همگام با مردم آگاه ایران، برای تحقق خواسته‌های زیر تلاش و مبارزه می‌کند. 1- گذار کامل از جمهوری اسلامی با تکیه به جنبش‌های اعتراضی مردم، گذار خشونت پرهیز با حفظ حق دفاع مشروع. 2 – حفظ تمامیت ارضی کشور با تاکید بر نظام غیرمتمرکز . 3- جدایی دین از حکومت. 4 – فراخوان عمومی برای تشکیل مجلس مؤسسان. 5 – تلاش برای برپایی نظامی دموکراتیک و انتخابی  تعیین نوع حکومت با آرای مردم. 6 –  اجرای کامل اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و میثاق‌های وابسته به آن، با تاکید بر رفع هرگونه تبعیض علیه زنان و برابری جنسیتی در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و مشارکت زنان در مدیریت جامعه، و نیز تاکید بر حفظ محیط زیست

بیانیه سازمان های عضو ” پیمان …

بیانیه سازمان های عضو ” پیمان …

باردیگر زمین و آسمان میهن گلگون شد
 
 دستگاه هاى جنايت نظام، در سپيده دم جمعه ،٢٩ ارديبهشت ماه سه جوان آزادى خواه و ميهن دوست ديگر ، “صالح ميرهاشمى “، “مجيد كاظمى”و “سعيد يعقوبى” را بدون توجه به استمداد خانواده ها و تلاش هايي كه مردم و جامعه جهانى براى نجات جان آنها انجام دادند، برای رضایت ضحاک زمان به قتل رساندند..
ماشین کشتار رژیم جنایتکار جمهورى اسلامى بيش از چهار دهه است كه جوانان حق طلب سرزمين ما را با سناريوهاى ساختگى در بيدادگاه هاى اسلامى به مرگ محكوم و آنها را اعدام مى كند و بدون شك تا سرنگونی‌اش به اين كار ادامه خواهد داد و بر شمار جانباختگان سرافراز راه آزادى خواهد افزود..
اهداف جنایتکاران حکومتی از اعدام سه جوان اصفهانى در راستاى همان استراتژى ايجاد وحشت براى ماندگارى ، در وحله نخست ترساندن مبارزان و جلوگیری از اعتلای انقلاب زن، زندگی و آزادی، و در وحله دوم ؛ نشان‌دادن اقتدار خویش به طرفداران و حامیانش و پیشگیری از ریزش در میان آنان و در نهايت دهن‌کجی به اپوزیسیون و جامعه‌ی جهانى است.
.
تا زمانی که همبستگی ملیِ نیرومندی سامان داده نشده و همکاری پایداری بین مبارزان درون و برون مرزی شکل‌نگرفته باشد، رژیم به دستگیری، زندانی‌کردن، شکنجه و کشتار خویش ادامه خواهد داد. نيروهاى دموكراسى خواه بايستى بتوانند با پايان دادن به پراكندگى در يك مبارزه مشترك عليه جمهورى اسلامى هم آوا شوند و با ارائه چشم انداز يك گذار دموكراتيك، در تغيير صحنه كنونى مبارزه تاثير تعيين كننده اى داشته باشند..
همبستگی ملی، شرط ضرور براى تقويت مبارزه و مقاومت در خيابان و دانشگاه و كارخانه ،براى از كار انداختن ماشين سركوب و كشتار حكومت است. براى پس گرفتن جانها و نجات جوانمان از مرگ و نيستى بايد دست در دست و در كنار هم حركت كنيم . جلب حمايت موثر جامعه جهانى از مبارزات آزاديخواهانه مردم ايران و تنگ كردن عرصه بر جمهورى اسلامى نيز تابعى از همين همبستگى ملى است..
ما سازمانهاى عضو پيمان همكارى ضمن ابراز همدردى با خانواده رهروان راه آزادى ، تاكيد مى كنيم كه حفاظت از جان زندانيان سياسى از وظايف اصلى مبارزين در دوران گذار است، امرى حقوق بشرى و انسانى كه تنها بر عهده خانواده هاى اين عزيزان نيست، بلكه يك وظيفه ملى و مسئوليت شهروندى هر ايرانى است. براى نجات جان زندانيان سياسى و توقف اعدام بايد هرچه زودتر متحد شد و اقدام كرد وگرنه فردا دير است..
نه به اعدام، نه به جمهورى اسلامى           
 پیروز باد همبستگی ملی برای نجات ایران
 
سازمانهای عضو “پبمان همکاری
 شورای مدیریت گذار
 حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات)
 شورای ملی تصمیم
انجمن اتحاد برای آغازی نو
 جمعیت سوسیال دمکراسی برای ایران
جنبش وحدت ملی ایرانیان
30 اردیبهشت 1402، 20 ماه مه 2023
کو غیرت ایرانی!     رسول بداقی…

کو غیرت ایرانی! رسول بداقی…

هنگامه‌ی شور است، بشورید، بشورید
جانا مگر از عقل به‌دورید، به‌دورید؟

تا کی به خماری سرمان زیر لحاف است؟
تا کی دلمان، محفلمان خوش به گزاف است؟

کو غیرت ایرانی و آن شوکت اقوام؟
کو ترک و لر و کرد و عرب، گیلک ایام؟

تنها مگذارید بلوچ و دگران را
بیرون بکنید از وطن، این بی‌وطنان را

بیگانه بود آنکه فروشد وطنت را
خود را نسپاری، که بدوزد دهنت را

دزدی شده آئین سرافرازی و شوکت
هر مفتخوری صدر نشین شد به رذالت

تا دار و ندار همه زد زیر بغل، گفت:
بیچاره برو، من ندهم نان به کسی مفت

تا دار و ندار همه زد زیر بغل، رفت
بخشید به اوباشِ لجن، گنج مس و نفت

تا مفت خورد، دزد و دغل مهتر ما شد
خوش لانه‌ی هر کرکس و دد، کشور ما شد

مردم به گدایی ز سر سفره‌ی دزدان
تا لقمه‌ی نانی که بقاپند ز ایشان

ما ریزه‌خور سفره‌ی دزدان شده اکنون
خورشید ز خون دل مردم شده گلگون

تا مردم ایران سرشان در پر خویش است
همواره همین آش و همین کاسه به‌پیش است

زندان اوین
بهمن ۱۴۰۱

#معلمان_زندانی_تنها_نیستند
🔹🔹🔹

نگاهی به زندگی و اشعار مختومقل…

نگاهی به زندگی و اشعار مختومقل…

اشاره: مختومقلی فراغی شاعر کلاسیک بزرگ ترکمنهاست. او چه در فرهنگ و ادبیات جمهوری ترکمنستان و چه در ترکمن صحرای ایران از جایگاه ویژه ای برخوردار است. زادگاه وی روستای «حاجی قاوشان» از توابع شهرستان گنبد کاووس ترکمن صحرای ایران است و مقبره اش در روستای «آق توکای» در نواحی مرزی شمال این شهر قرار گرفته. آخرین هفته اردیبهشت هر سال در ترکمن صحرا به روزهای مختومقلی مشهور است و در شهرهای مختلف ترکمن نشین با حضور شعرا و محققان و بخشیها ( اوزانها) و گروههای فولکلوریک مراسمهای با شکوهی برگزار می شود. روز آخر مراسم به روستای آق توقای محلی که مختومقلی در آن آرمیده اختصاص دارد و در این روز دهها هزار تن از اهالی ترکمن صحرا و حتی علاقمندان به فرهنگ و ادب ترکمن از خارج ترکمن صحرا در روستای «آق توکای» حضور می یابند تا شاهد روزی با برنامه های متنوع فرهنگی در دل طبیعت بهاری باشند.

 هم اکنون نیز که روزهای آخر اردیبهشت 1402 را می گذرانیم، در ترکمن صحرا، مراسمهای بزرگداشت 290- مین سالگرد مختومقلی فراغی در جریان است . به این مناسبت مقاله ای کوتاه در معرفی این شاعر بزرگ آماده کرده ایم.

زندگینامه مختومقلی فراغی

مختومقلی فراغی (1807۔1724میلادئ) بزرگترین شاعر کلاسیک ترکمنهاست. به قولی پدر ادبیات ترکمن
بشمار می آید، اما این سخن بدان معنا نیست که قبل از وی شاعری ترکمن
نبوده است، بلکه آواز وی به خاطر تحولات عمیقی است که در قالب
و محتوای شعر ترکمن به وجود آورده است۔ تا آنجا که سروده هایش به
نحو خارق العاده ای در دل و ذهن و روح ترکمن ها نفوذ کرده است۔
او شاعری است که عمرش را با مطالعه و سفر و سیر و سلوک
گذرانده، درد اسارت را چشیده و همراه و همدل با مردم مظلوم صحرا بار
سنگین جنگها و غارتهای حکام را به دوش کشیده است۔ پدر مختومقلی
۔ دولت محمد آزادی ۔ نیز خود از شعرای بنام ترکمن است که آثاری چون
وعظ آزادی، حکایت جابر انصار و مناجات از او به یادگار مانده است، وی
تحصیلکردة مدارس خیوه بود و از علمای برجسته زمان خود بشمار
می آمد که پس از اتمام تحصیلات به میان ‎ایلش‏ برگشته به تدریس
و آموزش بچه های ترکمن پرداخته بود” و مختومقلی نیز اولین بار نزد او
به تحصیل پرداخت اما کسی که رسماً نخستین معلم اوست، شخصی به
نام «نیاز صالح» است۔
مختومقلی در عین حال که برای امرار معاش خانواده اش به کارهایی

‏مانند چوپانی، مسگری و زرگری مشغول بود، از تعلیم و تحصیل و مطالعه
دست برنمی داشت و به تحصیلات خود همچنان ادامه داد. ابتدا در
منطقة «قزل آیاق» در مدرسه ای به نام «ادریس بابا» و سپس در مدرسه
«کونگلده ش» بخارا تدریس می کرد و در آنجا با شخصی به نام «نوری
کاظم بن باهر»  که از ترکمنهای سوریه بود” و برای تدریس دعوت شده بود
آشنا شد و دوستیی عمیق میانشان شکل گرفت، اما اختلافات و
دودستگی در میان علمای بخارا سرانجام سنگینی اش را بر نوری کاظم و
مختومقلی فرود آورد، ابتدا نوری کاظم و سپس مختومقلی مجبور به ترک
مدرسه شدند و در کنار هم راهی تازه را در بیش گرفتند، و آن سیر و
سیاحت وکسب تجربه های جدید و دیدن سرزمینهایی تازه از نزدیک بود
که لازمه اندوختن دانستنیهایی نو و گستردن وسعت دید انسانی ست. به
اقتضای حال خود، و پیوندهای فرهنگی؛ راه کشورهای شرقی را در پیش
گرفتند. مقصد اول ایشان افغانستان و سپس هندوستان بود و مختومقلی
در شعری یادی از آن سرزمین زیبا می کند:
‏حق اوغروندا قربان دیر
‏جانیم دولتیم مالیم
‏کونگول یولا روان د یر
‏هندوستان ۔ دا خیالیم

(‏جان و بخت و داراییم
‏فدای را حق است
‏ودل ‏در خیال هندوستان
‏رهسپار راه)

پس از شش ماه سیر و سفر در هندوستان، از طریق کابل به ازبکستان و
از آنجا به به ترکمنستان پا گذاشتند و سپس در خیوه به مدرسه شیر غازی
نامدارترین مدرسه آن زمان که در سال ۱۷۱۳ میلادی تأسیس شده بود
رو آوردند؛ مکانی که شوریده ترین عاشقان گرد آمده بودنده با پیرانی
غرق در حقیقت که دل هر مشتاقی جذب معنویتشان می شد و مختومقلی
یکی از آنان بود و مریدی شد عاشق و دلباخته، و طلبه ای تشنة علم و
تعلیم فلسفه و تاریخ، و فقه و ادبیات فارسی و عرب که نمود آن در
اشعارش پیداست.

‏مختومقلی با کوله باری از دانش و تجربه و دیدی تازه و دلی صاف به
میان ایل خود بازگشت تا دگر بار با آنها زندگی کند و شادی خود را با آنان
قسمت کند و در غمشان اشک بریزد۔
مختومقلی زندگی مشقت باری را از سر گذراند؛ مرگ پدر شکست
در عشقی که از نوجوانی بدان دل سپرده بود۔ از دست رفتن، ‎محبوبه اش
‏منگلی، که او را به زور به همسری مرد ثروتمندی داده اند، مختومقلی
تنگدست را زار و ناتوان ساخته بود.
قولدان گیدندیر دستانیم
گویا تند ن چیقدی
جانیم‏
‏گؤزی یاشلی منگلی خانیم
یوره گیم‏ ایچره نارقیلدی

(سروده هایم از دست رفته است
توگویی جان از تنم پروا زکرده است
و «منگلی» من با چشمان ‎اشکبارش
‏آتشی در دلم به پا کرده است)
‏دوران پس از نادرشاه عصر هرج و مرج بود و هریک از بازماندگان و
حکام در پی حکمرانی بودند و از سویی موضوع جدا شدن «افغانستان از ایران»
توسط احمد درانی که در این گیر و دار و کشمکشها، برادران «مختومقلی»
عبدالله و محمد صفا نیز طعمه مرگ می شوند و مرثیه های مختومقلی
بیانگر تصاویری دردآلود از آن زمان است. مختومقلی فرزند مصیبت و
رنج بود و شاهد مرگی پس از مرگی دیگر، پس از عشقی ناکام که ازدواج
می کند دو، پسر نوزادش را از دست می دهد و دیگر از او پسری نمی ماند
اما در عوض فرزندی از عصر خود برجای می گذارد که چکیدۂ تاریخ و
آئینه شکست ها و پیروزی ها و اندیشه ها وباورهای اوست، فرزندی که از
خون دل و لحظه لحظه‏ زندگیش مایه گرفته است و آن دیوان مختومقلی
است که یادگار و میراثی بزرگ در تاریخ ادبیات ترکمن ‎است.

مضامین اشعار مختومقلی
دیوان مختومقلی دنیایی بزرگ رادر می گیرد» هم منعکس كننده آمال و
ایده های اوست و هم بیانگر وضعیت اجتماع و تاریخ قوم ترکمن. به
دیوانش تنها ازیک بعد: اجتماعی،عرفانی ، اخلاقی یا داستانی نمی توان
نگریست. دیوان مختومقلی سرشار از مضامین گوناگون است، از مسائل
اجتماعی گرفته تا اشعار آتشین سیاسی؛ او همراه با مردم در سوگها اشک
ریخته، درد اسارت را کشیده است.

عاشقلاردان اؤتدی عشقینگ هواسی
تارتیلدی یازیلدی دوزخ پرده سی
داغدان آشیپ قیزیل باشینگ اورداسی

گؤزل ایلیم ویران قیلدی نیلأیین
و

مختومقلی قولی باغلی پریشان
عجب دستانیمدان قویمادی نشان
زنداندا اوتوردی پیرلرمیز, ایشان
ایده گیم کروه ندن یولدی نیلایین؟

در این سرزمین که دوزخ درآن دام ن گسترده
هوای عشق از سر عاشقان پریده است
ناگهان قزلباشهای از پشت کوه به این سو تاختند
واز سرزمین
زیبایم ویرانه ای ساختند

و
(مختومقلی اسیری دست وپا بسته است”
و سروده هایش همه برباد رفته
‎پیران د رکنج زندانها نشسته اند
‏آه، اکنون چگونه ا زکاروان راه جویم؟)

‏اشعار مختومقلی ‎آیینه‏ تمام نمای زمانۀ اوست، به قول شرقشناس
مشهور روس پروفسور برتلس او جام جم زمانش است۔ مختومقلی
نمی تواند دردی را ببیند و سخن نگوید، مخصوصاً وضع قشرهای فرودست جامعه
اشعار او سهم مهمی دارد. شاعر با زبانی ساده و صحرایی
 درباره دارایان و نداران چنین می سراید:
کیم نان تاپماز ایمگ
کیم یرتاپماز قویماغا
کیم دون تاپمازگیماگه
کیم تیرمه شالی

‏(یکی نانی برای خوردن نمی یابد
‏یکی جا برای انباشتن
یکی جامه ای ساده نمی یابد
اما یکی دربی شال ترمه ایست)

و گاه با شهامتی صحرایی رو به امیران فریاد می کند:

دیی سلام مختومقلی دان باقی بولغان بگلره
آی دولار انجوم یاتار رسوایی خاص و عام اولار

(از قول مختومقلی به «بیگها» بگوبید
زمانی خواهد رسید که در روشنایی کامل ماه
که روی ستارگان را نیز می پوشاند
رسوای عالم خواهید شد.)
مختومقلی برای هر کسی پیامی دارد، که می تواند مطابق میل خود آن
را انتخاب می کند. او مضامین اشعارش را به مواردی خاص محدود
نمی کند و این، به خاطر دید باز و گستردة اوست نسبت به جهان، تو گویی
روی کوهی بلند نشسته، و به تمام مشغولیتهای انسانی از بلندی ‎
‏می کند.

او بزرگترین شاعر ملی ترکمنها شناخته می شود. در اشعارش هم شعرهای حماسی – اجتماعی و هم شعرهای عرفانی جایگاه ویژه ای دارند و از این نظر می توان او را هم فردوسی و هم حافظ ترکمنها دانست.

سخن را با جملاتی از بزرگان ادب و سیاست و شرقشناسان در مورد مختومقلی به اتمام می رسانیم.

صفرمراد نیازوف (رئیس جمهور سابق تركمنستان): مختومقلی فراغی تاج مرصع و پر تلاءلوی ستون روحی مردم تركمن است. طبع بلند و بزرگمنشی مردم تركمن ، شرم و حیای آنها و معیار عدل و انصاف آنها در اشعار این سخنور بزرگ نمایان است.

والری ولادیمیرویچ بارتلد: بین مردم ترك ، تنها تركمن ها هستند كه شاعری ملی همچون مختومقلی دارند.

یوگنی ادواردویچ برتلس: مختومقلی یكی از عقیق های گرانسنگ ادبیات شعری تركمن است و اوست كه در زمانه ی ما ، همچون نگینی بر انگشتری نو ، با نور خیره كننده ی خود می تابد.

چنگیز آیتماتف : قرن 18 در تركستان، قرن اشعار مختومقلی است. این شخصیت بزرگ سخنور كه بخشی از خزائن شعری جهان است ، توانسته با شعر سخن بگوید.

ای.س. براگینسكی : مختومقلی زبان تركمنی را كه زبان مادری اش بوده ، تا حد زبان ادبیات هنری ارتقاء داده است. او با این كار ، در ابتدای امر مردم خودش را به زبان ادبی رسانده است.

ناظم حكمت: مختومقلی شاعر من نیز هست. زبان او زبان من نیز هست. من چیزهای زیادی از مختومقلی می آموزم. او استاد من نیز هست. بین چیزهایی كه او آموخته ، می خواهم مخصوصاً بر روی یكی تأكید نمایم و آن مبارزه برای آزادی مردمش است.

سید محمد علی جمالزاده: در ترجمه كتاب جنگ تركمن مختومقلی را به لحاظ احیاء ادب و فرهنگ تركمن به عنوان فردوسی تركمنان معرفی كرده است.

  • به نقل از مقدمه کتاب: زندگینامه و برگزیده اشعار مختومقلی فراغی، به اهتمام: عبدالرحمن دیه جی، انتشارات بین المللی الهدی، تهران، 1373.

از فراخوان انجمن خانواده‌های ق…

از فراخوان انجمن خانواده‌های ق…

هم میهنان گرامی، رژیم تبهکار اسلامی با فروکش کردن موقتی خیزش زن زندگی آزادی، چرخه ماشین اعدامش را سرعت بخشیده است.

برای جلوگیری ازقتل دولتی هموطنان بیگناهمان در ایران، ما شهروندان ایرانی داخل و خارج، راهی جز همبستگی، اتحاد واعتراض نداریم.

ما خانواده‌های دادخواه عضوکمیسیون دادخواهی شورای ملی تصمیم از همگان و به ویژه دیگر خانواده های دادخواه درخواست می‌کنیم تا در کنار بستگان محکومین به اعدام علیه اجرای این عمل ضد انسانی قرار گرفته و روز شنبه ۲۰ ماه مه را به روز اعتراض علیه اعدام تبدیل و چشمان مردم جهان را متوجه قتلگاه‌های جمهوری اسلامی نمایند.

از طرف خانواده های دادخواه عضو کمیسیون دادخواهی شورای ملی تصمیم

۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲ – ۱۷ ماه مه ۲۰۲۳

مشعل آزادی دست‌به‌دست می‌گردد …

مشعل آزادی دست‌به‌دست می‌گردد …

در کنج عزلت و زندان به رؤیاهایم پناه می‌برم، رؤیای صلح و دوستی، عفو و بخشش، مهر و محبت و رؤیای برابری. رؤیای زیستن، بی‌هیچ تبعیضی. رؤیای آنکه کودکانمان، فارغ از قومیت و مذهب و جنسیت و هزاران تفکیک دیگر، در کوچه و خیابان با یکدیگر بازی کنند و قد بکشند و دانشگاه بروند، تحصیل بکنند و کار کنند. رؤیای روزی که برای گشودن درهای دانشگاه به روی جوانانمان مذهب آنان را مورد سؤال قرار ندهند. رؤیای روزی که یهودی و مسیحی و بهائی و زرتشتی و مسلمان با برابریِ کامل و در کنار هم زندگی کنند. به رؤیای عدم خشونت و استقرار قانون می‌اندیشم. به آزادیِ انتخاب پوشش زنان و انتخاب مذهب می‌اندیشم. به رؤیای پایان آپارتاید مذهبی می‌اندیشم، به اینکه هر زنی حق داشته باشد از تمامی سکوهای شهر بالا رود، بی‌آنکه داغ و درفشِ هیچ دادگاه و زندانی در انتظارش باشد.

نسرین ستوده / بند زنان اوین / مرداد ۱۳۹۷

 مجموعه‌ی نامه‌های زندانِ نسرین ستوده، که انتشارات آسو در ابتدای سال میلادی جاری به نشر آن همت گمارد، کتابی است پربرگ در امتداد سنتِ زندان‌نگاری در ایران. مجموعه‌ای است مشتمل بر بیش از دویست نامه که عمدتاً از دو زندان اوین و قرچک نوشته شده[1] و بر برهه‌ها و برش‌هایی از تاریخ مبارزات مدنی در ایران پرتو می‌افکند.[2] مخاطب نامه‌ها بسیار گسترده‌اند: از نیمای سه‌ساله تا ریاست پارلمان اروپا؛ از مهوش شهریاری، زندانی بهائی، تا آریل دورفمن، نویسنده‌ی شهیر شیلیایی. آنچه اما بیش از هرچیز این مجموعه را یکه می‌سازد این است که نامه‌های زندان در مرخصیِ درمانیِ ستوده و در دوره‌ای منتشر می‌شود که هنوز مدت حبسِ نگارنده‌ی نامه‌ها به پایان نرسیده است. به‌علاوه، این نکته ارزش بازگفتن را دارد که صاحبِ نامه‌ها، پیش از زندانی‌شدن، در مقام یک وکیل مستقل و عضوی از کانون مدافعان حقوق بشر، دالان‌های دادگاه‌های عمومی و انقلاب را دائم پیموده، از پله‌های دادگستری مدام بالاوپایین رفته، مدرس کارگاه‌هایی درباره‌ی حقوق افراد در هنگام بازجویی بوده،[3] جزوه‌ای در تعریف «جرم سیاسی» نوشته و فی‌الجمله به زیروبم مسائل زندان و حقوق متهم و زندانی آشنایی و اشرافی بسزا داشته است. ازاین‌حیث نامه‌های زندان مجموعه‌ای سرشار، خواندنی و سودمند است که بر وزن و غنای ادبیات زندان در ایران می‌افزاید. آنچه در پی می‌‌آید مروری است نسبتاً کوتاه بر این نامه‌ها.

وقتی نلسون ماندلا در زندان نامه می‌نوشت، خوب می‌دانست که تنها شمارِ کمی از آن‌ها به دست مخاطب می‌رسد. بسیاری از نامه‌هایش را مسئولان زندان به بیرون نمی‌فرستادند. بااین‌حال، به‌ندرت اثری از خشم و حتی ناامیدی در نامه‌های ماندلا دیده می‌شد. واتسلاو هاول نیز، که به‌دقت و وسواس حساب شماره‌ی نامه‌های خود را داشت، واقف بود که بعضی از نامه‌هایش به مقصد نمی‌رسند. با این وصف، کمتر اثری از خشم و یأس در نامه‌های او به چشم می‌آید. او در نامه‌های خود از فشارهای وارده در زندان نیز چیزی نمی‌نوشت و از مصائبِ کارهای شاقی مثل جوشکاری و رخت‌شویی حرفی به میان نمی‌آورد. او گاه، با خونسردیِ تمام، فهرست مرتبی از اقلام موردنیاز را به اولگا، همسرش، سفارش می‌داد که بعضاً چیزهایی لوکس مثل سیگار برگ[4]  و بُرس برای مالش‌دادن بدن [5] در آن به چشم می‌خورد. او در نامه‌های خود خونسردی را تا آنجا می‌رساند که در ضمنِ یکی از نامه‌ها مقاله‌ای کوتاه درباره‌ی ویژگی‌های «چای» نگاشت![6]  گاه خواننده‌ی نامه‌های هاول خیال می‌کند که گویی او به سفری طولانی رفته است و حالا، لمیده بر صندلی راحتی، اقلام موردنیازش را فهرست می‌کند. خودِ او در نامه‌ای همین موضوع را به اولگا القا می‌کند: «… باید بتوانی یک زندگی عادی را به‌خوبی اداره کنی؛ انگار که من به سفر رفته‌ام.»[7]

شاید تنها گلایه‌ی او این بود که اولگا دیربه‌دیر نامه می‌نویسد و مختصر می‌نگارد.

همین آرامش و طمأنینه، اغلب، بر نامه‌های زندان نسرین ستوده نیز حکم‌فرماست. او نیز به دخترش مهراوه می‌نویسد: «فکر کن مامان به یک مسافرت خارج از کشور رفته و کمی دیر کرده.»[8]

بعضی از نامه‌های او نیز هرگز به مقصد نمی‌رسند.[9]  بااین‌حال، او نیز خونسردیِ خود را حفظ می‌کند و نامه‌هایش را با علاقه‌ی تمام می‌نگارد. گاه رخدادی واحد را با حوصله در سه نامه‌ی جداگانه برای همسر، دختر و پسرش بازمی‌گوید. [10]

همان‌طور که تیم آدامز، تحلیلگر نشریه‌ی گاردین، اشاره می‌کند، به نظر می‌‌آید که ماندلا و هاول با حفظ آرامش و طمأنینه راهبردی مشابه را در پیش گرفته‌اند: زیستن در حقیقت. یعنی چنان زندگی کنی که گویی خودکامه‌ای وجود ندارد. طوری زندگی کنی که انگار آزاد هستی، نه آن‌طور که شرایط موجود ــ در اینجا، زندان ــ بر تو دیکته می‌کند. همان‌طور که آدامز می‌نویسد، ماندلا در نامه‌هایش به‌شدت می‌کوشد تا نقش خود را در مقام همسر، پدر، دوست و… ایفا کند، طوری‌که گویی فردی آزاد است نه زندانی. ازقرارمعلوم، ستوده نیز همین شیوه را در نگارش نامه‌های زندان در پیش گرفته است. او در مقام همسر، مادر، خواهر، وکیل و… طوری می‌نویسد که گویی آزاد است، تا آنجا که به نظر می‌رسد او از مجرای کلماتْ مهار زندگیِ بیرون را نیز تا اندازه‌ای در دست دارد. حتی گاه زمام عواطف منفی، مثل حسِ افسوس و حسرت، را نیز در مشت خود می‌گیرد. برای مثال، وقتی از خاطرات خوشِ خود با خانواده‌اش می‌نویسد بیش از آنکه حسی حسرت‌مندانه را القا کند، امید به تکرار دوباره‌ی آن لذت را در دل مخاطب برمی‌انگیزد: نظیر رفتن به استخر،[11]  خوردن کیک پرتقالی در زمستان،[12]  درست‌کردن آدم‌برفی،[13]  رفتن به تئاتر[14]  و بازدید از کتاب‌فروشی‌ها[15]  و گالری‌های نقاشی.[16]

درمقابل، او از عواطف مثبت لگام برمی‌دارد. از همان نامه‌ی نخست پیداست که ستوده این رویکرد، یعنی گزینشِ عواطف مثبت به جای عواطف منفی، را آگاهانه به کار می‌برد، چنان‌که به دخترش مهراوه می‌نویسد: «از سبد سلام‌هایم نگرانی‌ها، دلتنگی‌ها و اشک‌هایم را برمی‌دارم تا سبدم سرشار از سلام و سلامتی برای تو و برادر عزیزت باشد.»[17]

نسرین می‌نویسد: «آخرین وسوسه‌ی مسیح هر روزِ خدا همراه زندانی‌ای است که فکر می‌کند باید مدتی طولانی را در زندان بگذراند.»

ستوده طنز را نیز اینجاوآنجا چاشنی نامه‌هایش می‌کند، حالتی روحی که به‌کلی با روزهای پُرملال‌ زندان در تضاد است و نشان از روحیه‌ی متفاوتِ نویسنده‌ی نامه‌ها دارد. ستوده در نامه‌ای به نیما، پسر خردسالش، به شوخی می‌نویسد: «فقط شیطونی یادت نره تا من برگردم…[18] امیدوارم حالت خوب بشه زود و در شیطونی‌هایی که می‌کنی موفق باشی و حسابی شیطونی کنی» [19]

در ویدئوی کوتاهی که از ملاقات کابینی گرفته شده، نسرین از ورای شیشه‌ی کابینِ ملاقات با نیما شوخی می‌کند. این صحنه نیز جلوه‌ای از همان رویکرد را نشان می‌دهد: او گونه‌ی فرزندش را طوری می‌کِشد و مثلاً می‌خورَد که گویی شیشه‌ای در بین نیست.

همسرش، رضا خندان، نیز در نامه‌ای که به او می‌نگارد این تداوم، این پیوستگیِ هویت و با‌هم‌بودن، را تقویت می‌کند. او در نامه‌ای به نسرین می‌نویسد: «دستت درد نکنه، چقدر پلیور قشنگی بافتی و چقدر رنگ‌های قشنگی استفاده کردی. زمستان و پاییز می‌پوشمش. این‌طوری احساس خواهم کرد که همیشه پیش هم هستیم.» [20]

در جای دیگر نسرین فضای زندان را به گذشته متصل می‌سازد و بر شکاف میان اسارت و آزادی پل می‌زند: «مهراوه‌ی عزیزم، امروز دوشنبه است و اینجا حسابی برفی است. صبح که از خواب برخاستم و چشمم به بیرون افتاد دیدم زمین سفید شده. یاد آدم‌‌برفی‌هایمان افتادم. یاد روزهایی که با هم آدم‌‌برفی درست می‌کردیم.» [21]

درعین‌حال، او به ذکر خاطره بسنده نمی‌کند و پیش از آنکه حسرت و افسوسِ روزهای گذشته در ذهن دخترش ریشه بزند، بلافاصله می‌نویسد: «دوباره با هم آدم‌برفی درست می‌کنیم. کلی حرف باهات دارم که باید با هم بزنیم. دوباره با هم پاساژ ارغوان برویم. دوباره پارک برویم و دوباره آدم‌برفی درست کنیم. بالاخره آن روز از راه می‌رسد.»

او در دالان تخیل، با عبور از دوره‌ی حبس، به آینده راه می‌گشاید. و بدین‌ترتیب، آتش امید را در قلب خانواده زنده نگه می‌دارد.

حتی گاه پیش می‌آید که نسرین نقش خود به‌عنوان زندانی را کاملاً بر هم می‌زند و روال بازی را وارونه می‌سازد. از جمله، او در سربرگِ فُرمِ نامه‌ی زندانی (فُرمِ مددجو) می‌نویسد:

نام: نسرین

نام‌خانوادگی: ستوده

سابقه‌ی کیفری: دلم برات تنگ شده!

موضوع درخواست: خیلی دوسِت دارم . [22]

درحالی‌که، بر حسب قاعده، زندان باید از زندانی «انسانیت‌زدایی» کند، هویتش را محو نماید و او را از مِهر تهی گرداند، این خودِ زندانی است که از برگه‌ی مددجو «حبس‌زدایی» می‌کند و آن را به یک مِهرنامه بدل می‌‌نماید، نوعی دگرگونیِ تمام‌عیار که استعاره‌ی باستانیِ تبدیل آتش به گلستان را تداعی می‌کند. یا تبدیل بحران به فرصتی طلایی.

در جایی دیگر، در اقدامی ابتکاری، «درب ورودیِ محترمِ زندان قرچک» را خطاب قرار می‌دهد و ناملایمات زندان یادشده را با زبانی ملایم و طنزآلود باز می‌گوید. به‌اصطلاح، به در می‌گوید تا دیوار بشنود. در ابتدای همین نامه است که به «درب ورودی» می‌نویسد:

نظر به اینکه بر من، به‌عنوان یکی از زندانیان این زندان، ثابت شده است دیوارها و درب ورودی این زندان وظایفشان را تمام‌وکمال انجام می‌دهند و شما نیز به‌عنوان درب ورودی، هر روز بارها و بارها بازوبسته می‌شوید تا زندانیان بیشتری را در این طرف درب ورودی جای دهید، لذا فعلاً مصلحت را در آن دیدم تا برای شما نامه بنویسم.[23]

بااین‌حال، نامه‌های نسرین، سربه‌سرْ امید و مطایبه نیست، زیرا او فقط یک زندانی نیست. نسرین مادرِ دو فرزند نیز هست که یکی از آن‌ها هنگام بازداشت مادر هنوز تولد سه‌سالگی‌اش را جشن نگرفته بود، آن‌قدر کوچک که حتی معنای اتهام و زندان را درست نمی‌فهمید، آن‌قدر که نسرین در دومین نامه‌اش از زندان به او می‌نویسد: «تو… آن‌قدر معصومی که نمی‌توانم برایت بگویم از کجا نامه می‌نویسم.» [24]

و در همان نامه به‌تلخی می‌نگارد:

نیمای عزیزم، در طول شش ماه گذشته دو بار به‌شدت گریستم. بار اول در سوگ پدرم بود که از عزاداری و سوگواری نیز محروم بودم و بار دوم همان روز بود که نتوانستم با تو به خانه برگردم و وقتی به سلولم برگشتم بی‌اختیار و بلندبلند گریستم.[25]

سپس در یکی از نامه‌هایش، که در نیمه‌شب، آن‌گاه که لشکر خیال به ذهن هجوم می‌آورد، چالش و دل‌مشغولیِ خود را با همسر خویش در میان می‌گذارد: «بارها از خود پرسیده‌ام: آیا بیرون مفیدترم یا اینجا؟ اصلاً می‌دانی، زندانی همیشه از خود سؤال می‌کند آیا کارم درست بوده است یا نه؟ آیا راه دیگری وجود داشته است یا نه؟»[26]

نسرین در همین نامه، که در اواخر سال نخستِ حبس اولش (مرداد ۱۳۹۰) نگاشته، از کتاب آخرین وسوسه‌ی مسیح، نوشته‌ی نیکوس کازانتزاکیس، نویسنده‌ی چیره‌دست یونانی، برای بازگفتنِ چالش خویش الهام می‌گیرد. اما آنچه همه‌ی تردیدها را در من می‌سوزاند و خاکستر می‌کند رؤیایم است، رؤیایی که چندان دور و دست‌نیافتنی نیست. رؤیایی که دیگران در پایش جان باختند تا به وجودش آوردند، قانون و عدالت و «عدالت‌خانه» را.

در آخرین وسوسه‌ی مسیح روح ابلیس در یک لحظه «چشم‌انداز فریب‌آلود زندگی آرام و دل‌نوازی» را بر مسیح می‌گشاید. مسیح، در عالم خیال، می‌بیند که زندگی آسوده‌ای را برگزیده، عیالمند شده و از دنیا کام گرفته است. در شیرینیِ این خیال است که با خود می‌گوید: «راستی را که نجات دنیا دیوانگی بوده ‌است و فرار از محرومیت‌ها و شکنجه‌ها و صلیب چه لذت‌بخش!» این آخرین وسوسه‌ای بود که در لحظه‌ای کوتاه به‌سراغ منجی آمد تا لحظات واپسینش را پریشان سازد. ناگهان اما مسیح سرش را به‌شدت تکان می‌دهد، پلک می‌گشاید و می‌بیند که نه! این‌همه فقط خیال بوده. آنگاه سپاس می‌گوید خدای را که خائن و پیمان‌شکن نبوده و از عهده‌ی مأموریتی که خداوند بر دوشش نهاده بود برآمده است. «او به اوج ایثار رسیده بود: به صلیبْ چهارمیخ شده بود.»[27]

نسرین می‌نویسد: «آخرین وسوسه‌ی مسیح هر روزِ خدا همراه زندانی‌ای است که فکر می‌کند باید مدتی طولانی را در زندان بگذراند.»[28]

حتی در دوره‌ی دوم حبس نیز این وسوسه دست از سرش برنمی‌دارد، آنجا که همدلانه به دخترِ آزرده‌خاطرش می‌نویسد: «گاهی با خودم فکر می‌کنم، کاش این کارها را شروع نمی‌کردم، اما باز هم معلوم نیست که زندگی بهتری در انتظارمان بود.»[29]

البته نسرین این جمله را درست روزی می‌نویسد که طبق نامه‌ی او (۱ دی ۱۳۹۸) رفتار یکی از مأموران زندان ملاقات او و خانواده‌اش را خراب کرده، آن‌هم روزی که می‌خواستند آجیل شب یلدا را در سالن ملاقات همگی دور هم بخورند.

نسرین در نامه‌ای دیگر سعی می‌کند همانند کازانتزاکیس چشم‌اندازی متفاوت از زندگی خویش را در برابر فرزندانش، که اینک چند سالی رشد کرده‌اند، به تصویر کشد، زندگی‌ای که می‌توانست با چشم‌بستن بر مصائب دیگران و مشکلات موکلینش در پیش گیرد. در اینجا نسرین سعی می‌کند که قوه‌ی نقد و داوریِ فرزندانش را به حرکت در آورد و آنان، خود، در مقام اخذ نتیجه و انتخاب بربیایند و به داوری بنشینند. او می‌نویسد:

از طرف دیگر، مطمئن نیستم اگر هیچ کاری جز بزرگ‌کردن تو و خواهرت نمی‌کردم، تو از من نمی‌پرسیدی «مادر، برای اینکه ما در جامعه‌ای بهتر زندگی کنیم چه کاری کردی؟ چرا کاری نکردی؟» مطمئن نیستم اگر برایت تعریف می‌کردم که چگونه باید شاهد اعدام کودکان، اعتراض زنان، اعتراض مخالفان و دگراندیشان و سرکوب آن‌ها می‌ماندم و سکوت اختیار می‌کردم، و در زیستنی دیگر، این‌گونه عمل می‌کردم، آنگاه «تو»، پسر عزیزم، و خواهر خوشگلت لب به شکوه و گلایه نمی‌گشودید. پس من راهی را انتخاب کردم که وجدان بشری‌ام آن را برگزید، به این امید که انتخابِ شما نیز آن را تأیید کند.[30]

بااین‌همه، در نامه‌های او این تردیدها مانند ابرهای بهاریْ گذراست و او هر بار بر این وسوسه‌ها، بر این تردیدهای ذهن‌فرسا، بر این ای کاش‌ها و می‌شدها و می‌توانستم‌های روح‌آزار فائق می‌آید: «اما آنچه همه‌ی تردیدها را در من می‌سوزاند و خاکستر می‌کند رؤیایم است، رؤیایی که چندان دور و دست‌نیافتنی نیست. رؤیایی که دیگران در پایش جان باختند تا به وجودش آوردند، قانون و عدالت و «عدالت‌خانه» را.»[31]

رؤیای او رشته‌ای دراز است که او را وارث کسانی می‌سازد که سودای تأسیس «عدالت‌خانه» داشته‌اند. زنجیره‌ای بلند از مبارزان راه عدالت، فعالان مدنی و وکلایی که بر سر این رؤیا جان باخته‌اند، تنگنای حبس دیده‌اند یا جلای دیار کرده‌اند. بدین‌ترتیب، نسرین اکنونِ رنج‌‌آور خود را در قاب گذشته‌ای غنی و سنتیِ ارزشمند جای می‌دهد و بدین شکل رنج خود را هم معنادار می‌سازد هم تحمل‌پذیر.

او اما در گذشته درجا نمی‌زند. در جای‌جای نامه‌های خود پایوَرزی‌اش در زندان را به رسالتی بین‌المللی و به زنجیره‌ای از مبارزات به‌هم‌پیوسته‌ی عدالت‌خواهانه مرتبط می‌سازد که نسل‌به‌نسل تداوم می‌یابد و پایان نمی‌پذیرد. در نظر او، عدالت‌جویی همچون «مشعلی» است که دست‌به‌دست می‌گردد، تغییر جغرافیا می‌دهد اما خاموش نمی‌شود. ستوده در نامه‌ای خطاب به رئیس پارلمان اروپا می‌نگارد:

کافی است به خاطر داشته باشیم حوالی سال‌هایی که مبارزات پیگیر مارتین لوتر کینگ در اعتراض به تبعیض نژادی می‌رفت تا به ثمر بنشیند، در نقطه‌ای دیگر از دنیا نلسون ماندلا در مبارزه با تبعیض نژادی قریب سه دهه حبس را آغاز کرد و در سال آزادی وی در قاره‌ای دیگر زنی مبارز در برمه که اکنون میانمار نامیده می‌شود به جرم آزادی‌خواهی قریب دو دهه حبس را تجربه کرد. اکنون در سال‌های مقارن با آزادیِ آنگ سان سوچی، آزادی‌خواهان ایرانی به جرم آزادی‌خواهی و استفاده از روش‌های کاملاً مسالمت‌جویانه روانه‌ی حبس‌های طولانی‌مدت شده‌اند. این‌ها همه نشان از یک حقیقت دارد: مشعل آزادی دست‌به‌دست می‌گردد، اما خاموش نمی‌شود .[32]

ستوده با بهره‌گیری از تمثیل مشعل یا «شعله» در درازنای زمان به پیش می‌رود، به‌سوی نسل‌های آینده. او در بحبوحه‌ی اعتصاب غذای خود در تابستان ۱۳۹۹ خطاب به آریل دورفمن، نویسنده و کنشگر پرآوازه‌ی اهل شیلی، می‌نویسد:

… با خود ‌می‌اندیشیدم که این راه را کسانی چون تو و آنجلیکای عزیز و فرزندتان که در این انسانیت سهمی داشته است هموار کرده‌اید تا شعله‌ی حیات را به من و ما در نقطه‌ی دیگری از جهان بسپارید. همچنان‌که شما نیز شعله‌ی زندگی را از کسانی دیگر گرفته‌اید. و من در اینجا، در باشگاه ورزشیِ بند زنان که در مجاورت محل تلفن ماست، با خود عهد می‌بندم که از این شعله مراقبت کنم و آن را به دیگرانی که نمی‌دانم در کجای دنیا خواهند زیست بسپارم .[33]

بدین‌سان، چشم‌اندازی که نسرین پایوَرزیِ خود در زندان را در آن جای می‌دهد استقامتش را سازنده، لحظات رنج‌آورش را معنادار و امیدش را منطقی و متکی به پشتوانه‌ای تاریخی می‌سازد. با استفاده از همین چشم‌اندازِ فراخ‌تر از حبس و زندان است که او از «کابوس قضاوت فرزندان»[34]  نیز رهایی می‌یابد. نسرین از روز نخست بازداشت به حقوق فرزندانش می‌اندیشید. و هر روز «در جدال با خویشتن» از خود می‌پرسید که آیا حقوق کودکانم را رعایت کرده‌ام؟[35]

پیش‌تر، قبل از آنکه زندانی شود، هر بار که از دادگاه کودکانِ آزاردیده به خانه می‌رسید فرزندانش را بیش‌ازپیش در آغوش می‌فشرد. دلیلش را نمی‌دانست. اما چنان‌که خود می‌نویسد احتمالاً می‌خواست از این طریق آزار کودکان قربانی را جبران کند .[36] اکنون نیز رنج کودکانِ خود را رنج تمام کودکان می‌بیند و سخت باور دارد تا زمانی که حقوق تمام کودکان استیفا نشود، کودکان او نیز، حتی در کنار مادر، به حقوق خویش نخواهند رسید.

بااین‌حال، او می‌داند که مسیری که برگزیده راه پرپیچ‌وخم و طول‌ودرازی است. آنچه او را در این جاده‌ی سنگلاخْ دل‌شاد می‌سازد نه رسیدنِ آنی به هدف بلکه نفْسِ قدم‌برداشتن در مسیر آن است. به‌اعتباری، همان زیستن در حقیقت:

اما بگذار بگویم در مسیر طولانی آزادی و عدالت، هر جای آن که قرار گرفته باشم، چه فاصله‌ی زیادی با آزادی و عدالت بیرونی داشته باشم و چه نداشته باشم، این را می‌دانم که در مسیر آزادی و عدالت قرار دارم. همین مرا بس .[37]

و از همین رو است که می‌نویسد:

… اگر روزی حکومتی پروانه‌ی وکالت را از من بگیرد، شرافتم را که با هیچ حکمی نمی‌تواند بگیرد. همان مرا بس!… من، بی پروانه‌ی وکالت یا با پروانه، به این احکام معترضم. اعتراض به احکام ناعادلانه نیاز به پروانه‌ی وکالت ندارد. به آن‌ها بگو پروانه‌ام را از من بگیرید، عدالت را نه[38]!

ازقرارمعلوم، زندان نیز نتوانسته پرانتزی در میان مبارزات بی‌وقفه‌ی او باز کند، چنان‌که می‌نویسد: «نمی‌توانم به امید آزادی دست از اعمال مثبت بکشم… باز هم تأکید می‌کنم که چشم‌به‌راه آزادی‌ام نباشید تا بتوانم آزادانه کار کنم.»[39]

استمرار مبارزه، ثبات عقیده، عزم راسخ و ترجیح زیستِ معنادار بر زندگی عافیت‌طلبانه ویژگی‌هایی است که در گوشه‌گوشه‌ی نامه‌های زندان به چشم می‌آید. افزون بر این، کلماتِ نسرین ستوده بر انسان‌باوری، بردباری، نزاکت، قانون‌مندی و عدالت‌جوییِ او گواهی می‌دهند، صفاتی برجسته که آن را حتی از قفس‌بانان خود نیز دریغ نمی‌دارد.

اسفندیار دواچی

 May 16, 2023

[1]  برخی نامه‌ها از بیرون از زندان نوشته شده‌اند. نویسنده‌ی بیشتر این نامه‌ها رضا خندان، همسر نسرین، ستوده است.

[2]  این نامه‌ها دو مقطع از تاریخ، اسفند ۱۳۸۹ تا شهریور ۱۳۹۲ و تیر ۱۳۹۷ تا تیر ۱۴۰۰، را در بر می‌گیرند. بدیهی است که این نامه‌ها دوره‌ی بازجویی و حضور ستوده در سلول انفرادی را پوشش نمی‌دهند. گرچه از خلال نامه‌های دیگر می‌توان روزنه‌ای به آن دوره‌های بی‌مکاتبه نیز باز کرد.

[3]  بنگرید به: منصوره شجاعی  ۱۳۹۹ روایت‌هایی از زندان. آمریکا: نشر آسو، ص۹.

[4]  واتسلاو هاول  ۱۳۹۸ نامه‌هایی به اولگا. ترجمه‌ی فروغ پوریاوری، تهران: نشر ثالث، ص۹۶.

[5]  همان، ص۱۰۸.

[6]  همان، ص۱۷۷.

[7]  همان، ص۴۰.

[8]  نسرین ستوده  ۱۴۰۱ نامه‌های زندان. آمریکا: نشر آسو، ص۹۳.

[9]  همان، ص۱۲.

[10]  برای نمونه بنگرید به: همان، صص۳۵۳، ۳۵۴ و ۳۵۵.

[11]  همان، صص۱۹۰ و ۲۰۷.

[12]  همان، ص۱۲۲.

[13]  همان، صص۱۰۰ و ۳۰۲.

[14]  همان، ص۳۳۲.

[15]  همان.

[16]  همان.

[17]  همان، ص۲۵.

[18]  همان، ص۱۷۰.

[19]  همان، ص۱۹۷.

[20]  همان، ص۸۵.

[21]  همان، ص۱۰۰.

[22]  همان، ص۱۹۷.

[23]  همان، ص۴۱۴.

[24]  همان، ص۱۹.

[25]  همان، ص۲۰.

[26]  همان، ص۲۵.

[27]  نیکوس کازانتزاکیس  ۱۳۶۲  آخرین وسوسه‌ی مسیح.  ترجمه‌ی صالح حسینی، تهران: نیلوفر، ص۹.

[28]  نامه‌های زندان، ص۲۵.

[29]  همان، ص۳۵۴.

[30]  همان، ص۲۰۲.

[31]  همان، ص۲۵.

[32]  همان، ص۱۷۵.

[33]  همان، صص۳۸۰-۳۸۱.

[34]  همان، ص۱۶.

[35]  همان، ص۱۵.

[36]  همان، ص۱۷.

[37]  همان، ص۲۷.

[38]  همان، ص۲۹.

[39]  همان، ص۵۰.