خلأبرنامه سیاسی وبرآمدن شخصمح…
. خلأ برنامه سیاسی و برآمدن شخصمحوری
…….آیدا رضائیان
در این جنبش، کمرنگبودن شعارهای آرمانهای بنیادین—دموکراسی، حقوق بشر، نه به اعدام، سکولاریسم، حاکمیت مردم و آزادی زندانیان سیاسی به یکی از ضعفهای جدی بدل شده است. جنبشی که قرار است نمایندهی ارادهی جمعی مردم باشد، تنها زمانی میتواند فراگیر و پایدار بماند که این اصول مشترک در کانون آن قرار گیرند، نه نمادها، اشخاص یا روایتهای خاصِ یک گرایش سیاسی.
نخست، در همایشها و کنشهای مشترک، هیچ نماد یا شعار هویتیِ متعلق به یک جریان خاص—از جمله نمادها و شعارهای سلطنتطلبانه—نباید محوریت یابد. هرچند برخی نمادها، مانند پرچم شیر و خورشید، برای بخشی از ایرانیان یادآور همبستگی ملیاند، اما برجستهسازی انحصاری هر نماد هویتی میتواند احساس شمولگرایی را در میان طیفهای متکثر جامعه تضعیف کند؛ بهویژه در فضای عمومی اروپا که تکثیر پرچمهای هویتی، بهدلیل حافظهی تاریخی نازیسم، حساسیتبرانگیز است.
دوم، در صورت حمایت از نقش سیاسی یا نمادین آقای رضا پهلوی، بهکارگیری عناوین غیرحکومتی و پرهیز از القای جایگاه قدرت پیشاسرنگونی، شرطی اساسی برای حفظ اتحاد ملی است. هرگونه مقامسازی زودهنگام، ناخواسته شکافها را تعمیق میکند.
سوم، محور تجمعها تنها زمانی وحدتبخش میماند که آرمانهای انقلاب در مرکز قرار گیرند، نه برجستهسازی پیشدستانهی اشخاص یا تعیین نمادین ساختار قدرت در فردای پساسرنگونی. تجربهی تاریخی بارها نشان داده است که چنین شتابزدگیهایی، پیش از شکلگیری اجماع ملی و پیش از سرنگونی نظم موجود، خطر تفرقه و زمینگیرشدن خیزشهای مردمی را بهطور جدی افزایش میدهد.
در نهایت، پاسداری از وحدت ملی و اجماع متکثر، امری سلیقهای یا تاکتیکی نیست، بلکه مسئولیتی سیاسی و اخلاقی است. این مسئولیت بیش از همه بر دوش نیروها و چهرههایی قرار دارد که خود را واجد نقش رهبری یا مرجعیت ملی میدانند؛ مسئولیتی که ایجاب میکند اصول رفتار در همایشهای مشترک برای هدف ملی، در شرایط خیزش انقلابی مردم ایرنان، بهروشنی، مسئولانه و فعالانه به بدنهی اجتماعی منتقل شود.
در بسیاری از جنبشهای اعتراضی، بهویژه در شرایط سرکوب و فقدان امکان سازمانیابی آزاد، خطر جایگزینشدن «نامها» بهجای «برنامهها» بهطور جدی وجود دارد. در چنین وضعیتی، فقدان گفتمان روشن و راهبرد سیاسی منسجم، زمینه را برای آن فراهم میکند که یک فرد یا نماد شخصی، بهجای پروژه سیاسی جمعی، در کانون حرکت قرار گیرد.
به بیان دقیقتر، در فقدان برنامه و گفتمان روشن، نام یک فرد بهجای راهبرد سیاسی در حرکت مطرح میشود. این وضعیت نه حاصل قدرت ذاتی آن فرد، بلکه نتیجه خلأ ساختاری در تعریف اهداف، مسیر و ابزارهای کنش سیاسی است. هنگامی که پاسخ روشنی به پرسشهای بنیادین—از جمله شکل نظام مطلوب، سازوکار گذار، نسبت با مداخله خارجی، و تضمین حقوق بشر—وجود ندارد، شخصمحوری به راهحلی ساده اما پرهزینه بدل میشود.
از منظر انتقادی، میتوان گفت: وقتی برنامهای وجود ندارد، نام یک فرد جای سیاست و چشمانداز را میگیرد. این جایگزینی، گرچه ممکن است در کوتاهمدت انسجام ظاهری ایجاد کند، اما در بلندمدت جنبش را از توان تولید اراده جمعی، پاسخگویی دموکراتیک و مقاومت در برابر مصادره سیاسی تهی میسازد.
در سطح نظری نیز، این پدیده قابلتحلیل است: شخصمحوری اغلب محصول خلأ برنامه و فقدان پروژه سیاسی منسجم است. جنبشی که بر فرد استوار میشود، نهتنها در برابر سرکوبتر است، بلکه پس از هر شکست یا حذف نماد، دچار فروپاشی معنایی میشود. در مقابل، پروژهای که بر اصول، مطالبات شفاف و ساختار پاسخگو بنا شده باشد، حتی در غیاب چهرهها نیز تداوم مییابد.
از اینرو، نقد شخصمحوری نه نقد افراد، بلکه نقد فقدان سیاست بهمعنای دقیق کلمه است: سیاست بهمثابه برنامه، مسئولیت، و تعهد جمعی به آیندهای تعریفشده است.
