شورای ملی تصمیم  همراه و همگام با مردم آگاه ایران، برای تحقق خواسته‌های زیر تلاش و مبارزه می‌کند. 1- گذار کامل از جمهوری اسلامی با تکیه به جنبش‌های اعتراضی مردم، گذار خشونت پرهیز با حفظ حق دفاع مشروع. 2 – حفظ تمامیت ارضی کشور با تاکید بر نظام غیرمتمرکز . 3- جدایی دین از حکومت. 4 – فراخوان عمومی برای تشکیل مجلس مؤسسان. 5 – تلاش برای برپایی نظامی دموکراتیک و انتخابی  تعیین نوع حکومت با آرای مردم. 6 –  اجرای کامل اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و میثاق‌های وابسته به آن، با تاکید بر رفع هرگونه تبعیض علیه زنان و برابری جنسیتی در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و مشارکت زنان در مدیریت جامعه، و نیز تاکید بر حفظ محیط زیست

1


درِ نیمه‌بازِ ، کتابخانه / اپیزود اول، م.م

او در خانه‌ای به دنیا آمد که همه‌چیز در آن عادی بود؛ نه فقرِ تلخی داشت و نه رفاهِ چشمگیری. خانه‌ای با دیوارهای روشن، پنجره‌هایی همیشه نیمه‌بسته، و سکوتی که عصرها زودتر از تاریکی از راه می‌رسید. پدرش مردی بود از نسلی دورتر؛ آن‌قدر دور که گاهی پسر حس می‌کرد پدر بیشتر به خاطرات تعلق دارد تا به اکنون. اما مادر با فاصله سنی زیاد از پدر، نرم‌تر بود؛ با صدایی که در خانه می‌چرخید و تنهایی را کمی قابل‌تحمل می‌کرد.

او تنها فرزند خانه بود و تنهایی، پیش از آنکه معنایش را بدانَد، کنارش نشسته بود؛ سر میز غذا، در حیاط مدرسه، و عصرهایی که صدای بازی بچه‌های دیگر از کوچه می‌آمد و او بیشتر تماشا می‌کرد تا شرکت.

از همان کودکی، دو چیز برایش حالتی جادویی داشت: پردهٔ سینما و صحنهٔ تئاتر.

مادر این را زود فهمید. گاهی عصرهای آخر هفته دستش را می‌گرفت و به سینما می‌برد. سالن تاریک می‌شد، نور پروژکتور از میان دود و غبار رد می‌شد و آدم‌هایی روی پرده، زندگی دیگری را زندگی می‌کردند. برای پسر، سینما فقط سرگرمی نبود؛ شکافی بود در دیوار زندگی روزمره. وقتی فیلم تمام می‌شد و چراغ‌ها روشن می‌شدند، او هنوز در همان جهان مانده بود؛ انگار بخشی از خودش را جا گذاشته باشد میان قاب‌های نورانی.

خانه‌شان همیشه پر از صدا بود؛ نه شلوغ، بلکه پر از صداهای دور. موسیقی، نمایش‌های رادیویی، دیالوگ‌های سریال‌های تلویزیونی. مادر گاهی دربارهٔ بازیگری یک هنرپیشه حرف می‌زد، یا از نمایشی که دیده بود تعریف می‌کرد. اما در ماه رمضان، فضای خانه تغییر می‌کرد. یکی دو شب به مسجد می‌رفتند؛ رسمی آرام و تکرارشونده، مثل بسیاری از چیزهای آن سال‌ها.

یک شب، در گوشهٔ مسجد، پسر متوجه چند مرد شد که دور هم نشسته بودند و از روی کتابی چیزی می‌خواندند. صدایشان آهسته و جدی بود. نزدیک‌تر رفت. گفتند انجمنی است مذهبی. چند هفته‌ای میان آن‌ها نشست؛ بیشتر گوش داد تا حرف بزند. اما سؤال‌هایی که در ذهنش شکل می‌گرفت، از پاسخ‌ها بزرگ‌تر بودند. هر بار که می‌پرسید، جواب‌ها کوتاه‌تر می‌شدند؛ گاهی فقط لبخندی محتاط و جمله‌ای که چیزی را روشن نمی‌کرد.

در دوازده‌ سیزده‌سالگی، یک عصر بی‌هدف وارد پارک بزرگ شهر شد. گوشهٔ پارک ساختمانی تازه‌ساز بود؛ ساده، روشن، با پنجره‌هایی بزرگ. تابلوی کوچکی بر سردرش نوشته بود: «کتابخانهٔ کودک».

مدتی پشت در ایستاد. بعد آرام وارد شد. بوی کاغذ و چوب در هوا شناور بود. قفسه‌ها بلند نبودند، اما برای او شبیه راهروهای شهری ناشناخته بودند. کتاب‌ها کنار هم ایستاده بودند؛ خاموش، اما زنده. جلدهای رنگی‌شان مثل صورت آدم‌هایی بود که هرکدام رازی برای گفتن دارند. میان قفسه‌ها قدم زد، بی‌آنکه بداند دنبال چه می‌گردد. اسم نویسنده‌ها برایش غریب بود. فقط کتابی را برداشت که تصویر روی جلدش بیشتر از بقیه نگاهش را نگه داشته بود.

پشت میز، زنی نشسته بود با صورتی آرام و صدایی که آدم را مضطرب نمی‌کرد. بعدها فهمید اسمش خانم ستایش است؛ زنی که سال‌ها بعد هم در حافظه‌اش روشن ماند. کتاب را جلو گذاشت و گفت: «می‌خواهم این را ببرم.»

خانم ستایش نگاه کوتاهی به او کرد؛ انگار تنهایی و کنجکاوی‌اش را یکجا دیده باشد. فرم کوچکی جلو گذاشت و گفت: «باید پدر یا مادرت امضا کنند… اما این بار کتاب را ببر. هفتهٔ بعد برگردان.» پسر کتاب را گرفت. حس می‌کرد چیزی تغییر کرده؛ نه در بیرون، در خودش.

اما همان روز، وقتی کتاب را به انجمنی که پیش‌تر می‌رفت برد، نگاه‌ها عوض شد. یکی گفت: «همهٔ کتاب‌ها خوب نیستند. بعضی چیزها را نباید خواند.» پسر چیزی نگفت، اما جمله در ذهنش ماند. شب، وقتی به خانه برگشت، رو به مادرش گفت: «دیگر آنجا نمی‌روم.»

مادر پرسید: «چرا؟»

گفت: «چون جواب سؤال‌هایم را نمی‌دهند. فقط می‌گویند چه چیزی را نخوان.»

پدر و مادر نگاهی به هم انداختند و لبخندی کوتاه زدند؛ از آن لبخندهایی که بیشتر فهمیدن است تا قضاوت.

چند روز بعد دوباره به کتابخانه رفت. این بار خانم ستایش از کلاس‌هایی حرف زد که آنجا برگزار می‌شد: نقاشی، موسیقی، خوشنویسی، تئاتر و فیلم. پسر وقتی اسم فیلم و تئاتر را شنید، انگار چیزی درونش روشن شد و خیلی زود، کتابخانه برایش فقط جایی برای کتاب گرفتن نبود؛ به پناهگاهی بدل شد که در آن می‌شد خیال کرد، پرسید، و چیزهای تازه یاد گرفت.

در کلاس فیلم، برای اولین بار دوربین هشت‌میلی‌متری را لمس کرد. یاد گرفت تصویر فقط ثبت واقعیت نیست؛ می‌شود با آن رؤیا ساخت. در کلاس تئاتر، روی صحنه‌ای کوچک ایستاد و فهمید آدم می‌تواند زندگی دیگری را برای چند دقیقه زندگی کند.

دوستانی پیدا کرد که مثل خودش میان واقعیت و خیال سرگردان بودند. سال‌ها بعد، هرکدام به گوشه‌ای از جهان رفتند؛ بعضی هنوز در حافظه‌اش زنده‌اند و بعضی تنها به شکل نامی دور باقی مانده‌اند. آن سال‌ها، کانون برای آن نوجوان‌ها چیزی فراتر از یک مرکز فرهنگی بود؛ جزیره‌ای کوچک در میان جهانی که آرام‌آرام تیره می‌شد.

یک روز، وسط کلاس، ناگهان دو مرد وارد شدند و مربی‌شان را با خود بردند. هیچ توضیحی ندادند. درِ کلاس نیمه‌باز ماند، بچه‌ها ساکت شدند و کسی نفهمید دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. فقط سکوتی سرد در فضا نشست؛ سکوتی که بعدها معنایش را فهمیدند.

مدتی بعد مربی دیگری آمد؛ مردی صمیمی که بچه‌ها را فقط شاگرد نمی‌دید. آن‌ها را به باغ، سینما و خیابان می‌برد. گاهی فقط راه می‌رفتند و حرف می‌زدند. برای آن نوجوان‌ها، آن روزها شبیه تمرین زندگی بود.

پسر کم‌کم وارد گروه‌های نمایشی بیرون از کانون شد. روی صحنه‌های کوچک می‌ایستاد، دیالوگ می‌گفت و نور داغ پروژکتور را روی صورتش حس می‌کرد. در همان سال‌ها، در گوشه‌وکنار ایران، گروه‌های تئاتری و فیلم‌سازان جوان آرام‌آرام شکل می‌گرفتند؛ نسلی که می‌خواست جهان را جور دیگری روایت کند.

او هنوز نمی‌دانست آینده چه چیزی برایش کنار گذاشته است. فقط می‌دانست هر بار که وارد کتابخانه می‌شود، انگار از مرزی پنهان عبور می‌کند؛ مرز میان زندگی‌ای که به او داده بودند و زندگی‌ای که خودش می‌خواست کشف کند.

بعدها، هر وقت از او می‌پرسیدند آغاز همه‌چیز کجا بود، کمی مکث می‌کرد و می‌گفت:

«از یک درِ نیمه‌باز… درِ یک کتابخانه.»


سال‌های آتش و سایه / اپیزود دوم خاطرات

انقلاب که آمد، شهر دیگر شبیه گذشته نبود. خیابان‌ها همان خیابان‌های قدیمی بودند، اما صداها تغییر کرده بود. دیوارها پر از شعار شده بودند و هوا بوی التهاب می‌داد؛ بوی امید، ترس، خشم و آینده‌ای که هنوز هیچ‌کس تصویر روشنی از آن نداشت. مردم زیاد حرف می‌زدند، زیاد جمع می‌شدند، زیاد راه می‌رفتند؛ انگار سال‌ها سکوت ناگهان ترک برداشته باشد.

او هم در میان همان جمعیت بود؛ نه قهرمان بود و نه رهبر. فقط جوانی بود که می‌خواست سهم کوچکی در تغییر داشته باشد. در تظاهرات شرکت می‌کرد، شعار می‌داد، گوش می‌داد و کم‌کم احساس می‌کرد خیابان دیگر فقط محل عبور نیست؛ بخشی از زندگی اوست. اما بعد از پیروزی انقلاب، همه‌چیز برایش در سیاست خلاصه نشد. هنوز هنر برای او راهی بود برای نفس کشیدن، برای زنده ماندن.

دو بار، همراه چند دوست، نمایش خیابانی اجرا کردند؛ نمایش‌هایی ساده و کم‌هزینه، اما تلخ و شاعرانه. مردم دورشان جمع می‌شدند؛ کارگر، دانشجو، رهگذر، کودک. چند دقیقه می‌ایستادند، نگاه می‌کردند، فکر می‌کردند یا خاموش می‌شدند و بعد آرام پراکنده می‌شدند. اما چیزی از آن صحنه‌ها در ذهنشان باقی می‌ماند؛ چیزی شبیه پرسشی ناتمام.

در همان روزها، او با همان روحیه‌ای که همیشه میل به آغاز کردن داشت، ایده‌ای تازه را عملی کرد. در گوشه‌ای از یکی از خیابان‌های شهر، نخستین دکهٔ سادهٔ کتاب را راه انداخت؛ جایی که فقط کتاب‌فروشی نبود. روزنامه و نشریه پخش می‌کرد، مجله می‌آورد و حتی نوار کاست موسیقی عرضه می‌کرد. با سیمی که پنهانی از تیر برق خیابان کشیده بودند، چراغ کوچکی شب‌ها آنجا را روشن نگه می‌داشت.

کم‌کم جوان‌ها دور آن دکه جمع شدند. عصرها خیابان تبدیل می‌شد به میدان بحث؛ دربارهٔ سیاست، آزادی، مذهب، عدالت، زندان، انقلاب و آینده‌ای که هرکس تصویر متفاوتی از آن داشت.

او بیشتر از آنکه سخنران باشد، شنونده بود. وقتی حرف می‌زد، نه از کتاب‌هایی که مد شده بود دیگران بی‌آنکه بفهمند نقل کنند، بلکه از دل تجربهٔ جامعه می‌گفت؛ از چیزهایی که دیده بود، لمس کرده بود و هنوز جواب روشنی برایشان پیدا نکرده بود. گاهی در بحث‌ها کم می‌آورد، گاهی عصبی می‌شد و گاهی هم می‌توانست دیگران را قانع کند. اما آنچه برایش اهمیت داشت، خودِ گفت‌وگو بود؛ اینکه هنوز می‌شد سؤال کرد.

کم‌کم در شهر شناخته شد؛ جوانی که کتاب و نشریهٔ سیاسی پخش می‌کند، فعالیت سیاسی دارد و اهل بحث و جدل است. حتی با طرفداران حکومت هم وارد بحث می‌شد؛ بحث‌هایی که همیشه آرام تمام نمی‌شدند. یک‌بار، هنگام جروبحثی در خیابان، یکی از جوانان حزب‌اللهی ناگهان از پشت با داس به او حمله کرد. اگر واکنش سریع اطرافیان نبود، شاید همان‌جا همه‌چیز پایان پیدا می‌کرد. آن حادثه گذشت، اما سایه‌اش مدت‌ها در ذهنش ماند.

اما آن سال‌ها، سال‌های دوام آوردن نبودند؛ سال‌های حذف بودند. یک صبح، وقتی به دکهٔ کتابش رسید، چیزی از آن باقی نمانده بود. قفسه‌ها سوخته بودند، کاغذها خاکستر شده بودند و بوی سوختگی هنوز در هوا می‌چرخید. رهگذرها بی‌تفاوت از کنار آن رد می‌شدند؛ انگار شهر کم‌کم به دیدن ویرانی عادت کرده بود. او می‌دانست چه کسانی آنجا را آتش زده‌اند. اما حقیقت تلخ‌تر این بود که دیگر چنین اتفاقی عجیب به نظر نمی‌رسید. با این حال، عقب نکشید.

یک سال بعد؛ در بیست‌ویک‌سالگی، در مراسم تشییع جنازهٔ جوانی شرکت کرد که نیروهای حکومتی او را در خیابان کشته بودند. هوا سنگین بود. جمعیت آرام حرکت می‌کرد، اما اضطراب در چهره‌ها موج می‌زد. وقتی به قبرستان رسیدند، ناگهان همه‌چیز به‌هم ریخت. گروه‌هایی از نیروهای حکومتی و زن‌ها و مردهایی که از نماز جمعه آمده بودند، به جمعیت حمله کردند. درگیری کوتاه بود، اما خشن. صدای فریاد، دویدن، ضربه و ترس در هم پیچید. خیلی‌ها را همان‌جا گرفتند. او هم میان بازداشت‌شدگان بود.

هنگام دستگیری زخمی شد؛ پا، سر، و ضربه‌ای که بعدها بر بینایی‌اش اثر گذاشت. زخم‌های بدن کم‌کم خوب شدند، اما چیزی که ماند، حس فروریختن ناگهانی جهان بود. چون در شهر شناخته شده بود، پرونده‌اش سنگین‌تر شد. بازجویی‌ها آغاز شد؛ اتاق‌ بسته، سؤال‌های تکراری، چشم‌هایی که بیشتر از حقیقت، اعتراف می‌خواستند.

حکمی که ابتدا برایش خواندند، آن‌قدر سنگین بود که لحظه‌ای احساس کرد زندگی‌اش همان‌جا به پایان رسیده است. بعدها به علت اختلاف درونی، قاضی دیگری حکم را کاهش داد و مجازاتش به چند سال زندان تبدیل شد.

سال‌های زندان، زمان عجیبی داشتند؛ هم کند می‌گذشتند و هم ناگهان ناپدید می‌شدند. آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. بعضی می‌شکستند، بعضی خاموش می‌شدند و بعضی فقط با خاطرهٔ صدایشان در ذهن دیگران باقی می‌ماندند.

وقتی آزاد شد، برای مدتی دوباره فعالیت سیاسی را شروع کرد. او شهر را می‌شناخت، اما دیگر احساس تعلقی به آن نداشت. خیابان‌ها همان بودند، اما نگاه مردم فرق کرده بود. هر بار که در خیابان متوقفش می‌کردند و دربارهٔ زندان و گذشته‌اش سؤال می‌پذیرفتند، بیشتر حس می‌کرد گذشته مثل سایه‌ای پشت سرش راه می‌رود. چند بار دیگر هم بازداشت شد؛ کوتاه و موقت، اما کافی برای اینکه بداند هنوز زیر نگاه است.

در همان روزها، پدرش از دنیا رفت. مرگ پدر، خانه را ساکت‌تر از همیشه کرد. حالا فقط او مانده بود و مادری که تمام نگرانی‌اش در همان یک فرزند خلاصه می‌شد. فهمید دیگر نمی‌تواند در آن شهر بماند. با کمک چند دوست و چند نفر از فامیل، راهی تهران شد.

اما تهرانِ سال‌های جنگ، شهر آسانی نبود. شهر پر بود از ایست‌های بازرسی، پرونده، سوءظن و آدم‌هایی که گذشتهٔ خود را پنهان می‌کردند تا بتوانند دوام بیاورند. او هم گذشته‌اش را پنهان کرد. برای اینکه بتواند خانه‌ای اجاره کند و کمتر زیر سؤال برود، مدارکی تهیه کردند که نشان می‌داد برای درمان مادرش به تهران آمده است. به این شکل، در محله‌ای معمولی، خانه‌ای کوچک و دو اتاقه پیدا کرد؛ خانه‌ای ساده، اما امن.

زندگی را دوباره از صفر آغاز کرد. هر کاری که پیدا می‌شد انجام می‌داد؛ عکاسی، طراحی روی پارچه، منجوق‌دوزی، فروش لباس و تولید لباس. زندگی سخت بود، اما هنوز جریان داشت.

در همان سال‌ها، در یکی از دیدارهای خانوادگی، با دختری آشنا شد. آشنایی‌شان آرام و بی‌سر‌وصدا شکل گرفت؛ میان گفت‌وگوهای کوتاه و رفت‌وآمدهای آخر هفته. دختر هم گذشته‌ای زخمی داشت. خانواده‌اش دههٔ شصت را با زندان، اعدام و سوگواری پشت سر گذاشته بودند. یکی از برادرانش اعدام شده بود، خواهرش سال‌ها زندانی بود و خود او هم تنها به دلیل نسبت خانوادگی، بازداشت و زندان را تجربه کرده بود. آن‌ها آرام‌آرام به هم نزدیک شدند؛ نه از جنس رؤیاهای عاشقانهٔ ساده، بلکه بیشتر از جنس شناختن زخمی مشترک.

جمعه‌ها همراه خانواده‌ها به خاوران می‌رفتند. در آن خاک خاموش، خانواده‌ها دور هم جمع می‌شدند، نام‌ها را بلند می‌گفتند تا فراموش نشوند. میان سکوت، گل و خاک، نوعی مقاومت آرام جریان داشت. زندگی آهسته‌آهسته شکل تازه‌ای پیدا می‌کرد؛ انگار پس از سال‌ها، امکان یک آرامش کوچک به وجود آمده باشد.

اما گذشته هنوز تمام نشده بود. روزی خبر رسید که در بازجویی یکی از دوستان قدیمی، نام او هم برده شده است. همان لحظه فهمید با داشتن کودکی چندروزه و دختربچه‌ای ۳ ساله، همه‌چیز می‌تواند دوباره تکرار شود؛ بازداشت، سلول، بازجویی و ناپدید شدن.

این بار تصمیم گرفت منتظر نماند. با کمک دوستان و با استفاده از پرونده‌ها و مدارک قدیمی، راهی برای خروج خانوادهٔ ۴ نفره پیدا شد. سفری طولانی و نامطمئن آغاز شد؛ از مرزها، ایستگاه‌ها و اتاق‌های موقت. ترکیه، بعد اتریش، و سرانجام آلمان.

وقتی آخرین مرز را پشت سر گذاشت، سال‌ها از آن روزی که برای نخستین بار وارد کتابخانه شده بود گذشته بود. اما هنوز همان پسر درونش زنده بود؛ پسری که یاد گرفته بود از پرسیدن نترسد. و تبعید، فصل تازه‌ای بود که تازه آغاز می‌شد.


آن‌چه از زندگی باقی می‌ماند / اپیزود سوم

سرزمین دور، امیدهای نزدیک

راهی که از ایران آغاز شده بود، کوتاه و ساده نبود؛ تنهایی و ترس‌ها از ایستگاه‌ها و نگاه‌های مأموران. مدتی در ترکیه ماندند؛ روزهایی کوتاه اما سنگین، پر از انتظار و بلاتکلیفی. بعد سفری دیگر آغاز شد؛ سفری که آن‌ها را از ترکیه به اتریش برد و سرانجام به آلمان رساند.

او برای نخستین بار بود که با همسر و دو کودک خردسال پا به دنیایی کاملاً ناآشنا می‌گذاشت. زبانی نمی‌دانست، قوانین را نمی‌شناخت و حتی نمی‌دانست در فرودگاه‌های بزرگ اروپایی باید از کدام در عبور کند. در همان ساعات نخست، در سالن ترانزیت فرودگاه، سردرگمی و اضطراب را با تمام وجود حس کرد. اما چاره‌ای نبود؛ زندگی تازه‌ای در انتظارشان بود.

چند روز بعد، خود را به عنوان پناهجو معرفی کرد. مدارکی که پیش از ترک ایران به دوستان سپرده بود تا بعداً برایش پست کنند، کم‌کم به دستش رسید. همان مدارک، همان کاغذها که نشانه‌ای از زندان، فعالیت‌ها و گذشته‌اش بودند، تبدیل شدند به سندهایی برای آغاز زندگی تازه.

در مرکز رسیدگی به درخواست پناهندگی، او و همسرش برای مصاحبه فراخوانده شدند. همراهشان دو کودک بود: دختری سه ساله و نوزادی بیست‌ونه روزه که تازه به دنیا آمده بود. روز مصاحبه برایشان طولانی و نفس‌گیر بود. هر سؤال می‌توانست سرنوشت یک خانواده را تغییر دهد. آن‌ها حرف زدند، گذشته‌شان را گفتند و منتظر ماندند.

هفتاد و چهار روز بعد، پاسخ آمد؛ پناهندگی آن‌ها پذیرفته شده بود.

برای خانواده‌ای که تازه از مرزهای ناامنی گذشته بود، این خبر مثل نفسی عمیق بود. در روزهای نخست در هتلی اسکان داده شدند و بعد خانه‌ای کوچک در شهری دیگر به آن‌ها داده شد. زندگی آرام‌آرام شکل گرفت. او و همسرش به کلاس‌های زبان رفتند. بچه‌ها بزرگ‌تر شدند.

دختر بزرگ‌تر، همان‌طور که پدرش از کودکی دوست داشت، به کتاب و هنر علاقه نشان می‌داد؛ به تئاتر، به فیلم، به ادبیات. پدر وقتی این علاقه را در او می‌دید، گاهی لبخند می‌زد؛ انگار بخشی از کودکی خودش را در نگاه او می‌دید.

دختر کوچک‌تر هنوز کودک بود که بیماری دیابت کودکان در وجودش آشکار شد. زندگی خانواده از همان زمان با مراقبت‌های پزشکی، آزمایش‌ها و نگرانی‌ها گره خورد. اما او با وجود بیماری، کودکی پرانرژی داشت؛ به دوستانش نزدیک بود، می‌خندید، بازی می‌کرد و زندگی را دوست داشت.

سال‌ها گذشت. دختر بزرگ‌تر وارد دانشگاه شد. رشته روان‌شناسی را انتخاب کرد و با جدیت ادامه داد. پله‌پله جلو رفت، تا جایی که به مراحل پیشرفتهٔ تحصیل و کار در حوزهٔ درمان و روان‌درمانی رسید.

اما زندگی برای دختر کوچک‌تر مسیر آسانی نداشت. در هفده‌سالگی، درد شدیدی در ناحیه کلیه پیدا کرد. تشخیص دیر انجام شد و سرانجام یکی از کلیه‌هایش را از دست داد. در همان دوران، عفونتی شدید وارد بدنش شد و او را به کما برد. پزشکان امید چندانی نداشتند. سه ماه و نیم در دستگاه‌های مراقبت ویژه ماند. اما برخلاف پیش‌بینی‌ها، روزی چشم‌هایش را باز کرد. او از کما بازگشت؛ با یک کلیه، با بدنی که هنوز ضعیف بود، اما با اراده‌ای که انگار نمی‌خواست تسلیم شود.

زندگی ادامه یافت. دختر دوباره راه رفت، خندید، درس خواند و به آینده فکر کرد. اما سرنوشت گاهی مسیرهایی می‌سازد که هیچ‌کس انتظارش را ندارد.

در بیست‌ویه‌سالگی، یک روز یکشنبه، وقتی با پای خودش به بیمارستان مراجعه کرده بود، ناگهان دچار سکتهٔ مغزی شد. پزشکان برای کاهش فشار مغز، بخشی از استخوان جمجمه را برداشتند. او به کما رفت. پدر وقتی خبر را شنید، ابتدا به دختر بزرگ‌تر گفت؛ مادر دیرتر فهمید. روزهای بعد در بیمارستان گذشت؛ دستگاه‌ها، صداهای آهسته، و امیدی که هر روز کمرنگ‌تر می‌شد.

دختر بزرگ‌تر که دانش پزشکی و روان‌شناسی داشت، پس از بررسی پرونده‌ها فهمید که خواهرش بسیاری از توانایی‌های حیاتی خود را از دست داده است. پدر حتی از پزشکان پرسید آیا می‌توان اعضای بدن او را اهدا کرد؛ اما شرایط پزشکی چنین اجازه‌ای نمی‌داد.

دختر جوان دو سال و نیم میان کما و نیمه‌کما زندگی کرد. دو سال و نیم انتظار. دو سال و نیم امید و فرسودگی. سرانجام، او از دنیا رفت.

برای پدر، آن سال‌ها مثل عبور از شبی بسیار طولانی بود. دختر بزرگ‌تر، که خود روان‌شناس شده بود، بارها از پدر می‌پرسید: «چطور می‌توانی این همه درد را تحمل کنی و هنوز به زندگی و فعالیت ادامه بدهی؟»

پدر پاسخی ساده داشت: «زندگی، با تمام زخم‌هایش، باید ادامه پیدا کند.»

سال‌ها پیش، وقتی تازه به آلمان رسیده بود، او در همان شهر کوچک دست به کار شده بود. انجمنی فرهنگی و سیاسی راه انداخته بود؛ جایی برای شعر، تئاتر، فیلم، سخنرانی، و برای گفتن از زندان‌ها، اعدام‌ها و سرنوشت زندانیان سیاسی.

همسرش در تمام این سال‌ها همراهش بود؛ زنی که خود با بیماری ام‌اس زندگی می‌کرد و به تدریج توان حرکتش کمتر می‌شد. اما هرگز از همراهی با خانواده و فعالیت‌ها دست نکشید. در روزهایی که دخترشان در بیمارستان بود، مادر با ویلچر از صبح تا عصر کنار تخت او می‌نشست. بعد پدر می‌آمد و جای او را می‌گرفت. شب‌ها به خانه بازمی‌گشتند و روز بعد دوباره همان مسیر را می‌رفتند.

پدر پیش از آن مردی پرتحرک بود؛ هفته‌ای چند بار ورزش می‌کرد، کار می‌کرد، فعالیت فرهنگی داشت. اما آن سال‌ها، روزهایش میان خانه و بیمارستان تقسیم شده بود. با این همه، هنوز چیزی در وجودش زنده مانده بود؛ همان نیرویی که سال‌ها پیش او را به سوی کتابخانه‌ای کوچک کشانده بود. نیرویی برای ادامه دادن، برای روایت کردن و شاید برای این‌که نشان دهد حتی در میان تلخ‌ترین فصل‌های زندگی، امید می‌تواند جایی پنهان بماند.


اپیزود چهارم – پایان

زندگی بعد از رفتن دختر کوچک ادامه پیدا کرد؛ ادامه‌ای دشوار، سنگین و آرام، شبیه راه رفتن در خانه‌ای که هنوز بوی کسی را می‌دهد که دیگر نیست. خانه همان خانه بود؛ دیوارها، پنجره‌ها، میز غذا و قاب عکس‌ها سر جایشان مانده بودند، اما چیزی در فضا تغییر کرده بود. سکوت عصرها عمیق‌تر شده بود. گاهی نگاه‌ها بی‌اختیار به سمت در می‌رفت، انگار هنوز بخشی از وجودشان انتظار داشت صدای کلیدی بیاید و او دوباره وارد خانه شود. اما زندگی، حتی وقتی زخمی می‌شود، از حرکت نمی‌ایستد.

دختر بزرگ‌تر تحصیلش را در شهری دیگر ادامه داد. سال‌ها درس خواند، کار کرد، تجربه اندوخت و آرام‌آرام به بالاترین مرحلهٔ تخصصی روان‌شناسی رسید. ذهنی جست‌وجوگر داشت و نگاهی متفاوت به جهان؛ شعر را دوست داشت، به انسان‌ها دقیق نگاه می‌کرد و گاهی حرف‌هایی می‌زد که پدر را به سال‌های دور خودش می‌برد. پدر، وقتی او را می‌دید، گاهی احساس می‌کرد بخشی از شور جوانی‌اش هنوز زنده مانده است؛ همان اشتیاقی که سال‌ها پیش او را به سمت کتاب، هنر و پرسیدن کشانده بود.

در همان سال‌ها، بیماری مادر آرام‌آرام پیشرفت می‌کرد. ام‌اس، سال‌ها در بدنش ریشه دوانده بود و حالا دیگر پاهایش را از او گرفته بود. بیشتر وقتش روی تخت یا ویلچر می‌گذشت، اما هنوز همان آرامش همیشگی را داشت. فیلم می‌دید، خبرها را دنبال می‌کرد و با سکوت صبورانه‌اش، نوعی استقامت خاموش را به خانه برمی‌گرداند؛ انگار می‌خواست به زندگی بگوید هنوز تسلیم نشده است.

دختر بزرگ‌تر بعد از پایان تحصیل، مدتی دوره‌های تخصصی و کارآموزی‌اش را در بیمارستان گذراند. بعد تصمیم گرفت به شهر پدر و مادرش بازگردد. می‌خواست مطب خودش را راه بیندازد، مستقل زندگی کند و هم‌زمان کنار خانواده باشد. همه‌چیز آرام‌آرام آماده شد؛ مجوزها، اتاق‌ها، تابلو، میز کار، صندلی‌ها و امیدی که بعد از سال‌ها دوباره به خانه برگشته بود. اما هنوز نخستین بیماران وارد مطب نشده بودند که واژه‌ای کوتاه و سنگین وارد زندگی‌شان شد: سرطان.

پزشکان در ابتدا امیدوار بودند. گفتند بیماری قابل کنترل است؛ عمل جراحی، پرتودرمانی و شیمی‌درمانی. او هم با همان روحیهٔ مقاومش وارد درمان شد. لبخند می‌زد، برنامه می‌ریخت و هنوز دربارهٔ آینده حرف می‌زد. اما در میان درمان‌ها، تب‌های ناشناخته شروع شد. روزها گذشت و پزشکان علت را پیدا نمی‌کردند. آنتی‌بیوتیک‌ها یکی پس از دیگری عوض می‌شدند، اما حالش بهتر نمی‌شد. پدر، که هنوز خاطرهٔ از دست دادن دختر دیگرش را در ذهن داشت، این بار با سکوت گذشته برخورد نکرد.

روزی که وضعیت دختر ناگهان وخیم شد و پزشکان هراسان وارد اتاق شدند، او آرام اما قاطع گفت: «یک بار اشتباه پزشکی دخترم را از ما گرفت. این بار اجازه نمی‌دهم.» سرانجام علت پیدا شد؛ دستگاه کوچکی که برای شیمی‌درمانی زیر پوست قفسهٔ سینه کار گذاشته بودند، آلوده شده بود. وقتی آن را بیرون آوردند، نوع باکتری مشخص شد. اما در همان فاصلهٔ ۲۴ روزه و قطع شیمی‌درمانی، سرطان در بدنش پیشروی کرده بود.

با این حال، دختر امیدش را از دست نداد. پیش از آغاز درمان، تصمیمی گرفته بود که بعدها برای پدر معنایی عمیق پیدا کرد. از پزشکان خواسته بود تخمک‌هایش حفظ شوند؛ گفته بود اگر از بیماری عبور کند، شاید روزی بخواهد مادر شود، و اگر نه، دوست دارد آن‌ها را به زنانی اهدا کند که آرزوی داشتن فرزند دارند.

ماه‌ها گذشت. بدنش ضعیف‌تر می‌شد، اما هنوز لبخند می‌زد. و در تمام آن روزها، کسی کنارش ماند؛ دوستی که آرام‌آرام تحلیل رفتنش را می‌دید، اما دستش را رها نکرد. سرانجام روزی رسید که بیماری بر او غلبه کرد. بعد از مرگ دختر، نامه‌ای از مرکز ناباروری رسید؛ همان‌جایی که تخمک‌ها نگهداری می‌شدند. پدر مدتی طولانی به نامه نگاه کرد. بعد نوشت: «دختر من دیگر نیست، اما آرزوی او هنوز می‌تواند به زندگی ادامه دهد. اهدایش کنید.»

چند هفته بعد، نامهٔ دیگری رسید؛ محترمانه و محتاط. پرسیده بودند آیا می‌خواهد بداند این هدیه به چه کسی می‌رسد؟ آیا مایل است کودک را ببیند؟ خانوادهٔ گیرنده را بشناسد؟

پاسخ او به همهٔ پرسش‌ها یکی بود: «نه.»

می‌خواست این بخشش، بی‌نام باقی بماند؛ مثل نوری خاموش که بی‌صدا به زندگی دیگری می‌رسد.

مدتی بعد، نامهٔ دیگری آمد. در آن نوشته بودند با یکی از آن تخمک‌ها کودکی به دنیا آمده است. پدر نامه را خواند، آرام تا کرد و کنار گذاشت. چیزی نگفت. فقط در دلش احساس کرد جایی در این جهان، کودکی نفس می‌کشد که بخشی از آرزوی دخترش را با خود دارد؛ کودکی که هرگز او را نخواهد شناخت، اما ادامهٔ نوری است که روزی در وجود دخترش روشن بود.

زمان گذشت. مادر، که سال‌ها با ام‌اس زندگی کرده بود، در دوران کرونا بیمار شد. از بیماری عبور کرد، اما بدنش دیگر توان گذشته را نداشت. دو سال بعد، در پی عوارض همان بیماری، آرام از دنیا رفت.

و مرد ماند؛ با خاطرهٔ سال‌هایی طولانی؛ از کتابخانهٔ کوچک کودکی، از انقلاب و زندان، از مهاجرت و تبعید، از عشق، از فرزندان، از فقدان.

گاهی عصرها می‌نشست و به گذشته فکر می‌کرد. به خانه‌ای که زمانی پر از صدا و رفت‌وآمد بود. به دخترانش. به زنی که سال‌ها همراهش مانده بود. به همهٔ امیدهایی که آمده بودند، شکسته بودند و باز دوباره شکل دیگری پیدا کرده بودند. او فهمیده بود زندگی هیچ‌وقت آن‌گونه که انسان تصور می‌کند پیش نمی‌رود. و با این همه، هنوز ادامه دارد.

سال‌ها بعد، در سکوت و آرامی، اتفاق دیگری درونش افتاد؛ چیزی که خودش هم گمان نمی‌کرد دوباره تجربه کند. او دوباره محبت کردن را شناخت. فهمید دل انسان، حتی بعد از سال‌ها اندوه، هنوز می‌تواند گرم شود. فهمید عشق فقط متعلق به جوانی نیست و زندگی، حتی پس از ویرانی، هنوز می‌تواند دری تازه باز کند. آرام‌آرام دوباره آموخت که به کسی فکر کند، دل ببندد و حضور انسانی تازه را در زندگی‌اش بپذیرد؛ زنی و دختری که ناخواسته وارد جهان او شدند و بخشی از سکوت خانه را تغییر دادند. نه برای فراموش کردن گذشته، بلکه برای احترام گذاشتن به خودِ زندگی. او با تردیدها، ترس‌ها و عذاب‌وجدان‌های خودش جنگید تا دوباره اجازه دهد عشق در دلش زنده شود؛ زیرا به این باور رسیده بود که زندگی، با همهٔ رنج‌ها و از دست دادن‌هایش، هنوز هم می‌تواند زیبا باشد.

شاید حقیقت زندگی همین باشد. انسان در طول عمرش بیشتر از آنچه تصور می‌کند از دست می‌دهد؛ آدم‌ها می‌روند، صداها خاموش می‌شوند و بعضی نام‌ها فقط در حافظه باقی می‌مانند. اما چیزی در درون انسان خاموش نمی‌شود؛ چیزی شبیه نوری کوچک. نوری که حتی در تاریک‌ترین روزها، آرام و بی‌صدا روشن می‌ماند. شاید همان نور است که انسان را وادار می‌کند دوباره برخیزد، دوباره مهربان باشد، دوباره دل ببندد و یک بار دیگر به زندگی سلام کند.

او سال‌ها بعد فهمید زندگی هرگز آن چیزی نیست که در آغاز تصور می‌کنیم. زندگی راهی است میان امید و فقدان و شاید، در پایان همهٔ این سال‌ها، تنها یک چیز از انسان باقی می‌ماند: این‌که با همهٔ زخم‌ها و اندوه‌هایش، هنوز توانسته باشد دوست بدارد. و تا زمانی که این توان در دل کسی زنده است، زندگی نیز هنوز ادامه دارد.

این، تنها بخشی کوچک از گذشتهٔ او بود. م.م

برای انتشار در شبکه های اجتماعی

0 Comments

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تماس با شورای ملی تصمیم

13 + 9 =

مقالات بیشتر از این نویسنده را می‌توانید با کلیک روی نام ایشان مشاهده کنید.

تازه ترین

تعمیق شکاف‌ها در میان نیروهای …

تعمیق شکاف‌ها در میان نیروهای …

تحلیلی مستقل و انتقادی از تعمیق شکاف‌ها در میان نیروهای اپوزیسیون بهروز قربانی اپوزیسیون جمهوری اسلامی از آغاز شکل‌گیری، هیچ‌گاه واجد انسجام کامل و یک‌دستی نبوده است؛ امری که در ذات یک فضای سیاسی پویا، طبیعی و حتی مطلوب تلقی می‌شود. تکثر دیدگاه‌ها، در صورتی که در...

بیانیه حزب دموکرات مسیحی ایران…

بیانیه حزب دموکرات مسیحی ایران…

بیانیه حزب دموکرات مسیحی ایران درباره جنگ، بحران کنونی و ضرورت همبستگی ملی برای گذار از جمهوری اسلامی با گسترش پی‌درپی تنش‌ها و درگیری‌های نظامی میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده در خلیج فارس، دریای عمان و مناطق جنوبی ایران، بار دیگر روشن شده است که جنگ، ناامنی و...

اپوزیسیون در لحظهٔ بحران | از …

اپوزیسیون در لحظهٔ بحران | از …

«در آستانهٔ خلأ قدرت، میدان را با واگرایی گفتمانی و ناتوانی در عاملیت از دست ندهیم»  تاریخ انتشار: سه‌شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۵ مه ۲۰۲۶ 🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی - جامعهٔ در حال گذار» در شرایطی که نزدیک به یک ماه از آغاز جنگ و حملات مستمر به زیرساخت‌های...