by حمید بی آزار | 5.ژوئن 2023 | اخبار
سعید تقوی، مسئول پروژه پلاتفرم سندیکاهای کارگری ایران و سوئد، به صدای آمریکا گفت که قرار است در روز جمعه نهم ژوئن، با فراخوان شماری از پناهندگان ایرانی و هشت سندیکای کارگری فرانسه و سوئیس، تجمعی در حمایت از فعالان کارگری و معلمان زندانی در مقابل سازمان بین المللی کار در شهر ژنو سوئیس برگزار شود. کنفدراسیون دموکراتیک فرانسوی کار، کنفدراسیون عمومی کار، فدراسیون اتحادیه های کارگری، اتحادیه کارگری همبستگی، اتحاد ملی اتحادیههای کارگری مستقل، سندیکای کارگری سیجیآ اس سوئیس و سندیکای خدمات عمومی ژنو در فراخوانی اعلام کردهاند که نمایندگانشان علاوه بر حمایت از کارگران و معلمان زندانی، به سیاست سرکوب جمهوری اسلامی در ایران نیز اعتراض خواهند کرد. این فراخوان پس از آن صادر شد که شماری از پناهندگان ایرانی برای برگزاری چنین تجمعی در روز جمعه این هفته بیانیهای صادر کرده بودند.
سندیکاهای کارگری فرانسه و سوئیس گفتهاند که در این تجمع به افزایش تعداد اعدامها، قتل نزدیک به ۶۰۰ معترض، بازداشت بیش از ۲۲ هزار تن از جمله بسیاری از فعالان کارگری و معلمان و حتی دو فعال سندیکایی فرانسوی، و ادامه سرکوب زنان مخالف حجاب اجباری اعتراض خواهند کرد.
آنها تاکید کردهاند که همچنین به حضور هیأت ۳۰ نفره جمهوری اسلامی ایران در اجلاس سالانه سازمان بین المللی کار که هفت تن از آنان، «از سوی رژیم به نمایندگی از کارگران منصوب شدهاند» اعتراض خواهند کرد. در این فراخوان همچنین از خودداری جمهوری اسلامی از امضای شماری از مقاوله نامه های سازمان بین المللی کار، از جمله درباره آزادی ایجاد اتحادیههای کارگری، حمایت از حقوق سندیکایی و مذاکرات جمعی انتقاد شده است.
این سندیکاهای کارگری فرانسوی و سوئیسی با اشاره به عضویت رسمی ایران در سازمان بینالمللی کار افزودند اینکه جمهوری اسلامی برخلاف استانداردها و تصمیمات این نهاد عمل می کند، به هیچ وجه قابل قبول نیست. آنها اضافه کردند که ایران «دو مقاوله نامه مربوط به حق تشکلیابی، آزادی عضویت در اتحادیهها و ملاقات با اعضای اتحادیههای کارگری کشورهای دیگر را امضا کرده است، اما صدها تن را که در چارچوب این مقاوله نامهها عمل میکنند، سرکوب میکند.»
by حمید بی آزار | 5.ژوئن 2023 | اخبار
خامنه ای و همه آدمکشان، جنایتکاران، تجاوزگران و سرکوبگران حکومتی، بدانید که «انقلاب زن زندگی آزادی» زنده و در جریان است و زبالهدان تاریخ انتظار تو و جمهوری اسلامی را میکشد! رهبری جمهوری اسلامی، علی خامنهای، یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۲ در سخنرانی خود به مناسبت سالمرگ خمینی، همچنان حرف تازهای برای گفتن نداشت. او دوباره آمد و داستانهای خودساختهاش مبنی بر اینکه هرچه مخالفت و دشمنی و اعتراض علیه جمهوری اسلامی هست، از خارج کشور و توسط سازمانهای جاسوسی دولتها هدایت میشود را تکرار کرد. به معترضان انقلاب جاری، وقیحانه لغتهایی مانند «مغرض»، «غافل» و «اوباش» را نسبت داد و جریانات و مردم داخل کشور را «پیاده نظام» مخالفین و فعالین سیاسی خارج از کشور نامید. او همچنین به جریانات و فعالان سیاسی خارج از کشور نیز حمله کرده و آنان را «عناصر مزدور و خائن» معرفی کرد.
این سخنرانی کینهتوزانه؛ اما، در عین حال عاجزانه خامنهای که مطلقا ربطی به واقعیتهای انقلاب جاری ندارد، بیشتر صحبتهای رهبری حکومتی ورشکسته است که سعی دارد نیروهای پراکندهاش را یکجوری کنار هم بچیند و نیروی سرکوب خسته و فرسودهاش را بازیابی کند. این سخنرانی، تصویرگر رژیمی جنایتکار و آدمکش و متجاوز است که انقلاب روبرویشان سازمانیافتهتر و متشکلتر از هر زمان دیگری، مقابلشان قرار گرفته و به زودی جمهوری اسلامی را با امواج سهمگین دیگری روبرو خواهد کرد. این وحشت را در جای دیگر نیز میتوان فهمید: آنجایی که او به «خطر» اعتراضاتی که در راه هستند، اشاره میکند!
پس آقای خامنهای؛ رهبر منفور جمهوری اسلامی؛ از قول زنده یاد کیان پیرفلک که اوباش و مزدورهای تو او را در کودکی به قتل رساندند، به تو میگوییم: «پس ما نتیجه میگیریم که این کار میکنه!». بله، مبارزات انقلابی ما علیه حکومت اسلامی تو باعث شده که عقب رانده شوی، ذلیل شوی و دیگر حتی بین بسیجیان دستچینشده خودت هم نتوانی دروغهایت را تکرار و نتیجه همیشگی را بگیری. ما تو را پیروزمندانه در دانشگاهها شکست دادهایم، ما تو را در مسئله حجاب شکست دادهایم، ما تو را در مسئله تبلیغ مذهب هم شکست دادهایم، ما تو را در مسئله قتل عمد حکومتی اعدام هم به عقب راندهایم، ما تو را در تصویر غلط دادن از گورستان فاشیستها (کردستان) هم شکست دادهایم. در اینباره هم خودت و هم تمام ارگانهای امنیتی و سرکوب حکومتی چند پاره و از هم گسیختهات هم خوب میدانید که چه میگوییم!
ما متشکلتر و سازمانیافتهتر در دانشگاهها، در دبیرستانها، در محلهها و شهرها از زاهدان تا سنندج، از اهواز تا ارومیه و تبریز، از اصفهان تا مشهد، از شیراز تا تهران و سراسر کشور، حضور داریم و فعالیم و آمادهتر هم خواهیم شد. ما به سرعت به سمت اعتراضات سراسری پرجمعیت و اعتصابات سراسری و اعتصاب عمومی در حرکتیم. تفاوت شرایط انقلابی حاضر با دورههای پیشین و سالهای قبل هم دقیقا همین مسئله است. اینکه صحت ادعاهای ما را دیگر نمیتوانید مخفی یا انکار کنید. این یعنی ما چند قدم بیشتر با فرستادن خودت و حکومت جنایتکارت به زبالهدان تاریخ فاصله نداریم.
تشکل دانشجویان پیشرو
۱۴ خرداد ۱۴۰۲
by حمید بی آزار | 5.ژوئن 2023 | مقالات
در هوای خنکِ صبحِ یکی از روزهای سال ۱۹۸۰، وینی ماندلا برای دیدار با همسرش به روبن آیلند رفت. نلسون ماندلا از سال ۱۹۶۴ در آنجا زندانی بود. سالها بود که فقط هر شش ماه یک بار یک نفر اجازه داشت که به دیدار ماندلا برود. آن روز وینی بر خلاف همیشه بستههای کاغذ و غذا به همراه نداشت و در عوض، اولین نوهشان را، که چند ماه قبل به دنیا آمده بود، با خود به زندان برده بود. این نقضِ فاحش مقررات بود: زندانیان فقط مجاز به دیدار با فرزندان و نوههایی بودند که دستکم ۱۶ سال داشتند. ماندلای ۶۲ ساله از زندانبان جوانِ سفیدپوست خواهش کرد که اجازه دهد تا نوزاد را بغل کند. زندانبان گفت که در این صورت از کار اخراج خواهد شد. اما بعد از مدت کوتاهی نوزاد را از وینی گرفت و به ماندلا تحویل داد. این اولین و آخرین باری بود که گریهی ماندلا را دید.
این اتفاقِ غمانگیز در زمانی رخ داد که ماندلا از وینی دلخور بود. وینی این نوزاد را برای مصالحه نزد همسرش برده بود، همسری که از خیانتهای علنیِ او، و بینظمی و سهلانگاریاش در مراقبت از دخترشان زیندزی عصبانی بود. وینی همیشه میتوانست همسرش را آزردهخاطر کند و ماندلا همیشه در برابر مکر و نیرنگِ او آسیبپذیر بود.
وینی و نلسون کتابی خوب و بهشدت غمانگیز است. درد و رنجی که این دو تحمل ــ و به یکدیگر تحمیل ــ کردند باورنکردنی است. نلسون در سال ۱۹۷۰ به وینی نوشت، «اگر مصائب هم مثل اشیاء وزن داشتند، ما مدتها قبل از پا درآمده بودیم.» جانی استاینبرگ، نویسنده و پژوهشگرِ نامدار اهل آفریقای جنوبی، این درد و رنج را روایت میکند و آنچه دربارهی هر دو مینویسد مبتنی بر شناخت و همدلی است. او با ملایمت اما قاطعانه از نقابهای تودرتو و ماهرانهی آنها پرده برمیدارد.
افسانهپردازی از همان زمانی آغاز شد که نخستین بار با یکدیگر ملاقات کردند. میگویند وینی در آن زمان یک دختر روستاییِ سادهدل بود، و نلسون یک وکیلِ مبارز و آزادیخواه. اما واقعیت این است که در آن وقت، نلسون متأهل و دارای سه فرزند بود، و وینی نیز با مردِ دیگری رابطهی عاشقانهای داشت که تا روز ازدواج با نلسون ادامه یافت. نلسون آخرین معشوقِ وینی نبود. نلسون از آغاز میدانست که احتمالاً مردان دیگری هم عاشق وینی خواهند بود، درست همانطور که وینی میدانست که ملتی هم عاشق نلسون خواهد بود.
وقتی پس از آزادیِ ماندلا از زندان برای همکاری با او در نگارش کتاب راه طولانی تا آزادی استخدام شدم آن نقابها را دیدم و به افسانهپردازی کمک کردم. هدفِ ما در آن کتاب نه فریبدادن خواننده بلکه خلق روایتی برای مردی بود که داشت آزادی را برای ملتش به ارمغان میآورد. برای ماندلا هر چیزِ دیگری، حتی حقیقت، تابع این هدف ]آزادی ملت[ بود. ماندلا، که در مدارس شبانهروزیِ تراز اولِ انگلیسیمآب تحصیل کرده بود، یک آفریقاییِ بانزاکت به سبک و سیاق اشخاص مؤدب و محترمِ دوران ملکه ویکتوریا بود ــ او به پنهان کردن درد و رنجِ خود یا سرپوش نهادن بر آن عقیده داشت، و اکثراً در این کار موفق بود. از بسیاری جهات، او سرانجام به نقابِ خود تبدیل شد.
وینی و نلسون زندگینامهی مشترکِ خوب، و در عین حال چیزی فراتر از آن است؛ استاینبرگ به شیوهای ماهرانه و همچون خالق یک اپرا دو شخصیتِ بزرگ را در هم میآمیزد. در این کتاب، این زوج مثل سیارههای دوقلویی هستند که نیروی جاذبهی خارقالعادهای میانشان وجود دارد. اما این جاذبه همیشه مفید نبود. وینی نقطهی ضعفِ نلسون بود؛ نلسون بهخاطر او اصول اخلاقیِ خود را زیر پا میگذاشت و دست به کارهایی میزد که از او بعید بود.
وینی در اواخر عمرش گفت، «نمیخواستم… به این شهرت پیدا کنم که زنِ ماندلا هستم»؛ و اغلب اوقات بهنظر میرسید که هدف اصلیاش اثبات همین حرف است. ماندلا واقعگرا بود؛ وینی خیالپرداز بود. ماندلا صافیِ خارقالعادهای داشت ]و احساساتش را فقط پس از پالایش بروز میداد[؛ وینی اغلب اوقات هیچ صافیای نداشت. ماندلا از بسیاری جهات ذاتاً محافظهکار بود؛ وینی آدم سرکشی بود که اغلب بهنظر میرسید در پی نابود کردن چیزی است نه تغییر دادنش.
استاینبرگ به تفصیل از مکالماتِ آنها در هنگام ملاقات وینی با ماندلا در زندان نقل قول میکند. این نقل قولها مؤثر، دقیق و تکاندهندهاند. تکاندهندهاند چون بیکموکاست از نوشتههای زندانبانانی نقل شدهاند که در خفا سرگرم ثبت مکالماتِ ماندلا بودند ــ کوبی کوتسی، وزیر پیشین دادگستری آفریقای جنوبی، این دستنوشتهها را دزدیده بود و بیش از بیست سال در تملکِ خود داشت، تا اینکه سرانجام آنها را در اختیار دانشگاه فری استِیت در بلومفونتِین قرار داد. از نظر حقوقی، این دستنوشتهها در زمرهی شواهد و مدارکی است که بهطور غیرقانونی به دست آمده است. این اسناد باید به آرشیو ملیِ آفریقای جنوبی تحویل داده شود.
این دستنوشتهها حاکی از ظلم و ستمِ مغرضانهای است که وینی و نلسون در اکثر طول عمرِ خود با آن مواجه بودند. تکتک صفحاتِ کتابِ وینی و نلسون از ظلم و جورِ شدیدِ نظام آپارتاید و عاملانش ــ مسئولانی که با بیمبالاتی و بیاعتنایی زندگیِ میلیونها سیاهپوست را نابود کردند ــ حکایت میکند.
تظاهرات هواداران نلسون ماندلا و کنگرهی ملی آفریقا در سووتو
در آستانهی نخستین انتخابات دموکراتیک در آوریل ۱۹۹۴
عکس: اندی هال/ آبزرور
استاینبرگ سخن دزموند توتو، اسقف اعظم آفریقای جنوبی، دربارهی وینی را نقل میکند: «چه کسی میتواند بگوید که اگر ما بهجای او بودیم طور دیگری رفتار میکردیم؟» این حرف درست است. اما علت طرح این پرسش آن است که رفتارِ وینی در بسیاری از موارد بد بود. آری، او پیوسته در معرض آزار و اذیت بود. به زندان افتاد و حتی مدتی بیش از همسرش را در سلول انفرادی سپری کرد. و به نواحی دورافتاده تبعید شد. واکنش نلسون به ظلم و ستم، نوعی خویشتنداریِ سنجیده بود؛ اما واکنش وینی چنین نبود. در واقع، نلسون بارها فکر کرد که وینی از پا درآمده است. این امر نزدیک بود که نلسون را هم از پا درآورد.
کتاب جذاب و مهم جاستیس ملاله، نقشهی نجات آفریقای جنوبی، تصویر کاملی از نلسون ماندلا ارائه میکند. این همان ماندلایی است که دو سال پس از آزادی او از زندان، در اوج شهرت و نفوذش، شناختم. ملاله داستان هفت روز بعد از ترور کریس هانی در آوریل ۱۹۹۳ را روایت میکند، وقتی که به نظر او آفریقای جنوبی از هر زمانِ دیگری به جنگ داخلی نزدیکتر بود. ماندلا نیز چنین نظری داشت. هانی رئیس محبوب شاخهی نظامیِ کنگرهی ملی آفریقا و حزب کمونیست آفریقای جنوبی بود، و اغلب او را جانشین ماندلا میدانستند.
ملاله، روزنامهنگار و نویسندهی معروف اهل آفریقای جنوبی، مرگ هانی را لحظهای «سرنوشتساز» در تاریخ این کشور میداند. من به یاد دارم که در آن زمان کجا بودم، و ملاله هم در کتاب به این امر اشاره میکند: وقتی در تماسی تلفنی به ماندلا خبر دادند که هانی کشته شده، من در خانهی ماندلا در ترانسکی بودم. ما تازه از پیادهرویِ سحرگاهی برگشته بودیم و من ابتدا نفهمیدم که پشت تلفن به ماندلا چه گفتند. اما متوجه تمرکز حواس و نگرانیِ عمیقش شدم. او هراسان نشد. صدایش را بلند نکرد. رفتارش آرام و سنجیده بود. هانی دستپروردهی ماندلا بود، و مردم میخواهند بدانند که آیا ماندلا پس از شنیدن خبر قتل او احساساتی شد یا نه. ماندلا احساساتی نشد. متمرکز شد و در فکر فرو رفت.
این قتل در زمان حساسی رخ داد. مذاکرات دولت پس از ماهها وقفه تازه نُه روز قبل از سر گرفته شده بود. هنوز هیچ تاریخی برای انتخابات تعیین نشده بود. قانون اساسی نوشته نشده بود. هر روز شاهد اتفاقات خشونتآمیز بودیم. هیچ تضمینی وجود نداشت که اوضاع آرام شود. هانی در میان جوانانِ سیاهپوست آفریقای جنوبی محبوب، و در بین سفیدپوستانِ سالخوردهتر منفور بود. برای سفیدپوستان، او مظهر «تهدید سیاهان» بود. رئیسجمهورِ وقت، اف.دابلیو دِ کلرک، نگران بود که این قتل چپگرایانِ ستیزهجو را به خشونت تحریک کند؛ ماندلا نگران بود که این ترور راستگرایان را به اقدامات خشونتآمیزِ ضدانقلابی برانگیزد. در نهایت، هر دو به این نتیجه رسیدند که هدف از این ترور بر هم زدن روند صلح است.
ملاله اطلاعات جدیدِ فراوانی دربارهی یانوش والوس، قاتل لهستانیتبار، و ارتباطاتش با افراد نامعقول اما خطرناکی مثل کلایو داربی-لوئیس، نمایندهی محافظهکار پارلمان آفریقای جنوبی که بعدها به علت نقش داشتن در این ترور به حبس ابد محکوم شد، ارائه میکند. ملاله همچنین به اجمال به اقدامات تهدیدآمیز راستگرایان میپردازد: گروه نئونازیِ «ایدابلیوبی» (یا جنبش مقاومت آفریکانرها) که معتقد به برتریِ سفیدپوستان بود ۱۲۷ پایگاه آموزشی در داخل آفریقای جنوبی داشت. ماندلا همیشه عقیده داشت که گروههای دستراستیِ مشکوکی که به «نیروی سوم» معروف بودند از حمایت پنهانیِ دولت بهره میبرند. ملاله نیز چنین عقیدهای دارد.
به نظر بسیاری، سخنان تلویزیونیِ ماندلا پس از این ترور ــ هم حرفهای غیراحساساتیِ او در همان شبِ قتل و هم سخنرانیِ متأثرکنندهترِ سه روز بعدش ــ نقطهی عطفی در تاریخ آفریقای جنوبی بود، وقتی که توازن قدرت و اقتدار میان د کلرک و ماندلا به نفع ماندلا به هم خورد. اما بهنظر ملاله، د کلرک فهمید که فقط تصویر و سخن ماندلا میتواند صلح را حفظ کند و کشور را نجات دهد، و بنابراین اجازه داد که ماندلا در کانون توجه قرار گیرد. این اقدام د کلرک نشانهای از مهارت او در رهبری بود.
ملاله تصویر بیعیبونقصی از ماندلا ترسیم نمیکند ــ ماندلا همیشه نمیدانست که باید چهکار کند؛ صبر میکرد و حاشیه میرفت، اما به تلاش و کوشش ادامه میداد. در تمام طول عمر همینطور بود. علاوه بر این، ماندلا از بعضی نیروهای محرکهی واقعی اما نادیدهماندهی تاریخ ــ رخوت و سستی و بیکفایتیِ دیگران و بخت و اقبالِ خودش ــ سود برد. البته عملکرد او در طول آن هفته، در اکثر موارد بیعیبونقص بود. او در مراسم خاکسپاریِ هانی گفت، «نگذارید که تحریک شویم»، و خودش هم بهندرت تحریک میشد. در نهایت، او بحران را به فرصت تبدیل کرد و قتل هانی نه تنها به جنگ داخلی نینجامید بلکه مسیر دموکراسی را هموارتر کرد. همانطور که ملاله میگوید، این هم داستان خیلی جالبی است.
بهعقیدهی ملاله، بصیرت و آرامشِ ماندلا کشورش را نجات داد. اما استاینبرگ در پایان کتابش میگوید که امروز بسیاری از جوانان سیاهپوستِ آفریقای جنوبی به هیچوجه چنین نظری دربارهی ماندلا ندارند و او را خائنی پیر و بزدل میدانند که وقتش را بیشتر صرف آرام کردن سفیدپوستان کرد تا بهبود وضعیت سیاهپوستان. استاینبرگ میگوید که این جوانان بیشتر با وینی، با خشم او، و با ناخرسندی و بیپرواییاش، احساس نزدیکی میکنند. تاریخ مثل آونگ است، و شهرت و اعتبار افراد در نوسان است. اما اکنون در زمانهای به سر میبریم که میلیونها نفر در سراسر دنیا پرخاشگری و انتقامجویی، و نه معقولبودن و آشتیجویی، را نشانهی رهبری میدانند. این دنیای خطرناکی است، دنیایی که نلسون ماندلا در پی ایجادش نبود.
برگردان: عرفان ثابتی
ریچارد استنگل سردبیر پیشین نشریهی تایم است. آنچه خواندید برگردان این نوشته با عنوان اصلیِ زیر است:
Richard Stengel, ‘Winnie & Nelson by Jonny Steinberg; The Plot to Save South Africa by Justice Malala- review’, The Observer, 14 May 2023.
by حمید بی آزار | 5.ژوئن 2023 | فرهنگ و هنر, فرهنگ وهنر
امروز، در سالگرد محمدجعفرپوینده، یکی از قربانیان قتلهای زنجیرهای، یاد او و دیگر روشنفکران و فعالان سیاسی و فرهنگی کشورمان که در دوران تاریک استبداد و تبعیض جان خود را فدای آزادی و برابری مردم ایران کردند، گرامی میداریم.
محمدجعفرپوینده در سال ۱۳۳۳ در شهرستان اشکذر استان یزد به دنیا آمد. او از جوانی علاقهمند به خواندن و نوشتن بود و در زمینههای جامعهشناسی، زبانشناسی و ادبیات فعالیت داشت. او آثار بزرگ نویسندگان و جامعهشناسان جهان را به فارسی ترجمه کرد و خود نیز چندین کتاب و مقاله درباره نقش جامعهشناسی در تحلیل ادبیات، رابطه بین زبان و فرهنگ، تأثیر جامعه بر نویسنده و خواننده، روشهای ترجمه و نقد ادبی نوشت.
پوینده عضو کانون نویسندگان ایران بود و به خاطر مخالفت با سانسور و دفاع از آزادی بیان شناخته میشد. او همچنین در پژوهشگاه فرهنگی کار میکرد و در حال ترجمه کتاب «پرسش و پاسخ درباره حقوق بشر» بود.
پوینده در پاییز سال ۱۳۷۷ به دست نیروهای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی به قتل رسید. او پس از خروج از دفتر کار خود در یکی از روزهای آذرماه ناپدید شد و جسدش در نزدیکی روستای بادامک شهریار (در اطراف شهر کرج) پیدا شد. پوینده یکی از قربانیان قتلهای زنجیرهای بود که در آن دهها روشنفکر و فعال سیاسی و فرهنگی ایران به دستور وزارت اطلاعات حکومت اسلامی به قتل رسیدند.
به گفته منابع مختلف، قربانیان قتلهای زنجیرهای بیش از ۸۰ نفر از نویسندگان، مترجمان، شاعران، کنشگرایان سیاسی و شهروندان عادی بودند. از جمله کسانی که در شیوه مشابه پوینده به قتل رسیدند، میتوان به نامهای زیر اشاره کرد:
مظفر بقایی، کاظم سامی، عبدالرحمن قاسملو، حسین سودمند، هایک هوسپیانمهر، احمد میرعلایی، طاطاوس میکائیلیان، سیامک سنجری، غفار حسینی، احمد تفضلی، رضا مظلومان، فاطمه قائممقامی، معصومه مصدق، پیروز دوانی، حمید حاجیزاده ، کارون حاجیزاده، علیاکبر سعیدی سیرجانی، برخی دیگر از قربانیان قتلهای زنجیرهای هستند.
ما در سالگرد شهادت پوینده، به خانواده، دوستان و همکاران او تسلیت میگوئیم. ما همچنین خواستار عدالت و پاسخگوئی برای قاتلان پوینده و دیگر قربانیان قتلهای زنجیرهای هستیم. ما جمهوری اسلامی را مسئول خشونت و کشتار علیه مخالفان خود میدانیم و این قتلها را یه شدت محکوم میکنیم. ما از ملت ایران میخواهیم که به یاد پوینده و دیگر شهیدان فرهنگ و آزادی، و پشتیبان خانوادههای دادخواه باشند و برای تحقق آرزوهای آنها بجنگند.
شورای ملی تصمیم
۱۵ خرداد ۱۴۰۲ – ۵ ژوئن ۲۰۲۳
by حمید بی آزار | 2.ژوئن 2023 | اخبار
یادواره – باقر پرهام درگذشت
باقر پرهام (۱۳۱۴-۱۴۰۲) نویسنده، مترجم، پژوهنده و از اعضای تاثیرگذار کانون نویسندگان ایران و عضو هیئت دبیران این کانون در دورهی دوم فعالیت آن، در کالیفرنیای آمریکا درگذشت. پرهام جامعهشناسی خواند و بیشتر عمر ادبی خود را نیز صرف نوشتن و ترجمه در همین حوزه و فلسفه کرد. باقر پرهام در دو برههی تاریخی حیات پنجاهوچندسالهی کانون نویسندگان ایران سهمی مهم و انکارناپذیر داشت: شبهای شعر و سخنرانی انستیتو گوته، که او از سازمان دهندگان اصلی آن بود، و حضور موثرش در کوران کشاکشهای فرسایندهای که در سال ۱۳۵۸ کانون نویسندگان ایران را دستخوش وخیمترین بحرانها کرد و سرانجام به همت و پیگیری آزادیخواهان ناوابستهای چون او از آن ورطهی هولناک به سلامت جان به در برد. کشمکشهای قلمی او را در این زمینه هرگز از یاد نمیبریم. از پرهام گذشته از کتاب «جامعه و دولت» و مجموعه مقالهی «باهمنگری و یکتانگری»، ترجمههایی خوشخوان از مارکس، هگل، آرون، اشتراوس و دورکِم به جا مانده است که ازجمله میتوان به «گروندریسه، مبانی نقد اقتصاد سیاسی» و سهگانهی «هجدهم برومر لوئی بناپارت»، «جنگ داخلی