بازدیدها: 3
مصطفی مهرآیین
۱. جناب آقای خامنهای ادواردو گالیانو، روزنامهنگار شاعر مسلک، در قطعهای به نام “در ستایش صدای آدمی” مینویسد
“صدای آدمی را نمیتوان خاموش کرد. صدا حقیقتی است. صدا زادهی نیاز آدمی به گفتن است. دهان را که ببندند، دستها به سخن در میآیند یا چشمها یا روزنههای پوست یا هر چه. زیرا تک تک ما حرفی برای گفتن داریم، حرفی که سزاست دیگران بستایند یا ببخشایند”.
به همین نحو، پابلو نرودا در وصف شاعری خویش میگوید “من کلماتم را بر در خانهی بسیاری از مردمی نهادم که نمیشناختم شان”.
من در دو نامه قبلی به شما کلماتم را به در خانه شما آوردم، اما گویا شما کلمات را نه به سان کلمه که به سان “کاستن از ارزش ولایت مطلقه” خود دیدهاید که نیروهای قضاییِ تحت امرتان بالفور ابلاغیهی حضور در دادسرا و جلسهی بازپرسی را برایم فرستادهاند.
۲. جناب آقای خامنهای من معلمم و با کلمات زندگی میکنم تا آنجا که کلمات هورمونهای وجود من را بالا و پایین میکنند و گاه با آنها گریه میکنم و گاه میرقصم و گاه با برخورد با واژهای ساعتها در خلوت خود به جایی خیره میشوم. این البته نه تنها حال من که حال کل اهل فرهنگ است. شما گویا با وجود تمامیِ تعاریفی که از شما در خصوص میزان مطالعهتان کردهاند، اصولا با جهان واژهها و معلمی بیگانهاید.
در ابلاغیهتان نوشتهاید دفاع از اتهامات انتسابی.
مگر اندیشیدن اتهامی است که من بخواهم در مقابل آن از خود دفاع کنم؟
اندیشیدن ماهیت انسانی ماست. مگر انسان از ماهیت خود هم دفاع میکند؟ عجیبتر آنکه فرمودهاند برای خود وکیل و وثیقه بیاورید و در جلسه حاضر شوید و گرنه جلب میشوید!!
اندکی از وجود خود خجالت بکشید که از یک استاد دانشگاه پیمانی که فقط سه دانگ خانه در اردبیل به اسم دارد و یک ماشین تیبا درخواست وثیقه میکنید.
شما با حکمرانیتان برای من و امثال من چه زندگی ساختهاید که اکنون مدعی دریافت وثیقه میشوید؟
گفتهاید اگر حضور نیابم دستور به جلب میدهید.
زندانی را از زندان رفتن میترسانید. مگر آنچه امروز ما در آن زندگی میکنیم چیزی جز یک زندان بزرگ به نام ایران است؟
من بارها گفتهام ما در این حکومت تبدیل به انسانهای “نامرده” شدهایم یعنی نه آنقدر زندهایم که زندگی کنیم و نه میمیریم که از درد بودن در ذیل حکومت شما خلاص شویم.
من را از چه می ترسانید؟ از مرگ؟
انسان نامرده تنها منتظر دفن خود است. گفتهاید دستگیر میشوید.
شما با کدام وجدان اخلاقی و با کدام احساس قدرت دینی و پالایش درونی به خود حق میدهید به یک معلم بگویید من تو را به جرم نقد حکمرانیِ خودم دستگیر میکنم؟
من قطعا در دادگاه شما حضور پیدا نمیکنم تا بدانید هیچ ارزشی برای شیوهی حکمرانی شما که به آن از سوی خودم و تمامی مردم ایران نمره مردودی دادم قائل نیستم.
من خطر گفتگو با شما را به جان نخریدم که بعد از آن به قواعد غلط حکمرانی شما تن دهم.
من تمام قواعد حکمرانی شما را منحل اعلام میکنم، چرا که معتقدم قواعد حاکم بر شیوهی حکمرانی شما چیزی جز “قواعد مرگ” نیست.
حالا به هر طریق دوست دارید مرا دستگیر کنید تا نشان دهید در تمام این سالها حتی آداب و مناسک برخورد با اهل فرهنگ را نیاموختهاید.
۳.جناب آقای خامنهای،
به زبان نادژدا ماندلشتایم، همسر شاعر بزرگ روس اوسیپ ماندلشتایم، “فریاد آخرین نشانهی شأن انسانی ست. این شیوهی آدمیست برای آنکه ردی از خود باقی بگذارد، به آدم ها بگوید چگونه زیسته و جان داده است. انسان با فریادهایش مدعی حق زندگیاش میشود، به جهان بیرون پیام میفرستد، کمک میطلبد و از آنها میخواهد مقاومت کنند. آن زمان که چیزی باقی نمانده باشد، باید که فریاد کشید. سکوت به واقع جرمیست علیه انسانیت”.
من در مقابل شما و دستگاه ظلم و جورتان سکوت نمیکنم حتی اگر با مرگ خودم روبرو شوم. ترس متعلق به زمانیست که شما هنوز امیدی دارید به آنکه چیزی یا دارایی یا آنچه به آن تعلق دارید را حفظ کنید. من در این جهان به سان یک درویش زندگی کردهام و هیچ تعلقی به جهان بیرون ندارم و هیچ امیدی هم دیگر در این جهان ندارم. پس بگذارید خیالتان را راحت کنم “امید که از دست برود، هراس هم از بین میرود، دیگر چیزی نیست که بخواهی از آن بترسی”.
من خودم را نه در مقابل دستگاه قضای گوش به فرمان شما، بلکه در مقابل خود شما میبینم:
ایده را باید با ایده پاسخ گفت، صدا را با صدا، سخن را با سخن. اگر ایده را با زور پاسخ میدهید یعنی چیزی برای دفاع ندارید. شما بیدفاع و بیایدهاید و این را به خوبی در رسالهی حکمرانی خود نشان دادهاید.
0 Comments