«شورای ملی تصمیم» با ابراز خرسندی از هرگونه گشایش در پروندههای سیاسی، بر موضع اصولی خود مبنی بر لغو کامل و بیقیدوشرط مجازات اعدام—که آن را قتل حکومتی میداند—تأکید میکند. ما خواهان آزادی فوری و بیقیدوشرط تمامی زندانیان عقیدتی و سیاسی، ازجمله برادران فضل الله و هادی نیکبخت و نجات آنان از احکام غیرعادلانه هستیم. تلاش برای استقرار نظامی دمکراتیک و مدافع حقوقبشر و انتخاباتی کاملاً آزاد، وظیفه ملی همگان است.
https://www.facebook.com/share/p/1Jh9Zj1AGK/ وقتی فرزندان آموزگار ما میشوند. سالها پیش، روزی که خبر حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ را شنیدم، از محل کار به خانه برگشتم. تمام روز از خبرها بیاطلاع بودم. تلویزیون را روشن کردم و تصاویر فروریختن برجهای مرکز تجارت جهانی را دیدم. در همان لحظه، بیآنکه فکر کنم، دستم را مشت کردم؛ واکنشی غریزی که ریشه در سالها خشم سیاسی و خاطرات تلخ جنگها، کودتاها و بیعدالتیهایی داشت که در ذهن من به قدرتهای بزرگ نسبت داده میشد. دخترم آیدا که آن زمان چهارده ساله بود، نگاهم کرد و پرسید: «یعنی چی بابا؟» پاسخی نداشتم. چند دقیقه بعد گفت: «میدونی چند هزار نفر کشته شدن؟ تو چرا خوشحال شدی؟ مگر همیشه به ما نمیگفتی انسان از هر چیز مهمتر است؟ مگر نمیگفتی قبل از قضاوت باید فکر کرد؟» آن روز دخترم چیزی را به من یادآوری کرد که سالها خودم دربارهاش سخن گفته بودم اما در آن لحظه از یاد برده بودم؛ اینکه پشت هر حادثه سیاسی، انسانهایی هستند با زندگی، خانواده، آرزوها و حق زیستن. او مرا از دنیای دولتها و دشمنیهای تاریخی بیرون کشید و دوباره به دنیای انسانها بازگرداند. سالها قبل هم، دختر کوچکترم آناهیتا ۶ ساله نیز درسی دیگر به من داد. مانند بسیاری از خانوادههای ایرانی، برای سفره هفتسین دو ماهی قرمز خریده بودیم؛ یکی برای هر دختر. چند روز بعد یکی از ماهیها مرد. خواستیم آن را از تنگ بیرون بیاوریم و ماجرا را تمامشده تلقی کنیم. آناهیتا با نگرانی گفت: «دست نزنید!» بعد رو به من کرد و گفت: «بابا، تو ماهی را کشتی.» گفتم: «نه عزیزم، خودش مرد.» اما قانع نشد. گفت: «شما همیشه میگید زندانی سیاسی آزاد باید گردد. این ماهیها را هم تو زندانی کرده بودی توی این تنگ.» برای لحظهای سکوت کردم. پاسخی نداشتم. مادرش برای آرام کردن او گفت: «برایت یک ماهی دیگر میخریم.» اما آناهیتا گفت: «نه، نمیخوام.» سرانجام تنگ را برداشتیم و ماهی دیگر را در استخری در پارک رها کردیم. آن روز کودکی ششساله مفهوم آزادی را به زبانی بیان کرد که شاید هیچ کتاب فلسفهای نمیتوانست سادهتر و روشنتر از آن بیان کند.
امروز که به این دو خاطره فکر میکنم، میبینم موضوع اصلی نه یازدهم سپتامبر است و نه ماهی قرمز. موضوع اصلی، صداقت کودکان است؛ صداقتی که هنوز زیر لایههای مصلحتاندیشی، تعصب، انتقام و عادت دفن نشده است. آیدا به من آموخت که رنج انسانها را نباید با ملیت، مذهب یا باور سیاسیشان وزن کرد. آناهیتا به من آموخت که اگر به آزادی باور داریم، گاهی باید از زاویه نگاه موجودی کوچکتر و بیصداتر نیز به جهان بنگریم. ما پدر و مادرها گمان میکنیم آموزگار فرزندانمان هستیم؛ و البته تا حد زیادی چنین است. اما همه حقیقت این نیست. گاهی در میانه راه، کودکی دست ما را میگیرد و ما را به همان اصولی بازمیگرداند که روزی خودمان به او آموخته بودیم. شاید یکی از زیباترین لحظههای زندگی هر پدر و مادری همین باشد؛ لحظهای که درمییابد بذر ارزشهایی که در دل فرزند کاشته، ریشه دوانده است و روزی همان فرزند، آن حقیقت را در شکلی پاکتر، صادقانهتر و انسانیتر به او بازمیگرداند.
اگر فرض را بپذیریم که یک توافق نسبتاً پایدار میان ایران و آمریکا شکل بگیرد و خطر جنگ مستقیم کاهش پیدا کند، به نظر من اسرائیل وارد مرحلهای متفاوت میشود: نه لزوماً پذیرش کامل توافق، نه لزوماً تلاش برای جنگ فوری. بلکه تلاش برای محدود کردن نتایج توافق. اسرائیل سالهاست که نگران است هر توافقی که به بقای نظام جمهوری اسلامی و کاهش فشارهای بینالمللی منجر شود، در بلندمدت به بازسازی توان اقتصادی و نظامی ایران کمک کند. در چنین شرایطی اسرائیل احتمالاً چند مسیر را همزمان دنبال میکند: حفظ فشار اطلاعاتی و امنیتی بر برنامههای موشکی و هستهای. تلاش برای نفوذ در متن توافق و سازوکارهای نظارتی. حفظ ائتلافهای منطقهای با کشورهای عربی. آماده نگه داشتن گزینه نظامی، حتی اگر فعلاً از آن استفاده نکند. اما درباره «تغییر رژیم» موضوع پیچیدهتر است. بخشهایی از راست اسرائیل و برخی محافل سیاسی در آمریکا واقعاً تصور میکردند که فشار نظامی میتواند به فروپاشی حکومت ایران منجر شود. حتی در ماههای گذشته نیز برخی چهرهها از چنین سناریوهایی صحبت کردهاند. با این حال، بسیاری از کارشناسان امنیتی و روابط بینالملل نسبت به این ایده بدبین بودهاند. استدلال اصلی آنها این است که: سرنگونی یک حکومت با تضعیف آن یکی نیست. فروپاشی ساختار قدرت الزاماً به دموکراسی منجر نمیشود. تجربههای عراق، لیبی و افغانستان نشان دادهاند که خلأ قدرت میتواند به بیثباتی طولانیمدت منجر شود. درباره طرفداران رضا پهلوی نیز به نظرم باید میان دو گروه تفاوت گذاشت:
گروهی که صرفاً خواهان گذار از جمهوری اسلامی هستند. این افراد ممکن است از هر فشاری که حکومت را وادار به عقبنشینی کند استقبال کنند، اما الزاماً طرفدار جنگ خارجی نیستند.
گروهی که جنگ یا مداخله خارجی را ابزار اصلی تغییر حکومت میدانند. از نگاه سیاسی، این جریان روی این فرض حساب میکند که فشار خارجی به فروپاشی درونی منجر خواهد شد. مشکل این فرض آن است که تاریخ نمونههای موفق محدودی برای آن ارائه میدهد و نمونههای شکستخورده فراوانترند. به نظر من نقطه ضعف اصلی بخشی از اپوزیسیونِ جنگطلب ــ چه سلطنتطلب، چه غیرسلطنتطلب ــ این است که گاهی پاسخ روشنی به پرسش «فردای سقوط» نمیدهد: چه نهادی امنیت را حفظ میکند؟ ارتش و نیروهای مسلح چه میشوند؟ انتقال قدرت چگونه انجام میشود؟ اقوام، گروههای سیاسی و نیروهای مختلف چگونه به توافق میرسند؟ این پرسشها معمولاً از خودِ شعار «تغییر رژیم» دشوارترند. در نهایت، اگر توافقی واقعاً پایدار شکل بگیرد، بزرگترین چالش برای طرفداران تغییر رژیم از بیرون این خواهد بود که استدلال «فشار خارجی راهحل است» ضعیفتر میشود. در مقابل، بحث دوباره به سمت تحولات داخلی، سازماندهی سیاسی، مشروعیت اجتماعی و اعتماد ملی بازمیگردد؛ همان تمایزی که میان «محبوبیت» و «اعتماد ملی» مطرح میشود. بسیاری از گذارهای موفق در جهان زمانی رخ دادهاند که یک نیروی سیاسی توانسته علاوه بر هواداران خود، اعتماد بخشهای وسیعتری از جامعه را نیز جلب کند، نه صرفاً بر فشار خارجی تکیه کند.
پیام ازیکی از اعضای شورا در ایران : درود تمام تلاش حکومت بر این قرار گرفته که با فضاسازی و القای شرایط جنگی در مقابل مردم قرار بگیرد و بر خواست اصلی مردم سرپوش بگذارد. لذا باید در تمامی تریبونهای فعال این اقدام جمهوریاسلامی را خنثی کنیم و اعلام نماییم که : مذاکره اصلی در داخل کشور است و تا این مذاکره به نتیجه نرسد هیچ مشکل بینالمللی حل نخواهد شد.
آزادی همه زندانیان سیاسی
لغو احکام اعدام
برگزاری انتخابات آزاد مردمی تحت نظارت نهادهای بین المللی و تشکیل دولت مردمی و انتقال بدون خشونت حکومت *مجازات آمران و عاملان جنایت های خونین