شورای ملی تصمیم  همراه و همگام با مردم آگاه ایران، برای تحقق خواسته‌های زیر تلاش و مبارزه می‌کند. 1- گذار کامل از جمهوری اسلامی با تکیه به جنبش‌های اعتراضی مردم، گذار خشونت پرهیز با حفظ حق دفاع مشروع. 2 – حفظ تمامیت ارضی کشور با تاکید بر نظام غیرمتمرکز . 3- جدایی دین از حکومت. 4 – فراخوان عمومی برای تشکیل مجلس مؤسسان. 5 – تلاش برای برپایی نظامی دموکراتیک و انتخابی  تعیین نوع حکومت با آرای مردم. 6 –  اجرای کامل اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و میثاق‌های وابسته به آن، با تاکید بر رفع هرگونه تبعیض علیه زنان و برابری جنسیتی در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و مشارکت زنان در مدیریت جامعه، و نیز تاکید بر حفظ محیط زیست

لغو حکم اعدام خواسته ما است…

لغو حکم اعدام خواسته ما است…

لغو حکم اعدام خواسته ما است – شورای ملی تصمیم

«شورای ملی تصمیم» با ابراز خرسندی از هرگونه گشایش در پرونده‌های سیاسی، بر موضع اصولی خود مبنی بر لغو کامل و بی‌قیدوشرط مجازات اعدام—که آن را قتل حکومتی می‌داند—تأکید می‌کند. ما خواهان آزادی فوری و بی‌قیدوشرط تمامی زندانیان عقیدتی و سیاسی، ازجمله برادران فضل الله و هادی نیکبخت و نجات آنان از احکام غیرعادلانه هستیم. تلاش برای استقرار نظامی دمکراتیک و مدافع حقوق‌بشر و انتخاباتی کاملاً آزاد، وظیفه ملی همگان است.

وقتی فرزندان آموزگار ما میشوند…

وقتی فرزندان آموزگار ما میشوند…

وقتی فرزندان آموزگار ما میشوند

م.م 22 خرداد 1405

https://www.facebook.com/share/p/1Jh9Zj1AGK/
وقتی فرزندان آموزگار ما می‌شوند.
سال‌ها پیش، روزی که خبر حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ را شنیدم، از محل کار به خانه برگشتم. تمام روز از خبرها بی‌اطلاع بودم. تلویزیون را روشن کردم و تصاویر فروریختن برج‌های مرکز تجارت جهانی را دیدم.
در همان لحظه، بی‌آنکه فکر کنم، دستم را مشت کردم؛ واکنشی غریزی که ریشه در سال‌ها خشم سیاسی و خاطرات تلخ جنگ‌ها، کودتاها و بی‌عدالتی‌هایی داشت که در ذهن من به قدرت‌های بزرگ نسبت داده می‌شد.
دخترم آیدا که آن زمان چهارده ساله بود، نگاهم کرد و پرسید:
«یعنی چی بابا؟»
پاسخی نداشتم.
چند دقیقه بعد گفت:
«می‌دونی چند هزار نفر کشته شدن؟ تو چرا خوشحال شدی؟ مگر همیشه به ما نمی‌گفتی انسان از هر چیز مهم‌تر است؟ مگر نمی‌گفتی قبل از قضاوت باید فکر کرد؟»
آن روز دخترم چیزی را به من یادآوری کرد که سال‌ها خودم درباره‌اش سخن گفته بودم اما در آن لحظه از یاد برده بودم؛ اینکه پشت هر حادثه سیاسی، انسان‌هایی هستند با زندگی، خانواده، آرزوها و حق زیستن. او مرا از دنیای دولت‌ها و دشمنی‌های تاریخی بیرون کشید و دوباره به دنیای انسان‌ها بازگرداند.
سال‌ها قبل هم، دختر کوچک‌ترم آناهیتا ۶ ساله نیز درسی دیگر به من داد.
مانند بسیاری از خانواده‌های ایرانی، برای سفره هفت‌سین دو ماهی قرمز خریده بودیم؛ یکی برای هر دختر. چند روز بعد یکی از ماهی‌ها مرد. خواستیم آن را از تنگ بیرون بیاوریم و ماجرا را تمام‌شده تلقی کنیم.
آناهیتا با نگرانی گفت:
«دست نزنید!»
بعد رو به من کرد و گفت:
«بابا، تو ماهی را کشتی.»
گفتم:
«نه عزیزم، خودش مرد.»
اما قانع نشد.
گفت:
«شما همیشه می‌گید زندانی سیاسی آزاد باید گردد. این ماهی‌ها را هم تو زندانی کرده بودی توی این تنگ.»
برای لحظه‌ای سکوت کردم. پاسخی نداشتم.
مادرش برای آرام کردن او گفت:
«برایت یک ماهی دیگر می‌خریم.»
اما آناهیتا گفت:
«نه، نمی‌خوام.»
سرانجام تنگ را برداشتیم و ماهی دیگر را در استخری در پارک رها کردیم. آن روز کودکی شش‌ساله مفهوم آزادی را به زبانی بیان کرد که شاید هیچ کتاب فلسفه‌ای نمی‌توانست ساده‌تر و روشن‌تر از آن بیان کند.

امروز که به این دو خاطره فکر می‌کنم، می‌بینم موضوع اصلی نه یازدهم سپتامبر است و نه ماهی قرمز.
موضوع اصلی، صداقت کودکان است؛ صداقتی که هنوز زیر لایه‌های مصلحت‌اندیشی، تعصب، انتقام و عادت دفن نشده است.
آیدا به من آموخت که رنج انسان‌ها را نباید با ملیت، مذهب یا باور سیاسی‌شان وزن کرد.
آناهیتا به من آموخت که اگر به آزادی باور داریم، گاهی باید از زاویه نگاه موجودی کوچک‌تر و بی‌صداتر نیز به جهان بنگریم.
ما پدر و مادرها گمان می‌کنیم آموزگار فرزندانمان هستیم؛ و البته تا حد زیادی چنین است. اما همه حقیقت این نیست. گاهی در میانه راه، کودکی دست ما را می‌گیرد و ما را به همان اصولی بازمی‌گرداند که روزی خودمان به او آموخته بودیم.
شاید یکی از زیباترین لحظه‌های زندگی هر پدر و مادری همین باشد؛ لحظه‌ای که درمی‌یابد بذر ارزش‌هایی که در دل فرزند کاشته، ریشه دوانده است و روزی همان فرزند، آن حقیقت را در شکلی پاک‌تر، صادقانه‌تر و انسانی‌تر به او بازمی‌گرداند.

م.م 22 خرداد 1405