لغو برنامه مجاهدین؛ نتیجه فشار دیپلماتیک یا تهدید مخالفان؟ ماجرای لغو گردهمایی پاریس؛ آنچه گفته میشود و آنچه پنهان میماند مجاهدین به مناسبت ۳۰ خرداد، سالروز آغاز مبارزه مسلحانه این سازمان علیه حکومت، که در واکنش به موج اعدامها و سرکوب عریان از سوی نهادهای حکومتی شکل گرفت، طبق روال هر ساله قصد برگزاری یک گردهمایی بزرگ را داشتند. قرار بود بیش از یکصد هزار نفر از هواداران مجاهدین و همچنین نیروها و جریانهای سیاسی دیگری که خود نیز قربانی سرکوب خشن حکومت بودهاند، در این مراسم شرکت کنند. این گردهمایی کاملاً قانونی بود و با مجوز رسمی مقامات برگزار میشد، اما تنها یک روز پیش از برگزاری لغو شد. این در حالی بود که دهها هزار ایرانی از آمریکا، کانادا، استرالیا و بسیاری از کشورهای دور و نزدیک، خود را به پاریس رسانده بودند و در هتلها و محلهای اقامت مستقر بودند تا روز بعد در محل تجمع حضور پیدا کنند. لغو ناگهانی برنامه در آخرین لحظه، بسیاری از شرکتکنندگان را که هزینه و زحمت فراوانی برای این سفر متحمل شده بودند، غافلگیر کرد. بنا بر برخی گزارشها، دلیل لغو برنامه تهدیدهایی از سوی طرفداران رضا پهلوی عنوان شده است. این جریان پس از برگزاری یک رژه سازمانیافته در آلمان، که چند صد نفر در آن شرکت داشتند، عملاً اعلام موجودیت کرد. اعضای این گروه مدعی شدند که تاکنون بیش از ۶۰۰ فعال سیاسی را شناسایی کردهاند و در فرصت مناسب به حساب آنها خواهند رسید. به باور منتقدان، این جریان ساختاری سازمانیافته دارد و در عمل نقش نوعی ساواک بازسازیشده را ایفا میکند. با این حال، رضا پهلوی هرگونه ارتباط خود با این تشکیلات و همچنین تشکیل آن به دستور خود را رد کرده است. اما تجربه تاریخی ایرانیان باعث شده است که چنین فاصلهگیریهایی همواره با تردید نگریسته شود. در گذشته نیز بارها دیده شده که رهبران سیاسی از اقدامات نیروهای طرفدار خود اظهار بیاطلاعی کردهاند و مسئولیت رفتارهایی چون تهدید، ارعاب، تخریب و حمله به مخالفان را نپذیرفتهاند. هنوز هم درباره نقش شعبان بیمخ در وقایع منتهی به سرنگونی دولت مصدق بحث و انکار وجود دارد. خمینی نیز در برابر حملات چماقداران به مخالفان، آنها را صرفاً «مردم» معرفی میکرد که به گفته او در برابر نیروهای ضدحکومت واکنش نشان میدهند. بهشتی نیز کسانی را که به گروهها و تجمعات دیگر حمله میکردند «اوباش» مینامید، اما بعدها روشن شد که همین نیروها توسط بخشی از حاکمیت سازماندهی و هدایت میشدند. همین تجربهها باعث شده است که بسیاری از مردم فاصلهگیری رضا پهلوی از چنین رفتارهایی را باور نکنند. آنها میبینند که این گروهها به چه کسانی حمله میکنند و در حمایت از چه فرد یا جریانی فعالیت دارند و به همین دلیل نسبت به این تکذیبها با تردید برخورد میکنند. افزون بر این، طی سالهای گذشته بارها در شبکههای اجتماعی، مصاحبههای تلویزیونی و موضعگیریهای علنی برخی چهرههای شناختهشده نزدیک به این جریان، اظهاراتی مطرح شده که از سرکوب گستردهتر مخالفان سیاسی در دوران پهلوی دفاع کردهاند یا حکومت پهلوی را به دلیل برخورد ناکافی با مخالفان مورد انتقاد قرار دادهاند. به همین دلیل، بسیاری این جریان را دارای گرایشهای اقتدارگرا و فاشیستی میدانند. در عین حال، برخی افراد، از جمله خود من، احتمال دیگری را نیز مطرح میکنند. از نگاه من نمیتوان این احتمال را کاملاً نادیده گرفت که چنین گروههای افراطی و فاشیستی اساساً توسط حکومت ایران یا نهادهای وابسته به آن ایجاد، هدایت یا در آنها نفوذ شده باشد. هدف از چنین سناریویی میتواند ایجاد ترس در میان فعالان سیاسی، عقب راندن جریانهای مخالف، دامن زدن به اختلافات درون اپوزیسیون و در نهایت تخریب چهره و اعتبار رضا پهلوی باشد. البته برای این فرضیه مدرک مستقیمی در اختیار ندارم و آن را صرفاً به عنوان یک احتمال سیاسی مطرح میکنم، نه یک واقعیت اثباتشده. با این حال، چنین احتمالی را بعید نمیدانم، زیرا جمهوری اسلامی در طول چهار دهه گذشته بارها از روشهایی مانند نفوذ، ایجاد گروههای پوششی، عملیات تخریبی و دامن زدن به اختلافات میان مخالفان خود استفاده کرده است. با وجود همه این موارد، تحلیل شخصی من درباره لغو برنامه مجاهدین با آنچه به طور رسمی مطرح میشود تفاوت دارد. به نظر من، علت اصلی این تصمیم را باید در تحولات سیاسی اخیر جستجو کرد. ایران و آمریکا به یک توافق و پیمان صلح دست یافتهاند و تنها یک روز پیش از لغو این برنامه نیز وزیر امور خارجه ایران با وزیر امور خارجه فرانسه گفتوگو کرده بود. بنا بر گزارشها، یکی از خواستههای مطرحشده از سوی عراقچی محدود کردن فعالیتهای مجاهدین بوده است. در سیاست معمولاً انگیزهها و اهداف واقعی به طور مستقیم بیان نمیشوند. دولتها اغلب دلایلی را مطرح میکنند که برای افکار عمومی پذیرفتنیتر باشد. گاهی این دلایل به نام رفاه مردم، گاهی به نام سلامت عمومی و گاهی نیز به نام حفظ امنیت ارائه میشوند. چنین استدلالهایی معمولاً آسانتر مورد پذیرش قرار میگیرند، زیرا با نگرانیهای روزمره جامعه پیوند میخورند. به همین دلیل، از نگاه من تمرکز اطلاعیه شورای ملی مقاومت ایران بر ساواک و نقش رضا پهلوی بیش از آنکه به علت اصلی تصمیم مربوط باشد، به روایت سیاسی این جریان از ماجرا بازمیگردد. من ریشه اصلی این تصمیم را در ملاحظات و منافع سیاسی دولتهای ایران و فرانسه میبینم. این ارزیابی به معنای نادیده گرفتن یا رد کردن نقش مخرب رضا پهلوی در دامن زدن به اختلافات میان نیروهای مخالف حکومت یا تلاش برای به شکست کشاندن جنبش زن، زندگی، آزادی نیست. با این حال، در موضوع مشخص لغو برنامه مجاهدین، نقش حکومت ایران و دولت فرانسه را بسیار پررنگتر از نقش طرفداران رضا پهلوی میدانم. از دید من، آنچه رخ داد بیشتر بهرهبرداری از رفتار و مواضع بخشی از طرفداران رضا پهلوی بود تا نتیجه یک برنامهریزی مستقیم و سازمانیافته از سوی طیف سلطنتطلب حامی او. به همین دلیل، عامل اصلی این تصمیم را باید در محاسبات سیاسی دولتها جستجو کرد، نه صرفاً در اقدامات نیروهای وابسته به رضا پهلوی. اسماعیل مرادی
سناریویی دور از واقعیت تلاش ترامپ برای شانه خالی کردن از وعده دروغین «کمک در راه» و انداختن مسئولیت به گردن کردها ترامپ که بر آسمان مسلط است و توانسته با بالگرد تا عمق چند صد کیلومتری نفوذ کند و خلبانی را نجات دهد، چرا از همین ظرفیت و روش برای رساندن اسلحه به مردم استفاده نکرد؟ اسماعیل مرادی وعدههایی که از سوی ترامپ به مردم ایران داده شد، صریح بود. او اعلام کرد اگر حکومت دست به اعدام بزند یا به روی مردم شلیک کند، با تمام قوا مداخله خواهد کرد. بر همین اساس، رضا پهلوی با اعتماد به این وعده و با این اطمینان که کمک برای مردم در راه است، فراخوان حضور در خیابانها را صادر کرد. اما در سوی دیگر، حکومت ضد بشری جمهوری اسلامی که سالها تجربه رفتارهای فریبکارانه و پیچیده دارد، این وعدهها و اظهارات را جدی نگرفت. نه وعدههای ترامپ را عملی و واقعی دانست و نه از درک ناقص و توهمات رضا پهلوی بیاطلاع بود. در نتیجه، با تمام توان دست به سرکوب زد و به یک قتلعام گسترده چند ده هزار نفری روی آورد. حکومت این شرایط را یک فرصت تلقی کرد. از این وضعیت استفاده کرد تا هم اقتدار آسیبدیده خود در جنگ دوازدهروزه را بازسازی کند و هم پیامی روشن به آمریکا و اپوزیسیون بدهد که این ساختار تهدیدهای آنها را جدی نگرفته و به سادگی کنار نخواهد رفت. در عین حال، بهدرستی احتمال یک حمله نظامی از سوی اسرائیل و آمریکا در آینده نزدیک را پیشبینی کرده بود. به همین دلیل، برای اینکه مردم نتوانند از چنین سناریویی بهعنوان فرصتی برای تغییر استفاده کنند، از پیش دست به یک سرکوب علنی، بیپرده و حتی همراه با بزرگنمایی زد تا فضای رعب و وحشت را تثبیت کند. انتشار تصاویر اجساد نیز در همین چارچوب قابل فهم است و نشاندهنده عزم جدی برای برخورد خشن و بدون ملاحظه است. در عمل، از شش هفتهای که از آغاز حمله اسرائیل و آمریکا به ایران میگذرد، هیچ نشانهای از کنشگری یا حضور مؤثر مردم در صحنه دیده نشده است. این وضعیت بیارتباط با همان سرکوب شدیدی نیست که پیشتر و در پی همان وعده «کمک در راه است» رخ داد. مردمی که با اتکا به آن وعدهها به خیابان آمده بودند، هزینه سنگینی پرداختند. نتیجه این تجربه روشن است. بخش قابل توجهی از مردم دیگر اعتمادی به وعدههای ترامپ و فراخوانهای رضا پهلوی ندارند. این بیاعتمادی از دل یک تجربه پرهزینه شکل گرفته و باعث شده بسیاری حاضر نباشند بار دیگر بر اساس چنین وعدههایی تصمیم بگیرند. در آغاز جنگ، ترامپ برای اینکه نشان دهد مهار تحولات در دست اوست، اینبار به مردم گفت در خانه بمانند و هر زمان او صلاح بداند به خیابان بیایند. همزمان این تحلیل مطرح شد که برای تضعیف حکومت باید ابتدا سران آن هدف قرار گیرند. سه رده از سران حکومت از بین رفتند، اما تغییری در روند ایجاد نشد. رسانههای وابسته به نهادهای امنیتی نیز بهطور مداوم از هدفگیریهای دقیق در حمایت از مردم ایران گزارش میدادند، اما پس از نابودی زیرساختهای ایران، همین عبارت «در حمایت از مردم ایران» بهتدریج از گزارشها حذف شد. تعداد زیادی از کسانی که در ابتدا از حمله به ایران ابراز خوشحالی کرده بودند، بهمرور به نیت واقعی ترامپ و اسرائیل پی بردند و عملاً دریافتند که در مسیری برخلاف منافع ملی ایران قرار گرفتهاند. جنایتکار بودن حکومت، بهخودیخود مجوزی برای حمله به خاک ایران محسوب نمیشود. از عجایب این وضعیت آن است که افرادی مانند رضا پهلوی که سالها از مبارزه بدون خشونت سخن میگفتند، ناگهان به سمت حمایت از رویکردهای خشونتآمیز حرکت کردند. «بی بی بزن، خوب میزنید» ترامپ انتظار داشت که با حمله به ایران، مردم دوباره به خیابانها بیایند و کار حکومت را یکسره کنند. این انتظار محقق نشد و دلیلی هم وجود نداشت که مردم بار دیگر در دام وعدههای توخالی او و رضا پهلوی بیفتند. برای پوشاندن این شکست، ترامپ به روایت دیگری متوسل شد و تلاش کرد با این ادعا که کردها مقصر هستند و سلاحها را بهجای توزیع میان مردم برای خود نگه داشتهاند، مسئولیت را از خود دور کند. در این میان، افرادی سادهاندیش ممکن است این روایت را بپذیرند، همانطور که پیشتر برخی باور کرده بودند روغن بنفشه میتواند بیماران کرونا را درمان کند. از سوی دیگر، گروهی نیز بهدلیل منافع شخصی یا وابستگی به نهادهای امنیتی، در شبکههای اجتماعی چنین وانمود میکنند که این روایت را باور دارند. همچنین کسانی که با کردها دشمنی دارند، از این فضا برای تقویت و تبلیغ این ادعا استفاده میکنند. در نهایت، یک پرسش اساسی باقی میماند. ترامپ که بر آسمان تسلط دارد و توانسته با بالگرد تا عمق چند صد کیلومتری نفوذ کند و خلبانی را نجات دهد، چرا از همین ظرفیت برای رساندن سلاح به مردم استفاده نکرد. آمریکا بهعنوان بزرگترین قدرت نظامی جهان، ابزارها و روشهای مستقیمتری در اختیار دارد. کشوری با چنین توان عملیاتی، منطقیتر است که بر اساس نظر ژنرالها و محاسبات دقیق عمل کند، نه بر پایه سناریوهایی که بیشتر به داستانهای غیرواقعی شباهت دارند. در چنین شرایطی، تکیه بر کردها نیز قابل تأمل است. گروههایی که بخشی از آنها خود در عراق در وضعیت پناهندگی قرار دارند، چگونه میتوانند چنین مأموریت سنگین و پرخطری را بر عهده بگیرند. هر کسی که با جغرافیای منطقه و حساسیتهای امنیتی در کردستان آشنا باشد، میداند انتقال زمینی سلاح از آنجا به تهران عملاً غیرممکن است و بیشتر به یک اقدام بسیار پرخطر و حتی خودکشی شباهت دارد. با این حال، نمیتوان بهطور کامل رد کرد که آمریکا در مقاطعی به کردها سلاح تحویل داده باشد. اما فاصله میان این احتمال و ادعای انتقال و توزیع سلاح در داخل کشور، فاصلهای جدی است که با این روایتها پر نمیشود.
نقد دیدگاه شورای گذار بر پایه حقوق بینالملل و ملاحظات راهبردی این دیدگاه تلاش میکند میان مخالفت با جمهوری اسلامی و پذیرش ضمنی اقدام نظامی خارجی ارتباط برقرار کند. این پیوند از نظر حقوقی و راهبردی قابل دفاع نیست. در ادامه، نقد دقیق در چند محور روشن ارائه میشود. یک تفکیک مسئولیت سیاسی از مشروعیت حقوقی شورای گذار رفتارهای جمهوری اسلامی را علت جنگ معرفی میکند و از این مسیر به سمت توجیه حمله میرود. این استدلال در چارچوب حقوق بینالملل کافی نیست. منشور سازمان ملل متحد استفاده از زور را فقط در دو حالت مجاز میداند. دفاع مشروع یا مجوز شورای امنیت. این دیدگاه هیچیک را با شواهد مشخص اثبات نمیکند. مقصر بودن یک حکومت، حتی اگر قابل اثبات باشد، حق حمله نظامی ایجاد نمیکند. دو ادعای تهدید و برنامه هستهای ارجاع به تهدیدهای سیاسی یا احتمال دستیابی به سلاح هستهای، بدون اثبات فوریت، مبنای حقوقی ایجاد نمیکند. معیار دفاع مشروع روشن است تهدید باید قریبالوقوع باشد راه جایگزین وجود نداشته باشد پاسخ باید متناسب باشد نظارت و رسیدگی به پرونده هستهای در چارچوب نهادهایی مانند آژانس بین المللی انرژی اتمی تعریف شده است. عبور از این مسیر و رفتن به سمت اقدام نظامی، بدون تحقق شرایط سخت حقوقی، فاقد اعتبار است. سه حمله پیشدستانه این دیدگاه بهصورت ضمنی به منطق حمله پیشدستانه نزدیک میشود. این دکترین در حقوق بینالملل اجماع ندارد. معیار کلاسیک آن در پرونده ماجرای کارولین تعریف شده است. تهدید باید فوری، قطعی و بدون گزینه دیگر باشد. این سطح از تهدید در متن اثبات نمیشود. چهار تفکیک حکومت و کشور ادعای هدف گرفتن حکومت بهجای کشور، از نظر حقوقی پذیرفته نیست. هر حمله نظامی به قلمرو یک کشور، حتی اگر محدود به اهداف نظامی باشد، استفاده از زور علیه آن کشور محسوب میشود. این تمایز بیشتر سیاسی است تا حقوقی. پنج ابهام در معیارهای اخلاقی شورای گذار همزمان بر پرهیز از آسیب به مردم تأکید میکند و از سوی دیگر حمله را فرصت میبیند. این دو موضع بدون معیار عملی قابل جمع نیستند. مشخص نیست در صورت گسترش جنگ یا افزایش تلفات، چه خط قرمزی وجود دارد. نبود این معیارها، موضع را مبهم میکند. شش نسبت با منافع ملی این دیدگاه هزینههای واقعی جنگ را کماهمیت نشان میدهد. هر اقدام نظامی به زیرساختها، اقتصاد و امنیت اجتماعی آسیب مستقیم وارد میکند. منافع ملی فقط تغییر قدرت نیست. حفظ ثبات، امنیت و سرمایههای کشور نیز بخش اصلی آن است. این توازن در متن رعایت نمیشود. هفت همپوشانی با نیروی خارجی ایجاد همراستایی میان اهداف سیاسی داخلی و اقدام نظامی کشورهایی مانند امریک و اسرائل، بدون تعریف مرز استقلال سیاسی، یک ضعف جدی است. این دیدگاه توضیح نمیدهد این همپوشانی تا کجا ادامه مییابد و چگونه کنترل میشود. هشت نبود سناریوی پس از جنگ هیچ برنامه عملی برای دوره پس از تضعیف یا سقوط حکومت ارائه نمیشود. تجربههای بینالمللی نشان میدهد خلأ قدرت میتواند به بیثباتی گسترده و درگیری داخلی منجر شود. هر موضع مسئولانه باید برای این مرحله نقشه روشن ارائه دهد. نه حقوق بشردوستانه اشاره به رعایت اصول غیرنظامی، با قواعد کنوانسیون های ژنو همخوان است. اما این اصول فقط نحوه انجام جنگ را تنظیم میکنند، نه اصل مشروعیت آن را. این دو حوزه نباید با هم خلط شوند. جمعبندی این دیدگاه بیش از آنکه یک استدلال حقوقی باشد، یک موضع سیاسی است. تلاش میکند از رفتارهای جمهوری اسلامی به نتیجهای حقوقی برسد، بدون آنکه مبنای لازم را اثبات کند. نه شرایط دفاع مشروع را نشان میدهد، نه به مجوز شورای امنیت استناد میکند، و نه چارچوب روشنی برای حفاظت از منافع ملی و مدیریت پیامدهای جنگ ارائه میدهد. اگر این دیدگاه بخواهد از سطح تحلیل سیاسی فراتر برود، باید این موارد را دقیق و مستند روشن کند اثبات تهدید فوری و قابل سنجش تبیین ضرورت و تناسب در پاسخ ارائه مستندات حقوقی معتبر تعریف مرز استقلال سیاسی ارائه سناریوی عملی برای پس از جنگ اسماعیل مرادی
مشکل ایران فقدان قرارداد اجتماعی است جامعه هرگز بر سر منبع قدرت، حدود اختیار و مسئولیت متقابل به توافق پایدار نرسیدهاست. دولت خود را صاحب کشور میداند و شهروند خود را رعیت میبیند. مردم نیز دولت را نماینده خود تلقی نمیکنند و رابطهای مبتنی بر بیاعتمادی شکل گرفتهاست. در نبود قرارداد اجتماعی، قانون ابزار قدرت میشود نه ضامن حق. وفاداری به شخص جای وفاداری به نهاد را میگیرد. هر بحران به جای اصلاح ساختار، به تعویض چهره ختم میشود. این چرخه بارها تکرار شدهاست. بدون قرارداد اجتماعی، توسعه ممکن نیست. امنیت پایدار شکل نمیگیرد. مشارکت سیاسی به هیجان مقطعی فروکاسته میشود. راهحل ایران نه در نجاتدهنده و نه در الگوی وارداتی است. ایران به توافقی شفاف میان شهروندان نیاز دارد. توافقی که قدرت را محدود کند، حق را تضمین کند و مسئولیت را متقابل سازد. تنها از این مسیر میتوان آیندهای پایدار ساخت.
تاریخ اجتماعی ایران مسیر متفاوتی نسبت به بسیاری از جوامع دیگر طی کرده است. ایران بسیاری از مراحل کلاسیک تحول اجتماعی را به شکل پایدار تجربه نکرده است. این گسست تاریخی اثر عمیق بر فرهنگ سیاسی و روان جمعی گذاشته است. در حدود هزار و پانصد سال گذشته، بخش بزرگی از حاکمان ایران بیرون از بستر اجتماعی و ملی این سرزمین شکل گرفتند. این تجربه تکرارشونده، الگوی آشنایی از سلطه غیرخودی ایجاد کرد. جامعه به تدریج به رابطه عمودی قدرت عادت کرد. وابستگی به آقابالاسر برای بخشی از مردم حس امنیت ساخت. تلاش برای رهایی اغلب مقطعی، هیجانی و ناپایدار باقی ماند. در روانشناسی اجتماعی، این وضعیت با الگوهایی شبیه همذاتپنداری با سلطهگر توضیح داده میشود. در شرایط فشار مزمن، بخشی از جامعه به جای قطع رابطه با منبع قدرت، به آن نزدیک میشود. این پدیده فقط فردی نیست و میتواند در سطح جمعی و سیاسی بازتولید شود. در تاریخ معاصر ایران، نمونههای متعددی از نمایندگان رسمی و غیررسمی دیده میشود که آشکارا از منافع قدرتهای خارجی دفاع کردهاند. این رفتار در نظامهای نمایندگی جهان کمسابقه است. نفوذ اطلاعاتی و وابستگی سیاسی در ایران سابقهای طولانی دارد. جنگ دوازده روزه نمونهای عینی از عمق این نفوذ را نشان داد. در بسیاری از کشورها، حتی در شرایط بحران، شهروندان خواهان حمله نظامی به کشور خود نمیشوند. در ایران اما چنین رفتارهایی بارها تکرار شده است. این مسئله را باید در بستر ضعف هویت ملی مدرن و گسست قرارداد اجتماعی تحلیل کرد، نه صرفاً با برچسبگذاری اخلاقی. برخی روشنفکران ایرانی توسعه آلمان و ژاپن را نتیجه حمله نظامی آمریکا معرفی میکنند. این تحلیل ناقص است. آلمان و ژاپن پیش از جنگ جهانی دوم دولت مدرن، زیرساخت صنعتی، نظام اداری کارآمد و سرمایه انسانی گسترده داشتند. این کشورها آغازگر جنگ و پروژه جهانگشایی بودند و پس از شکست کامل، تسلیم بیقیدوشرط شدند. این تجربه با ایران قابل مقایسه نیست. ایران نه آغازگر جنگ جهانی بوده و نه از زیرساختهای نهادی مشابه برخوردار است. نادیدهگرفتن تجربه افغانستان، عراق، لیبی و سوریه نشانه انتخاب گزینشی تاریخ است، نه تحلیل علمی. در قرن بیستویکم، دفاع از بازگشت حکومت موروثی در بیشتر جوامع با تمسخر جدی روبهرو میشود. سلطنتطلبان ایرانی اغلب به بریتانیا، سوئد و دانمارک اشاره میکنند. این قیاس گمراهکننده است. در این کشورها، پادشاه مقام تشریفاتی دارد و هیچ نقش اجرایی یا سیاسی ایفا نمیکند. این جایگاه نتیجه یک قرارداد اجتماعی شفاف است. جامعه و نهادهای قدرت بهطور متقابل آن را پذیرفتهاند. در ایران نیز چنین قراردادی در قالب مشروطه شکل گرفت. اما رضاخان با کودتا این قرارداد را نقض کرد و سلطنت را به قدرت متمرکز شخصی تبدیل کرد. مسئله اصلی ایران نبود الگو یا نمونه خارجی نیست. مسئله فقدان قرارداد اجتماعی پایدار، نهادهای پاسخگو و حافظه تاریخی دقیق است. بدون بازسازی این سه، هیچ مدل سیاسی وارداتی کارآمد نخواهد بود. برای دوره گذار باید واقعبین بود. این مرحله قبل از تغییر رسمی قدرت شکل میگیرد. هدف آن فروپاشی کنترلنشده نیست، بلکه آمادهسازی جامعه برای لحظه تغییر است. نقطه شروع، پیمان اخلاقی حداقلی است. این پیمان سیاسی نیست. تعهد رفتاری است. نیروهای سیاسی، مدنی و کنشگران اجتماعی متعهد شوند از توهین، حذف، تخریب شخصی و برچسبزنی پرهیز کنند. اختلاف نظر باقی بماند، اما خشونت کلامی حذف شود. بدون این تعهد، هر ائتلافی فرو میپاشد. گام دوم، پذیرش تکثر واقعی است. همه بپذیرند ایران ملک یک ایدئولوژی، قوم، مذهب یا طبقه خاص نیست. هیچ نیرویی حق ندارد خود را صاحب انحصاری آینده بداند. این پذیرش باید علنی، مکتوب و قابل ارجاع باشد. گام سوم، تعریف حداقل مشترکها است. تمرکز بر نقاط توافق، نه اختلافها. تمامیت ارضی، سکولاریسم حکمرانی، نفی خشونت، انتخابات آزاد و برابری شهروندی باید محور باشند. مسائل اختلافی به بعد از گذار موکول شوند. گام چهارم، شکلدهی یک شورای هماهنگی گذار است. این شورا نقش رهبری کاریزماتیک ندارد. نقش آن هماهنگی، سخنگویی محدود و مدیریت تعارض است. ترکیب آن باید متکثر و چرخشی باشد. هیچ فردی نباید چهره نهایی قدرت تلقی شود. گام پنجم، شبکهسازی اجتماعی غیرمتمرکز است. اتکا به یک مرکز فرماندهی خطرناک است. هستههای محلی، صنفی و مدنی بهصورت افقی عمل کنند. سرکوب را پرهزینه و فلج میکند. گام ششم، مهار هیجان جمعی است. تحریک احساسات انتقامجویانه آینده را میسوزاند. پیام اصلی باید عدالت باشد، نه انتقام. دادخواهی از مسیر حقوقی تعریف شود. گام هفتم، ارتباط مسئولانه با جهان است. درخواست حمایت سیاسی و حقوق بشری مشروع است. دعوت به مداخله نظامی خط قرمز باشد. این مرز باید شفاف اعلام شود. گذار موفق با شعار ساخته نمیشود. با انضباط اخلاقی، پذیرش تفاوت و تمرکز بر حداقلها پیش میرود. این تنها مسیر کمهزینه و پایدار برای ایران است. راهکار متناسب با ایران باید از واقعیتهای تاریخی و اجتماعی این جامعه شروع کند. نسخههای آماده و وارداتی شکست میخورند. ایران به یک مسیر بومی، مرحلهبندیشده و نهادی نیاز دارد. نخست باید قرارداد اجتماعی جدید نوشته شود. این قرارداد باید شفاف، کوتاه و قابل فهم باشد. منبع قدرت را صریحاً مردم تعریف کنند. حدود اختیار هر نهاد را دقیق مشخص کنند. هیچ مقام مادامالعمر یا موروثی در آن جایی نداشتهباشد. دوم باید تمرکز قدرت شکسته شود. ساختار فدرال یا شبهفدرال میتواند پاسخ عملی باشد. استانها اختیار واقعی در اداره محلی داشتهباشند. بودجه، آموزش و مدیریت محلی از مرکز مستقل عمل کنند. دولت مرکزی فقط مسئول سیاست خارجی، دفاع و هماهنگی کلان باشد. سوم باید نهاد نمایندگی واقعی ساخته شود. پارلمان فقط محل قانونگذاری باشد. شفافیت مالی و سیاسی اجباری باشد. هر نماینده در برابر رأیدهندگان پاسخگو بماند. چهارم باید دولت موقت گذار محدود و زماندار شکل بگیرد. این دولت فقط مأمور انتقال قدرت باشد. حق نامزدی در ساختار آینده را نداشتهباشد. وظیفه آن برگزاری انتخابات آزاد و تضمین امنیت دوره گذار باشد. پنجم باید ارتش و نیروهای مسلح ملی و غیرایدئولوژیک شوند. فرماندهی سیاسی از فرماندهی نظامی جدا بماند. نیروهای مسلح فقط از قانون اساسی و تمامیت ارضی دفاع کنند. ششم باید آموزش سیاسی عمومی جدی گرفته شود. تاریخ معاصر بدون سانسور آموزش دادهشود. مفهوم شهروندی جای رعیتبودن را بگیرد. رسانهها نقش آگاهیبخشی داشتهباشند، نه بسیج هیجانی. هفتم باید رابطه با جهان بر پایه منافع ملی تنظیم شود. نه وابستگی و نه دشمنسازی دائمی. هر توافق خارجی شفاف و قابل نظارت عمومی باشد. تصمیم جنگ و صلح فقط از مسیر نهادهای منتخب عبور کند. این مسیر کند اما پایدار است. ایران با جهشهای احساسی اصلاح نمیشود. نهاد میسازد، تمرین میکند و اصلاح میشود. تنها راه رهایی همین است. اسماعیل مرادی
بدیهی است که مردم ایران از هر نوع حمایت خارجی استقبال میکنند. حمایت لفظی، نمادین یا عملی اگر صادقانه باشد با احترام دیده میشود. این نگاه طبیعی است و از دل سالها سرکوب و انزوا شکل گرفته است. مسئله اما نیت حمایت نیست. مسئله کارکرد واقعی آن است. بحث اصلی ماهیت کاربردی و استراتژیک قطعنامهها و موضعگیریهای سیاسی است. مردم و نیروهای سیاسی باید جایگاه واقعی این ابزارها را بشناسند. باید بدانند هر موضع سیاسی چه کاری میتواند انجام دهد و چه کاری از عهده آن خارج است. این شناخت از شکلگیری امید کاذب جلوگیری میکند و مانع افتادن در دام وعده کمکهای در راه میشود. وقتی درک درست وجود داشتهباشد هر حمایت خارجی میتواند به ابزار فشار تبدیل شود. بدون این درک همان حمایت به عامل خطای محاسبه بدل میشود. خطر از جایی آغاز میشود که قطعنامه جای راهکار مبارزاتی را بگیرد یا بهعنوان تضمین تغییر فهم شود. شناخت دقیق به مردم و اپوزیسیون امکان میدهد از حمایتها بهشکل هوشمندانه و ابزاری استفاده کنند. بدون اتکا. بدون توهم. بدون واگذاری مسئولیت تغییر به بیرون. گذار به دموکراسی فقط با راهکار عملی و سازماندهی داخلی پیش میرود. حمایت خارجی اگر درست فهم شود میتواند کمککننده باشد نه جایگزین مبارزه. قطعنامههای پارلمان اروپا ابزار اجرایی مستقیم ندارند. این نهاد دولت نیست و تصمیم عملی نمیگیرد. پارلمان موضع سیاسی اعلام میکند و بر افکار عمومی و نهادهای تصمیمگیر فشار میآورد. اثر اصلی این قطعنامهها سیاسی و نمادین است نه میدانی. این قطعنامهها چند کار مشخص انجام میدهند. هزینه سیاسی سرکوب را بالا میبرند. زمینه حقوقی برای تحریم و پیگرد را تقویت میکنند. به دولتهای اروپایی جهت میدهند. برای رسانهها و نهادهای حقوق بشری سند رسمی تولید میکنند. اما محدودیتها جدی است. هیچ قطعنامهای تحریم را اجرا نمیکند. هیچ قطعنامهای مانع شلیک در خیابان نمیشود. اجرای واقعی فقط در اختیار شورای اتحادیه اروپا و دولتها است. آنها تصمیم را بر اساس منافع خود میگیرند نه متنهای مصوب پارلمان. خطر از جایی شروع میشود که پیام سیاسی بهعنوان وعده عملی فهمیده شود. وقتی مردم تصور کنند حمایت خارجی در لحظه بحران وارد میدان میشود. اگر این تصور اصلاح نشود هزینه آن را مردم با جان خود میپردازند. قطعنامه نه صرفاً همدردی است و نه کمک عملی. یک ابزار فشار غیرمستقیم با اثر محدود و تدریجی است. فقط زمانی معنا پیدا میکند که به اقدام واقعی وصل شود. تحریم هدفمند. پیگرد قضایی آمران. مسدودسازی داراییها. ممنوعیت سفر. قطع همکاری امنیتی و فناورانه. اگر قطعنامه در سطح نمادین بماند بیش از آنکه کمک کند هزینه میسازد. پیام نیمهکاره انتظار میسازد بدون پشتوانه. این شکاف خطرناک است. حکومت دقیقاً از همین فضا استفاده میکند. روایت دخالت خارجی را فعال میکند. سرکوب را به نام دفاع از حاکمیت توجیه میکند. هزینه خشونت را به داخل منتقل میکند. قطعنامه بدون اقدام خوراک تبلیغاتی میدهد. اثر منفی دیگر امید کاذب است. مردم با تصور حمایت قریبالوقوع انگیزه بیشتری برای حضور در خیابان پیدا میکنند. حکومت عقب نمینشیند. سرکوب تشدید میشود. بهای این خطای محاسبه را مردم میپردازند. در این چارچوب باید به تجربه وعدههای ترامپ هم نگاه کرد. او گفت اگر حکومت به مردم شلیک کند پاسخ قاطع میدهد. بخشی از اپوزیسیون این سخن را چراغ سبز تفسیر کرد. فراخوان داد و از کمک در راه سخن گفت. این فضا امید ساخت. تصور رهایی را تقویت کرد. اما نه پاسخی آمد و نه کمکی رسید. آنچه باقی ماند دهها هزار کشته و زخمی بود. مردم بهای جوسازی رسانهای و وعدههایی را پرداختند که هرگز عملی نشد. این تجربه باید درس روشنی باشد. اتکا به وعده خارجی خطای پرهزینه است. هیچ قدرتی برای مردم ایران هزینه نمیدهد مگر آنکه منافع مستقیمش تضمین شود. سیاست خارجی با همدلی حرکت نمیکند. با سود و توازن قوا پیش میرود. گذار به دموکراسی فقط با همت و پایداری خود مردم ممکن است. با راهکار عملی. با برنامه روشن. با استراتژی منسجم. با همکاری فراگیر. کمک بیرونی اگر بیاید باید مسیر را کوتاهتر کند نه اینکه مبنای تغییر قرار گیرد. تغییر از داخل شکل میگیرد. قدرت واقعی در سازماندهی و اتحاد است. اگر نیروها با احترام به عقاید مختلف و پذیرش تکثر کنار هم بایستند قدرت واقعی ساخته میشود. در این وضعیت حمایت خارجی هم محتملتر میشود. دولتها روی اسب بازنده شرطبندی نمیکنند. آنها منافع آینده خود را میسنجند. وقتی نیرویی متحد و قدرتمند ببینند برای همراهی آمادهتر میشوند.