اسماعیل مرادی سوسیال دموکراسی؛ نه دشمن سرمایه، نه تسلیم سرمایه
نه تقسیم فقر، نه انباشت بیمهار؛ راه سوسیال دموکراسی
سوسیال دموکراسی؛ میان آزادی اقتصادی و عدالت اجتماعی
سوسیال دموکراسی؛ نه دشمن سرمایه، نه تسلیم سرمایه
نه تقسیم فقر، نه انباشت بیمهار؛ راه سوسیال دموکراسی
سوسیال دموکراسی؛ میان آزادی اقتصادی و عدالت اجتماعی
اسماعیل مرادی
سوسیال دموکراسی را نمیتوان صرفاً با چند واژه مانند سوسیالیسم، سرمایهداری یا عدالت اجتماعی تعریف کرد. برای شناخت آن، بهتر است به تجربه تاریخی و عملکرد عملی آن نگاه کنیم؛ به اینکه چگونه تلاش کرده است میان آزادی فردی، اقتصاد بازار، سرمایه، عدالت اجتماعی، رفاه عمومی و نقش دولت رابطهای قابل دوام ایجاد کند.
انسانها از دیرباز درباره عدالت، برابری و زندگی شایسته برای همه انسانها اندیشیدهاند. بنابراین، اندیشههای عدالتخواهانه و حتی برخی آرمانهای سوسیالیستی بسیار قدیمیتر از سوسیال دموکراسی هستند. تفاوت مهم سوسیال دموکراسی در این است که تلاش کرد این آرمانها را از سطح تخیل و آرزو به سیاست عملی، اصلاحات اجتماعی و نهادهای دموکراتیک منتقل کند.
سوسیال دموکراسی یک ایدئولوژی بسته و دارای پاسخ نهایی برای همه مسائل جامعه نیست. با این حال، یک سنت فکری و سیاسی مشخص دارد و بر ارزشهایی مانند آزادی، عدالت، همبستگی، کرامت انسانی و دموکراسی تکیه میکند. به همین دلیل بهتر است آن را یک مکتب یا سنت سیاسی اجتماعی بدانیم که در طول زمان خود را با تجربه و شرایط جدید اصلاح کرده است، نه یک نظام فکری تغییرناپذیر.
سوسیال دموکراسی چگونه شکل گرفت؟
سوسیال دموکراسی در قرن نوزدهم در دل جنبش کارگری اروپا رشد کرد. در آن دوران، بخش بزرگی از کارگران با ساعات کار طولانی، دستمزد پایین، نبود بیمه اجتماعی و شرایط سخت زندگی روبهرو بودند. جنبش کارگری برای حقوق سیاسی و اقتصادی آنان مبارزه کرد و بسیاری از حقوقی که امروز بدیهی به نظر میرسند، حاصل همان مبارزات هستند.
اما در درون جنبش سوسیالیستی از همان ابتدا درباره روش رسیدن به جامعه عادلانه اختلاف وجود داشت.
ادوارد برنشتاین بر این باور بود که جامعه را میتوان از طریق دموکراسی، اصلاحات تدریجی، اتحادیههای کارگری و نهادهای قانونی تغییر داد. در مقابل، روزا لوکزامبورگ معتقد بود اصلاحات به تنهایی نمیتواند تضادهای اساسی سرمایهداری را حل کند و دگرگونی بنیادی نظام اقتصادی ضروری است.
لنین نیز با جریان اصلاحطلب سوسیال دموکراسی مخالفت جدی داشت و انقلاب و تغییر ساختار قدرت را راه اصلی تحول جامعه میدانست.
این اختلاف تاریخی در واقع یکی از مهمترین تفاوتهای میان سوسیال دموکراسی و کمونیسم انقلابی را نشان میدهد. سوسیال دموکراسی به این نتیجه رسید که عدالت اجتماعی را باید در چارچوب دموکراسی، قانون، انتخابات، نهادهای مدنی و اصلاحات اقتصادی دنبال کرد، در حالی که کمونیسم انقلابی راه تغییر بنیادی قدرت سیاسی و اقتصادی را دنبال میکرد.
از مارکسیسم تا یک راه مستقل
یکی از نقاط مهم تحول سوسیال دموکراسی در آلمان، برنامه گودسبرگ حزب سوسیال دموکرات آلمان در سال ۱۹۵۹ بود.
این برنامه نقطه عطف مهمی محسوب میشود. حزب سوسیال دموکرات آلمان در آن دوره به شکل آشکارتری از مارکسیسم به عنوان چارچوب انحصاری تحلیل و سیاستگذاری فاصله گرفت و مالکیت خصوصی، رقابت اقتصادی و بازار را پذیرفت، در حالی که همچنان بر عدالت اجتماعی، امنیت اجتماعی، حقوق کارگران و کنترل قدرت اقتصادی تأکید داشت. (German History in Documents and Images)
در این برنامه یک اصل بسیار مهم وجود داشت که به نظر من هنوز هم میتواند یکی از بهترین توضیحات عملی برای اقتصاد سوسیال دموکراتیک باشد:
هرچه رقابت ممکن است، هرچه برنامهریزی ضروری است.
منظور این نیست که دولت باید اقتصاد را کنار بزند و همه چیز را خودش اداره کند. منظور این است که بازار تا زمانی که رقابت واقعی وجود دارد باید آزاد باشد، اما هرگاه قدرت اقتصادی در دست یک فرد، گروه یا بنگاه متمرکز شود و رقابت از بین برود، دولت و جامعه باید برای حفظ آزادی اقتصادی و منافع عمومی وارد عمل شوند. (German History in Documents and Images)
این نگاه تفاوت مهمی با اقتصاد کاملاً دولتی و همچنین با بازار کاملاً رهاشده دارد.
سوسیال دموکراسی دشمن سرمایه نیست
به نظر من یکی از مهمترین سوءتفاهمها درباره سوسیال دموکراسی این است که برخی آن را دشمن سرمایه میدانند.
سرمایه برای تولید ضروری است. کارخانه، شرکت، فناوری، زیرساخت، تحقیق، اشتغال و بسیاری از خدمات اقتصادی بدون سرمایهگذاری امکان رشد ندارند.
بنابراین، بزرگ شدن یک شرکت به خودی خود مشکل نیست. اگر شرکتی مانند آمازون یا تسلا سرمایه بیشتری جذب کند، فناوری توسعه دهد، تولید و خدمات خود را گسترش دهد و برای هزاران یا میلیونها نفر در زنجیره اقتصادی خود اشتغال ایجاد کند، نمیتوان صرفاً به دلیل بزرگ شدن آن را دشمن جامعه دانست.
مسئله اصلی جای دیگری است.
پرسش سوسیال دموکراسی این نیست که «آیا سرمایه باید وجود داشته باشد؟» بلکه این است که «قدرت اقتصادی سرمایه تا کجا باید آزاد باشد و از چه نقطهای باید تحت نظارت دموکراتیک قرار گیرد؟»
اگر سرمایه در تولید، نوآوری و اشتغال به کار گرفته شود، رشد آن میتواند به رشد اقتصاد و افزایش رفاه عمومی کمک کند.
اما اگر تمرکز سرمایه به انحصار، حذف رقبا، سوءاستفاده از نیروی کار، فرار از مسئولیت اجتماعی یا تبدیل قدرت اقتصادی به نفوذ سیاسی منجر شود، دیگر فقط با یک مسئله اقتصادی روبهرو نیستیم. قدرت اقتصادی میتواند به قدرت سیاسی تبدیل شود و همین موضوع میتواند آزادی و دموکراسی را تهدید کند.
این نکته در برنامه گودسبرگ نیز با صراحت مطرح شده بود. در آن برنامه نسبت به تمرکز قدرت اقتصادی هشدار داده شد و تأکید شد که وقتی قدرت اقتصادی به قدرت سیاسی تبدیل شود، با اصول دموکراتیک ناسازگار خواهد شد. (German History in Documents and Images)
بنابراین، سوسیال دموکراسی نه خواهان نابودی سرمایه است و نه اجازه میدهد سرمایه بدون محدودیت بر جامعه مسلط شود.
انباشت سرمایه؛ مسئله اندازه نیست، مسئله کارکرد است
در بحثهای سیاسی گاهی خود «انباشت سرمایه» به عنوان یک مشکل معرفی میشود. به نظر من این نگاه بیش از اندازه ساده است.
انباشت سرمایه زمانی اهمیت دارد که بدانیم این سرمایه چگونه و در چه مسیری به کار گرفته میشود.
سرمایهای که دوباره وارد تولید، فناوری، آموزش، زیرساخت و اشتغال میشود، ظرفیت تولید جامعه را افزایش میدهد.
اما سرمایهای که فقط برای ایجاد انحصار، سفتهبازی، خرید قدرت سیاسی یا حذف رقبا به کار گرفته شود، میتواند به افزایش نابرابری و تضعیف اقتصاد واقعی منجر شود.
بنابراین، سوسیال دموکراسی با اصل انباشت سرمایه جنگ ندارد. تلاش میکند مسیر استفاده از سرمایه را با قانون، مالیات، رقابت، حقوق کار و سیاستهای اجتماعی تنظیم کند.
این تفاوت مهمی است.
تقسیم کردن ثروتی که دیگر تولید نمیشود، نمیتواند جامعه را برای مدت طولانی ثروتمند کند. جامعه ابتدا باید بتواند تولید کند، سرمایهگذاری کند و ثروت جدید به وجود آورد. سپس مسئله توزیع عادلانهتر این ثروت مطرح میشود.
حتی برنامه گودسبرگ نیز افزایش مداوم تولید و رشد درآمد ملی را پیششرط امکان توزیع عادلانهتر میدانست. (German History in Documents and Images)
چرا سوسیال دموکراسی با کمونیسم تفاوت دارد؟
تفاوت را نباید در این خلاصه کرد که یکی طرفدار کارگر و دیگری مخالف کارگر است. چنین برداشتی دقیق نیست.
جنبش کمونیستی در تاریخ، نقش مهمی در طرح مسئله استثمار، نابرابری و حقوق کارگران داشت. اما بخش مهمی از تجربه کمونیستی قرن بیستم به اقتصادهای متمرکز دولتی، محدود شدن مالکیت خصوصی و تمرکز گسترده قدرت سیاسی و اقتصادی در دولت منجر شد.
مشکل فقط این نبود که دولت مالک کارخانهها شد. مسئله این بود که وقتی دولت همزمان قدرت سیاسی، اقتصادی و اداری را در اختیار میگیرد، امکان کنترل مستقل قدرت بسیار کاهش پیدا میکند.
سوسیال دموکراسی از همین تجربه تاریخی فاصله گرفت.
از جنبش کارگری، عدالت اجتماعی، حقوق کارگران، اتحادیههای مستقل، امنیت اجتماعی و مبارزه با فقر را پذیرفت، اما مالکیت خصوصی، اقتصاد بازار، رقابت، کارآفرینی و سرمایهگذاری را نیز ضروری دانست.
به همین دلیل، سوسیال دموکراسی را نمیتوان نسخهای تعدیلشده از اقتصاد کمونیستی دانست. مسیر آن در بسیاری از کشورهای اروپایی به شکلگیری نظامهایی انجامید که در آنها اقتصاد بازار در کنار دولت رفاه، بیمههای اجتماعی، آموزش عمومی، حقوق کار و مالیات قرار گرفت.
اما سوسیال دموکراسی با راست اقتصادی افراطی نیز تفاوت دارد
در سوی دیگر، جریانهایی قرار دارند که به بازار و مالکیت خصوصی چنان اعتماد میکنند که نقش دولت در حمایت اجتماعی و کنترل قدرت اقتصادی را بسیار محدود میخواهند.
فریدریش هایک در کتاب «راه بردگی» نسبت به برنامهریزی متمرکز و گسترش بیش از حد قدرت دولت هشدار داد. این نگرانی را نمیتوان بیاهمیت دانست. تمرکز قدرت اقتصادی در دولت میتواند همان اندازه خطرناک باشد که تمرکز قدرت اقتصادی در انحصارهای خصوصی.
مارگارت تاچر نیز در سیاست عملی بر آزادی اقتصادی، مالکیت خصوصی و ابتکار بخش خصوصی تأکید زیادی داشت.
سوسیال دموکراسی بخشی از این نقد را میپذیرد: دولت نباید جایگزین جامعه و بازار شود.
اما در نقطه دیگری با این دیدگاه اختلاف پیدا میکند. بازار به خودی خود تضمین نمیکند که قدرت اقتصادی عادلانه توزیع شود یا همه شهروندان از فرصتهای برابر برخوردار باشند.
بازار میتواند تولید و ثروت ایجاد کند، اما برای حفظ عدالت اجتماعی، امنیت اقتصادی و جلوگیری از تمرکز قدرت، به قواعد و نهادهای دموکراتیک نیاز دارد.
دولت رفاه ضد اقتصاد بازار نیست
گاهی تصور میشود که مالیات، بیمه اجتماعی، آموزش عمومی، درمان عمومی و حمایت از بیکاران بار اضافی بر اقتصاد هستند.
این مسئله را نمیتوان به این سادگی مطرح کرد.
سازمان همکاری و توسعه اقتصادی نیز تأکید میکند که نظامهای مالیاتی و حمایتهای اجتماعی نقش مهمی در بازتوزیع درآمد، ثبات اقتصادی و انسجام اجتماعی دارند. البته همین سازمان همزمان بر اهمیت حفظ انگیزه کار، پایداری مالی و طراحی درست سیاستهای اجتماعی تأکید میکند. (OECD)
بنابراین، دولت رفاه زمانی موفق است که انسان را از چرخه فقر خارج کند، نه اینکه وابستگی دائمی ایجاد کند.
آموزش عمومی میتواند نیروی کار توانمندتری ایجاد کند. نظام درمانی مناسب میتواند سلامت نیروی کار را حفظ کند. بیمه بیکاری میتواند در زمان بحران از سقوط افراد به فقر جلوگیری کند. بازنشستگی مناسب میتواند امنیت دوران سالمندی را فراهم کند.
اینها فقط هزینه نیستند. بخشی از زیرساخت اجتماعی و اقتصادی یک کشور هستند.
در عین حال، دولت رفاه باید از نظر مالی پایدار باشد. اگر دولت بیش از ظرفیت اقتصادی کشور تعهد ایجاد کند، خود نظام رفاه در آینده با مشکل روبهرو خواهد شد.
عدالت بدون تولید پایدار نیست
به نظر من اینجا یکی از مهمترین تفاوتهای سوسیال دموکراسی با برداشتهای افراطی از عدالت اقتصادی آشکار میشود.
عدالت اجتماعی بدون تولید پایدار امکانپذیر نیست.
اگر اقتصاد نتواند ثروت جدید تولید کند، منابع لازم برای آموزش، درمان، بازنشستگی، بیمه بیکاری و سایر خدمات اجتماعی نیز کاهش پیدا میکند.
به همین دلیل سوسیال دموکراسی باید همزمان دو سؤال را مطرح کند:
چگونه ثروت بیشتری تولید کنیم؟
و چگونه این ثروت را عادلانهتر در جامعه توزیع کنیم؟
نادیده گرفتن سؤال اول، جامعه را فقیر میکند.
نادیده گرفتن سؤال دوم، جامعه را نابرابر و در نهایت بیثبات میکند.
نقش اتحادیهها و نیروی کار
سوسیال دموکراسی فقط درباره مالیات و کمکهای اجتماعی نیست.
یکی از پایههای آن، ایجاد توازن قدرت میان کار و سرمایه است.
یک کارگر منفرد معمولاً قدرت مذاکره محدودی در برابر یک شرکت بزرگ دارد. اتحادیههای مستقل میتوانند این عدم توازن را کاهش دهند و امکان مذاکره درباره دستمزد، ساعات کار و شرایط شغلی را فراهم کنند.
در برنامه گودسبرگ نیز اتحادیههای مستقل و مشارکت کارکنان در تصمیمهای اقتصادی بخش مهمی از دموکراسی اقتصادی معرفی شده بود. (German History in Documents and Images)
این نگاه با دشمنی با سرمایه تفاوت دارد. هدف آن نابودی کارفرما نیست، بلکه ایجاد رابطهای متوازنتر میان کارفرما و نیروی کار است.
مشکل واقعی، تمرکز قدرت است
به نظر من اگر بخواهیم تمام این بحث را در یک مفهوم خلاصه کنیم، آن مفهوم «قدرت» است.
قدرت اقتصادی اگر بیش از اندازه در دست دولت متمرکز شود، خطر بوروکراسی و کنترل دولتی ایجاد میشود.
اگر بیش از اندازه در دست شرکتهای بزرگ و انحصارها متمرکز شود، خطر سلطه اقتصادی و نفوذ سیاسی ایجاد میکند.
بنابراین، سوسیال دموکراسی باید نه فقط توزیع درآمد، بلکه توزیع قدرت را نیز مورد توجه قرار دهد.
رقابت، اتحادیههای مستقل، رسانههای آزاد، نهادهای نظارتی، مالیات عادلانه، قانون ضد انحصار و مشارکت شهروندان در سیاست، ابزارهایی برای جلوگیری از تمرکز قدرت هستند.
حتی دولت نیز باید تحت کنترل قانون و نهادهای دموکراتیک قرار داشته باشد. زیرا تمرکز قدرت، صرفنظر از اینکه در دست دولت باشد یا سرمایه خصوصی، میتواند آزادی را تهدید کند.
سوسیال دموکراسی چه چیزی از چپ و راست میآموزد؟
به نظر من سوسیال دموکراسی در بهترین شکل خود توانسته است از دو تجربه متفاوت درس بگیرد.
از سنت سوسیالیستی و جنبش کارگری، اهمیت عدالت اجتماعی، حقوق کار، کاهش نابرابری و کرامت انسان را آموخته است.
از اقتصاد بازار، اهمیت مالکیت، رقابت، سرمایهگذاری، کارآفرینی، نوآوری و انگیزه اقتصادی را پذیرفته است.
اما هیچکدام را مطلق نکرده است.
این همان نقطهای است که سوسیال دموکراسی را از چپ کمونیستی و راست افراطی جدا میکند.
چپ کمونیستی در شکل کلاسیک خود بیش از اندازه به کنترل و برنامهریزی متمرکز اعتماد کرد.
راست اقتصادی افراطی نیز در بسیاری از موارد بیش از اندازه به خودتنظیمی بازار اعتماد میکند.
سوسیال دموکراسی تلاش میکند میان این دو، راهی عملی پیدا کند.
یک راهکار عملی برای سوسیال دموکراسی
اگر سوسیال دموکراسی بخواهد همچنان یک نیروی سیاسی زنده و مؤثر باشد، به نظر من باید چند اصل روشن را دنبال کند.
اقتصاد بازار و مالکیت خصوصی باید به رسمیت شناخته شوند، اما در چارچوب قانون و رقابت واقعی.
سرمایهگذاری، تولید و کارآفرینی باید تشویق شوند، زیرا بدون آنها نمیتوان اشتغال و رفاه پایدار ایجاد کرد.
انحصارهای اقتصادی باید مهار شوند و شرکتهای کوچک و متوسط امکان رقابت داشته باشند.
نظام مالیاتی باید به گونهای طراحی شود که هم هزینههای عمومی و خدمات اجتماعی را تأمین کند و هم انگیزه کار، تولید و سرمایهگذاری را از بین نبرد.
نیروی کار باید از حقوق واقعی برای مذاکره، تشکلیابی و مشارکت در تصمیمهای اقتصادی برخوردار باشد.
آموزش و سلامت باید به عنوان سرمایهگذاری بلندمدت در انسان دیده شوند.
دولت باید در جایی که بازار به خوبی عمل میکند، از تصدیگری غیرضروری پرهیز کند و بیشتر نقش تنظیمکننده و تضمینکننده قواعد را داشته باشد.
در حوزههایی که رقابت طبیعی نیست یا منافع عمومی در معرض خطر قرار دارد، حضور عمومی میتواند ضروری باشد، اما این حضور نیز باید با شفافیت، پاسخگویی و نظارت دموکراتیک همراه باشد.
مهمتر از همه، سیاست اجتماعی نباید فقط به توزیع پول محدود شود. هدف باید ایجاد فرصت باشد؛ فرصت آموزش، کار، مسکن، سلامت، امنیت اقتصادی و مشارکت اجتماعی.
رفاه جامعه هدف است، نه پیروزی یک ایدئولوژی
به نظر من سوسیال دموکراسی زمانی معنا دارد که انسان را در مرکز سیاست قرار دهد.
نه سرمایه به خودی خود مقدس است و نه دولت.
نه بازار باید نابود شود و نه باید به حال خود رها شود.
نه عدالت اجتماعی باید به تقسیم فقر تبدیل شود و نه آزادی اقتصادی باید به آزادی عدهای برای مسلط شدن بر دیگران تعبیر شود.
سرمایه برای جامعه ضروری است و جامعه نیز برای سرمایه ضروری است. سرمایه بدون نیروی کار، مصرفکننده، قانون، زیرساخت و ثبات اجتماعی نمیتواند دوام بیاورد. جامعه نیز بدون تولید، سرمایهگذاری و اقتصاد پویا نمیتواند رفاه پایدار ایجاد کند.
بنابراین مسئله اصلی این نیست که سرمایه را از بین ببریم یا آن را بدون محدودیت آزاد بگذاریم. مسئله این است که سرمایه تولید کند، اقتصاد رشد کند، اشتغال افزایش یابد و در عین حال انسان قربانی رشد اقتصادی نشود.
به همین دلیل، من سوسیال دموکراسی را نه دشمن سرمایه میدانم و نه تسلیم سرمایه.
آن را تلاشی عملی برای ایجاد تعادل میان آزادی اقتصادی، عدالت اجتماعی، رشد اقتصادی، کرامت انسانی و دموکراسی میدانم.
این مسیر البته بینقص نیست. سوسیال دموکراسی در کشورهای مختلف اشتباهات و شکستهای خود را داشته و امروز نیز با مسائل تازهای مانند جهانیشدن، تحول فناوری، تغییر ساختار بازار کار، افزایش هزینههای دولت رفاه و نابرابریهای جدید روبهرو است.
اما ارزش آن در این است که خود را به یک پاسخ نهایی و مقدس محدود نمیکند. سیاست اقتصادی را میتوان بر اساس تجربه اصلاح کرد و هرجا سیاستی نتیجه مطلوب نداد، آن را تغییر داد.
به نظر من این یکی از مهمترین تفاوتهای سیاست عملی با ایدئولوژیهای بسته است.
جامعه را نمیتوان با آرزو اداره کرد. سرمایه را نمیتوان با شعار از بین برد. عدالت را نیز نمیتوان فقط با تقسیم آنچه وجود دارد برقرار کرد.
جامعه باید تولید کند، رشد کند، عادلانهتر توزیع کند و همزمان آزادی و کرامت انسان را حفظ کند.
سوسیال دموکراسی، در بهترین تعریف عملی خود، تلاشی برای رسیدن به همین نقطه است.




0 Comments