هزینهی تفرقه؛ چگونه بنبستِ گفتمانی اپوزیسیون مسیر «تخریب ایران» را هموار کرد؟
مقدمه: از فاز مظلومنمایی تا فاز مسئولیتپذیری
در میانه شعلههای جنگی که زیرساختهای حیاتی ایران را هدف گرفته است، «غایب بزرگ» صحنه، نه تسلیحات پیشرفته، بلکه یک بدیل (آلترناتیو) ملی و مقتدر است. بمباران نیروگاهها، سدها و بنادر ایران، اگرچه از منظر انسانی و تمدنی جنایتی غیرقابل توجیه است، اما در جهانِ بیرحمِ سیاست، محصولِ مستقیمِ خلأ قدرتی است که اپوزیسیون نتوانست آن را پر کند. هدف از این تحلیل، تبرئه متجاوز یا تطهیر رژیم نیست؛ بلکه درک این «منطقِ قدرت» است که: وقتی نیروهای سیاسی یک ملت نمیتوانند بر سرِ بقایِ سرزمینشان به تفاهم برسند، بیگانگان با منطقِ تخریب به جای آنها تصمیم خواهند گرفت.
۱. مثلث مسئولیت؛ رژیم، اپوزیسیون و قدرتهای جهانی
در این تراژدی ملی، با یک «مقصرِ واحد» روبرو نیستیم، بلکه با یک بنبستِ مرکب مواجهیم:
- رژیم حاکم: به عنوان عامل اصلی، با انسداد سیاسی ۴۷ ساله و به گروگان گرفتن منابع ملی برای بقای ایدئولوژیک، ایران را در «تلهی تشدید» قرار داد و کشور را بیدفاع کرد.
- قدرتهای جهانی (محور ترامپ): با انتخاب استراتژی «تخریبِ کلنگی» (Toppling) به جای حمایت از گذارِ ملی، تمدن ایران را هدف قرار دادند.
- اپوزیسیون و روشنفکران: با ناتوانی در ایجاد یک بلوک قدرت واحد، «بهانه» و «فرصت» را به دشمنان دادند تا فرآیند «تغییر» را به «تخریب» بدل کنند.
۲. پیام واشینگتن که شنیده نشد: تفاهم بر سر «حداقلها»
تحلیلهای میدانی و گزارشهای مکرر حاکی از آن بود که جامعه جهانی به دنبال یک «تکصدایی» مطلق نبود. تنوع نیروها از مشروطهخواه و جمهوریخواه تا چپ و ملیگرا و اقوام و اتنیکها(به قولی ملیتها) ، شناسنامه تکثرِ ایران است. تراژدی زمانی رخ داد که این جریانها به جای تفاهم بر سر «حداقلهای ملی» (تمامیت ارضی، گذار از استبداد و دموکراسی)، وارد جنگهای حذفی و ترور شخصیت یکدیگر شدند. تجربهی تلخِ نشستهای شکستخوردهای همچون «جورجتاون» به تیمهای استراتژیک بینالمللی این پیام را مخابره کرد که در جبهه مخالفان، «طرفِ حسابی» وجود ندارد. در نبودِ یک جایگزینِ سازمانیافته، منطقِ خشنِ نظامی جایگزینِ منطقِ سیاسی شد.
۳. ۴۷ سال بنبست گفتمانی؛ از فریبِ داخل تا سرگردانیِ خارج
بخش بزرگی از روشنفکران داخلی و اپوزیسیون خارج سالها در زمینِ بازیِ رژیم و فریبِ گفتمانهای انحرافی همچون «اصلاحات» سرگرم شدند. این مسیر، انرژیِ جامعه مدنی را مستهلک کرد و زمان طلایی برای خلق یک گفتمانِ ملیِ مستقل را از دست داد. فعالان سیاسی در تولید مفهومی که همزمان «امنیت ملی»، «عدالت اجتماعی» و «آزادیهای فردی» را پوشش دهد، ناکام ماندند. وقتی گفتمانِ غالب تولید نشد، میدان به نفعِ پروژههایِ ویرانگرِ خارجی رها شد.
۴. مسئولیت روشنفکران در قبال تمدن چند هزارساله
زیرساختهای ایران متعلق به یک رژیم نیستند؛ آنها رگهای حیاتی یک تمدن هستند. روشنفکران و سیاسیون غیرمتحد باید پاسخ دهند که چرا با خودخواهیهای سازمانی، فرصتِ معرفی یک «دولت در سایه» یا «شورای گذار معتبر» را ذبح کردند؟ بیعملی آنها به دنیا ثابت کرد که در ایران هیچ نیروی سازمانیافتهای برای تحویل گرفتنِ اداره کشور وجود ندارد و این، مجوز نانوشتهای برای کلنگی کردن ساختارها شد.
نتیجهگیری: تفرقه؛ گرانترین کالای سیاسی ایران
امروز اگر دلسوز تمدن ایران هستیم، به جای گریه بر ویرانهها، باید بر «اتحادِ مفقود» بگرییم. نقد ما به اپوزیسیون، تبرئهی رژیم یا توجیهِ متجاوز نیست؛ بلکه بازخوانیِ این واقعیت است که تفرقه، بهترین جادهصافکن برای دشمنان ایران است. تا زمانی که اپوزیسیون نتواند روی کاغذ، تصویری از ایرانِ فردا ترسیم کند که در آن همه طیفها جایگاهی قانونی داشته باشند، دنیا ایران را نه به چشم یک «شریک دموکراتیک»، بلکه به چشم یک «زمین سوخته» خواهد دید. برای حفظ تمدن ایران، باید عمیقتر از کینههای سیاسی اندیشید.
حمید بی آزار 15 فروردین 1405




0 Comments