مشکل ایران فقدان قرارداد اجتماعی است
جامعه هرگز بر سر منبع قدرت، حدود اختیار و مسئولیت متقابل به توافق پایدار نرسیدهاست. دولت خود را صاحب کشور میداند و شهروند خود را رعیت میبیند. مردم نیز دولت را نماینده خود تلقی نمیکنند و رابطهای مبتنی بر بیاعتمادی شکل گرفتهاست.
در نبود قرارداد اجتماعی، قانون ابزار قدرت میشود نه ضامن حق. وفاداری به شخص جای وفاداری به نهاد را میگیرد. هر بحران به جای اصلاح ساختار، به تعویض چهره ختم میشود. این چرخه بارها تکرار شدهاست.
بدون قرارداد اجتماعی، توسعه ممکن نیست. امنیت پایدار شکل نمیگیرد. مشارکت سیاسی به هیجان مقطعی فروکاسته میشود. راهحل ایران نه در نجاتدهنده و نه در الگوی وارداتی است. ایران به توافقی شفاف میان شهروندان نیاز دارد. توافقی که قدرت را محدود کند، حق را تضمین کند و مسئولیت را متقابل سازد. تنها از این مسیر میتوان آیندهای پایدار ساخت.
تاریخ اجتماعی ایران مسیر متفاوتی نسبت به بسیاری از جوامع دیگر طی کرده است. ایران بسیاری از مراحل کلاسیک تحول اجتماعی را به شکل پایدار تجربه نکرده است. این گسست تاریخی اثر عمیق بر فرهنگ سیاسی و روان جمعی گذاشته است.
در حدود هزار و پانصد سال گذشته، بخش بزرگی از حاکمان ایران بیرون از بستر اجتماعی و ملی این سرزمین شکل گرفتند. این تجربه تکرارشونده، الگوی آشنایی از سلطه غیرخودی ایجاد کرد. جامعه به تدریج به رابطه عمودی قدرت عادت کرد. وابستگی به آقابالاسر برای بخشی از مردم حس امنیت ساخت. تلاش برای رهایی اغلب مقطعی، هیجانی و ناپایدار باقی ماند.
در روانشناسی اجتماعی، این وضعیت با الگوهایی شبیه همذاتپنداری با سلطهگر توضیح داده میشود. در شرایط فشار مزمن، بخشی از جامعه به جای قطع رابطه با منبع قدرت، به آن نزدیک میشود. این پدیده فقط فردی نیست و میتواند در سطح جمعی و سیاسی بازتولید شود.
در تاریخ معاصر ایران، نمونههای متعددی از نمایندگان رسمی و غیررسمی دیده میشود که آشکارا از منافع قدرتهای خارجی دفاع کردهاند. این رفتار در نظامهای نمایندگی جهان کمسابقه است. نفوذ اطلاعاتی و وابستگی سیاسی در ایران سابقهای طولانی دارد. جنگ دوازده روزه نمونهای عینی از عمق این نفوذ را نشان داد.
در بسیاری از کشورها، حتی در شرایط بحران، شهروندان خواهان حمله نظامی به کشور خود نمیشوند. در ایران اما چنین رفتارهایی بارها تکرار شده است. این مسئله را باید در بستر ضعف هویت ملی مدرن و گسست قرارداد اجتماعی تحلیل کرد، نه صرفاً با برچسبگذاری اخلاقی.
برخی روشنفکران ایرانی توسعه آلمان و ژاپن را نتیجه حمله نظامی آمریکا معرفی میکنند. این تحلیل ناقص است. آلمان و ژاپن پیش از جنگ جهانی دوم دولت مدرن، زیرساخت صنعتی، نظام اداری کارآمد و سرمایه انسانی گسترده داشتند. این کشورها آغازگر جنگ و پروژه جهانگشایی بودند و پس از شکست کامل، تسلیم بیقیدوشرط شدند.
این تجربه با ایران قابل مقایسه نیست. ایران نه آغازگر جنگ جهانی بوده و نه از زیرساختهای نهادی مشابه برخوردار است. نادیدهگرفتن تجربه افغانستان، عراق، لیبی و سوریه نشانه انتخاب گزینشی تاریخ است، نه تحلیل علمی.
در قرن بیستویکم، دفاع از بازگشت حکومت موروثی در بیشتر جوامع با تمسخر جدی روبهرو میشود. سلطنتطلبان ایرانی اغلب به بریتانیا، سوئد و دانمارک اشاره میکنند. این قیاس گمراهکننده است. در این کشورها، پادشاه مقام تشریفاتی دارد و هیچ نقش اجرایی یا سیاسی ایفا نمیکند.
این جایگاه نتیجه یک قرارداد اجتماعی شفاف است. جامعه و نهادهای قدرت بهطور متقابل آن را پذیرفتهاند. در ایران نیز چنین قراردادی در قالب مشروطه شکل گرفت. اما رضاخان با کودتا این قرارداد را نقض کرد و سلطنت را به قدرت متمرکز شخصی تبدیل کرد.
مسئله اصلی ایران نبود الگو یا نمونه خارجی نیست. مسئله فقدان قرارداد اجتماعی پایدار، نهادهای پاسخگو و حافظه تاریخی دقیق است. بدون بازسازی این سه، هیچ مدل سیاسی وارداتی کارآمد نخواهد بود.
برای دوره گذار باید واقعبین بود. این مرحله قبل از تغییر رسمی قدرت شکل میگیرد. هدف آن فروپاشی کنترلنشده نیست، بلکه آمادهسازی جامعه برای لحظه تغییر است.
نقطه شروع، پیمان اخلاقی حداقلی است. این پیمان سیاسی نیست. تعهد رفتاری است. نیروهای سیاسی، مدنی و کنشگران اجتماعی متعهد شوند از توهین، حذف، تخریب شخصی و برچسبزنی پرهیز کنند. اختلاف نظر باقی بماند، اما خشونت کلامی حذف شود. بدون این تعهد، هر ائتلافی فرو میپاشد.
گام دوم، پذیرش تکثر واقعی است. همه بپذیرند ایران ملک یک ایدئولوژی، قوم، مذهب یا طبقه خاص نیست. هیچ نیرویی حق ندارد خود را صاحب انحصاری آینده بداند. این پذیرش باید علنی، مکتوب و قابل ارجاع باشد.
گام سوم، تعریف حداقل مشترکها است. تمرکز بر نقاط توافق، نه اختلافها. تمامیت ارضی، سکولاریسم حکمرانی، نفی خشونت، انتخابات آزاد و برابری شهروندی باید محور باشند. مسائل اختلافی به بعد از گذار موکول شوند.
گام چهارم، شکلدهی یک شورای هماهنگی گذار است. این شورا نقش رهبری کاریزماتیک ندارد. نقش آن هماهنگی، سخنگویی محدود و مدیریت تعارض است. ترکیب آن باید متکثر و چرخشی باشد. هیچ فردی نباید چهره نهایی قدرت تلقی شود.
گام پنجم، شبکهسازی اجتماعی غیرمتمرکز است. اتکا به یک مرکز فرماندهی خطرناک است. هستههای محلی، صنفی و مدنی بهصورت افقی عمل کنند. سرکوب را پرهزینه و فلج میکند.
گام ششم، مهار هیجان جمعی است. تحریک احساسات انتقامجویانه آینده را میسوزاند. پیام اصلی باید عدالت باشد، نه انتقام. دادخواهی از مسیر حقوقی تعریف شود.
گام هفتم، ارتباط مسئولانه با جهان است. درخواست حمایت سیاسی و حقوق بشری مشروع است. دعوت به مداخله نظامی خط قرمز باشد. این مرز باید شفاف اعلام شود.
گذار موفق با شعار ساخته نمیشود. با انضباط اخلاقی، پذیرش تفاوت و تمرکز بر حداقلها پیش میرود. این تنها مسیر کمهزینه و پایدار برای ایران است.
راهکار متناسب با ایران باید از واقعیتهای تاریخی و اجتماعی این جامعه شروع کند. نسخههای آماده و وارداتی شکست میخورند. ایران به یک مسیر بومی، مرحلهبندیشده و نهادی نیاز دارد.
نخست باید قرارداد اجتماعی جدید نوشته شود. این قرارداد باید شفاف، کوتاه و قابل فهم باشد. منبع قدرت را صریحاً مردم تعریف کنند. حدود اختیار هر نهاد را دقیق مشخص کنند. هیچ مقام مادامالعمر یا موروثی در آن جایی نداشتهباشد.
دوم باید تمرکز قدرت شکسته شود. ساختار فدرال یا شبهفدرال میتواند پاسخ عملی باشد. استانها اختیار واقعی در اداره محلی داشتهباشند. بودجه، آموزش و مدیریت محلی از مرکز مستقل عمل کنند. دولت مرکزی فقط مسئول سیاست خارجی، دفاع و هماهنگی کلان باشد.
سوم باید نهاد نمایندگی واقعی ساخته شود. پارلمان فقط محل قانونگذاری باشد. شفافیت مالی و سیاسی اجباری باشد. هر نماینده در برابر رأیدهندگان پاسخگو بماند.
چهارم باید دولت موقت گذار محدود و زماندار شکل بگیرد. این دولت فقط مأمور انتقال قدرت باشد. حق نامزدی در ساختار آینده را نداشتهباشد. وظیفه آن برگزاری انتخابات آزاد و تضمین امنیت دوره گذار باشد.
پنجم باید ارتش و نیروهای مسلح ملی و غیرایدئولوژیک شوند. فرماندهی سیاسی از فرماندهی نظامی جدا بماند. نیروهای مسلح فقط از قانون اساسی و تمامیت ارضی دفاع کنند.
ششم باید آموزش سیاسی عمومی جدی گرفته شود. تاریخ معاصر بدون سانسور آموزش دادهشود. مفهوم شهروندی جای رعیتبودن را بگیرد. رسانهها نقش آگاهیبخشی داشتهباشند، نه بسیج هیجانی.
هفتم باید رابطه با جهان بر پایه منافع ملی تنظیم شود. نه وابستگی و نه دشمنسازی دائمی. هر توافق خارجی شفاف و قابل نظارت عمومی باشد. تصمیم جنگ و صلح فقط از مسیر نهادهای منتخب عبور کند.
این مسیر کند اما پایدار است. ایران با جهشهای احساسی اصلاح نمیشود. نهاد میسازد، تمرین میکند و اصلاح میشود. تنها راه رهایی همین است.
اسماعیل مرادی




0 Comments