از راست: محمدجعفر پوینده، فریدون فرخزاد، علیاصغر امیرانی، رحمان هاتفی و سعیدی سیرجانی
یاد آوری به حسن روحانی: “اخلاق، مقدسات و ارزش ها، وامنیت ملی” سه اصلی هستند که حسن روحانی برای اهل قلم خط قرمز اعلام کرده است. لیست نویسندگان و شاعرانی که به اتهام رعایت نکردن خط قرمز امثال حسن روحانی توسط حکومت اسلامی اعدام شدند، جهت یاد آوری و اطلاع ایشان و مردم ایران منتشرمی شود.
آیت الله خمینی، بینانگذار حکومت اسلامی مواضعی سخیف وگستاخانه در برابراهل قلمی که درراه تحقق آزادی اندیشه و بیان و قلم در میهنمان تلاش می کردند، داشت. خمینی مواضعِ اش را بارها در سخنرانی ها ی اش بیان کرد و به آن ها عمل شد. خط قرمز خمینی برای شکستن قلم و سانسور، وتبعید، زندان، شکنجه و اعدام اهل قلم “اخلاق اسلامی ، مقدسات و ارزش ها ی اسلامی ” و”امنیت ملی” یعنی حفظ حکومت اسلامی بود. تعفن متصاعد ازدهانی که توبه کرد از اینکه چرا زودتر برای اعدام اهل قلم دارها بر پا نکرد، و” بشکنید این قلم ها ” را نعره زد، نه فقط فضای میهنمان که جهانی را آلوده و آزرده کرد.
راه و روش خمینی را رهبران حکومت اسلامی ادامه داده اند .درباره خباثت ها وجنایت هائی که آخوندیسم و خمینیسم در قبال اهل قلم آزاداندیش و آزادیخواه روا داشته اند به وفور و فراوان نوشته شده و اسناد و مدارک و شواهد برای اثبات جنایت علیه بشریت، حتی در همین محدوده کافی ست.
سالیانی ست باورمندان به بقای حکومت اسلامی، خوشباوران، سیاست بازان و مزدوران تبلیغ و تلاش می کنند میان خمینی و “دوران طلائی” اش با دوران خامنه ای تفاوتی بسازند و جا بیاندازند، و مهم تر اینکه ثابت کننداصلاح طلبان حکومتی مثل خاتمی و روحانی ازجنس و جنم خامنه ای نیستند. سخنرانی اخیر حسن روحانی در باره کتاب و ممیزی در مراسم ” جایزه کتاب سال” و “نمایشگاه کتاب” از مواردی هستند که نادرست بودن این نوع تبلیغ ها و تلاش ها را نشان می دهند. حسن روحانی لابلای مشتی کلی گوئی وشعارهای فریبنده همان حرف های خمینی و خامنه ای را تحویل ناشران واهل قلم و مردم داد. وی پوشیده در زرورق رنگین ” اصلاح طلبانه” گفت: ” من نمیگویم ممیزی باشد یا نباشد، میگویم نمیشود برای ممیزی صد اصل درست کنیم. اخلاق به عنوان یک اصل باشد و مقدسات و امنیت ملی هم به عنوان اصول دیگر”.
چه تفاوتی میان سه اصلی که از نظر حسن روحانی خط قرمز است با خط قرمزی که طی عمر حکومت اسلامی مرعی شده است، وجود دارد؟. این خط قرمز هم سانسور اندیشه، بیان و قلم را توجیه کرده و هم حذف فیزیکی اهل قلمی که تلاش شان برای تحقق آزادی اندیشه و بیان و قلم ” بی اخلاقی، توهین به مقدسات و ارزش ها و به خطر انداختن امنیت ملی “خوانده شده است. “جرم “های برشمرده برای اذن ممیزی اثر و صاحب اثر، اعدام کردن و به قتل رساندن اهل قلم از همین کشکول ” اخلاق، مقدسات و ارزش ها، وامنیت ملی” بیرون آورده شده اند. سعیدی سیرجانی به گناه نوشتن زندانی و شکنجه شد، و در زندان به قتل رسید. اتهام های دروغین به وی عبور از همین خط قرمز بود: “انجام عمل لواط،، اعتیاد به تریاک، تهیه و فروش مشروبات الکلی، ارتباط با ساواک در رژیم سابق، ارتباط با نظامیان ضد انقلاب، شرکت در کودتای نوژه، ارتباط با عوامل ضد انقلاب در خارج از ایران و دریافت مقادیر متنابهی پول از آنان …”. محمد مختاری و محمد جعفر پوینده را هم ناصبی خواندند که به “مقدسات و ارزش ها” توهین کرده اند، و ستار بهشتی ، وبلاگ نویس را به اتهام اقدام علیه امنیت کشور از طریق شبکه اجتماعی و فیس بوک، در زندان به قتل رساندند. و راستی،اتهام و جرم کودک ۱۰ ساله حمید حاجی زاده شاعر تخطی از کدام یک از این سه اصل بود که قلب اش را دریدند.؟
***
این لیست، نام تعدادی از نویسندگان، شاعران، مترجمان و روزنامه نگارانی ست که توسط حکومت اسلامی اعدام شدند و یا به روش های مختلف به قتل رسیدند. لیستی جهت یاد آوری به حسن روحانی و مردم. ( این لیست کامل نیست و می تواند اشتباه هائی داشته باشد. لیست را کامل کنید و اشتباه ها را تصحیح نمائید).
۱- سیمون فرزامی، روزنامه نگار، مفسر خبرگزاری پارس و سردبیر روزنامه فرانسوی زبان ” ژورنال دو تهران” ، در سن ۷۰ سالگی در آذرماه سال ۱۳۵۹ به اتهام رابطه با امریکا و جاسوسی برای اسرائیل تیرباران شد. ۲- حمید رضوان، نویسنده، سال ۱۳۵۹ ( قتل در بیمارستان) ۳- علی اصغر امیرانی، روزنامه نگار، سردبیر مجله خواندنی ها، در خرداد( اول تیرماه) سال ۶۰ در سن ۶۵ سالگی به اتهام همکاری با اسرائیل و ساواک تیرباران شد. ۴- سعید سلطانپور، شاعر، نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر، عضو هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران و فعال سیاسی، در خرداد سال ۶۰ تیرباران شد. ۵- جلال هاشمی تنگستانی، نویسنده ، سال ۱۳۶۰- نحوه مرگ ناروشن. ۶- عطاءالله نوریان، مترجم و نویسنده، و فعال سیاسی سال ۱۳۶۰ تیرباران شد. ۷- رحمان هاتفی، روزنامه نگار و نویسنده، و فعال سیاسی تیرماه ۱۳۶۲، قتل زیرشکنجه – یا خودکشی در زندان. ۸- فریدون فرخزاد، شاعر و شومن در شهر بُن آلمان با ضربات متعدد کارد در ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ به قتل رسید. ۹- حسین صدرائی( اقدامی) ، شاعر، نویسنده و پژوهشگر، و فعال سیاسی سال ۱۳۶۷ در زندان به قتل رسید. (زیر شکنجه یا اعدام) ۱۰- کورش آریامنش (رضا مظلومان) روزنامه نگار، نویسنده و فعال سیاسی به ضرب گلوله در ۷ خرداد ۱۳۷۵در پاریس کشته شد. ۱۱- علی اکبر سعیدی سیرجانی، نویسنده و پژوهشگر، قتل در زندان ۴ آذرماه ۱۳۷۳ ۱۲- غفار حسینی، مترجم و نویسنده ، و عضو کانون نویسندگان ایران ۲۰ آبانماه ۱۳۷۵در تهران به قتل رسید. ۱۳- احمد تفضلی، مترجم و زبان شناس ، ۲۴ دیماه ۱۳۷۵ در تهران به قتل رسید. ۱۴- ابراهیم زال زاده، روزنامه نگارو ناشر، فروردین ۱۳۷۶ در تهران به قتل رسید. ۱۵- احمد میرعلائی، مترجم و نویسنده در سال ۱۳۷۷ در اصفهان به قتل رسید. ۱۶- حمید حاجی زاده ، شاعر و نویسنده همراه با کودک ۱۰ ساله اش با ضربات متعدد کارد در شهریور ۱۳۷۷ درکرمان به قتل رسیدند ۱۷- پیروز دوانی، نویسنده، مترجم و پژوهشگر در سال ۱۳۷۷ به قتل رسید. ۱۸- مجید شریف، مترجم و نویسنده ، آذرماه ۱۳۷۷ در تهران به قتل رسید. ۱۹- محمد مختاری، شاعر، نویسنده و پژوهشگر، و عضو کانون نویسندگان ایران در آذرماه ۱۳۷۷ تهران به قتل رسید ۲۰- محمد جعفر پوینده، مترجم و نویسنده و عضو کانون نویسندگان ایران در آذرماه ۱۳۷۷ در تهران به قتل رسید. ۲۱- عزت الله ابراهیم نژاد، شاعر، ۱۸ تیر ۱۳۷۸ به قتل رسید ۲۲- زهرا کاظمی، روزنامه نگار و عکاس، سال ۱۳۸۲ در زندان به قتل رسید. ۲۳- آیفرسرچه، خبرنگار کرد اهل ترکیه در سال ۱۳۸۴ در ایران به قتل رسید. ۲۴- امید رضا میر صبافی، وبلاگ نویس، ۲۸ ساله ، مرگ در زندان سال ۱۳۸۷ ۲۵- یعقوب میرنهاد، روزنامه نگار و و بلاگ نویس- ۱۴ مرداد ۱۳۸۷ اعدام در زاهدان ۲۶- علیرضا افتخاری ، وبلاگ نویس، سال ۱۳۸۸ ۲۷- ستار بهشتی ، وبلاگ نویس، به اتهام اقدام علیه امنیت کشور از طریق شبکه اجتماعی و فیس بوک، قتل در زیر شکنجه، آبانماه ۱۳۹۱
***
بسیاری از کوشندگان سیاسی در کنار فعالیت سیاسی-تشکیلاتی به عنوان حوزۀ اصلی کار و فعالیت شان، آثار قلمی نیز در عرصه ادبیات، رمان و داستان، نقد، ترجمه و پژوهش های فرهنگی و هنری خلق کردند، و یا به حرفه روزنامه نگاری پرداختند. حکومت اسلامی تعدادی از این فعالان سیاسی و اهل قلم را نیز اعدام کرد و یا به قتل رساند. تعداد این نوع اهل قلم بسیارانند، من از میان ده ها نام به نام سه مورد بسنده می کنم ۱- مهدی میراشرافی، روزنامه نگارو ناشر روزنامه آتش، آذرماه ۱۳۵۸ در اصفهان اعدام شد. ۲- ابوتراب باقرزاده، نویسنده و مترجم ، اعدام، به احتمال در سال ۱۳۶۷ ۳- پروانه فروهر، شاعر و فعال سیاسی همراه با همسرش ( داریوش فروهر) در آذرماه سال ۱۳۷۷ در تهران با ضربات متعدد کارد به قتل رسیدند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زیرنویس: ۱- مرتضی فیروزی، روزنامه نگار، دربهمن سال ۱۳۷۶ به اتهام جاسوسی به اعدام محکوم شد. وی سردبیر روزنامه ” ایران نیوز” بود. (از سرنوشت وی اطلاعی ندارم- م.ن) ۲- ناشرو اهل قلمی به نام ” محمدی” روزهای آغازین انقلاب اسلامی توسط گروه های فشار و کشتاراسلامی به قتل رسید.( نیازمند منبع) ۳- نصرالله آرمان، روزنامه نگار سال ۱۳۶۰( نیازمند منبع)
درست در شرایطی که همکاری و اتحاد نیروهای دموکراسی خواه علیه حکومت اسلامی ضرورتی عاجل و حیاتی شده است تفرقه افکنان بیش از پیش از لانه های خود بیرون زده اند تا وظایف شوم انجام دهند. اتحادِ شومِ سرخ وسیاه، 57 تی، سطلی، سه مفسد و… و کشکولی از تهدیدهای جورواجور و فحاشی های بالا وپائین تنه ای مثل نُقل و نبات بر سر و
روی هم می ریزند. در بروز و تشدید چنین فضایی سه جریان فکری و سیاسی افراطی و ویرانگر نقش کلیدی دارند و از خود و ترکیب شان تعریف داده اند: “سرخ و سیاه و قهوه ای”.
اتحاد سرخ و سیاه و 57 تی و سه مفسد( چپ و مجاهد و مُلا) درادبیات و فرهنگ سیاسی ما بیشتر از سوی ارتجاع قهوه ای عَلَم شده است. نقش مخربِ دو جریان سرخ و سیاهِ افراطی واقعیتی تاریخی ست اما به این معنا نیست که نقش زیانبارِجریان فکری و سیاسی ارتجاع قهوه ای، که همان راست افراطیِ ویرانگر است، نادیده گرفته شود. غرض از اتلاقِ عنوان “سرخ” چپ گرائیِ افراطی، و از “سیاه” هم اسلامگرائیِ معمم ها و مکلاها ی قشری ِاهل تشیع است. این دو جریان فکری و سیاسی از موانع دستیابی مردم میهنمان به آزادی و دموکراسی بوده اند. در کنار این دو عامل، عوامل دیگری به عنوان مانع رسیدن به جامعه ای آزاد و آباد و مرفه عمل کرده اند که استبداد سیاسی حاکم بر میهنمان یکی دیگر از این عوامل بوده است. امروزه بخشی از همان افکار و رفتارِ مستبدانِ سیاسی، در قالبِ ارتجاع قهوه ای در عمل با ارتجاع سرخ وسیاه در آزادی و دموکراسی ستیزی همراه است. اگراز ارتجاع سرخ و سیاه دَم زده می شود نمیتوان و نمی باید ارتجاع قهوه ای، همان راست افراطی را از قلم انداخت. تفاوتِ این سه جنسِ مرتجع در این است که جریان ارتجاعی قهوه ای بیش از دو ارتجاع دیگر شعارها ترقی خواهی و همبستگی می دهد و فقط ارتجاع سرخ و سیاه را مانع ترقی و پیشرفت معرفی می کند، درست مثلِ سارقی که برای رد گُم کردن ” آی دزد، آی دزد” فریاد می کند و تکرار مکررِ حکایت ایز گم کردن و روشِ ” سردر برف کردنِ کبکی” به نمایش می گذارد.
دموکراسی خواهان ضمن روشنگری در بارۀ چنین عوامفریبی ها و شامورتی بازی هایی نخ نما می باید بیش از پیش در راستای به انزوا کشیدن و طرد “مثلث”ِ دشمن آزادی و دموکراسی، در جهت تقویت و تحققِ اتحاد نیروها و صفوف دموکراسی خواهان اندیشه و عمل کند.
پیش از این طایفهای در جهان بودند به صورت پریشان و بهمعنی جمع،
اکنون جماعتی هستند بهصورت جمع و بهمعنی پریشان.
“سعدی”
چرا طیف های سیاسیِ اپوزیسیون گریزان از گفت و شنیدِ دموکراتیک، همکاری، همگرایی، ائتلاف، اتحاد و وحدت هستند؟ چرا نمرۀ همکاری، ائتلاف و اتحاد اپوزیسیون در حرف 20 و در عمل یک صفر کَله گنده است؟ تا کی قرار است هم گوشت یکدیگر بخوریم هم استخوان هایمان را ؟
در نظر و حرف پاسخ از نگاه من روشن است:
اختلال و بیماریِ فرقه گرایی و هژمونی طلبی ازبزرگترین عواملِ وجود پراکندگی و جدایی گفتار و کردار اپوزیسیون هستند. در بروز این اختلال و بیماری دین و مذهب، ایدئولوژی های دین گونه، آسیب ها و بحران های سیاسی، فرهنگی و روانی( فردی و اجتماعی) نقش دارند.
فرقه گرایی، سکتاریسم، گروه گرائی افراطی و” کالت”گرایی و تا حدودی ” هژمونی طلبی” پدیده هایی حدودا” مشابه با مرزهایی مشترک و سّیال هستند که با دین و مذهب، عقاید وایدیولوژی های دین گونه همخانه اند. درعرصه سیاست فرقه گرایی نوعی انحصارطلبی و گفتمان سلطه و قدرت است که احزاب و سازمانهای سیاسی درمبارزه و رقابتهای تشکیلاتی و سیاسی به آن روی میآورند و دخیل میبندند.
گرایش فکری، و منش و روشِ غالب بر فرقه ها گروه گرایی، خود محوری، خود حق پنداری، عدم مدارا و عدم تحمل وپذیرش غیرخودی ست، هم فکران و هم نظرانی که گروه خود را برترین و بهترین میپندارند و با دیگران به شرطی همکاری می کنند که نظر و خواستشان از سوی “دیگران” پذیرفته و به آن تمکین و اقتدا شود. تفکری بسته و محصور که فاصله گیری و جدائی ازگروههای اجتماعی و جامعه، هراس از غیر خودی، نفی و حذف دیگری از ویژگی های آن است.
فرقه و اهالیِ فرقه خود را صاحب حقیقت میپندارد و منافع مادی و معنوی خود را برمنافع مادی و معنوی ومصالح گروههای دیگردرجامعه ترجیح میدهند، دیگران یا می باید تابع و پذیرندۀ فرقه باشند یا درصورت عدم پذیرش نفی و حذف خواهند شد. فقدان تفکر آزاد و آزاد اندیشی، فقدان پرسشگری، تعبد وباوربه یقین بُنمایههای فرقه و الگوهای بنیادین شکل گیری فرقهاند.
ساختارتشکیلاتی و سلسله مراتب نیزدرفرقههای گوناگون تفاوتها دارد. دربرخی فرقهها رهبریا یک شخصیت کاریزماتیک و خودکامه سبب شکل گیری فرقه میشود، ساختاری که هرمی ست. دربعضی فرقهها یک باور یا ایده دینی- مذهبی، سیاسی یا فلسفی پایههای برپائی فرقهاند. حیات ِ فرقه قائم به مرید سازی، پذیرش قداست رهبرفرقه و ذوب شدن در رهبر و پیشوا است. مخالفت با رهبری و فرقه و یا خواست تغییرنظر و فکر و رفتار، و جدا شدن از فرقه با واکنشهای متفاوت فرقه نسبت به فرد و یا جمع همراه خواهد بود، که از حذف فیزیکی تا خشونت زبانی، ازتوهین و تحقیرتا اتهام زنی و ترور شخصیت را دربرمی گیرد. راه گسست و جدائی از فرقه بدون تاوان و مجازات متصورنیست.
دیدگاههای روانشناسانه درتبیین و ارزیابی ماهیت وعملکرد فرقه نقش شخصیت فرقه گرا، که شخصیتی ناپایدارو فاقد اتکا به نفس و نیازمند تکیه گاهی تا به او هویت واتکا به نفس بدهد را پراهمیت میدانند. فرقه گرا شخصیتی ست به دنبال جای و جایگاهی تا به حساب آید و امیال وخواستهای روانی و رفتاریاش تامین و ارضا شود. ناکامی، یأس و ناامیدی، فقدان احساس امنیت روانی زمینههای مناسبی برای پرخاشگری از سوئی و افسردگی و درخود فرورفتن از سوی دیگراست، این عوامل در کنار خود شیفتگی بدخیم، توهم خودبزرگ بینی و حس شایستگی و منزلتی فراترازدیگران، درگرایش به فرقه گرائی و فرقه زدن نقش دارند
شخصیت هائی که میپندارند به شناخت حقیقت دست یافتهاند وآن را ازآنِ خود کردهاند، همراه با حس برتری و اقتدار نسبت به دیگران، تمایل بیشتری به فرقه زدن دارند. روشهای تهییجی و تحریک احساسات، بویژه تحریک حس شیفتگی به خودیها و بیزاری ونفرت به غیر خودیها منش و روش فرقه سازان است.
تاکتیکهای روانی و به کارگیری روشهای کنترل فکرو ذهن، تلقین رابطه مراد و مریدی، تبدیل کردن فرد به گروگان فرقه و موجودی مطیع وفرمانبر، تضعیف توان دفاع روانی فرد تا حد نابودی سازوکارهای مقاومت دربرابرهرآنچه نادرست میپندارد، نمونه هائی ازاین نوع روشها هستند.
فرقه گرایی در بین احزاب وسازمانها و تشکل های سیاسی ایرانی، و دردرون این احزاب و سازمان ها وجود داشته و دارد. بسیاری از احزاب وسازمانهای سیاسی فرقههای ایدئولوژیک و جریان های آلوده به فرهنگ و نگاه مذهبی و ایدئولوژیهای مذهب گونه اند. این دست جمعهای با تفکر بسته، دگم و منجمد را انشعابهای مسالمت آمیزوغیرمسالمت آمیزِ فرقهای هم درمان نکرده و نمیکند. فرقه گرایی و دسته بندی دراحزاب و سازمانهای سیاسی همیشه از اختلاف نظر و سیاست، و تمکین نکردن به خطمشی و برنامه و اساسنامه رسمی حزب یا سازمان سیاسی سرچشمه نمیگیرد، رقابتهای ناسالم، حسادت، دشمنیهای شخصی، توهم و جاه طلبیهای سیاسی، خود خواهیها و خود محوریهای بیمارگونه، حفظ روابط و ضوابط سنتی وغیردموکراتیک عوامل بروز جدائی و فرقه زدن هستند. برای تفکر و اندیشگی بستهی فرقه گرا، کیش شخصیت و قربانی کردن همه آمالها و آرمانهای انسانی در راه حفظ جایگاه فرقهای خود و فرقه اصل است. فقر فرهنگ دموکراتیک درکنارسستیِ دانش سیاسی و سوء استفاده از موقعیت سازمانی و تقدیس مناسبات سانترالیستی وقبیلهای، فکر و اندیشه فرقه ساختن را تقویت میکند.
فرقه بستر رشد و جزیره ثبات سیاست بازان خودشیفته و متوهم است. الگوهای کهن و نادرفرقههای مذهبی و جنبشهای فرقهای که تاثیر اجتماعی داشتند و گاه به نهضتهای سیاسی و اجتماعی بدل شدند، ملکه فکراین دست سیاست بازان فرقه گرا ست.
قبول وپذیرش این واقعیت که فرقه گرائی و فرقه زدن ازمشکلات مهم جنبش سیاسی درمیهن مان است، راه را برای شناختِ بیشتر و دقیق تر چرائی و چکونگیِ پدیداریِ پدیده فرقه گرائی هموار میسازد. رهیافتهای روانشناسانه و جامعه شناسانه در رابطه با باور، نگرش و انگیزههای گرایش به فرقه گرائی را نشان خواهد داد و راه حل مساله و درمان اختلال را ممکن می سازد. آسیب شناسی فرقه گرائی و نقش آن برجنبش سیاسی درخارج ازکشور نیز نشان ازنقش مخرب فرقه گرائی به عنوان مانعی اساسی در راهیابی و برون رفت ازپراکندگی اپوزیسیون حکومت اسلامی درخارج از کشور و دستیابی به همگرائی و همبستگی دارد.
نقد، نفی وانحلال فرقههای سیاسی، فرقه هائی که منافع خود را برتراز منافع جامعه و مردم میدانند، میتواند راهگشا باشد، مشروط به اینکه همراه با ارائه و جایگزینیِ طرح هائی نو درعرصه فکر وعمل برای همگرائی و همبستگی سراسری وعمومی باشد. دراین میانه رهبران مادام العمر می باید دست از منابر فرقه ایِ خودساخته بردارند و راه را برای نسلی تازه نفس و جوان هموارسازند. همگرائی وهمبستگیِ فراگیر، جمع جبری حزب ها و سازمانهای سیاسی و یا ” همه با هم” خمینیستی، که منظور” همه با من” بود، نیست، “همه با همِ” خمینیستی، خدعۀ فرقه گرایانه است.
فرهنگ و اخلاقِ حزبی وسازمانی موجود، دراکثرحزبها وسازمانها ناکارآمد و نارسا ست، درنگاهی رفتارشناسانه، رفتارغیردموکراتیک وسانترالیستی وغلبه روابط و مناسبات مراد و مریدی دردرون جریانهای سیاسی فرقه گرا و در مناسبات با دیگرجریانهای سیاسی چشمگیراست.
موازی سازیهای فرقه گرایانه بیگانه با پلورالیسم سیاسیاند، تعادل سیاسی در میان احزاب و سازمان های سیاسی را بهم ریخته و بر روند همگرائی و همبستگی خدشه وارد می کنند.
نقش آموزش و آگاهی دادن در باره فرقه و فرقه گرائی، و روشنگری در باره فرقههای سیاسی موجود که با پویائی، تغییر و زایندگی بیگانهاند، در شناخت بیشتر این بلیه و حل و درمان آن مؤثر خواهد بود.
رفتارِ کلیسائیون افراطی، نازیسم و آپارتاید را پشتوانه دارد، پدیده ای که برتری طلبیِ سرزمینی، نژادی، مالی و سیاسی عناصر اصلی آنند، وعلاقه و تمایل به فرادستی، قدرت طلبی، سلطه جوئی از ویژگی های آن است
بخش بزرگی از اپوزیسیون حکومت اسلامی، به ویژه در خارج از کشور با توهمی در آمیخته با نابینایی و ساده لوحیِ سیاسی، در سیمای ترامپ و ترامپیست ها فرشته نجاتی دیدند که آنان را در همان هفته های نخستِ ریاست جمهوری جایگزین حکومت اسلامی خواهد کرد. این بزرگواران در نهایت شوک شدگی و حیرت زدگی “فرشته نجات” خود را پای بساط مذاکره با دیو دیدند، فرشته ای که قصد دارد خلیج فارس را هم خلیج عربی کند بی آنکه تَک تَره ای برای ایرانیان طرفدارش خُرد کرده باشد. ( ترامپ سال 2017 هم خلیج فارس را خلیج عربی خواند.)
توهم، نابینایی و شیفتگی سیاسی (حیرانی و شیدایی سیاسی) به طرفداران ایرانی دونالد ترامپ امان نداد تا دریابند ترامپ و ملیجک اش ایلان ماسک به منافع خود و کلیسائیون افراطی و بیلیونرها و میلیونرهای امریکایی فکر می کنند و “گونه”ای تاثیرگرفته از خرده فرهنگِ “تاگیسم”، و چهره های “آل کاپون”ی فرهنگ و رفتار “پدرخوانده گی” اند، که نه با روشهای کهنه بلکه از طریق اهرمهای فشار رسانهای، مالی، سیاسی، دینی، و به یاری انواع و اقسام “لابیها” و “کَنگ”ها و “دهان گشادان” به دنبال دستیابی به خواستهای جاه طلبانه و تاگیستی شان هستند. اگر سابقه خشونت زبانی و رفتاری و جنسی ، و باج گیریهای “قانونی” ترامپ نادیده گرفته شده اند، زبانِ چرک وسخیف، ترغیب و تهدید به اعمال خشونت علیه مخالفان و مهاجران، فقدان همدلی و رواداری نسبت به دگراندیشان، نگاه ورفتار ارتجاعی و مخرب نسبت به مسایل آموزشی، جنسیتی، محیط زیستی، بهداشتی و درمانی، صلح و قانونمداری را نمی بایست و نمی باید نادیده گرفت.
ترامپ سالیانی ست که نشان داده یک دروغگوی پاتولوژیک و پوپولیست خود شیفته با ایگوئی حیرت انگیز است. با اتکا به گفتار و کردار، و مقایسه وانطباق آنها با واقعیتها، فاکتها، اسناد، وی نمونه ای درخشان و قابل اتکا برای بررسی و شناخت اختلال دروغگویی پاتولوژیک است. ترامپ که همچون بسیارانی از سیاست بازان و صاحبان قدرت، به قدرت رسیدناش را ضرورت تاریخ و خود را “نابغه سیاسی” میپندارد، دارای اختلال شخصیتی خودشیفتگی بدخیم است، اختلال و بیماریای که دروغگوئی و خطا ناپذیری از علائم آن است. وی کوچکترین انتقاد و مخالفت را تحمل نکرده است و از همین منظرِمتوهمانه وبلند پروازانه به راحتی دروغ میبافد و نشان میدهد که دروغ برای او جذاب و دلنشین است. ترامپ نشان داده است هم یک دروغگوی اجباری و مصلحتی ست و هم دروغگوئی پاتولوژیک.
او یک دروغگوی اجباری و مصلحتی ست چرا که بسیاری از واقعیتها و حقایق را میداند اما برای عوامفریبی و مردم فریبی و توجیه کارهای خود، واقعیتها و حقایق را وارونه و قلب شده بیان میکند، و در همین راستا گریز از مسئولیت پذیری و بی اعتبار کردن دیگران و مخالفان را نیزآگاهانه پی میگیرد. ترامپ یک دروغگوی پاتولوژیک نیزهست، به دروغهای خود باوردارد و برای اثبات آنها نیز به تئوری توطئه متوسل میشود. فقط کافیست به وعده هایی که برای دوره دوم ریاست جمهوری اش داد نگاهی انداخته شود تا میزان عوامفریبی ها و دروغگویی هایش روشن تر شود، تبلیغاتی که اعجازِ خود بزرگ انگاری وغلو کردن در توانايی ها و مردم فریبی است.
در بروز وتقویتِ فاجعه ترامپیسم طرفداران وی و کسانی که به او رای دادند، سهم بسزائی دارند، طرفدارانی که درگسترش محیط کشت، رشد و نهادینه کردن شارلاتانیسم، عوامفریبی و دروغگویی در سیاست وجامعه تاثیر بسیار داشته اند. این دست تلقین شدگان و تمکین کنندگان به ” ناجیِ دروغگو” خاک به چشم مردم پاشیده اند ودر خوشبینانه ترین ارزیابی می توان ادعا کرد شیفتگی و حیرانی سیاسی شان شانس انتخاب آگاهانه و شعورمند را از آنان سلب کرده است.