by مسعود نقره کار | 29.آگوست 2025 | مقالات
مسعود نقره کار
دو جریان فکری و سیاسیِ: دین باوری ارتجاعی و بنیادگرایانه و استبداد و دیکتاتوری سیاسی، روشنفکرستیز و روشنفکرکُش بوده اند. رّد خونِ جان و تن شکنجه شده، سرهای بریده، پیکرهای تیرباران شده و به دارآویخته شده روشنفکران، ازهمان آغاز گفتمان های فرهنگی و سیاسی و اجتماعی مدرن، از دوران پرسشگریِ “عباس میرزائی” تا امروز ادامه یافته است.
روشنفکران و روشنفکری دشمنان دیگری هم داشته اند، که یکی از آن ها خصمِ خانه زاد و جدا افتاده از پیکرۀ خویش بوده است. ناسازگاری تیپ های روشنفکری، آنجا که به تخریب و ستیز با یکدیگر کشانده شده اند، از موانع رشد جنبش روشنفکری ودموکراسی در میهنمان بوده اند. روشنفکران غرب گرا، خواهان آزادی و پارلمانتاریسم و توسعه اجتماعی با اولویت کارهای فرهنگی و آموزشی و تربیتی از یکسو، و روشنفکران چپ گرای باورمند به سوسیالیسم و عدالت خواهی از سوی دیگر، هرگزهمکاری و سازگاری با یکدیگر را بر نتافته اند. وابستگی و شیفتگی روشنفکران غرب گرا به غرب، و روشنفکران چپ گرا به سوسیالیسم، و نفی مطلق نظرو فلسفه و سیاستِ طرفین، لطمه ی سنگینی به روشنفکری سیاسی و فرهنگی میهنمان زده است.
هیستری روشنفکرستیزی از سوی برخی از” روشنفکرانِ هیجانی وعصبیِ فرافکن و کوته بین” با زایش حکومت اسلامی از بطن انقلاب، شدت بیشتری گرفتهاست. این گونه روشنفکر ستیزی با فرافکنی و شانه خالی کردن روشنفکرستیزانه از زیر بارِ مسئولیت خویش در بروز رخدادها، به تحریف های گمراه کننده کشیده شده است.
روشنفکر ستیزی در هر دورۀ تاریخی ویژگی خاصی داشته است. روشنفکرستیزی امروزین، علاوه بر پایوران مذهب و استبداد سیاسی، درمیان کسانی که شیفتۀ خرده فرهنگِ سوسیالیستی بودند نیز تقویت شده است. شیفته گان “خرده فرهنگ”ها به جای بررسی و نقد نقش خویش در بروز رخداد های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، به کین توزی نسبت به روشنفکری و تخریب دیگران با سنگرگیری پُشت این و آن برخاسته اند، آنهم با ایجاد نوعی فضا سازی روانی – مجازی ارعابی و خفقانی، که به فرهنگ گفت و گوی دموکراتیک و نقد آسیب رسانده است.
سخن از نقد روشنفکر و روشنفکری نیست که امری ضروری و سازنده است، سخن از نفی و تحریف و تهمت و یک جانبه نگری های منزه طلبانه تا حّد ترور شخصیت و حذف است.
روشفکرستیزی، به ویژه آنجا که لغزش ها و خطاها بهانه می شوند تا روشنفکران به صلابه کشیده شوند، سبب تولیدِ ارزیابی ها و تحلیل های غیرواقعی و مغرضانه از شخصیت ها و رخدادهای مهم تاریخی، و بد آموزی نسل جوان میهنمان و سردرگمی و در نهایت دلسردی و نومیدی آن ها خواهد شد. البته، و خوشبختانه به نظر می رسد نسل جوان و بخش آگاه جامعه دریافته است که درجوامعی شبیه جامعه ما کارِ روشنفکر به عنوان یکی از سازندگان راه دستیابی به رشد و تعالی انسان و جامعه، کاری سخت و جانفرسا است. این نسل با نگاه واقعی و منصفانه و با فاصله گرفتن از آوازه گرانِ روشنفکرستیر، به جنبش روشنفکری و تقویت ِگرایش به مدرنیسم، مدرنیته و مدرنیزایسیون، به فضیلتِ رواداری و تکثر گرائی در راستای کاهش و زدایش روشنفکر ستیزی و تفرقه و خشونت آفرینی نگریسته و می نگرد. این نسل از تجارب تلخ نسل های پیشین و شکست خوردگان آموخته است که “خوش بینی را از واقع بینی، و واقع بینی و حقیقت جوئی را ازتحریف مغرضانه و سلاخی واقعیت و حقیقت تمیز دهد.”
by مسعود نقره کار | 29.آگوست 2025 | مقالات
مسعود نقره کار
شعبان جعفری معروف به “شعبون بیمخ، شعبون درخونگاه، شعبون یا سیف الله تاجبخش و شعبون افتخاری” در فروردین سال 1300 درمحله درخونگاه درمنطقه سنگلج تهران در یک خانواده پُراولاد متولد شد و در 28 مرداد1385 در سن 85 سالگی در لُس آنجلس در گذشت.
خودش گفته است: “من بچه تهرونم، بچهی سنگلج، خود سنگلج، محمدرضا شاه تو سنگلج به دنیا اومده، خونه رضا شاه اونجا بود، بهش میگفتن محل باجی مالوها یا کوچه روغنی ها.”
این بچهی تهران و نوچهی حاج سیّد حسن رزاز، یکی از جاهلهای سرشناس، جنجالی و نقش آفرین در تاریخ معاصرایران شد. شعبان جعفری به دلیل نقشی که در رخدادهای سالهای 1332 ایفا کرد، تصاویرش بر نخستین صفحات روزنامههای داخلی و برخی نشریات جهانی نقش بست. وی را برخی “باعث و بانی کودتای امریکائی- انگلیسی 28 مرداد و سقوط دولت ملی دکتر مصدق” پنداشتهاند.
پدر شعبان جعفری بقالی داشت، در محلهای که آیتالله محمد طباطبائی، آیتالله شریعت سنگلجی و رضا شاه نیز درآن محله زندگی میکردند.(1) شعبان جعفری از همان کودکی و نو جوانی شرور، دعوائی و قلدر بود، وی نتوانست تحصیلات دبستانی را به پایان برساند. پس از تحصیل کوتاه مدت در مدارسی چون عنصری، بصیرت و اسلام به علت شرارت، تحصیل را رها کرد. پس ازترک تحصیل به کارهای مختلفی روی آورد ولی موفق نبود. به ورزش باستانی علاقه نشان داد. اواخر دهه 20 در سن پانزده سالگی به خاطر شرارت زندانی شد. در سال 1319 به علت اجباری بودن نظام وظیفه، به سربازی رفت و به خاطر فرار مکرر از خدمت سربازی، دوران دو سالة سربازی او چهار سال به طول انجامید. پس از ورود متفقین به ایران، او نیز با فرار از پادگان به دوران سربازی خود پایان داد. در میدان شاهپور همراه با حبیب الله بلور باشگاه ورزشی به نام باشگاه آهن تاسیس کرد.
شعبان جعفری با تصویب “قانون تبعید چاقوکشها و اشرار به بندر عباس” به این شهر تبعید شد. این زمانی بود که بسیاری از جاهلها و لاتها به این شهر تبعید میشدند، و برای تبعیدیها هم تصنیف ساخته بودند: “بندرعباس جای لاتاس…”.
وی در سال 1322 در کشتی باستانی قهرمانی کشور، که در چهار وزن (پَهلَو وزن، گَو وزن، گّرد وزن، یَل وزن) انجام شد و حبیب الله بلور و ابوالقاسم سخدری قهرمان شدند، شرکت کرد. در رشته ورزش باستانی که در چهار رشته، کباده، چرخ، میل و سنگ این مسابقات انجام گرفت، شعبان جعفری در رشتة کباده و چرخ قهرمان کشور شد.
شعبان جعفری از سال 1326 با برهم زدن نمایش “مردم” به کارگردانی عبدالحسین نوشین در تئاتر فردوسی، از چهرههای مورد توجه حکومت شد. وی به جای آن که به جرم ایجاد آشوب و اخلال در نظم عمومی مجازات شود با دریافت دستمزد به خاطرایجاد درگیری در تئاتر فردوسی، که سرآغاز سیاسی شدن وی پنداشته میشود، تشویق شد و به کمک حکومتیان به لاهیجان رفت. در لاهیجان ضمن اداره زورخانهی “اسلام نظر” ازدواج کرد و پس از یک سال به تهران بازگشت. در لاهیجان و در رشت نیز که از حمایت قنبرخان چاردهی (پیشکار قوام السلطنه وخان منطقه) برخوردار بود، بساط دعوا و لات بازیاش به راه بود.(2)
شعبان جعفری خود در باره این وقایع گفته است: “من هیچوقت سیاسی نبودم. یه شب که پنج سیری رو با سیراب خورده بودیم کله مون گرم بود گفتیم بریم تماشاخونه فردوسی. رفتیم تو. اون یارو ممیزه که بلیط پاره میکنه بلند شد که ببینه ما چرا اومدیم تو، ما نشستیم سر جای اون، یارو گفت بلند شین، گفتیم بلند نمیشیم. خلاصه درد سرتون ندم ما دیدیم باید یه دعوائی به پا کنیم. زدیم تو سر یارو کنترلیه و گفتیم: مرتیکه پدر سوخته چرا دست تو جیب ما میکنی؟ و شلوغ راهانداختیم، چه شلوغی، حالا نگو اونشب حکیم الملک و محمدعلی مسعودی و یه عده دیگه دوروبرش اومده بودن تماشاخونه. فهمیدن سربازم، گفت بریم دژبان. در رفتم، گمونم به اون سربازا که دنبالم بودن گفته بودن منو ول کنن. خلاصه اونروزم از طرف اداره آگاهی یه سرگردی در زد اومد خونه پیش ما. گفت کارخوبی کردین تماشاخونه رو بهم ریختین. اینا داشتن نمایش “مردم” میدادن علیه شاه. تو یه چند وقتی خودتو نشون نده. کجا دوست داری بفرستیمت؟ گفتیم: رشت و لاهیجان. پونصد تومن به من دادن. اونوقتا پونصد تومن خیلی پول بود. ما گفتیم برادر پونصد تومن خرج چار روز کله پاچه مام نمیشه. کردنش دو هزار تومن. بچهها یه روزنامه اطلاعات یا کیهان آوردن دیدم با خط درشت اون بالا نوشته که شعبان بی مخ دیشب تماشا خونه فردوسی رو بهم زده، عبدالحسین نوشین و عبدالکریم عموئیام داشتن اونجا نمایش “مردم” رو میدادن، منم اصلا روحم اطلاع نداشت که این نمایش علیه شاهه.”
شعبان جعفری مذهبی مینمود و نماز و روزهاش تا آخرین سال حیات قطع نشد. او برگزاری عزاداری محرم را از وظایف خود میدانست و هیئت و تکیه و دسته عزاداری راه میانداخت. تکیههای او در تکیه دباغ خانه شهرت داشت. دستهی عزاداریاش نیز با دستههای طیب و دیگر جاهلها و لاتهای معروف تهران رقابت میکرد. وی ادعا کرده که در آغاز از اعضای جمعیت فدائیان اسلام و از مریدان نواب صفوی بود: “من یه موقعی تو فدائیان اسلام بودم. با نواب صفویام عکس دارم. میخواستن برن میرزا غلامحسین فروهر وزیر دارایی رو بزنن بکشنش، فهمیدم رفتم ندا رو به وزیر دارایی دادم. بعد اینا رابطه شونو با من محدود کردن. من اگه میدونستم میخواستن رزم آرا رو بکشن به خدا به رزم آرا اطلاع میدادم.”
شعبان جعفری با آیتالله کاشانی رابطهای نزدیک داشت. در این باره گفته است: “من طرفدار آیتالله کاشانی بودم. همون موقعهائی که به حساب تو کار مبارزه با کمونیستا بودیم. حسین مکی تو محل ما مینشست. اون میخواست وکیل مجلس بشه تو انتخابات، خب ما کمکش کردیم. مردم رو جمع میکردیم رای بدن دیگه. با حسین مکی عصرها میرفتیم خونه کاشانی که بعد ما یواش یواش دیگه مرید و طرفدار سفت و سخت کاشانی شدیم. پیش شمس قنات آبادی و ابوالحسن حائری زاده و مظفر بقائی هم میرفتیم”. حمله به روزنامهها و قلع و قمع تودهایها جزو افتخارات شعبان جعفری است:” تودهایا خیلی سربه سرمون میذاشتن تا اون روز 14 آذر که ما زدیم کمونیستارو اونجور درب و داغون کردیم. اون روز دیگه من دق دلی مو سر روزنامهها خالی کردم– مردم و چلنگر و توفیق- مرتب برای ما سکه میزد: “السلطان صاحبقران شعبانخان حاکم تهران” یه چاقو هم میداد دستمون….یه پسره بود بهش میگفتیم “حمید اطلاعاتی”. اون روزنامهها رو میخرید میاورد میخوندیم … تو دعوا مرافعهها احـمد زیبائی معروف به عشقی و امیر زرین کلا معروف به امیر موبور و فروهر هم بودند…”
شعبان جعفری در روز 14 آذر 1330، با افرادش به دفتر روزنامههای چپ و تودهای و مخالف دولت دکتر مصدق مانند چلنگر، مردم، شورش و بدر حمله کرد و دفاتر آنها را پس از غارت ویران کرد. این آشوب برای او مدتی حبس در زندان قصر به ارمغان آورد.
با آشکار شدن اختلافات دربار با دولت و همزمان با تضادهائی که بعد از حادثه سی تیر ۱۳۳۱بین آیتالله کاشانی، حسین مکی و مظفر بقائی با دولت مصدق بروز کرد، شعبان جعفری راهی را برگزید که تا آخر عمر بدان وفادار ماند: وفاداری به شاه و رژیم سلطنتی.
“شعبان را از مدتها قبل از 28 مرداد، یواش یواش از میانه تظاهراتـی که بـرای دکترمصدق میشد، به سمت خود کشیده و به صحنه آورده بودند. اوج کارش هم در 28 مرداد بروز یافت. عامل اصلی هم در این کار شمس قنات آبادی بود، همان که بعدا در مجلس شورای نوزدهم لباس روحانیت را کنار گذاشت و ریشها را همتراشید و رفت، و بعد شد حقوق بگیر آستان قدس رضوی که تولیت آن در آن زمان با شاه بود، و چنانکه میگویند حتی با مادر شاه (تاج الملوک) ازدواج کرد.”(3)
در جریان 30 تیر 1331 به فعالیت برای باز گرداندن دکتر مصدق بر مسند نخست وزیری پرداخت، اما به
فاصلة کوتاهی از مصدق روی برگرداند و ماجرای 9 اسفند 1331 پیش آمد. گفته شده است که شاه قصد خروج از کشور و سفر به عتبات را داشت که شعبان به همراه گروهی با تجمع در مقابل کاخ مرمر از این امر جلوگیری کردند، با تهدید بازاریان، بازار تعطیل شد و این گروه به مقابل خانه دکتر مصدق رفته و اقدام به شکستن در منزل وی کردند.این ماجرا منجر به حبس وی شد. حدود ظهر 28 مرداد 1332 به حکم زاهدی از زندان آزاد شد و به جاهلها و لاتهائی که علیه مصدق دست به تظاهرات زده بودند، پیوست.”
سه روز پس از کودتا، هنگاهی که محمد رضا شاه از رُم به تهران برگشت، شعبان جعفری به استقبال وی رفت و در حالی که پرچمی در دست گرفته و شعار میداد، تا کاخ سلطنتی شاه را اسکورت کرد. از همین رو مدت کوتاهی او را شعبان تاج بخش لقب دادند. در بعضی اسناد سازمانهای اطلاعاتی نیز از او با عنوان “شعبان افتخاری” یاد شده است.
در اسفند 1332، دکتر حسین فاطمی دستگیر شد و شعبان جعفری که خصومتی خاص با وی داشت، با دارودستۀ خود به مقابل شهربانی رفت و زمانی که دکتر فاطمی از شهربانی خارج شد، به وی حمله کرد و او را مورد ضرب و شتم قرار داد. در آن زمان به تاکید شاهدان و نوشته روزنامههای وقت، شعبان جعفری و نوچههای وی موقع خروج از دادگاه به فاطمی که بیمار بود، حمله بردند و با چاقو قصد کشتن وی را داشتند که منجر به زخمیشدن خانم سلطنت فاطمی خواهر حسین فاطمی شد که برای نجات جان برادر خود را حایل کرده بود. جعفری پس از این خدمت، بنا به پیشنهاد تیمسار زاهدی با شاه ملاقات کرد و زمینی برای تاسیس باشگاه ورزشی به وی اهدا شد. در همین ملاقات از شاه اجازه گرفت جمعیتی به نام “جمعیت جوانان جانباز” تشکیل دهد تا در مواقع ضروری از آنان استفاده شود. برخی شعبان جعفری را فردی “بی جربزه” معرفی کردهاند: “هـرکس میگوید شـعبان جعفری دم مسـجد فخرالدوله کتک خورد، اشتباه میکن، او کتک نخورده بود، چون با همان یورش اولی عبداللهکرمیگذاشت دررفت. شخصا جربزه کتک کاری را نداشت.”
بسیاری تاریخ نگاران و کوشندگان سیاسی برای شعبان جعفری نقش ویژهای در کودتای 28 مرداد سال 1332 قائل شدهاند. اما از قول وی نقل شده است که در رابطه با جنبش ملی کردن صنعت نفت با دولت دکتر مصدق تضادی نداشت و تنها علیه گروههای سیاسی فعالیت میکرد. وی ادعا کرده است که هوادار مصدق بود، اما سرانجام “فدائی محمد رضا شاه پهلوی” شد.
شعبان جعفری و دارو دستهاش بعد از پانزده خرداد سال ۱۳۴۲، که دولتهای وقت سعی کردند جاهلها و لاتهای غیر درباری را جذب و درغیر این صورت “سرکوب و بساطشان را جمع کنند”، تلاش خود را بر گسترش ورزش باستانی و کارهای نمایشی در این حوزه متمرکز کردند.
شعبان جعفری یک بار نیز مورد سوء قصد فردی به نام عزت شاهی(عزت الله مطهری) قرارگرفت.
عزت شاهی “در بازار تهران شاگرد یا کارگر مغازه بود و با طیفی از نیروهای مذهبی از جمله اسدالله
لاجوردی در سال 1349 در پرتاب کوکتل مولوتف به دفتر هواپیمائی اسرائیلی ال آل شرکت داشت…”عزت شاهی بعدها به مجاهدین خلق میپیوندد و در هفتههای پایانی سال 1351 خورشیدی شناسائی و دستگیر میشود. پس از انقلاب با نام مستعار مطهری در سمت سربازجوی کمیتهها و ریاست کمیته مرکز مستقر در ساختمان مجلس در بهارستان و بعد در کنار لاجوردی به بازجوئی و شکنجه گری اشتغال مییابد.”(4)
شعبان جعفری در بحبوحۀ انقلاب بهمن ماه 1357 از ایران خارج شد. بعد از انقلاب شعبان جعفری در لیستترور حاکم شرع حکومت اسلامی و تحت تعقیب کمیته ضربت انقلاب اسلامی قرار گرفت. گفته شده است در خارج از کشور وی مورد حمایت خانواده پهلوی بود و” از دفتر رضا پهلوی پول میگرفت.”(5)
هما سرشار در باره شعبان جعفری مینویسد: “گوشههائی از شخصیت شعبان جعفری برای من روشن شد که برای یک آن فکرش را نمیکردم: مردی سنتی، لوطی منش، قانع، شاکر دادهها و ندادهها، بلندطبع، تیزهوش، محتاط و محافظهکار، شوخ طبع و نکته سنج. یکی از همان اهالی آشنای جنوب شهر با محفوظاتی بکر و دست نخورده و فرهنگی قالب گرفته و پیشساخته، موجودی وقت شناس و منظم با حافظه شفاف و اهل شعر و شاعری، ورزشکاری عاشق قدرت و هر آنچه نشان از این قدرت دارد، که کمترینش میتواند لباس ارتشی و نظامی باشد. انسانی که کمبود دانش کتابیاش را با یک ارتباط ویژۀ حسی و بدون کلام و به سادگی ممکن می سازد، مردی خود ساخته با توانایی بهره برداری هشیارانه از فرصتهایی که در زندگی پیش میآید.”
شعبان جعفری در بارۀ بروز انقلاب در پاسخ به پرسش های خانم هما سرشار می گوید:
….”جعفری: عقیده منو میخواین؟ یه چیزی به شما میگم عین حقیقته، قبول کن. ببین، این اوستودیوم فرح کجا بود؟ یادتونه کجا بود؟
سرشار:ته فرح آباد ژاله
جعفری: باریکلا. ببین اونجا که اوستودیوم ساخته بودن، بغلش چی بود؟
سرشار: نیروی هوائی؟
جعفری: دیگه بغلش چی بود؟ نمیدونین، هان؟ بغلش حلبی آباد بود. بیست هزارتا
قاچاقچی و دزد و قالتاق و قاتل اونجا زندگی میکردن. وقتی عرض میکنم مردم بیشترشو نمیدونن، ایناست. الان هیچکدوم از شما نمیدونین. اینا اونجا زندگی میکردن. آخه یکی نباید بود به وضع اینا میرسید؟ وقتی اون اوستودیوم روساختن، استودیومی به اون عظمتو، یکی نبود بپرسه: ” اینجا چیه؟ این همه حلبی رو هم؟” همه اونا امروز پاسدار و کمیته چی شدن….آخه شما میری تو اون اوستودیوم، پیاده شو، ببین اینجا چیه، بگو این حلبیا چیه؟ اینا کی ان اینجا زندگی مبکنن؟ اینارو جمع کنین، این ملتتو ببین. بابا، آدم یه حقیقتی رَم باید بگه. میدونین آدم همه اش نباید بشینه تعریف کنه که ….”
این نقل قول از قولِ شعبان جعفری با قلم و ازدهان بسیارانی نوشته و شنیده شده است. در مصاحبه با هما سرشار شعبان جعفری به گونهای پاسخ می دهد که به نوعی انکارِگفتن چنین سخنی از سوی اوست،
“ سرشار: بعد از انقلاب هم برایتان تعدادی لطیفه ساخته اند، شنیده اید؟
جعفری: نه والا
سرشار:.. از قول شما می گویند:” ما که بی مخ بودیم شاه رو بر گردوندیم، مُخ داراش خمینی رو”
جعفری : “شمام خوب مارو فیلم کردی ها ”
شعبان جعفری در مصاحبه با هما سرشار در بارۀ محمد رضا شاه و اطرافیانش می گوید:
” ….این خون من برای شاه تو رگم میگرده، من همیشه به روحش فاتحه میفرستم چون مردی بود استثنائی! دلشم میخواست برای مملکتش کار کنه ولی اینا نذاشتن. به اینام هیچ کاری ندارم، هیچوقت، هیچی. اینه که یه وقت پیش بیاد میگم، چرا نمیگم، همه رو میگم. دونه دونه اینارو میگم که اینا چیکارکردن. اونم اگه بد بختش کردن همینا کردن، همین دورو وریاش کردن و به این روز سیاه نشوندنش و گرفتارش کردن…”.(6)
*****
توضیح ،منابع و پیشنهاد برای مطاله:
در بارۀ باشگاه جعفری:
یکی از مهمترین مراکز ورزش باستانی در ایران باشگاه ورزشی جعفری بود. این باشگاه و شعبان جعفری و دستهی همراه او در حکومت وقت نقش نمایشی و تبلیغاتی ایفا میکردند. این باشگاه سبب تداوم و گسترش جاهلیسم سلطنت طلبانه نیز بود. در مراسم 4 آبان هر سال به مناسبت تولد محمدرضا شاه پهلوی، شعبان جعفری و باستانی کاران باشگاه او ورزشهای باستانی را در ورزشگاه امجدیه، در مقابل شاه و همراهان وی به نمایش میگذاشتند. بسیاری از مهمانان خارجی حکومت به باشگاه او دعوت میشدند
و به عنوان دیدار از یکی از مراکز فرهنگی، ورزش باستانی تماشا میکردند.
باشگاه جعفری را محمدرضا شاه افتتاح کرد و مدتی نیز سرلشکر تیمور بختیار از بنیانگذاران سازمان اطلاعات و امنیت کشور ریاست افتخاری آن را برعهده داشت. در مورد چگونگی شکل گیری باشگاه روایتهای مختلف وجود دارد اما به نظر میرسد. “هزینههای باشگاه از دربار و اطرافیان شاه و ساواک تامین میشد. گرچه جعفری منکر دریافت هرگونه وجهی از دربار است، ولی اسناد تقاضای پول از دربار توسط وی موجود است. وی از رکن 2 ارتش هم حقوق میگرفت و صرف مخارج باشگاه و اطرافیان خود میکرد. حسین شاه حسینی در”از عیاری تا لمپنیسم”، می گوید: “محل باشگاه جعفری واقع در ضلع شمالی ِ پـارک شـهر، جزو زمین سنگلج بود و تعلق به شهرداری داشت. این زمین در اختیار سازمان برنامه گذاشته شد و این سازمان در زمان دکتر مصدق که ریاستتربیت بدنی ایران با آقای دکتر جناب بود، در اینجا سرمایه گـذاری کـرد. در زمان دکتر مصدق دولت دراینجا یک باشگاه ورزشـی مدرن ساخت تا سنت ورزش باستانی در ایران را حمایت و تقویت کند. این کار زمانی صورت گرفت که حکومت بـا حمایت مرحوم کاشانی به دست دکتر مصدق افتاده و برای تقویت ورزش باستانی باشگاهی درست کردهاند و نیاز به کسی دارند که مدیریت ورزشی اینجا را دراختیار بگیرد و اداره کند. بنا به توصیه آقای کاشانی٬ آقای رضوی مدیریت باشگاه را به شعبان جعفری واگذار میکن، که هم باستانی کار و هم صورتا هـوادار آقای شمس قنات آبادی است که به مناسبت های مذهبی نظیر ایام فاطمیه(ع) و غیره، در خانی آباد مجلس روضه داشت. آن وقت شعبان جعفری شب عدهای را از زورخانه با خود راه میانداخت و مثل مردم دیگ، در آن مجالس شرکت میکرد. ایـن نزدیکی موجب شد که یواش یواش شعبان در اختیار جناح منتسب به مرحوم کاشانی قرار بگیرد و طبعا در جریانات و کشمکشهای سیاسی در مقابل رقیبان و مخالفان این جناح، از او بهره برداری شود.”
این باشگاه در جریان وقایع 15 خرداد 1342، توسط طرفداران آیتالله خمینی آتش زده شد. از سوی همین افراد نقل شده است: “شعبان جعفری نیزبه تلافی این کار با جمعیت جوانان جانباز خود در روز 16 خرداد به خیابانها ریختند و ایجاد رعب و وحشت کردند.”
1- محله درخونگاه – سنگلج، محلهای جاهل خیز و لات پرور بود: “سید اکبر خراط، ممدآهنگر که اعدام شد، ناصر فرهاد که امیر آهنگر و تقی بارفروش را کشت واعدام شد، سید یوسف وهاشم تُرکه و بهرام خاقانی که بوکسور بود و تو کاباره شکوفه نو آدم کشت و چهار سال حبسی کشید، بچههای همین محله بودند.” (حمله حزب ملت ایران به خانهی کاشانی در سال 1332 منجر به قتل یکی از کسانی که خانهی کاشانی بود شد. تاریخ سی ساله بیژن جزنی- ص 62 / احتمال می دهند این فرد “خاقانی، ورزشکار قوی هیکل هوادار کاشانی” بوده باشد که در دورههای انتخابات همراه با سایر جاهلها و لاتها اخلالگری میکرد.”
2- خاطرات شعبان جعفری، نشر ناب، لُس آنجلس، 1381 ( کتاب هما سرشار: دستاورد بیش ازهشتاد ساعت نشست و سی ساعت مصاحبه ضبط شده است”. برخی انتشار خاطرات شعبان جعفری را نوعی دفاعیات او تلقی کردند. در ایران این کتاب توسط نشرثالث منتشر شد). در رابطه با این کتاب نقد و معرفی بسیار نوشته شده است : / شهرنوش پارسی پور، شهروند- تگزاس، شماره 573، 21 تیرماه 1381/ اسد سیف، تاریخ به روایت لمپنیسم، نگاهی به کتاب خاطرات شعبان جعفری / اسد سیف، شاهِ لمپن، جامعه لمپن پرور، زمینه و پیشینهاندیشه ستیزی در ایران، انتشارات فروغ، مرداد 1383، صص 85-110
3- از عیاری تا لمپنیسم، مصاحبه علی ابوالحسنی(منذر) با حسین شاه حسینی “درباره شعبان جعفري و طيّب حاج رضائي
4- خاطرات عزت شاهی، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۵/ و خاطرات زندان، وریا صص 417-416
5- گفت و گو با احمد علی مسعود انصاری، ایرانشهر، کالیفرنیا، 5 فروردین 1379، شماره 107، ص 4
6- خاطرات شعبان جعفری، نشر ناب، لُس آنجلس، 1381
*****
7- مسعود بهنود ، مرگ در ۲۸ مرداد: شعبان جعفری در لس آنجلس درگذشت، بی بی سی
8- فدائیان اسلام حامی کودتا بودند – روز آنلاین/ روزنامه اینترنتی روز – مورخ یکشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۵
9- خاطرات آیتالله خلخالی، ایام انزوا، نشرسایه، چاپ اول، پائیز 1380، ص 75
10- ناصر امینی، در باره شعبان جعفری، سلسله مقالههائی در نیمروز (شماره 678، 24 اسفندماه 1380)
11- هوشنگ وزیری، مردی از طایفۀ عیاران، کیهان لندن، پنجشنبه 31 ژوئیه 2002، ص ” فرهنگ و دانش
12- “سوداگری با تاریخ ” از محمد امینی ، صص 153- 133 / و آسیب شناسی یک شکست، از علی میرفطروس
14- محمود ستایش، دکتر محمد مصدق به مناسبت پنجاهمین سالگرد زمامداری اش. نشر البرز، سال 1380 / و لومپنها در سیاست عصر پهلوی ، ص 176 / و به نقل از ریچارد کاتم و آنتونی آیدن
15- بیژن جزنی، تاریخ سی ساله سیاسی، بخش اول ، انتشارات مازیار، ص 43
16- علی میرفطروس، آسیب شناسی یک شکست، چاپ دوم، صص 262-263
17- مقدمه خسرو معتضد بر چاپ شعبان جعفری، هما سرشار، نشر البرز، تهران 1381 ص 111
18- ابوالفضل اردوخانی، داستان “آمهدی” / و مردی به نام شعبان بی مخ، تارنمای شوخی و جدی، 23 بهمن 1394
19- شعبان جعفری در آینه اسناد، عباس فاطمی، تهران، انتشارات جهان کتاب ، 1380 ، ص 91 / همان ، ص 92 – اطلاعیه “جمعیت جوانمردان جانباز” برای تشویق در انتخابات از طرف شعبان جعفری
20- خاطرات شعبان جعفر، همان٬ صص ١٨٦ـ١٨٧ و نيز ر.ک: تصاوير صـفحات ٢٠٠ـ٢٠٣همان کتاب و همچنين پشت جلد کتاب که از مجله لایف گرفته است/ و مصاحبه با حسین شاه حسینی، ” از عیاری تا لمپنیسم”، فصلنامه تخصصی تاریخ معاصر ایران، شماره 26، تابستان 1383
21- مسعود نقره کار، زنگی های گود قدرت: نقش سیاسی و اجتماعی جاهل ها و لات ها در تاریخ معاصر ایران، انتشارات فروغ – آلمان
by مسعود نقره کار | 6.آگوست 2025 | مقالات
» “مباهته”: وجه اشتراک اپوزیسیون و حکومت اسلامی

مسعود نقره کار – ویژه خبرنامه گویا
اپوزیسیون حکومت اسلامی شباهت ها و اشتراکاتی با حکومت اسلامی دارد، یکی از آن ها امرِ”مباهته” است. مباهته در اسلام، بویژه اسلام سیاسی و آخوندیسم یعنی” تهمت در خدمت دیانت”، در میان بخش هایی از اپوزیسیونِ حکومت اسلامی، “تهمت در خدمت سیاست، ایدئولوژی، فرقه و تمامیت خواهی، هم تاکتیک است وهم استراتژی و هم ممری برای گشودن عقده های روانیِ و شخصیتی است.
نگاهی به دنیایِ مجازی و رسانه ای ایرانیان تبعیدی و مهاجر، سیاسیون و جریان های اپوزیسیون بیاندازید، در برخی موارد باور بفرمائید معرکه گیری ها و درگیری های “چاله مگسی” و”چاله میدون” به گردِ پایشان نمی رسند، با زبان و گفتاری چرک تر، و رفتاری سخیفانه تر، با این تفاوت که در میان لتوت و لُشوش چاله میدون لااقل رگه هایی از “معرفت”و وجدان هم وجود داشت.
اتهام زنی، شایعه پراکنی، ترور شخصیت، تخریب، تهدید، تخطئه، تفرقه افکنی، ارائه اطلاعات ساختگی و جعلی و فرافکنی ویژگی های بخش هایی از اپوزیسیون هستند که بازارش گرم تر و پُر رونق تر شده است، واصلن هم جای تعجب و نشانی ازغیر عادی بودن، نیست. ویژگی های تاریخی، سیاسی و فرهنگی جامعه ماست، فرهنگی که با مدارا و تکثر گرایی و مناسباتِ ضابطه مند دموکراتیک رابطه ای نداشته است. در جامعه ای که تشکل های سیاسی مدعی “دموکراسی خواهی و عدالت طلبی” اش حتی دست به ترور فیزیکی ِ اعضای خود زده اند اتهام زنی و ترور شخصیت که چیزی نیست.! وقتی بخشی از اپوزیسیون خودگامگان، تهمت زنی و ترورشخصیت کسب و کارش باشد از خودکامگانِ در قدرت چه انتظاری دارید؟. بیماری و آلودگی تروریستی، چه شخصیتی و چه فیزیکی، علل و نشانه هایش چنان عیان بوده و هست که حاجت به بیان نیست.
تهمت زدن و ترورشخصیت پدیده ای مخرب، مذموم و اهانت به کرامت انسانی است و پیامدهایش در عرصه های اجتماعی، روانی و اخلاقی فاجعه آفرینند. دهه هاست تهمت زدن، ترور شخصیت و ترور فیزیکی استخوان لای زخمِ اپوزیسیون دموکراسی خواه است.
by مسعود نقره کار | 24.جولای 2025 | مقالات
مسعود نقره کار
در بارۀ جنایتکاران تحصیلکرده مقاله ها نوشته ام (1) از جمله در بارۀ محمد جواد اردشیر لاریجانی، تحصیلکردۀ دانشگاه برکلی در کالیفرنیای شمالی.
جنگ 12 روزه نبشِ قبر کرد و جنازه ها بیرون ریخت. آتش جنگ که خوابید گورزادها راه افتاده اند و از پاتوق شان در شمایل “هنرپیشه رسانۀ” صدا و سیمای جمهوری اسلامی، نفش کش می طلبند.
محمد جواد اردشیر لاریجانی یکی از این موجودات است که فرمان و فتوای ترور دونالد ترامپ را در محل سکونت ترامپ صادر فرموده و رجز می خواند که: ” اگر آمریکا به ما حمله کند فقط واشینگتن را هدف قرار نمیدهیم بلکه تمام منافع، پایگاهها، فضاها، دریاها و سرزمینهایی که از آن برای حمله به ما استفاده کرده، برای ما اهداف مشروع است.”
از موجودی که در مقام ” دبیر ستاد حقوق بشر اسلامی قوه قضائیه ” در رسانه ها و محافل بین المللی از شکنجه و سنگسار و اعدام دفاع کرده است، و ” ژنی” جنایتکار است، غیر از این انتطاری می رود؟
محمد جواد اردشیرلاریجانی بزرگ ترین پسر آخوند میرزا هاشم آملی، از روحانیون شیعه است. چهار پسر دیگراین روحانی و”خانواده مبارک خصال” نیز در حکومت اسلامی دارای مقام ها و موقعیت های مهم و کلیدی بوده اند. علی لاریجانی رئیس قوه مقننه، صادق لاریجانی رئیس قوه قضائی، باقرلاریجانی ریئس اسبق دانشگاه علوم پزشکی از مقام های بلند پایه دانشگاه های ایران و فاضل لاریجانی دارای پست های مهم دانشگاهی و فرهنگی بوده اند و حالا هم مشغول در پُست های آشکار و نهان.
محمد جواد اردشیر لاریجانی را “سیاستمدار اصولگرا و نظریه پردازسیاسی” و “مبدع دکترین ام القرای اسلامی”، معرفی کرده اند، در شهر نجف در عراق، به سال ۱۳۳۰ متولد شد. در قم تحصیلات حوزوی اش را گذراند، و سپس از دانشگاه صنعتی شریف در رشته مهندسی برق فارغ التحصیل شد. وی به امریکا فرستاده شد تا تحصیلات خود را کامل کند، اما با پیروزی انقلاب ِآخوندیسم و جاهلیسم، تحصیلات اش را در دانشگاه برکلی نیمه کاره رها کرد و به ایران بازگشت. در ایران نماینده مجلس شورای اسلامی در دوره های دوم و چهارم و پنجم شد. مدتی پست معاونت وزارت امورخارجه را عهده دار بود، و سپس معاون بین الملل و دبیر ستاد حقوق بشر اسلامی در قوه قضائیه شد. جواد لاریجانی مانند برادرانش پست ها و مقام های متعددی داشت، و دارد. مدیریت پژوهشگاه دانش های بنیادی (فیزیک نظری و ریاضیات) ، استاد ریاضیات، و فلسفه ریاضی در دانشگاه شریف و صنعتی اصفهان، مدرس اندیشه سیاسی در دانشگاه تهران و امام صادق، مدرس سلسله درس های سیاست خارجی در دانشگاه های مختلف، و نیز صاحب کتابی با عنوان “درس هائی از سیاست خارجی” که توسط انتشارات مشکوه به چاپ رسیده است. او به حق و به درستی، به عنوان یک بنیادگرای دینی خودش را از دشمنان سرسخت لیبرال دموکراسی و سوسیال دموکراسی معرفی کرده است و در این باب منبرها رفته و کارها منتشر کرده است.
از میان لاریجانی ها محمد جواد اردشیر نشان داد که بیش ازبرادران دیگرش با پست و مقام اش یگانه است، و به درستی سیمای واقعی “حقوق بشر اسلامی” و بازتاب و تجلی همه ی ویژگی های یک دزد با چراغ آمده در این عرصه است
مدافع خشونت، قتل و کشتار دگراندیشان عقیدتی و سیاسی، و قربانیان بی عدالتی های اقتصادی و اجتماعی است و از شکنجه ، قطع عضو ، سنگسارو اعدام با صراحت و وقاحت حمایت کرده است.
به یاد داریم قتل ندا آقا سلطان، که در تظاهرات خیابانی به دست ماموران امنیتی حکومت اسلامی صورت گرفت، را به گردن خارجی ها انداخت ، و خونسردانه و وقیحانه گفت :” قاتل هم شق شق در انگلیس را ه میره و کسی ام باهاش کاری نداره “. و در رابطه با فاجعه اسید پاشی ها به زنان نظرش این بود که میزان تبلیغاتی که درباره این فاجعه در خارج ازایران شده است درذهن ایشان این خلجان و شائبه را به وجود آورده که نکند در بروز این فجایع دست غرب در کار باشد وموذیانه القا می کرد که رابطه ای میان قتل ندا آقا سلطان درسال ۸۸ و اسیدپاشی در اصفهان سال ۱۳۹۳ وجود دارد. او می گفت “خارجی ها و غربی ها” می خواهند به “حکم نورانی” امر به معروف و نهی از منکرآنهم در ماه محرم و عاشورائی که این حکم نورانی باعث آن خون و خون ریزی شد، لطمه بزنند.
خونسردی و فقدان احساس و عاطفه انسانی این موجود را به هنگام سخن گفتن ازشکنجه و سنگسار و اعدام را به یاد داریم که گفت شکنجه و قطع عضو و سنگسار و اعدام ” وجهی از لایف استایل زندگی ما مسلمانان است”.
نظر این موجود درباره ی شادی نیز جای بررسی روانشناسانه دارد. او گفته است: ” خوشحال بودن در لایف استایل اسلامی آداب دارد ، شما وقتی خوشحال هستید جیغ و عربده نمی کشید. این کار الاغ و حیوانات است. چهار پاها وقتی خوشحال می شوند جفتک می اندازند…”
وی به عنوان یک دماگوگ ورزیده و سفسطه گری فریبکار، هر گاه در مورد نقض حقوق بشر در ایران مورد پرسش قرارمی
چند پاسخ تکراری عوامفریبانه درچنته داشت که تکرار می کرد: گرفت
الف : به کسی مربوط نیست که ما چگونه زندگی می کنیم . کسی حق ندارد به ما بگوید بد و خوب چیست.
ب: آنها، یعنی امریکائی ها و اروپائی ها و غربی ها، صلاحیت ندارند در باره حقوق بشر حرف بزنند
ج: ما سازمان ملل و مخافل مختلف حقوق بشر بین المللی را قبول نداریم.
د: ما می خواهیم مسلمانانه زندگی کنیم و روش زندگی ما بر بنای قوانین اسلام است، و حقوق بشر هم از نظر مسلمین یعنی فهم صحیح قران و تعالیم اهل بیت.
او درپاسخ به پرسش هائی که در باره نقض حقوق بشر، به ویژه شکنجه واعدام در حکومت اسلامی مطرح می شود، گفته است: “خب در امریکا هم زندانی ها را اعدام می کنند.” از اومی پرسیدند:” شما چرا مدافع شکنجه، قطع عضو، سنگسارواعدام هستید و نوجوان در میهن تان اعدام می کنید.”؟
پاسخ می داد :” خب در امریکا هم دزدی و قتل و تجاوز وجود دارد، و وضعیت حقوق بشر در امریکا هم فاجعه است ، در اروپا هم تبعیض نژادی وجود دارد.”
می پرسیدند: سازمان ملل و محافل بین المللی حقوق بشر و عفو بین الملل شما را محکوم کرده اند.
می گفت: ما سازمان ملل را قبول نداریم، سازمان ملل “کلوپ” چند دولت و حکومت است.
در برابر پرسشی که پیرامون وجود بی عدالتی و تبعیض، به ویژه در رابطه با زنان واقلیت های قومی و دینی(مذهبی) در جامعه مطرح شده است، گفته است :” ما عدالت را در مساوات نمی بینیم” ، و حرف های پیشوای اش شیخ فضل الله نوری و مشروعه خواهان را تکرار کرده است. دررابطه با اقلیت جنسی همجنسگرا و همجنسگرایان گفته است که “در نظام اسلامی همجنس بازی یک مرض بسیار بدی است که باید معالجه شودو تبلیغ آن خلاف قانون است و ما با آن برخورد می کنیم ، قوانین محکمی هم در این زمینه داریم …”
دررابطه با اعدام ریحانه جباری، گفت: کسانی که برای آزادی ریحانه” سرو صدا” کردند عامل اعدام او هستند. او مدعی ست خانواده فرد کشته شده بخاطر تبلیغات غربی ها و خارج کشوری ها برای نجات ریحانه رضایت ندادند “…و فضاسازی غربی ها سبب شد تلاش برای نجات ریحانه بی نتیجه بماند، آن ها کمپین راه انداختند و اولیا دم دیدند بدهکار هم شدند”. لاریجانی نظرمحافل حقوق بشری در پیوند با لایحه قصاص و موارد مشابه را توهین به اسلام خوانده است. وی احمد شهید، گزارشگرِ وقتِ سازمان ملل را به دلیل مورد پرسش قرار دادن حکومت اسلامی در رابطه با نقض حقوق بشر توسط این حکومت، در یک سخنرانی دانشگاهی ” احمق شریر” خواند. وی کسانی را که خواستار لغو حکم اعدام هستند را مدافعان تروریسم خوانده است.
این موجود چرک زبان که خصائل نژادپرستانه و لمپنیسم شیعی – سیاسی حمل می کند، گفته است :هر”ننه قمری” از حقوق بشر حرف می زند و مدافع حقوق بشر شده است، وبه همین خاطر اوباما را” کاکاسیاه” خواند و…
لاریجانی حکومت اسلامی را “گل سرسبد منطقه”، و یکی از دموکراتیک ترین حکومت ها معرفی کرده است که ” دموکراسی اش بر بنای عقلانیت اسلامی” ست، عقلانیتی که شکنجه وسنگسار و اعدام از قوانین نورانی، و از”گوهر های تابناک” آن است، حکومتی که وی به عنوانِ سخنگوی حقوق بشر اسلامی اش تساوی حقوق زن و مرد را غلط می خواند و ادعا می کند در اسلام زنان برتر از مردان هستند، و برای اثبات ادعا ی اش به ” زن ذلیل ” بودن مردان مسلمان ایرانی اشاره می کند. وی دشمنی و مخالفت اش را با آزادی اندیشه و بیان و قلم نیزپنهان نکرده است، و به صراحت از اعمال سانسور حمایت می کند و فیلترینگ اینترنت را ضروری و هم چون ” در و پیکر خانه” می داند و…
و آیا جانیِ تحصیلکرده ی دیگری با چنین وقاحتی سراغ دارید؟
*****
منابع:
* برخی از مقاله های من در بارۀ جنایتکاران تحصیلکرده ، در سایت گویا:
1- جنایتکاران تحصیلکرده – دو بازجو و شکنجه گر: حاج سعید امامی( اسلامی) وسید کاظم کاظمی( حاج مجتی)
2- جنایتکار تحصیلکرده – مشاطه گر آیت الله خمینی – علی اکبر ولایتی
3- این هم یک جنایتکار” با سواد” دیگر – دکتر حسین روا زاده
4- به تحصیلکرده های جنایتکار: در بارۀ دکتر ولایتی، خرازی و متکی
5- تحصیلکردگان جنایتکار، دکتر سعید نمکی و….
6- پزشکانِ همدست جنایتکار، مسعود پزشکیان و…
و….
……………
1ـ لینک مصاحبه ها و سخنرانی های جواد لاریجانی:
http://www.youtube.com/watch?v=3WCEK0O4wak
http://www.youtube.com/watch?v=exZFxEZzatE
http://www.youtube.com/watch?v=mta-yUOzp0I
http://www.youtube.com/watch?v=KyLFTdPp2fE
http://www.youtube.com/watch?v=mta-yUOzp0I
2ـ جواد لاریجانی : آیا ما باید وقتی خوشحالیم مانند الاغ جفتک بیاندازیم – دویچه وله، ۸\۱۱\۲۰۱۴
http://www.dw.de
3ـ ایران به سرکوب همجنس گرایان افتخارمی کند. تارنمای عصرنو
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=32727
4ـ در باره اعدام ریحانه جباری
http://www.youtube.com/watch?v=bNmqAcAAU4o
5- پاسخ لاریجانی به پرسش یک حبرنگار ایرانی بخش فارسی بی.بی.سی
http://www.youtube.com/watch?v=pY0gMYuMrqg
6- حکومت اسلامی آرش حجازی، نویسنده ، مترجم، ناشرو پزشکی که که برای کمک و نجات ندا آقا سلطان در صحنه حضور داشت را قاتل ندا معرفی کرد. آرش حجازی با بی. بی. سی از مشاهدات اش در باره قتل ندا آقا سلطان گفته است .
https://www.youtube.com/watch?v=wUnYjjMu8ds
http://www.youtube.com/watch?v=tfPGQmetdME
by مسعود نقره کار | 16.جولای 2025 | مقالات
نمونۀ یک روشنفکر سیاسی/
مسعود نقره کار
خلیل ملکی انديشمند و نظريه پرداز سياسیِ سوسیال دموکرات در سال 1280 ه.ش در تبریز به دنیا آمد و۲۲ تیر ۱۳۴۸ در تهران در گذشت. وی از جوانان جمعی بود که به ۵۳ نفر شهرت يافتند، جمعی که به اتهام اقدام عليه امنيت کشور زندانی شدند.* برخی ازاين افراد پس از آزادی حزب توده ايران را برپا کردند و ازخليل ملکی نيزخواستند به حزب بپيوندد، در آغاز از پيوستن به حزب خودداری کرد اما سرانجام به حزب پيوست و از رهبران حزب توده ايران شد. ملکی پس از چندی در رابطه با مشی سياسی حزب و نقش اتحاد جماهير شوروی در اين سياست گذاری ها اعتراض ها و انتقاد هائی را متوجه رهبری اين حزب کرد، و از اين حزب جدا شد.
“…پس از ماجرای فرقه دموکرات آذربايجان و مساله امتياز نفت به شوروی، نطفهٔ شک و ترديد روشنفکران ايرانی به استالين و شوروی بسته شد. خليل ملکی يکی از رهبران حزب توده ايران بود که پرچم استقلال فکر و انديشه را در مقابل سياستهای شوروی علم کرد…”
جدائی خلیل ملکی از حزب توده سبب شد رهبری حزب توده ايران و حزب کمونيست اتحاد شوروی با روزنامه ها و نشريه های متعدد و راديوپيک ايران، راديو مسکو و… به تخریب و اتهام زنی به ملکی روی آورند و تا آن حد پيش بروند که – به روايت دکتر مهرداد بهار ” رفقای حزبی اش نقشـهء قتل ملکی را در زندان فلک الافلاک” بکشند.
“…از همان ساعات نخستين اين واقعه (انشعاب گروه ملکی از حزب توده) ، انشعابيون به خصوص شخص ملکی شديدا” و بطور بی رحمانه مورد حملات خردکننده حزب توده و راديو مسکو قرار گرفت. آنچه ناسزا و تهمت و افترا در زرادخانه ی برچسب زنی اين دو پيدا می شد نثار دو سه تن از اين گروه خصوصا” ملکی گرديد و او که تا پيش از اين جريان در تمام محافل حزبی و نشرياتش بزرگترين صاحب نظر مسايل سياسی حزب شمرده می شد و القابی نظير: فرزند دلير وطن، ياور خلق ، پرچمدار نهضت توده های وسيع را به يدک می کشيد به يک باره دشمن قسم خورده خلق های محروم، نوکر امپرياليسم، جاسوس انگليس، دستيار بيگانگان و مسافر لندن قلمداد شد… از آن پس حتی نزديک شدن به خليل ملکی ” جرم حزبی” تلقی می شد.”
“…حزب توده ادعا کرد ملکی از حزب اخراج شده است …استراتژی آنها اين بود که ملکی را اگر نه آلت دست شاه، دستکم هم پيمان حکومت او و بريتانيايیها نشان دهند. يکی از اولين اقدامات آنها چاپ تلگرافی بود که علی الظاهر امضای ملکی را در پای خود داشت و در روز سوء قصد به جان محمدرضا شاه پهلوی ارسال شده بود. اين تلگراف که در يکی از دو روزنامه پر تيراژ آن روزهای تهران چاپ شد، به “حمله ناجوانمردانه و خائنانه” به شاه اعتراض میکرد. اعضای بلند پايه حزب توده گمان میکردند با اين کار ملکی را در وضعيتی دو سر باخت قرار دادهاند. اگر او جرأت میکرد ارسال تلگراف را تکذيب کند، دچار خشم حکومت میشد. معنی چنين تکذيبی اين بود که او از سوء قصد به جان شاه متأسف نشدهاست. اما اگر همانطور که آنها اميدوار بودند، ارسال تلگراف را انکار نمیکرد، میتوانستند او را خائن جا بزنند. آنها همواره تکرار میکردند که دليل بريدن او از حزب اين بوده که با حکومت و بريتانيايیها زد و بند کند. ملکی آنان را با صدور بيانيهای در همان روزنامه غافلگير و ارسال تلگراف کذايی را تکذيب کرد.
خلیل ملکی پس از انشعاب از حزب توده ايران، در۱۶ آذر ۱۳۲۶ اعلاميه انشعاب حزب سوسياليست توده ايران که امضای ۱۲ نفر از همفکران اش را نيز پای خود داشت، منتشر کرد. ” از سال ۱۳۲۸ در روزنامه شاهد مظفر بقايی مطالبی در انتقاد از حزب توده و علت انشعاب خود از آن حزب نوشت. دو سال بعد با آغاز نهضت ملی به اتفاق بقايی حزب زحمتکشان ملت ايران را تاسيس کرد. ملکی که انتشارات حزب را به عهده داشت، نشريه ای به نام “نيروی سوم” به عنوان ارگان سازمان جوانان حزب منتشر کرد که اين نام، پس از جدايی از بقايی، به گروه سياسی ملکی اطلاق شد. در حاليکه دکتر بقايی به تدريج در مقابل مصدق قرار می گرفت، ملکی و هوادارانش با وجود انتقادهايی که از مصدق داشتند از مصدق حمايت کردند و به مخالفت با تغيير مشی بقايی وحزب زحمتکشان پرداختند.” اوّلين مقالات اصلی دربارهء ملّی شدن صنعت نفت ايران به قلم خليل ملکی در روزنامهء شاهد منتشر شد.
“… ملکی آدمی صديق، صميمی و اصولی بود و تسليم زور نمیشد. تا سال ۱۳۲۶ که ملکی در حزب توده بود ايراد اساسی او يکی رفتار خودسرانه و بوروکراتيک سران حزب بود، ديگری سرسپردگی آنان به سفارت شوروی، اگرچه همان سران پس از شکست فاحش سياستشان در قبال قيام آذربايجان (که ملکی با آن مخالفت کرده بود) برای مدت کوتاهی به ملکی روی آوردند اما پس از انشعاب ملکی و يارانش از حزب توده کار آنها به جايی رسيد که ملکی را جاسوس انگليس، نوکر دربار و مامور سازمان امنيت بنامند.” “محبوب ترین تز مخالفان حزب ، خلیل ملکی، انورخامه ای ، جلال آل احمد و دکتر اپریم ” مساله استقلال حزبی بود”.
” …دکتر اسحاق اپريم… پيش از سفر به انگلستان با گروه روشنفکران ارانی ارتباط داشت… در انگلستان با حزب کمونيست انگليس رابطه داشت و بعد به ايران آمد. از همان ابتدا که نزد ما آمد، درست مثل جاه طلب های معروف، شلوغ کردن را شروع کرد و يک چه بايد کرد نوشت و مدعی شد که بايد حزب را عوض کنيم و يک گروه آوانگارد تاسيس کنيم که يک توده وسيع دموکرات را رهبری کند… اپريم به گرو ه ملکی نزديک شد… البته او محاکمه و از حزب اخراج شد. وی کتابی با عنوان چه باید کرد؟ برای نوسازی حزب منتشر کرد.”
“…ملکی بهای سنگينی برای خرد، اعتدال، مدارا و اعتقاد به ديالوگ در جامعهای پرداخت که رژيم آن هر حرف انتقادی را بیرحمانه سرکوب میکرد و تنها هدف مخالفان آن نيز برانداختن رژيم بود. در نتيجه، رژيم در ادعانامه دادستان نظامیاش او را “يک ماجراجوی بالفطره و آنارشيست توصيف کرد که از احساسات رقيق جوانان برای رسيدن به هدفهای کثيفش سوءاستفاده میکند و در اين راه از هيچ وسيله زشتی فروگذار نخواهد کرد.” و درعين حال براندازان در بهترين حال او را انشعابچی ولی بيش از آن نوکر شاه، ساواک، انگليس و (پس از آن) امپرياليسم آمريکا خواندند.”
“ملکی مرد مبارزِ سياسی و اهلِ انديشهی سياسی بود و از جوانی به رسالتِ روشنفکری و مبارزهگری روشنفکرانه در راستای انديشهی چپ باور داشت. پس از جدايی از حزب توده و استالينيسم هم همچنان رسالتِ روشنفکرانهی خود را رها نکرد و به جبههی مصدقی پيوست. پس از ۲٨ مرداد به زندان و تبعيد افتاد، اما با آزاد شدن از زندان همچنان بر آن بود که نبايد ميدان را خالی کرد و بايد کوشيد تا شرايط فعاليتِ سياسی علنی فراهم شود. ملکی اهل کينهتوزی و نفرت نبود و پختگی فکری او در آن بود که خود را از ذهنيتِ دوقطبی و سياه و سفيد نگرِ کمونيستی رها کرده بود. اما خط سياسی و فکری ملکی در دوران بعد از کودتا تا انقلاب چندان خريدار نداشت، بلکه دشمنانِ فراوان هم داشت. بهويژه از جانب گروههای چپ تندرو، و از همه بدتر حزبِ توده، زيرِ ضربِ تهمت و افترای دائمی بود. رژيمِ شاه هم با اعتماد به نفسی که پيدا کرده بود و با پروژهی “انقلابِ شاه و ملت”اش نه تنها جريانهای انقلابی را با خشونتِ بسيار سرکوب میکرد، ميدانی به جريانهای مصدقی ميانهرو هم نمیداد، از جمله به ملکی و حزبِ او. چنان که جنبشی از ترکيبِ حزبهای ملی-مصدقی را که با رهنمودِ دکتر مصدق با نامِ جبههی ملی سوم در سال ١۳۴۳در حال شکلگيری بود، در نطفه خفه کرد. و به دنبالِ آن ملکی و چند تن از رهبرانِ جامعهی سوسياليستها و نيز نهضتِ آزادی که دست اندر کاری آن بودند، به زندان افتادند.”
“عبدالحسين نوشين نمايشنامهنويس و کارگردان تئاتر از دوستان نزديک خليل ملکی بود …نوشين از اعضای حزب بود. فشار رهبری حزب برای محکوم کردن انشعاب ملکی، نوشين را نيز ناگزير کرد تا علیرغم ميل خود، با آنان همساز شود و اعلامیۀ شديداللحن و افترا آميز حزب توده عليه ملکی را امضا کند.”
” خليل ملکی بعد از جدائی از حزب توده و اضطراب و نگرانی ناشی از آن، و از آن مهمتر شوک حملات بی رحمانه و ترور شخصيت راديو مسکو و ملازمان ايرانی آن، دچار یأس و سرخوردگی شديد شد. او تصميم گرفت کلاً از عالم سياست کنار بکشد و تا آستانه خودکشی پيش رفت…”
رهبران حزب توده ايران با زمينه سازی های گسترده و با تمامی امکانات سراغ اين يار قديمی شان رفتند، تا آن حد که با او با زبان ترور و ترور شخصيت سخن گفتند. با اين همه از ميان ترورهائی که حزب توده ايران مرتکب شده است ترور ملکی در زمره ی ترورهای نافرجام است.
” ملکی در کوتاه مدت به رغم زندان و محروميت و فحش و فضيحت، کار زيادی از پيش نبرد چون از زمان خود خيلی جلو بود. تاثير او دقيقا در درازمدت، در زندگینامه عبرتانگيز او مشاهده میشود.”
در بيان نافرجامی ترور شخصيت خليل ملکی و امثال او، پلخانف حرف آخر را زده است: ” بزرگی يک شخصيت تاريخی به اين مناسبت است که او دارای ويژگی های لازمی است که اورا يکی از مستعدترين افراد برای خدمت به احتياجات زمان و عصر خويش می نمايد.”
“…ملکی پس از کودتای ۲۸ مرداد تحت تعقيب قرار گرفت، بازداشت شد و مدتی در قلعه فلک الافلاک به زندان افتاد. در سال ۱۳۳۶ “جامعه سوسياليست های جبهه ملی” را تشکيل داد، و نشريه علم و زندگی را تا سال ۱۳۳۹ منتشر کرد.”
او در سال ۱۳۴۴ دوباره بازداشت و محاکمه شد. اتهام او همان اتهام ۲۷ سال پيش، قيام عليه امنيت کشوربود. جلال آل احمد محاکمه ملکی را ” به خاطر خفه کردن جبهه ملی سوم در نطفه اش، که ملکی و جامعه سوسياليست ها محرک اصلی انعقادش بودند و اعلاميه وجودی اش با شرکت تمام احزاب وابسته به نهضت ملی در تيرماه ۱۳۴۴ مخفيانه منتشر شد.”، می دانست.
ملکی و سه نفر از يارانش در دادگاه، دفاعی مفصل از خود کردند که به شکلی محدود در نشريات منتشر شد. دادگاه ملکی را مجرم شناخت و به سه سال زندان محکوم کرد. او پس از يک سال ونيم آزاد شد و اندکی بعد درگذشت.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
منابع و زيرنويس:
1- * ۵۳ نفر، گروهی از زندانیان سیاسی در ایران بودند که در دوران رضاشاه در سال ۱۳۱۶ (خورشیدی) بازداشت و در زندان قصر زندانی شدند. “بیشتر این زندانیان، گرایشهایی به مکتبها و ایدههای تازه ترجمه و مطرح شدهٔ سوسیال دموکراسی یا کمونیسم انترناسیونالیسم یا سوسیالیسم ملیگرایانه یا افکار بینابینیِ تثبیتنشده داشتند.” جرم آن ها عضویت و فعالیت در گروهی اشتراکی بود، آن ها محاکمه و به محکومیتهای متفاوت زندانی شدند. تقی ارانی چهرۀ برجستۀ این گروه بود. اعضای این گروه :
تقی ارانی، عبدالصمد کامبخش، احسان طبری، محمدرضا قدوه، علیاکبر شاندرمنی، رضا روستا، محمدِ پژوه، محمد بهرامی، محمد شورشیان، علی صادقپور، محمود بقراطی، ضیاء الموتی، رحیم الموتی، نورالدین الموتی، میرعماد الموتی، محمدباقر فرجامی، عباس آذری، نصرتالله اعزازی، اکبر افشان، مجتبی سجادی، حسن سجادی، مهدی رسایی، مرتضی رضوی، سیفالله سیاح، علینقی حکمی، ابوالقاسم اشتری، فضلالله گرگانی، ولی خواجوی، یوسف ثقفی، عزتالله عتیقهچی، شعبان زمانی، حسین تربیت، رجبعلی نسیمی، بهمن شمالی، مهدی لاله، تقی شاهین، عباس نراقی، مهدی دانشور، حسن حبیبی، آناقلیج خضربابا، رضا ابراهیمزاده، خلیل انقلاب آذر، فریدون منو، تقی مکینژاد، سیدجلال حسن نایبی، حکیم الهی، نصرتالله جهانشاهلو، خلیل ملکی، انور خامهای، ایرج اسکندری، رضا رادمنش (پسر عمه محمد علی مجتهدی)، مرتضی یزدی، بزرگ علوی.
سیّد احمد کسروی تبریزی (۸ مهر ۱۲۶۹ – ۲۰ اسفند ۱۳۲۴) تاریخنگار، زبانشناس، پژوهشگر، حقوقدان و اندیشمند ایرانی؛ وکیل مدافع آنان بود. هرچند خود تقی ارانی، شش ساعت و نیم از گروه ۵۳ نفر دفاع کرد.
2- گوشه هائی از ديدگاه ها ی نظری و سياسی خليل ملکی:
درباره خليل ملکی قضاوت ها ی متفاوت وجود داشتهاست. توده ای ها و جريان های مشابه به او تهمت جاسوسی برای آمريکا و انگليس و همکاری با سازمان امنيت و نوکری شاه زدند: “…ديدارهای ملکی با شاه که نشان از اعتدال سياسی اوداشت را نشانه ای دانستن مبنی بر اينکه او” جنايات پهلوی ها و عمق جنايات در اذربايجان و گوشه گوشه ايران همراه با جنايات امپرياليسم امريکا و انگلستان را به بوته فراموشی سپرده بود.” با واقعيت منطبق نيست. ملکی در ديدارهای اش ذره ای از مواضع خود عدول نکرد و به عنوان يک سوسيال دموکرات آزاد انديش و آزاديخواه با شاه ملاقات کرد…” و طرفداران رژيم شاه نيز او را به اتهام ” قيام عليه سلطنت مشروطه و اقدام به مسموم کردن ذهن جوانان ” محاکمه نظامی، زندان، و از همه حقوق اجتماعی محروم کردند.”. در دوران محمد رضا شاه پهلوی حتی ممنوع القلم اش کردند. ( کتاب ده شب انتشارات اميرکبير، ۱۳۵۶، سخنرانی شمس آل احمد)
” به اعتقاد ملکی مصلحت این بود که مصدق با شاه مدارا می کرد، ضمن اینکه وی مخالف رویارویی با مصدق بود و تضعیف مصدق را تضعیف نهضت ملی می دانست.”( صمد رحمان زاده خلیل ملکی و جبهه ملی- گیهان لندن شماره 756 اردیبهشت 1378)
……….
ديدگاه های سياسی و نظری ملکی در برنامه ” نيروی سوم” تجلی يافته بود ، در برنامه ای که بازتاب اين انديشگی است:
“…روشنفکرانی که خود را در خدمت طبقهٔ سوم قرار دادهاند و راه حل مشکلات خارجی و داخلی را مطابق فرضيههای سوسياليستی، تنها راه چاره میدانند و با نيروی ملت ايران، رشد و تکامل سوسياليسم را ضروری میدانند، نيروی سوماند.”
نيروئی با چنين برنامه ای:” واقع بينی در برخورد با مارکسيسم، ارائه کمونيسم مستقل و سوسياليسم ايرانی؛ تأکيد بر هويت ملی و منافع کشور در برابر کمونيسم بينالملل؛ بی طرفی مثبت در سياستهای جهانی و مواجهه با اردوگاههای قدرت؛ آينده نگری و تحليلهای نو، استقلال همه جانبه، واقع بينی در برخورد با مذهب؛ طرح و تحليل نقاط ضعف روشنفکران و پيوند دادن آنها با جامعه و مردم؛ تحليل صحيح، کار بردی و واقعگرا؛ تحليل تاريخی از مبارزه …”
ملکی نوشته است:”…اينکه امپرياليسم آمريکا، دشمن شمارهء يک ملّت هاست به نظر من شعار پوچ، تهی و خالی از معناست. همين دشمن شمارهء يک ملّت ها در ايران با زور و فشار سعی کرد که جبههء ملّی [دوّم] را جانشين رژيم شاه کند و آنچه در قدرت داشت به شاه فشار آوُرد. اگر جبههء ملّی دوّم موفّق نشد، تقصير آن دشمن شمارهء يک نبود، … آنها مدت ها از شاه مأيوس شدند، در به در می گشتند تا نيروی جانشينی پيدا کنند. تفرقه و تشتّت، مانع اين بود که آلترناتيو پيدا شود و جانشينن رژيم گردد. و”…. من به جلال آل احمد توضيح دادم که روشنفکران رويهمرفته حالت روان شناسی خاص و مشترک دارند امّا ايدئولوژی مشترک ندارند. او در توضيح روشنفکر دچار مشکلات عجيبی شده بود.”. “غرب زدگی آل احمد يک سوءتفاهم عجيبی راه انداخته که گويا غرب، يکپارچه است و جنبهء طبقاتی ندارد و هر چه در غرب می گذرد بيماری مربوط به سرمايه داری و امپرياليسم است و از هر آنچه غربی است بايد احتراز داشت”.(نامه های خليل ملکی).
……..
“….جريانی که به همّت خليل ملکی از حزب توده انشعاب کرد – اساساً – يک جريان فرهنگی بود که اعضاء شناخته شدهء آن عبارت بودند از: فريدون تولّلی، رسول پرويزی، جلال آل احمد، محمد علی خنجی، حسين ملک، ناصر وثوقی، هوشنگ ساعدلو، ابراهيم گلستان، نادر نادرپور، احمد آرام، که صادق هدايت نيز – گاه – در مباحثات آنان حضور داشت، اين جريان فرهنگی، ابتداء با انتشار هفته نامهء “نيروی سوم”و سپس با نشر ماهنامهء علم و زندگی و بعد انديشهء نو (به سردبيری ناصر وثوقی) به تبليغ و ترويج ديدگاه های خويش پرداخت، هر چند که در طول زمان، تنها خليل ملکی بود که در عرصهء فعاليت های سياسی- تئوريک باقی ماند. می توان گفت که نيروی سوم از نظر تئوريک، مهم ترين حزب و تنها مکتب فکری مستقل چپ در برابر حزب تودهء وابسته به شوروی بود.( منبع شماره ۱۲)
خليل ملکی اثار نوشتاری و ترجمه های ارزشمندی از خود برجای گذاشت . وی به سه زبان انگليسی، آلمانی و فرانسه آشنائی داشت. و بيش از ۱۵ ترجمه و تأليف از او منتشر شده است :نقش شخصیّت در تاريخ ( پلَخانُف)، قهرمان تاريخ (سيدنی هوک)، انقلاب ناتمام (ايزاک دويچر)، فرهنگ اصطلاحات اجتماعی (توماس سوره)، کتاب سياه گرسنگی (حوزه دو کاسترو).”
ملکی با نام مستعار نيز مقاله می نوشت : درمجلهٔ “نبرد زندگی” با امضای “دانشجوی علوم انسانی” قلم ميزد.”
3- آبراهامیان، یرواند (۱۳۷۸)، ایران بین دو انقلاب: از مشروطه تا انقلاب اسلامی، ترجمهٔ کاظم فیروزمند، حسن شمس آوری، محسن مدیر شانهچی، نشر مرکز
4- حمید شوکت، میعاد در دوزخ، زندگی سیاسی خلیل ملکی، انتشارات فروغ، پائیز 1399
5- خاطرات خليل ملکی در گفتگو با هما کاتوزيان، فرارو
6- محمد علی حقيقت سمنانی، يادی از زنده ياد خليل ملکی و قضيه انشعاب تاريخی، نگين، شماره ٨، دور جديد- تابستان۱٣۷٨
/ 7- خاطرات نورالدين کيانوری، موسسه تحقيقاتی و انتشاراتی ديدگاه، انتشارات اطلاعات و تهران ۱٣۷۲
و احسان طبری ، کژراهه، در بارۀ اتحادیه کارگران و حزب توده ایران.
/ خاطرات خليل ملکی 8- همایون کاتوزیان : سايت؛ خليل ملکی و مسأله مدرن شدن ايران؛ گفتگو با همايون کاتوزيان
9-داريوش آشوری – گفت و گو، از اميد خليل ملکی تا ياس احمد فرديد- مهرنامه
10- سايت تاريخ ايران، و فيس بوک ” خليل ملکی”
، سایت گویا، 2007 11- خليل ملکی: انديشمندی تنها، علی ميرفطروس
12- پلخانف، نقش شخصيت درتاريخ، ترجمه خليل ملکی
13- خاطرات سياسی خليل ملکی، به کوشش محمد علی همايون کاتوزيان – انتشارات رواق ۱۳۶۰
14- عباس ميلانی: صد چهره قرن بيستم – خليل ملکی / عباس ميلانی، نگاهی به شاه، نشرپرشين سيرکل، تورنتو- کانادا، سال ۱۳۹۲/۱۳
15- بزرگ علوی: پنجاه و سه نفر – انتشارات نگاه ۱۳۸1
16- نامه های خليل ملکی، به کوشش امير پيشداد و محمدعلی همايون کاتوزيان
بی بی سی، فارسی، 2012- 17- ملکی، از انشعاب تا همراهی مصدق، محمدعلی همايون کاتوزيان