جمهوری اسلامی با کارنامه سیاه و پروژههای ضد ایرانی هیچ پایگاهی میان مردم ندارد. این رژیم نه توان حل اَبَر بحرانهایی که در میهن ما ایجاد کرده را دارد و نه ارادهی آن؛ تنها بر حکومت بر مردم از طریق ترساندن سرمایهگذاری میکند.
هر گاه در مواجهه با دشمنان خارجی یا ترس از خیزش همگانی مردم ایران، پایههای حکومت ولایت مطلقه فقیه خامنهای به لرزه در میآید، دست به اعدامها میزند تا بین مردم ایجاد رعب و وحشت کند.
این بار هم در حالی که تمامی ثروت مردم را در سوریه، عراق، لبنان، فلسطین و یمن صرف کرده به باد فنا رفت و سر تنگراه مذاکره خفت بار با آمریکا قرار گرفته، خشم و شرم آن را سر چندی از زندانیان بی گناه اهل سنت خالی کرده است. صبح روز ۱۹ فروردین ۱۴۰۴، پنج زندانی اهل سنت زندان وکیل آباد به نامهای مشهد مالک فدایینسب (خراسانی)، تاجمحمد خرمالی (ترکمن)، فرهاد شاکری (ترکمن)، عبدالرحمن گرگیج (بلوچ) و عبدالحکیم عظیم گرگیج ( بلوچ) در این زندان اعدام شدهاند. حتی قبل از اعدام برای وداع آخر به خانوادههای آنها اطلاع داده نشده است. این جوانها را در سال ۱۳۹۶ در مکانهای مختلف دستگیر کرده اند و به همه آنها اتهام عضویت در داعش و گروه فرقان و « بغی» یعنی عملیات مسلحانه علیه رژیم زده اند، در حالی که هیچمدرکی در مورد محل درگیری آنها و سوء قصدشان به جان دیگران وجود ندارد و بزرگترین جرمشان این بوده که در جمعیتهای مذهبی اهل سنت ایران فعالیتهای فرهنگی، اجتماعی و مذهبی داشته اند.
حکومت اسلامی با این کارنامه سیاه و این انزوای ملی و بینالمللی تنها با تکیه بر اعدام و ایجاد ترس قادر به ادامه حیات است. برای توقف اعدامها، برای پایان دادن به فقر، گرانی، بیکاری و خطر دائمی جنگ، باید همههای نیروهای دموکراسیخواه، از هر اندیشه سیاسی و هر باور مذهبی، در جبههای گسترده برای سرنگونی حکومت اسلامی و نیل به حکومتی دموکرات، سکولار مبتنی بر اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر که آزادی و برابری همهی شهروندان، همه ادیان، همه اقوام را تضمین میکند، متشکل و همگام شویم.
با گذار از حکومت اسلامی و دیکتاتوری خامنهای اعدام را متوقف کنیم.
«نخستین مرخصی داود رضوی پس از ۹۵۴ روز حبس ناعادلانه»
«۱۶ فروردین ۱۴۰۴ – داود رضوی، عضو هیئتمدیره سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، که در تاریخ ۵ مهر ۱۴۰۱ با یورش مأموران امنیتی بازداشت و به زندان اوین منتقل شده بود، امروز پس از ۹۵۴ روز حبس بدون حتی یک روز مرخصی، برای تنها پنج روز از زندان آزاد شد.
رضوی، ۶۵ ساله، در طول دوران بازداشت خود با مشکلات گوارشی و دیگر بیماریهای جسمی مواجه بوده و با وجود تأکید پزشکان بر ضرورت ادامه روند درمان، تاکنون از حق مرخصی درمانی محروم مانده بود.
سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه ضمن ابراز خرسندی از اعطای این مرخصی، خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط داود رضوی و نیز ابراهیم مددی، از اعضای هیئت مؤسس سندیکا، و همچنین سایر کارگران، معلمان، زنان و فعالان مدنی زندانی است…. .»
با اندوهی عمیق و تأسفی فراوان، بار دیگر معادن ایران قربانی گرفتند. بیتوجهی دولت، مسئولان محلی و کارفرمایان به اصول ایمنی در محیط کار، زیادهخواهی بیپایان کارفرمایان، نبود تشکلهای مستقل کارگری و محرومیت کارگران از نقشآفرینی در مدیریت و نظارت بر ایمنی محل کار، سالانه جان هزاران کارگر را در ایران میگیرد.
هنوز داغ حادثه تلخ ریزش معدن زغالسنگ “معدنجوی طبس” در ۳۱ شهریورماه سال گذشته، که به جانباختن ۵۲ کارگر و مجروح شدن ۲۲ تن انجامید، از یاد نرفته است که اکنون خبر حادثهای دیگر در معدن زغالسنگ دامغان، دلها را به درد آورده است؛ حادثهای که جان ۷ کارگر زحمتکش را گرفت.
بر اساس آمار رسمی، سالانه بیش از ۱۳ هزار حادثه ناشی از کار در ایران رخ میدهد. شوربختانه، تنها ۷۰۰ تا ۸۰۰ مورد مرگ در اثر این حوادث بهطور رسمی ثبت میشود. این در حالی است که دادههای مرکز آمار – که خود بسیار کمتر از واقعیت است – نشان میدهد شمار جانباختگان حوادث کاری در سالهای اخیر به طرز نگرانکنندهای رو به افزایش است. از سال ۱۳۹۷ تا ۱۴۰۲، تعداد مرگ و میرهای ناشی از حوادث کار در ایران از ۱۶۲۵ نفر به ۲۱۱۵ نفر افزایش یافته که بیانگر رشدی ۳۰ درصدی است.
این آمارهای تلخ و دردناک گواه آناند که حکومت جمهوری اسلامی، مسئولان محلی و کارفرمایان، هیچ دغدغهای برای حفظ جان کارگران ندارند. راه برونرفت از این چرخه مرگبار، در سازمانیابی کارگران، تبدیل شدن به نیرویی مؤثر، نظارت مستقیم بر ایمنی محیطهای کاری، همگرایی با نیروهای سیاسی، صنفی و مدنی، و در نهایت، گذار از حکومت اسلامی به سوی نظامی دموکراتیک با رفاه همگانی و مبتنی بر حقوق بشر است؛ نظامی که در آن جان کارگران و مردم از بالاترین ارزش برخوردار باشد.
ما ضمن ابراز همدردی صمیمانه با خانوادههای داغدار، جامعه کارگری و مردم ایران، امیدواریم غم و اندوه این حادثه مرگبار را به نیرویی برای گذار از حکومت اسلامی و انگیزهای برای تقویت همبستگی جنبش کارگری و گامی در مسیر گذار به سوی آیندهای ایمن، انسانی و عادلانه باشد.
۱. جناب آقای خامنهای ادواردو گالیانو، روزنامهنگار شاعر مسلک، در قطعهای به نام “در ستایش صدای آدمی” مینویسد
“صدای آدمی را نمیتوان خاموش کرد. صدا حقیقتی است. صدا زادهی نیاز آدمی به گفتن است. دهان را که ببندند، دستها به سخن در میآیند یا چشمها یا روزنههای پوست یا هر چه. زیرا تک تک ما حرفی برای گفتن داریم، حرفی که سزاست دیگران بستایند یا ببخشایند”.
به همین نحو، پابلو نرودا در وصف شاعری خویش میگوید “من کلماتم را بر در خانهی بسیاری از مردمی نهادم که نمیشناختم شان”.
من در دو نامه قبلی به شما کلماتم را به در خانه شما آوردم، اما گویا شما کلمات را نه به سان کلمه که به سان “کاستن از ارزش ولایت مطلقه” خود دیدهاید که نیروهای قضاییِ تحت امرتان بالفور ابلاغیهی حضور در دادسرا و جلسهی بازپرسی را برایم فرستادهاند.
۲. جناب آقای خامنهای من معلمم و با کلمات زندگی میکنم تا آنجا که کلمات هورمونهای وجود من را بالا و پایین میکنند و گاه با آنها گریه میکنم و گاه میرقصم و گاه با برخورد با واژهای ساعتها در خلوت خود به جایی خیره میشوم. این البته نه تنها حال من که حال کل اهل فرهنگ است. شما گویا با وجود تمامیِ تعاریفی که از شما در خصوص میزان مطالعهتان کردهاند، اصولا با جهان واژهها و معلمی بیگانهاید.
در ابلاغیهتان نوشتهاید دفاع از اتهامات انتسابی.
مگر اندیشیدن اتهامی است که من بخواهم در مقابل آن از خود دفاع کنم؟
اندیشیدن ماهیت انسانی ماست. مگر انسان از ماهیت خود هم دفاع میکند؟ عجیبتر آنکه فرمودهاند برای خود وکیل و وثیقه بیاورید و در جلسه حاضر شوید و گرنه جلب میشوید!!
اندکی از وجود خود خجالت بکشید که از یک استاد دانشگاه پیمانی که فقط سه دانگ خانه در اردبیل به اسم دارد و یک ماشین تیبا درخواست وثیقه میکنید.
شما با حکمرانیتان برای من و امثال من چه زندگی ساختهاید که اکنون مدعی دریافت وثیقه میشوید؟
گفتهاید اگر حضور نیابم دستور به جلب میدهید.
زندانی را از زندان رفتن میترسانید. مگر آنچه امروز ما در آن زندگی میکنیم چیزی جز یک زندان بزرگ به نام ایران است؟
من بارها گفتهام ما در این حکومت تبدیل به انسانهای “نامرده” شدهایم یعنی نه آنقدر زندهایم که زندگی کنیم و نه میمیریم که از درد بودن در ذیل حکومت شما خلاص شویم.
من را از چه می ترسانید؟ از مرگ؟
انسان نامرده تنها منتظر دفن خود است. گفتهاید دستگیر میشوید.
شما با کدام وجدان اخلاقی و با کدام احساس قدرت دینی و پالایش درونی به خود حق میدهید به یک معلم بگویید من تو را به جرم نقد حکمرانیِ خودم دستگیر میکنم؟
من قطعا در دادگاه شما حضور پیدا نمیکنم تا بدانید هیچ ارزشی برای شیوهی حکمرانی شما که به آن از سوی خودم و تمامی مردم ایران نمره مردودی دادم قائل نیستم.
من خطر گفتگو با شما را به جان نخریدم که بعد از آن به قواعد غلط حکمرانی شما تن دهم.
من تمام قواعد حکمرانی شما را منحل اعلام میکنم، چرا که معتقدم قواعد حاکم بر شیوهی حکمرانی شما چیزی جز “قواعد مرگ” نیست.
حالا به هر طریق دوست دارید مرا دستگیر کنید تا نشان دهید در تمام این سالها حتی آداب و مناسک برخورد با اهل فرهنگ را نیاموختهاید.
۳.جناب آقای خامنهای،
به زبان نادژدا ماندلشتایم، همسر شاعر بزرگ روس اوسیپ ماندلشتایم، “فریاد آخرین نشانهی شأن انسانی ست. این شیوهی آدمیست برای آنکه ردی از خود باقی بگذارد، به آدم ها بگوید چگونه زیسته و جان داده است. انسان با فریادهایش مدعی حق زندگیاش میشود، به جهان بیرون پیام میفرستد، کمک میطلبد و از آنها میخواهد مقاومت کنند. آن زمان که چیزی باقی نمانده باشد، باید که فریاد کشید. سکوت به واقع جرمیست علیه انسانیت”.
من در مقابل شما و دستگاه ظلم و جورتان سکوت نمیکنم حتی اگر با مرگ خودم روبرو شوم. ترس متعلق به زمانیست که شما هنوز امیدی دارید به آنکه چیزی یا دارایی یا آنچه به آن تعلق دارید را حفظ کنید. من در این جهان به سان یک درویش زندگی کردهام و هیچ تعلقی به جهان بیرون ندارم و هیچ امیدی هم دیگر در این جهان ندارم. پس بگذارید خیالتان را راحت کنم “امید که از دست برود، هراس هم از بین میرود، دیگر چیزی نیست که بخواهی از آن بترسی”.
من خودم را نه در مقابل دستگاه قضای گوش به فرمان شما، بلکه در مقابل خود شما میبینم:
ایده را باید با ایده پاسخ گفت، صدا را با صدا، سخن را با سخن. اگر ایده را با زور پاسخ میدهید یعنی چیزی برای دفاع ندارید. شما بیدفاع و بیایدهاید و این را به خوبی در رسالهی حکمرانی خود نشان دادهاید.