شورای ملی تصمیم  همراه و همگام با مردم آگاه ایران، برای تحقق خواسته‌های زیر تلاش و مبارزه می‌کند. 1- گذار کامل از جمهوری اسلامی با تکیه به جنبش‌های اعتراضی مردم، گذار خشونت پرهیز با حفظ حق دفاع مشروع. 2 – حفظ تمامیت ارضی کشور با تاکید بر نظام غیرمتمرکز . 3- جدایی دین از حکومت. 4 – فراخوان عمومی برای تشکیل مجلس مؤسسان. 5 – تلاش برای برپایی نظامی دموکراتیک و انتخابی  تعیین نوع حکومت با آرای مردم. 6 –  اجرای کامل اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و میثاق‌های وابسته به آن، با تاکید بر رفع هرگونه تبعیض علیه زنان و برابری جنسیتی در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و مشارکت زنان در مدیریت جامعه، و نیز تاکید بر حفظ محیط زیست

اسماعیل مرادی،استقبال از حمایت…

اسماعیل مرادی،استقبال از حمایت…


استقبال از حمایت جهانی با پرهیز از امید کاذب

بدیهی است که مردم ایران از هر نوع حمایت خارجی استقبال می‌کنند. حمایت لفظی، نمادین یا عملی اگر صادقانه باشد با احترام دیده می‌شود. این نگاه طبیعی است و از دل سال‌ها سرکوب و انزوا شکل گرفته است. مسئله اما نیت حمایت نیست. مسئله کارکرد واقعی آن است.
بحث اصلی ماهیت کاربردی و استراتژیک قطعنامه‌ها و موضع‌گیری‌های سیاسی است. مردم و نیروهای سیاسی باید جایگاه واقعی این ابزارها را بشناسند. باید بدانند هر موضع سیاسی چه کاری می‌تواند انجام دهد و چه کاری از عهده آن خارج است. این شناخت از شکل‌گیری امید کاذب جلوگیری می‌کند و مانع افتادن در دام وعده کمک‌های در راه می‌شود.
وقتی درک درست وجود داشته‌باشد هر حمایت خارجی می‌تواند به ابزار فشار تبدیل شود. بدون این درک همان حمایت به عامل خطای محاسبه بدل می‌شود. خطر از جایی آغاز می‌شود که قطعنامه جای راهکار مبارزاتی را بگیرد یا به‌عنوان تضمین تغییر فهم شود.
شناخت دقیق به مردم و اپوزیسیون امکان می‌دهد از حمایت‌ها به‌شکل هوشمندانه و ابزاری استفاده کنند. بدون اتکا. بدون توهم. بدون واگذاری مسئولیت تغییر به بیرون. گذار به دموکراسی فقط با راهکار عملی و سازماندهی داخلی پیش می‌رود. حمایت خارجی اگر درست فهم شود می‌تواند کمک‌کننده باشد نه جایگزین مبارزه.
قطعنامه‌های پارلمان اروپا ابزار اجرایی مستقیم ندارند. این نهاد دولت نیست و تصمیم عملی نمی‌گیرد. پارلمان موضع سیاسی اعلام می‌کند و بر افکار عمومی و نهادهای تصمیم‌گیر فشار می‌آورد. اثر اصلی این قطعنامه‌ها سیاسی و نمادین است نه میدانی.
این قطعنامه‌ها چند کار مشخص انجام می‌دهند. هزینه سیاسی سرکوب را بالا می‌برند. زمینه حقوقی برای تحریم و پیگرد را تقویت می‌کنند. به دولت‌های اروپایی جهت می‌دهند. برای رسانه‌ها و نهادهای حقوق بشری سند رسمی تولید می‌کنند.
اما محدودیت‌ها جدی است. هیچ قطعنامه‌ای تحریم را اجرا نمی‌کند. هیچ قطعنامه‌ای مانع شلیک در خیابان نمی‌شود. اجرای واقعی فقط در اختیار شورای اتحادیه اروپا و دولت‌ها است. آن‌ها تصمیم را بر اساس منافع خود می‌گیرند نه متن‌های مصوب پارلمان.
خطر از جایی شروع می‌شود که پیام سیاسی به‌عنوان وعده عملی فهمیده شود. وقتی مردم تصور کنند حمایت خارجی در لحظه بحران وارد میدان می‌شود. اگر این تصور اصلاح نشود هزینه آن را مردم با جان خود می‌پردازند.
قطعنامه نه صرفاً همدردی است و نه کمک عملی. یک ابزار فشار غیرمستقیم با اثر محدود و تدریجی است. فقط زمانی معنا پیدا می‌کند که به اقدام واقعی وصل شود. تحریم هدفمند. پیگرد قضایی آمران. مسدودسازی دارایی‌ها. ممنوعیت سفر. قطع همکاری امنیتی و فناورانه.
اگر قطعنامه در سطح نمادین بماند بیش از آنکه کمک کند هزینه می‌سازد. پیام نیمه‌کاره انتظار می‌سازد بدون پشتوانه. این شکاف خطرناک است.
حکومت دقیقاً از همین فضا استفاده می‌کند. روایت دخالت خارجی را فعال می‌کند. سرکوب را به نام دفاع از حاکمیت توجیه می‌کند. هزینه خشونت را به داخل منتقل می‌کند. قطعنامه بدون اقدام خوراک تبلیغاتی می‌دهد.
اثر منفی دیگر امید کاذب است. مردم با تصور حمایت قریب‌الوقوع انگیزه بیشتری برای حضور در خیابان پیدا می‌کنند. حکومت عقب نمی‌نشیند. سرکوب تشدید می‌شود. بهای این خطای محاسبه را مردم می‌پردازند.
در این چارچوب باید به تجربه وعده‌های ترامپ هم نگاه کرد. او گفت اگر حکومت به مردم شلیک کند پاسخ قاطع می‌دهد. بخشی از اپوزیسیون این سخن را چراغ سبز تفسیر کرد. فراخوان داد و از کمک در راه سخن گفت.
این فضا امید ساخت. تصور رهایی را تقویت کرد. اما نه پاسخی آمد و نه کمکی رسید. آنچه باقی ماند ده‌ها هزار کشته و زخمی بود. مردم بهای جوسازی رسانه‌ای و وعده‌هایی را پرداختند که هرگز عملی نشد.
این تجربه باید درس روشنی باشد. اتکا به وعده خارجی خطای پرهزینه است. هیچ قدرتی برای مردم ایران هزینه نمی‌دهد مگر آنکه منافع مستقیمش تضمین شود. سیاست خارجی با همدلی حرکت نمی‌کند. با سود و توازن قوا پیش می‌رود.
گذار به دموکراسی فقط با همت و پایداری خود مردم ممکن است. با راهکار عملی. با برنامه روشن. با استراتژی منسجم. با همکاری فراگیر.
کمک بیرونی اگر بیاید باید مسیر را کوتاه‌تر کند نه اینکه مبنای تغییر قرار گیرد. تغییر از داخل شکل می‌گیرد. قدرت واقعی در سازماندهی و اتحاد است.
اگر نیروها با احترام به عقاید مختلف و پذیرش تکثر کنار هم بایستند قدرت واقعی ساخته می‌شود. در این وضعیت حمایت خارجی هم محتمل‌تر می‌شود. دولت‌ها روی اسب بازنده شرط‌بندی نمی‌کنند. آن‌ها منافع آینده خود را می‌سنجند. وقتی نیرویی متحد و قدرتمند ببینند برای همراهی آماده‌تر می‌شوند.

مستانه،فرشادوجعفرمرادی…

مستانه،فرشادوجعفرمرادی…

وصیت نامه مجاهد شهید مستانه مرادی که چند ساعت قبل از اعدامش نوشته است

وصیت نامه خانم مستانه مرادی در 18/ 10/ 61 در کمیته انقلاب اسلامی

بسم‌الله الرحمن الرحیم

پدر و مادر عزیزم، برادران و خواهران خوبم، از اینکه در آخرین لحظات عمرم این چند خط را برایتان می نویسم، می دانم که چقدر ناراحت هستید ولی همانطوری که اطلاع دارید، حکم من از طرف شورای عالی قضایی تأئید شده و امشب باید اعدام شوم. خدا کند که بتوانید مرگ بزرگترین فرزندتان را قبول کنید. زیاد ناراحت نشوید. اگر در این مدت عمرم ناراحتی و عذاب برای شما فراهم کرده‌ام، ببخشید و حلالم کنید. از همه اقوام و فامیل از قول من حلال خواهی کنید و از مال دنیا فقط یک ساعت که آنرا برای افسانه می گذارم. دارم که آنرا به افسانه می دهید. باز همه شما را به صبر دعوت می کنم و خدا به شما صبر بدهد. در ضمن دویست و پنجاه تومان که در داخل کیفم هست همراه وسایلم از مسئولین کمیته اسلام آباد تحویل بگیرید

انالله و انا الیه راجعون

خدا حافظ، مستانه مرادی – 18 دی 1361 – ساعت یک شب

————————————————————–

سایه سار خاطره

انبارهای ته حیاط ساکت نشستن و برف آرام آرام دیوارها و سقفشان رو سفید پوش میکنه…

چشمام‌ رو بستم و نفس عمیقی می‌کشم. نفسی که منو به سال‌های دور می‌بره. گوشۀ حیاط… باباوعموها برف‌ها رو پارو کردن و داش جعفر با التماس که فقط این‌ گوشه برف‌ها رو بریزین.برفها جمع شد و داش عبدل و داش جعفر اون رو می‌کوبیدن که حسابی محکم بشه.

کم‌کم سرو کلۀ بچه‌های عمه و خاله هم پیدا میشه.

داش حبیب و داریوش و کورش و داش شهریار…

جمع دخترها هم کامل شد نیر و پوران و من…

رئیس همه داش جعفر بود. همه رو به صف می‌کرد. سرسرۀ دست‌سازمون ارتفاعش خوب شده بود و همه با ذوق منتظر می‌شدیم که سرسرۀ بلند و کشیده‌مون رو فتح کنیم.

داش حبیب کمی زود عصبانی می‌شد. پوران تندتند از سرسره لیز می‌خورد و پایین می‌آمد. من و عزت از همه کوچکتر بودیم و من هم با شیطنت با پوران همراهی می‌کردم. کفشهای طوسی لاستیکی من که حسابی صاف شده بود و مناسب‌ترین پای‌پوش برای سُرخوردن از سرسرۀ برفی بود. گاهی هم پوران با زبان گولم می‌زد و از من می‌گرفتشان و در لذت سُرخوردن با کفش صاف شریک من می‌شد؛ اما عزت کماکان احتیاط می‌کرد.

فریادهای داش‌عبدل که به داش‌جعفر اعتراض می‌کرد و می‌گفت: “بس‌که خوشد له خود تید بابا! نوبته‌گه رعایت بکه” (بس کن؛ از خودت خوشت میاد! نوبت رو رعایت کن) هنوز تو گوشام می‌پیچه…

و صدای فریاد مامان که بچه‌ها بسه، بیاین ترخینه* بخورین…

و ما شاد و خندان با دماغ‌های سرخ شده از سرما و دست‌هایی که با نفس دهان گرم‌ می‌کردیم به سراغ ترخینه می‌رفتیم.

امروز برف می‌بارد. بوی ترخینه فضای خانه را پرکرده.

حیاط پر از برف شده. اما… اما…

خبری از پارو کردن برف‌ها نیست…

عمو خانه‌اش را عوض کرده و همسایۀ ما عمو نادر غریبه‌ای آشناست…

داش‌جعفر سال‌هاست که نیست تا سرسره بسازه…

داش‌عبدل دو ساله که رفته و نمی‌تونه سرسره را پاکوب کنه

عزت با تمام احتیاطش بار سفر ابدیش را بست و رفت…

پوران و نیر و داریوش و کورش دیگر به برف بازی نمی‌آیند. .هر کدام‌گوشه ای از این جهان پهناور ساکن هستن…

حیاط خانه پر از برف شده… انبارها منتظر بچه‌ها هستند ولی افسوس که روزهای خوشمان زیر انبوه برف‌ها به گِل نشسته…

برف، بوی ترخینه، اما حیاط بدون هیاهوی بچه‌ها…

بدون داش‌عبدل، بدون داش‌جعفر، بدون عزت. صدای مادر درگوشم پیچید “روله بیا ترخینه بخور”. من تنها در بغض بی نهایتم به سوی میز آشپزخانه می‌روم تا با پدر و مادری سوخته از داغ دو پسرشان آش ترخینه بخورم…

سی ام دی ماه هزارو چهارصد. بدره‌ای.

*ترخینه.یکنوع آش محلی

کتایون مرادی

—————————————–

سلام ..پسر عمه ی مهاجر ..هم بازی روزهای دور کودکیم .یادش بخیر ان روزها که پا به پای تو وداش جعفر روستارا دور میزدیم و خسته بازهم در کنج حیاط پناه می گرفتیم .درست زیر درخت کاج و مربای آلو بالوی معروف مامان و خوردن با ولع ما .

چه روزهایی را در آوارگی طی کردی و سکوت کردی و چه شبها که به امید آینده سپری کردی .اما افسوس که در نیمه شبی تاریک نگاه چشمان زیبایت بر دل تاریک دشت خیره ماند و روح بی قرارت در عروجی خونین آرام گرفت و ظلمت شب و زمین را به دست زمینیان سپردی و رفتی .درخشندگی ستارگان زندگیم را به ظلمت شب هدیه میکنم و بانگ بر می آورم که نامتان تا ابد بر قلب مان حک شده است .

به دنبال عکس روزهای آخر میگشتم اما زندانیان حصار شب چه عکسی دارند تا به یادگار بماند .ولی چه باک تا ابد نامتان بر وجودمان حک شده است و از یاد نخواهیم برد

۱۸ مهر ماه شصت(داش جعفر)..۱۸دی ماه شصت و یک(خاله مستانه ) …۶ اردیبهشت ۶۴(فرشاد )ووووو ۳ آذر ۹۹(داش عبدل بی نظیر )..جمعتان جمع باد

کتایون مرادی

————————————

سه نام که هر کدام، قصه‌ای از رنج و شجاعت‌اند و هر سه، در حافظه خانواده و وجدان جمعی ما به هم پیوسته‌اند: مستانه مرادی، فرشاد مرادی و جعفر مرادی.

مستانه، در واپسین لحظات زندگی‌اش، با وصیت‌نامه‌ای کوتاه نه از خشم نوشت و نه از کینه؛ از صبر گفت، از بخشش، از آرام‌کردن دل پدر و مادر، از سپردن عزیزان به خدا. کلماتش ساده‌اند اما سنگین، آرام‌اند اما کوبنده. صدای او در آن شب سرد دی‌ماه، صدای انسانیت بود؛ صدایی که می‌خواست بار اندوه را سبک کند و درد را میان عزیزان تقسیم نماید.

فرشاد، نوجوان هفده‌ساله، که چهارده ساله دستگیر شد، پیش از آن‌که جوانی را تجربه کند، به خاک سپرده شد. سن او، پرسشی دائمی است در وجدان ما: چگونه می‌توان رؤیاهای نارسیده را اندازه گرفت؟ چگونه شور زندگی را پیش از شکوفایی خاموش کرد؟ نام فرشاد یادآور نسلی است که خیلی زود با تلخی فقدان روبرو شد.

جعفر، هجده‌ساله، در آستانه آغاز راهی که می‌توانست سرشار از امید باشد، از ما گرفته شد. او نیز به فهرست کوتاه زندگی‌های ناتمام پیوست؛ زندگی‌هایی که نه با گذر زمان، که با خشونت تحمیل‌شده پایان یافتند.

این سه تنها تاریخ و عدد نیستند. هر کدام خانه‌ای از خاطره‌اند: خنده‌هایی که هنوز در ذهن مانده، نگاه‌هایی که دنبالشان می‌گردیم، جای خالی‌ای که هیچ واژه‌ای پر نمی‌کند. اندوه خانواده خصوصی است، اما معنا و رنج آن عمومی است. یادشان ما را مسئول می‌کند؛ مسئول به یادآوری، مسئول به پاسداری از کرامت انسانی، مسئول به این‌که هیچ نامی فراموش نشود و هیچ روایت خاموش نگردد.

امروز، با اندوهی بزرگ، نام مستانه، فرشاد و جعفر را زمزمه می‌کنیم. یادشان زنده است؛ در وجدان ما، در روایت‌های خانواده، در آرزوی زندگی عادلانه، انسانی و بی‌خشونت.

روانشان آرام، یادشان ماندگار.

اسماعیل مرادی