📘 تحلیل وضعیت ایران در جنگ | از فرسایش ساختاری تا آستانهٔ خلأ قدرت و عاملیت نیروهای اجتماعی در سطوح مدنی، صنفی و سیاسی 
تاریخ انتشار: یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۵ – ۵ آوریل ۲۰۲۶
🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی – جامعه در حال گذار»
در حالی که به پایان هفته پنجم جنگ میرسیم، آنچه امروز در ایران در حال وقوع است، به یک فرایند فرسایش ساختاری چندلایه تبدیل شده که مستقیماً ظرفیت حکمرانی و زیست اجتماعی را هدف قرار داده است. حملات پیدرپی به زیرساختهای حیاتی، از شبکههای برق و ارتباطات گرفته تا مراکز اجرایی و نظامی، باعث شده است که شکاف میان «تداوم شکلی و ظاهری حکومت» و «فروپاشی کارکردی آن» هر روز عمیقتر شود؛ بهگونهای که ساختار سیاسی هنوز بهطور رسمی پابرجاست، اما ابزارهای اعمال حاکمیت و مدیریت اجتماعی بهصورت تدریجی از کار افتادهاند.
نشانههای این فرسایش را میتوان در اختلال گسترده خدمات عمومی، ناتوانی نهادهای انتظامی و قضایی در پاسخگویی، از کار افتادن شبکههای تصمیمگیری و تعلیق زندگی اجتماعی مشاهده کرد؛ وضعیتی که جامعه را از سطح کنشگری به سطح بقا سوق داده و همزمان، توان دولت برای کنترل و تنظیم فضاهای شهری و اجتماعی را بهشدت کاهش داده است. در چنین شرایطی، ایران وارد مرحلهای شده که میتوان آن را «نزدیکشدن به بیحکومتی تدریجی» نامید؛ وضعیتی که در آن، نه فروپاشی کامل رخ داده و نه ثبات قابل اتکایی باقی مانده است و در عین حال جمهوری اسلامی سعی میکند این ناکارآمدی مدیریتی را با حذف دستگاه دولت و نهادهای اجرایی به سمت نوعی سازماندهی نظامی در کنترل وضع موجود شیفت دهد و نوعی حکومت شبهنظامی را بر ساختار تصمیمگیری و تصمیمسازی وضعیت کنونی اعمال نماید.
در سطح بینالمللی نیز نشانهها حاکی از آن است که بازیگران خارجی، بهویژه ایالات متحده، با نوعی تناقض راهبردی مواجهاند؛ از یک سو بهدنبال یافتن مسیر خروج از جنگ هستند و از سوی دیگر، با ادامه و حتی تشدید حملات، عملاً در حال تعمیق آناند؛ نوعی رویکرد غریزی برای پاسخ به چالشهای غیرقابلپیشبینی که از فرایند این جنگ ساطع میشود.
نگاهی به نظریههای جنگ و پیامدهای احتمالی آن
در ادبیات جنگ، وضعیتهایی مانند آنچه اکنون در جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل دیده میشود یعنی در جایی که قدرتهای مداخلهگر میان تمایل به پایاندادن جنگ و اجبار به تشدید آن گرفتار میشوند، لغزشهای راهبردی مینامند؛ لحظاتی که در آن، جنگ از کنترل طراحانش خارج میشود و منطق خودش را پیدا میکند.
کلاوزویتس در کتاب «مه جنگ» (Fog of War) معتقد بود جنگ هرگز یک فرایند شفاف، خطی یا قابلکنترل نیست. او برای توصیف این وضعیت معتقد بود که سه عامل دائماً تصمیمگیری را مختل میکنند: اطلاعات در شرایط جنگی ناقص، پراکنده یا متناقض است، فرماندهان نمیدانند دشمن دقیقاً کجاست و در این شرایط تصمیمها در تاریکی گرفته میشود و نهایتاً هر لحظه امکان خطای محاسباتی وجود دارد. حتی قدرتهای بزرگ در این وضعیت که در آن ابهام، فشار روانی و اطلاعات ناقص جریان دارد، تصمیمگیران را به واکنشهای غریزی وادار میکنند؛ واکنشهایی که نه از دل استراتژی، بلکه از دل ترس، شتاب و فشار سیاسی بیرون میآیند. در چنین فضایی، فاصلهٔ میان هدف سیاسی و اقدام نظامی هر روز بیشتر میشود و جنگ بهجای آنکه ابزاری در خدمت سیاست باشد، خود به سیاست تبدیل میشود.
همینطور در تجربهٔ جنگهای طولانی از ویتنام تا افغانستان مفهومی شکل گرفت که بعدها «خزیدن مأموریت» نام گرفت؛ وضعیتی که در آن، عملیات محدود بهتدریج و بدون تصمیم رسمی، به جنگی گستردهتر تبدیل میشود. پژوهشگران امنیتی این روند را نتیجهٔ گسترش بیبرنامهٔ اهداف و ناتوانی قدرتها در یافتن «نقطهٔ خروج» میدانند. در این تعریف جنگ، مانند سیلی که سدش شکسته باشد، آرامآرام به حوزههایی میرسد که در ابتدا حتی تصورش هم نمیرفت.
در دهههای اخیر، نظریهپردازان روابط بینالملل از «تلهٔ تشدید» سخن گفتهاند؛ چرخهای که در آن هر اقدام طرف مقابل، واکنش قدرتها را یک پله بالاتر میبرد، حتی اگر در سطح سیاسی خواهان کاهش تنش باشند. این چرخه معمولاً زمانی شکل میگیرد که اهداف سیاسی مبهم و فشارهای میدانی شدید باشند؛ ترکیبی که تصمیمگیران جنگ را به سمت اقداماتی میکشاند که خودشان هم میدانند جنگ را عمیقتر میکند، نه کوتاهتر.
در کنار این مفاهیم، نظریهٔ «فرسودگی راهبردی» نیز قرار دارد؛ وضعیتی که در آن یک قدرت بزرگ بیش از ظرفیت واقعی خود درگیر جبهههای متعدد میشود. پژوهشگران امنیتی این حالت را لحظهای میدانند که در آن، قدرتها برای حفظ ظاهر قدرت، دست به اقداماتی میزنند که از نظر راهبردی منطقی نیست اما از نظر سیاسی اجتنابناپذیر بهنظر میرسد.
و سرانجام، مفهوم «بازگشت ضربه» که در ادبیات امنیتی پس از جنگ سرد برجسته شد و به پیامدهای ناخواستهٔ اقدامات تهاجمی اشاره دارد؛ لحظاتی که در آن، حملهٔ یک قدرت بزرگ نهتنها دشمن را تضعیف نمیکند، بلکه میدان جنگ را گسترش میدهد و هزینههای سیاسی و اقتصادی را چند برابر میکند.
در مجموع، آنچه امروز در رفتار قدرتهای خارجی در جنگ ایران دیده میشود تناقض میان تلاش برای خروج و اقدام برای تشدید را در نظریهٔ جنگ به پدیدهای شناختهشده و قابل تحلیل تبدیل کرده است: لحظهای که جنگ از کنترل طراحانش خارج میشود و منطق خودش را بر آنان تحمیل میکند. لحظهای که تصمیمگیران جنگ، بهجای حرکت بر اساس استراتژی، با سادهسازی بحرانی پس از آن به واکنشهای غریزی و کوتاهمدت پناه میبرند، و همین واکنشهاست که جنگ را بهجای پایان، به سمت گسترش و عمقیافتن میبرد.
به نظر ما این وضعیت در شرایط کنونی جاری است و نشاندهنده فقدان یک استراتژی خروج روشن توسط عوامل آن و تبدیل شدن جنگ به یک درگیری فرسایشی است. اهدافی که در ذهن مدیران جنگ، افزایش فشار بر ساختار قدرت مقابل بدون تضمین مدیریت پیامدهای پس از آن است. به همین دلیل، آنچه در حال شکلگیری است، نه یک مسیر کوتاه به سوی فروپاشی جمهوری اسلامی یا نابودی اسرائیل یا آمریکا، بلکه یک وضعیت بیثباتی طولانیمدت است که میتواند کشور ایران را در حالت «نیمهفروپاشی مزمن» نگه دارد؛ حالتی که در آن، محتملاً جمهوری اسلامی را در این فرایند باقی نگه میدارد اما کارکردهای آن را فلج کرده و از دست میبرد.
آنچه جامعه ایران را به یک کشور بدون مدیریت و ناکارآمد تبدیل میکند
پیامد مستقیم این وضعیت، شکلگیری یک خلأ قدرت تدریجی و چندلایه است؛ خلأیی که نه بهصورت ناگهانی، بلکه در بستر فرسایش مستمر نهادها ایجاد میشود و میتواند به رقابت گروههای مختلف، ظهور قدرتهای محلی و ازهمگسیختگی نظم ملی منجر شود. در چنین شرایطی، مسئله اصلی دیگر صرفاً «بقا یا سقوط حکومت» نیست، بلکه «نحوه مدیریت این خلأ در مدیریت بحران» است که به تعیینکنندهترین عامل آینده بقای جامعه تبدیل میشود.
نیروهای اپوزیسیون در خلأ قدرت چه مشروعیتی دارند
با این حال، آنچه در میان نیروهای اپوزیسیون مشاهده میشود، نشاندهنده یک خطای راهبردی جدی است؛ تمرکز بر موضعگیری در قبال جنگ، جایگزین تمرکز بر تولید عاملیت اجتماعی و سازماندهی نیروهای واقعی شده است. در حالی که جنگ یک متغیر بیرونی است و خارج از کنترل این نیروها جریان دارد، خلأ قدرت و پیامدهای آن یک مسئله کاملاً داخلی است که نیازمند آمادگی، سازماندهی و نهادسازی است. اما بهجای پرداختن به این سطح، بخش قابل توجهی از انرژی اپوزیسیون صرف منازعات گفتمانی پیرامون موافقت یا مخالفت با جنگ شده است؛ منازعاتی که نه توان توقف جنگ را دارند و نه میتوانند مسیر آن را تغییر دهند.
در نتیجه، آنچه امروز بیش از هر چیز تعیینکننده آینده ایران خواهد بود، نه نتیجه مستقیم این جنگ، بلکه توان نیروهای اجتماعی و سیاسی در مدیریت وضعیت فروپاشی تدریجی و جلوگیری از تبدیل آن به بیثباتی گسترده و بحرانهای اجتماعی ادامه جنگ پس از آن است. اگر نیرویی بتواند در این شرایط، جامعه ایرانیان را سازماندهی کند، پیوند میان سطوح صنفی، مدنی و سیاسی را برقرار سازد و زمینه شکلگیری نهادهای انتقالی را فراهم کند، بدون آنکه ادعای رهبری گفتمانی داشته باشد، بهتدریج به یک آلترناتیو واقعی تبدیل خواهد شد. در غیر این صورت به نظر میرسد مسیر پیشرو بهاحتمال زیاد به یکی از سه وضعیت خواهد انجامید: تداوم بیثباتی و فرسایش اجتماعی، افزایش مداخله بیرونی، یا بازتولید شکلی دیگر از اقتدارگرایی در همراهی با نوعی از فروپاشی در تمامیت ارضی کشور.
از این منظر، ایران امروز در نقطهای ایستاده که در آن، دولت هنوز وجود دارد اما کار نمیکند، جنگ ادامه دارد اما هدف نهایی آن روشن نیست، و جامعه زنده است اما در وضعیت تعلیق و احتیاط به سر میبرد، و قدرتهای درگیر جنگ همراستا با جمهوری اسلامی از یک استراتژی روشن برای عبور از وضعیت جنگی برخوردار نیستند. در چنین شرایطی، پرسش اصلی این است که چه نیرویی قادر خواهد بود پیامدهای این وضعیت را مدیریت کند و از دل این بحران، مسیر یک گذار کمهزینه و مبتنی بر عاملیت اجتماعی را در این فرایند شکل دهد.
🟦 سابَم – SABM | پیامآورِ بیداری بر فراز محلهها
📡 سروش آزادی | گذار آگاهانه
📡 برای اتحاد فراگیر و رهایی جامعهٔ ایران این اصول را بازنشر دهید
📩 ارسال روایت، مدرک و شهادت میدانی
shojaei1988shojaei@gmail.com




0 Comments