احزاب قومی-ملی در کانون بحران | جایگاه آنها در جنگ و سرنگونی جمهوری اسلامی
🖋 گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی – جامعه در حال گذار» 📅 پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ – ۱۱ ژوئن ۲۰۲۶
وقتی مرزها به یکی از گرهگاههای بحران ایران تبدیل میشوند
تحولات ماههای اخیر نشان میدهد که مسئله احزاب کرد به یکی از نقاط حساس در پیوند میان جنگ، بحران داخلی و سناریوهای احتمالی سرنگونی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. از جنبش «زن، زندگی، آزادی» تا دیماه ۱۴۰۴ و همزمان با پساخیزشهای اعتراضی، گزارشهای متعددی در رسانههای کردی، عربی، اسرائیلی و سپس آمریکایی منتشر شد که به تماسها، هماهنگیها یا طرحهای احتمالی برای استفاده از ظرفیت گروههای کرد در پشتیبانی از معترضان ایرانی اشاره داشتند. این گزارشها در ابتدا در سطح تحلیل، گمانهزنی یا خبرهای غیررسمی دیده میشدند، اما با سخنان دوباره دونالد ترامپ در ۱۱ ژوئن ۲۰۲۶، این زنجیره برای چندمین بار وارد مرحله تازهای شد؛ مرحلهای که در آن بهصورت مکرر، مقام عالیرتبه آمریکایی، دونالد ترامپ، بهصراحت از ارسال سلاح و نقش کردها در جنگ ۴۰ روزه سخن گفت.
در همین بازه زمانی، جمهوری اسلامی نیز با تشدید حملات به مقرهای احزاب کرد در اقلیم کردستان عراق، شامل: «حزب دموکرات کردستان ایران (حدکا)، حزب کومله کردستان ایران، سازمان خبات کردستان ایران، کومله ـ سازمان کردستان حزب کمونیست ایران… و احتمالاً مقرهای احزاب کردِ حزب آزادی کردستان، جنبش جمهوریخواه شرق کردستان و سازمان دمکراتیک یارسان»، نشان داد که این موضوع را صرفاً در سطح یک تهدید تبلیغاتی نمیبیند. حملات مکرر سپاه مشخصاً به مواضع احزاب دموکرات کردستان، کومله و پژاک، همراه با ادعای رسمی و رسانهای جمهوری اسلامی درباره «همکاری کردها با آمریکا»، حاکی از آن است که ساختار قدرت در ایران، مرزهای غربی را بهعنوان یکی از گرهگاههای بالقوه در تشدید بحران داخلی در مرحله سرنگونی و فشار خارجی شناسایی کرده است. به همین دلیل، احزاب کرد در این مرحله تنها یک بازیگر منطقهای نیستند، بلکه به بخشی از معادله بزرگتری بدل شدهاند که در آن، اعتراض داخلی همراستا با فشار خارجی، جنگ محدود و سناریوهای گذار و سرنگونی نظام اسلامی به هم گره خوردهاند.
اهمیت این مسئله از آنرو بیشتر میشود که در تحلیل روند سرنگونی جمهوری اسلامی، معمولاً توجه اصلی رژیم در تهران، نیروهای سیاسی مرکزگرا یا بازیگران بینالمللی متمرکز میشود؛ در حالیکه تحولات اخیر نشان میدهد نقش احزاب در پیرامون نیز میتواند در لحظههای بحرانی به یک سطح تعیینکننده از سیاست ایرانی در سرنگونی تبدیل شود. اینجا دیگر فقط با مسئله «حقوق قومی» یا «حضور احزاب کرد» روبهرو نیستیم، بلکه با این پرسش مواجهیم که آیا این نیروها میتوانند در معادله جنگ و فرسایش ساختار قدرت، به یکی از عوامل فعال در تغییر توازن قوا بدل شوند یا نه؟
از این منظر، ورود به بحث احزاب کرد، ورود به یکی از واقعیترین و همزمان پیچیدهترین لایههای بحران امروز ایران است؛ لایهای که هم به ژئوپولیتیک منطقه پیوند دارد، هم به ساختار امنیتی جمهوری اسلامی و هم به مسئله بدیل و گذار از نظامی که تمرکز خود را بر تشدید خصوصاً گسلهای قومی قرار داده است. به همین دلیل، این موضوع را نمیتوان با روایتهای سادهانگارانه، ستایشگرانه یا امنیتی فهمید. آنچه در برابر ما قرار دارد، یک وضعیت چندلایه است که نیازمند خوانشی دقیق، تفکیکگر و همزمان راهبردی در مرحله گذار از جمهوری اسلامی است.
احزاب کرد میان ظرفیت میدانی و تردید در بدیل سیاسی
دادههای خبری ماههای اخیر نشان میدهد که استفاده از ظرفیت احزاب کرد، دستکم در بخشی از محاسبات آمریکا و متحدانش، یک گزینه واقعی و قابل بررسی بوده است. تماسها، گفتوگوها و گزارشهای منتشرشده از زمستان ۱۴۰۴ تا بهار ۱۴۰۵ نشان میدهد که در ذهن برخی بازیگران خارجی، احزاب کرد فقط یک نیروی پیرامونی یا محلی نبودند، بلکه بهعنوان یکی از ظرفیتهای بالقوه برای فشار بر جمهوری اسلامی در سرنگونی نقش داشتند. نقش احزاب کرد در این دیدگاه، در پیوند با نارضایتی داخلی و حتی اثرگذاری در لحظه بحران و سرنگونی دیده میشد. همین نکته بهتنهایی برای آنکه جمهوری اسلامی مرزهای غربی و مواضع احزاب کرد را بهعنوان یک گرهگاه حساس امنیتی تلقی کند، کافی بود.
با اینحال، دادههای موجود به همان اندازه که از جدی بودن این گزینه حکایت دارند، از تردید و توقف در پیشبرد کامل آن نیز خبر میدهند. این تردید را باید در ترکیب چند عامل فهمید، نه در یک علت منفرد: «نخست، حملات پیشدستانه جمهوری اسلامی و متحدانش از جمله همراهی دولت ترکیه با مواضع احزاب کرد، که هزینه ورود آنان به یک نقش فعالتر را بالا برد. دوم، پیامهای متناقض و ناپایدار دولت آمریکا، که از یکسو از فشار و استفاده از ظرفیتهای پیرامونی سخن میگفت و از سوی دیگر، در سطح تصمیمگیری نهایی، قطعیت لازم را نشان نمیداد؛ و سوم، نبود یک افق سیاسی روشن و هماهنگ در بدیل اپوزیسیون برای پس از جمهوری اسلامی؛ افقی که بتواند برای قدرتهای خارجی این اطمینان را ایجاد کند که استفاده از ظرفیت احزاب کرد، به یک مسیر کنترلپذیر و قابل مدیریت در مرحله پس از بحران در خلاء قدرت منتهی خواهد شد.»
در همین نقطه، اختلافات میان احزاب کرد و بخشی از نیروهای ملی و مرکزگرا نیز اهمیت پیدا میکند. مسئله فقط به نقش امروز احزاب کرد در فشار بر جمهوری اسلامی مربوط نمیشود، بلکه به تصویری بازمیگردد که از فردای پس از جمهوری اسلامی در برابر بازیگران خارجی قرار میگیرد. در حالیکه بخشهایی از جریانهای مرکزگرا و بهویژه پادشاهیخواه، همچنان با نگاه متمرکز به دولت آینده میاندیشند، احزاب کرد و دیگر نیروهای پیرامونی، مطالبات خود را در نسبت با حقوق قومی، ساختار قدرت، رفع تبعیض و جایگاه سیاسی خود در ایران پس از جمهوری اسلامی تعریف میکنند. همین تفاوت، در چشم قدرتهای خارجی میتواند بهعنوان نشانهای از نبود بدیل هماهنگ و منسجم خوانده شود.
از این منظر، میتوان گفت که تردید واشنگتن نسبت به استفاده قاطع از ظرفیت احزاب کرد، فقط محصول فشار نظامی ایران یا ملاحظات عملیاتی نبود، بلکه با ابهام در بدیل سیاسی آینده نیز گره خورد. یعنی هرچه روشنتر میشد که نیروهای پیرامونی و جریانهای ملی و مرکزگرا هنوز بر سر شکل قدرت پس از جمهوری اسلامی، حدود مطالبات سیاسی و نسبت مرکز و پیرامون به تفاهم نرسیدهاند، احتمال احتیاط آمریکا در حمایت کامل از این مسیر نیز بیشتر میشد. در نتیجه، مسئله فقط «ارسال سلاح» یا «عدم ارسال سلاح» نبود، بلکه مسئله اصلی، نبود یک چشمانداز منسجم از نیرویی بود که بتواند پس از تضعیف جمهوری اسلامی، از دل بحران به یک بدیل قابل اتکا تبدیل شود.
بر همین اساس، احزاب کرد در این مرحله همزمان دو واقعیت را آشکار میکنند: از یکسو، آنها بخشی از ظرفیت واقعی و میدانی در روند فرسایش و سرنگونی جمهوری اسلامیاند و از سوی دیگر، جایگاهشان در معادله ملیِ پس از جمهوری اسلامی، هنوز در چشم بسیاری از نیروهای سیاسی و حتی بازیگران خارجی، با ابهام و پرسش همراه است. اینجاست که نقش احزاب کرد از سطح یک موضوع پیرامونی فراتر میرود و به آینهای برای سنجش ضعف ساختاری اپوزیسیون ایران تبدیل میشود؛ اپوزیسیونی که هنوز نتوانسته میان نیروهای دارای سازمان، جغرافیا و میدان، با نیروهای مدعی بدیل ملی، یک افق مشترک و قابل اتکا بسازد.
فرصت و خطر؛ احزاب کرد میان عاملیت در سرنگونی و ابهام در افق سیاسی آینده
در چنین شرایطی، احزاب کرد را باید همزمان از دو زاویه دید: بهعنوان یک ظرفیت واقعی در روند گذار از جمهوری اسلامی و بهعنوان یکی از نقاط مناقشهبرانگیز در تصویر آینده ایران پس از جمهوری اسلامی. اهمیت این دوگانگی در آن است که بدون فهم همزمانِ این دو سطح، تحلیل یا به ستایش سادهانگارانه از نقش احزاب کرد میلغزد، یا به بازتولید همان نگاه امنیتی و مرکزگرایی که جمهوری اسلامی سالها از آن برای سرکوب این نیروها بهره برده است.
از منظر فرصت، احزاب کرد بخشی از عاملیت واقعی در روند فرسایش و تضعیف جمهوری اسلامی بهشمار میآیند. این عاملیت از چند منبع تغذیه میشود: سازمانیافتگی تاریخی، پیوند با جغرافیای مشخص فرهنگی و مبارزاتی، تجربه سیاسی و تشکیلاتی و حضور در مناطقی که همواره یکی از نقاط حساس در ساختار امنیتی جمهوری اسلامی بودهاند. همین ویژگیها باعث شده است که در شرایط بحران، نام این احزاب صرفاً در قامت یک نیروی هویتی یا منطقهای مطرح نشود، بلکه بهعنوان یکی از ظرفیتهای بالفعل در تغییر توازن قوا در تقابل با جمهوری اسلامی دیده شود. این ظرفیت، بهویژه در مقایسه با بخشهایی از اپوزیسیون سراسری (ملی-جمهوریخواه) که بیشتر در سطح رسانه، بیانیه یا رقابت هویتی باقی ماندهاند، برجستهتر به نظر میرسد.
اما همین ظرفیت، وقتی به افق پس از جمهوری اسلامی میرسد، با یک مسئله جدی روبهرو میشود: بحران ترجمه سیاسی در سطح ملی. به بیان دیگر، مسئله فقط این نیست که احزاب کرد در مبارزه علیه جمهوری اسلامی چه نقشی دارند؛ مسئله این است که این نقش چگونه در چارچوب یک افق سیاسی مشترک برای ایران پس از جمهوری اسلامی فهم و پذیرفته میشود. در اینجا بخش مهمی از تردیدها و تنشها پدیدار میشود. بسیاری از جریانهای ملی و مرکزگرا، بهویژه در طیف پادشاهیخواه، هنوز با دیده تردید به این نیروها مینگرند؛ نه صرفاً به دلیل نقش امروز آنان، بلکه به دلیل ابهام نسبت به مواضع سازمانی و صریح آنان درباره تمامیت ارضی، ساختار دولت آینده و مرز میان مطالبات حقوقی-سیاسی با گرایشهای جداییطلبانه.
این ابهام، خود به یکی از مهمترین نقاط خطر تبدیل میشود. تا زمانی که احزاب کرد بهصورت روشن و صریح نسبت خود را با ایرانِ پس از جمهوری اسلامی، شکل دولت آینده و جایگاه مطالبات قومی-سیاسی خود در چارچوب یک نظم دموکراتیک و حقوقمحور روشن نکنند، این بیاعتمادی در بخش مهمی از اپوزیسیون باقی خواهد ماند. در چنین وضعی، جمهوری اسلامی نیز از همین ابهام برای امنیتیسازی بیشتر مسئله کرد، تقویت تبلیغات مرکزگرایانه و بازنمایی هر نوع نقشآفرینی احزاب کرد بهعنوان تهدیدی علیه «ایران» استفاده میکند. در نتیجه، آنچه میتوانست به یک ظرفیت ملی برای فرسایش رژیم تبدیل شود، در فضای ابهام، بهراحتی به نقطه اصطکاک و منازعه بدل میشود.
از سوی دیگر، قدرتهای خارجی نیز دقیقاً در همین نقطه عملگرایانه برخورد میکنند. برای آنها، نقش احزاب کرد تا جایی جذاب و مفید است که بتواند در روند تضعیف جمهوری اسلامی اثر بگذارد، اما همین بازیگران در مرحلهای که به فردای پس از بحران میاندیشند، با همان پرسشهایی مواجه میشوند که بخشی از اپوزیسیون ملی با آن روبهروست: آیا این نیروها در یک افق سراسری و قابلمدیریت قابل تعریفاند، یا ورود پررنگتر آنان به میدان، تنشهای تازهای را در مرحله پس از تضعیف رژیم ایجاد خواهد کرد؟ به همین دلیل، مسئله احزاب کرد برای بازیگران خارجی نیز فقط یک «فرصت عملیاتی» نیست، بلکه همزمان یک «پرسش سیاسی حلنشده» است.
از این منظر، احزاب کرد هم فرصتاند و هم خطر؛ فرصتاند، چون بدون بهرسمیت شناختن عاملیت واقعی آنان، فهم روند تضعیف جمهوری اسلامی ناقص میماند؛ و خطرند، چون اگر نسبت آنان با آینده سیاسی ایران مبهم بماند، این ظرفیت بهجای آنکه به پیوندی برای گذار بدل شود، میتواند به یکی از نقاط تشدید واگرایی در اپوزیسیون و حتی در سطح جامعه تبدیل شود. بنابراین، مسئله فقط قدرت یا ضعف این احزاب نیست، بلکه توانایی آنها در تبدیل ظرفیت میدانی خود به یک افق سیاسی قابلفهم و قابلقبول در سطح ملی است.
احزاب کرد و آینهٔ ضعف اپوزیسیون سراسری
دقیقاً در همینجاست که نقش احزاب کرد از یک موضوع پیرامونی فراتر میرود و به آینهای برای سنجش ضعف ساختاری اپوزیسیون سراسری ایران تبدیل میشود. زیرا تحولات اخیر فقط درباره احزاب کرد چیزی نمیگویند؛ آنها همزمان نشان میدهند که چرا بخش بزرگی از اپوزیسیون سراسری، با وجود حضور رسانهای، ادعاهای فراگیر و تکیه بر شعارهای ملی و کنش میدانی قابل تأمل، هنوز نتوانسته خود را بهعنوان یک بدیل مؤثر و مورد محاسبه در لحظه بحران تثبیت کند.
یکی از دلایل این وضعیت آن است که اپوزیسیون سراسری، بهویژه در گرایشهای مرکزگرا، هنوز از سطح بهرسمیت شناختن سیاسی نیروهای پیرامونی عبور نکرده و به سطح همگرایی راهبردی با آنها نرسیده است. در بهترین حالت، این نیروها گاه بهعنوان متحد موقت علیه جمهوری اسلامی دیده میشوند، اما در سطح عمیقتر، هنوز در افق سیاسی آینده جایگاه روشنی برای آنها تعریف نشده است. همین امر باعث میشود که هر بار نیروهای پیرامونی در معادلات بحران و جنگ برجسته میشوند، بخشی از اپوزیسیون سراسری بهجای آنکه این رخداد را بهعنوان نشانهای از ضرورت بازتعریف بدیل ملی ببیند، آن را به چشم یک تهدید برای مرکزیت خود بنگرد.
از این جهت، برجسته شدن احزاب کرد در محاسبات خارجی و در واکنشهای جمهوری اسلامی، بیش از آنکه فقط قدرت این احزاب را نشان دهد، محدودیت اپوزیسیون سراسری را نیز آشکار میکند. نیروهایی که هنوز درگیر رقابت هویتی، حذف متقابل، منازعه بر سر رهبری و ناتوانی در تقسیم کارند، طبیعی است که در نگاه بازیگران خارجی کمتر از نیروهایی مورد توجه قرار گیرند که دارای سازمان، جغرافیا، میدان و آمادگی عملیاند. به همین دلیل، مسئله احزاب کرد در این مقاله فقط بررسی نقش یک جریان قومی نیست، بلکه سنجش کیفیت کلی اپوزیسیون ایران نیز هست.
در نهایت، این واقعیت آشکار میشود که بدون بازتعریف رابطه میان مرکز و پیرامون، هیچ بدیل ملی و فراگیری برای ایران پس از جمهوری اسلامی شکل نخواهد گرفت. اپوزیسیون سراسری تا زمانی که نیروهای قومی و پیرامونی در جغرافیای سیاسی ایران را صرفاً از دریچه سوءظن، ترس تاریخی یا نگاه ابزاری ببیند، از ساختن یک افق ملی مشترک بازخواهد ماند؛ و در نقطه مقابل، احزاب کرد نیز تا زمانی که نسبت خود را با آن افق ملی بهصورت روشن و قابلاعتماد بیان نکنند، در همان وضعیت تعلیق میان عاملیت و ابهام باقی خواهند ماند.
سخن آخر؛ بدون بازتعریف رابطه مرکز و پیرامون، گذار ملی ناتمام میماند
برآیند همه آنچه در این بحث دیدیم، ما را به یک نتیجه روشن میرساند: مسئله احزاب کرد در وضعیت کنونی ایران، صرفاً مسئله یک نیروی قومی، مرزی یا منطقهای نیست، بلکه به یکی از گرههای تعیینکننده در فهم بحران، جنگ و امکان سرنگونی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. تحولات ماههای اخیر نشان داد که این نیروها در چشم بخشی از بازیگران خارجی، دارای وزن عملیاتی و سیاسیاند؛ در نگاه جمهوری اسلامی، تهدیدی بالفعل در پیوند میان نارضایتی داخلی و فشار بیرونی بهشمار میروند؛ و در معادله اپوزیسیون سراسری نیز به یکی از نقاط حساس اختلاف، بیاعتمادی و ناتوانی در همگرایی بدل شدهاند.
در همینجا روشن میشود که بحران فقط در بیرون از اپوزیسیون یا فقط در رفتار جمهوری اسلامی نیست. بخشی از مسئله به خود نیروهای مخالف جمهوری اسلامی بازمیگردد؛ به اینکه هنوز نتوانستهاند میان «بدیل ملی» و «واقعیت چندلایه جامعه ایران» پلی روشن و قابل اتکا بسازند. نیروهای مرکزگرا هنوز با تردید و هراس به ظرفیتهای پیرامونی مینگرند و نیروهای پیرامونی نیز هنوز نتوانستهاند در سطحی شفاف و سازمانی، نسبت خود را با آینده سیاسی ایران، تمامیت ارضی و شکل دولت پس از جمهوری اسلامی بهگونهای بیان کنند که این بیاعتمادی کاهش یابد. همین شکاف، راه را هم برای بهرهبرداری جمهوری اسلامی و بقای آن باز میکند و هم برای تردید قدرتهای خارجی، نسبتِ حمایت از بدیلهای موجود را در ابهام میگذارد.
از این منظر، مسئله اصلی دیگر فقط این نیست که احزاب کرد در روند تضعیف جمهوری اسلامی چه نقشی دارند، بلکه این است که آیا این نقش میتواند در یک افق فراگیر و ملی بازتعریف شود یا نه. اگر این بازتعریف رخ ندهد، احزاب کرد همچنان در موقعیتی دوگانه باقی خواهند ماند: از یک سو، نیرویی دارای سازمان، جغرافیا و میدان؛ و از سوی دیگر، جریانی که در افق سیاسی آینده برای بخش بزرگی از اپوزیسیون و حتی بازیگران خارجی، با ابهام و تردید همراه است. در چنین وضعی، ظرفیت آنها میتواند هم به فرصت تبدیل شود و هم به منشأ تشدید بحران.
آنچه در این میان اهمیت دارد، عبور از دو خطای همزمان است: یکی نگاه امنیتی و مرکزگرایانهای که هر نقشآفرینی نیروهای پیرامونی را تهدید علیه ایران میبیند، و دیگری نگاه رمانتیک یا یکسویهای که عاملیت این نیروها را بدون توجه به پیچیدگیهای افق سیاسی آینده، بهطور کامل مثبت و بیمسئله میخواند. راه تحلیلی و راهبردی، در میان این دو قرار دارد: بهرسمیت شناختن نقش واقعی احزاب کرد در فرسایش و سرنگونی جمهوری اسلامی، همراه با ضرورت شفافسازی سیاسی آنان درباره نسبتشان با ایرانِ پس از جمهوری اسلامی.
در نهایت، اگر بخواهیم از این بحث به یک نتیجه کلانتر برسیم، باید بگوییم که گذار یا سرنگونی جمهوری اسلامی، فقط از دل تهران و نیروهای مرکزگرا فهمیده نمیشود. این روند، در وضعیت کنونی، ماهیتی چندسطحی پیدا کرده است: جامعه در داخل، نیروهای سازمانیافته در پیرامون، شکافهای درون ساختار قدرت و محاسبات متغیر بازیگران خارجی، همگی در آن نقش دارند. به همین دلیل، هر بدیلی که بخواهد جدی، ملی و پایدار باشد، باید بتواند رابطه میان مرکز و پیرامون را از سطح سوءظن و تقابل، به سطح حقوق، مسئولیت و مشارکت سیاسی بازسازی کند.
تا زمانی که این بازتعریف صورت نگیرد، گذار ملی ناتمام میماند. زیرا در آن صورت، یا نیروهای پیرامونی از افق ملی بیرون رانده میشوند، یا افق ملی از واقعیت چندلایه ایران جدا میافتد. اما اگر این بازتعریف رخ دهد، برای نخستینبار این امکان پدید میآید که نیروهای دارای جغرافیا، نیروهای دارای رسانه، نیروهای دارای سازمان و نیروهای دارای پایگاه اجتماعی، در یک تقسیم کار ملی و چندلایه، بهجای تشدید شکاف، در مسیر تضعیف و عبور از جمهوری اسلامی به هم متصل شوند.
در این نقطه، پرسش نهایی دیگر این نیست که آیا احزاب کرد بخشی از معادلهاند یا نه؛ پرسش این است که آیا اپوزیسیون ایران آمادگی دارد این واقعیت را بپذیرد و بر مبنای آن، خود را بازتعریف کند؟ پاسخ به این پرسش، فقط سرنوشت احزاب کرد را روشن نمیکند؛ بلکه کیفیت و امکان بدیل ملی در ایران پس از جمهوری اسلامی را نیز تعیین خواهد کرد.




0 Comments