همهی تنهاییها صدا ندارند…
بعضیهامثل نوری کمجان
در گوشهی اتاقی خاموش مینشینند،بیآنکه کسی
نامشان را به یاد بیاورد.
من اما آن لرزشِ بینام را میشناسم؛جایی میانِ چشم و سکوت که کسی آهسته فرو میریزد بیآنکه صدای افتادنش به جایی برسد.
دلم میخواهد برای آن لحظههادستی باشم
نه برای نجات،فقط برای ماندن.
شبیه دیواری گرم در عصرِ سردِ بیپناهی،شبیه نوری که
از پنجرهای دور بیاجازه
در دلِ تاریکی مینشیند.
میدانم قصهها از دور
طورِ دیگری ساخته میشوند…
اما من نامی سادهتر برایش دارم:
گاهی وقتی به کسی تکیه میدهی،پیش از شکستن
نه فقط او،که چیزی در تو هم
از افتادن بازمیایستد.
و جهان،در همان لحظههای کوتاه،بر شانهای ساده
ادامه پیدا میکند.
آیدا رضائیان




0 Comments