شورای ملی تصمیم  همراه و همگام با مردم آگاه ایران، برای تحقق خواسته‌های زیر تلاش و مبارزه می‌کند. 1- گذار کامل از جمهوری اسلامی با تکیه به جنبش‌های اعتراضی مردم، گذار خشونت پرهیز با حفظ حق دفاع مشروع. 2 – حفظ تمامیت ارضی کشور با تاکید بر نظام غیرمتمرکز . 3- جدایی دین از حکومت. 4 – فراخوان عمومی برای تشکیل مجلس مؤسسان. 5 – تلاش برای برپایی نظامی دموکراتیک و انتخابی  تعیین نوع حکومت با آرای مردم. 6 –  اجرای کامل اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و میثاق‌های وابسته به آن، با تاکید بر رفع هرگونه تبعیض علیه زنان و برابری جنسیتی در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و مشارکت زنان در مدیریت جامعه، و نیز تاکید بر حفظ محیط زیست

از سوفی شول تا نیکا شاکرمی…

از سوفی شول تا نیکا شاکرمی…

از سوفی شول تا نیکا شاکرمی، محمود معمارنژاد

دو دختر، دو دیکتاتوری، یک حافظه

مقدمه؛ خانواده‌ای در برابر حکومت

در تاریخ دیکتاتوری‌ها، گاهی یک خانواده به نمادی بزرگ‌تر از خود تبدیل می‌شود؛ خانواده‌ای که حکومت می‌کوشد صدای یکی از اعضایش را خاموش کند، اما با سرکوب او، نامش را ماندگارتر می‌کند.

خانوادهٔ شول در آلمان نازی یکی از این نمونه‌هاست.

سوفی شول و برادرش هانس، همراه گروه دانشجویی «رز سفید»، در برابر حکومت آدولف هیتلر ایستادند. آنان با نوشتن و پخش اعلامیه، مردم آلمان را به اندیشیدن، مقاومت و پایان دادن به جنگ و جنایت دعوت می‌کردند.

در ۱۸ فوریهٔ ۱۹۴۳، سوفی و هانس هنگام پخش اعلامیه در دانشگاه مونیخ دستگیر شدند. تنها چهار روز بعد، در ۲۲ فوریه، در دادگاه خلق رژیم نازی محاکمه شدند.

رئیس دادگاه، رولاند فریسلر، از مشهورترین چهره‌های دستگاه قضایی نازی بود. محاکمه کوتاه بود و سرانجام سوفی شول، هانس شول و کریستوف پروبست به اعدام محکوم شدند.

چند ساعت بعد، حکم اجرا شد.

سوفی تنها ۲۱ سال داشت.

اما حکومت نازی نتوانست با اعدام او، معنای مقاومتش را اعدام کند.

دادگاه

در ۲۲ فوریهٔ ۱۹۴۳، سه جوان در برابر دستگاه قضایی رژیم هیتلر ایستادند.

اتهام آنان انتشار و توزیع اعلامیه‌هایی بود که حکومت نازی را به چالش می‌کشید.

از نگاه رژیم، این کار «خیانت» بود.

از نگاه سوفی و هانس، سکوت در برابر جنایت، خیانت بزرگ‌تری بود.

دادگاه به‌جای آنکه فضایی برای یک دفاع مستقل و عادلانه باشد، زیر سلطهٔ رئیس دادگاه، رولاند فریسلر، قرار داشت. فریسلر با خشونت کلامی و رفتار تحقیرآمیز با متهمان، نمونه‌ای از دستگاه قضایی سیاسی‌شدهٔ رژیم نازی بود.

سوفی از کردهٔ خود ابراز پشیمانی نکرد.

او می‌دانست که ممکن است این موضع برایش مرگ‌آور باشد.

اما میان نجات جان خود و انکار باورش، راه دوم را انتخاب نکرد.

حکم صادر شد:

هانس شول ـ اعدام

سوفی شول ـ اعدام

کریستوف پروبست ـ اعدام

چند ساعت بعد، هر سه با گیوتین اعدام شدند.

پدر و مادر

داستان خانوادهٔ شول با مرگ سوفی و هانس تمام نشد.

پدر و مادر آنان، روبرت و ماگدالنا شول، برای نجات فرزندانشان درخواست عفو کردند؛ اما درخواست پذیرفته نشد.

پس از اعدام سوفی و هانس، خانواده نیز زیر فشار دستگاه سرکوب قرار گرفت.

این رفتار بخشی از همان منطق سیاسی‌ای بود که رژیم نازی برای ایجاد ترس در جامعه به کار می‌برد:

نه فقط مخالف را سرکوب کن؛

بلکه به اطرافیان او نیز نشان بده که هزینهٔ مخالفت می‌تواند به تمام خانواده برسد.

با این حال، نتیجهٔ تاریخی برخلاف خواست حکومت بود.

نام شول‌ها از بین نرفت.

ماند.

و ماندگار شد.

هفتاد و نه سال بعد

هفتاد و نه سال پس از اعدام سوفی شول، در ایران نام دختر جوان دیگری در اعتراضات علیه حکومت به یکی از نمادهای نسل خود تبدیل شد:

نیکا شاکرمی.

نیکا در سال ۱۴۰۱، در شانزده‌سالگی، در جریان اعتراضات گستردهٔ ایران حضور داشت.

پس از ناپدیدشدن او، خبر مرگش منتشر شد.

اما دربارهٔ چگونگی مرگ نیکا، روایت‌های متفاوتی مطرح شد. نهادهای حکومتی روایت خود را ارائه کردند و خانواده و منابع مستقل دربارهٔ آن تردید و اعتراض داشتند.

در نتیجه، پروندهٔ نیکا تنها یک پروندهٔ شخصی باقی نماند.

نام او وارد حافظهٔ جمعی اعتراضات ایران شد.

سوفی و نیکا

سوفی شول و نیکا شاکرمی دو شخصیت تاریخی یکسان نیستند.

یکی در آلمان نازی زندگی می‌کرد و عضو یک گروه سازمان‌یافتهٔ مقاومت دانشجویی بود.

دیگری نوجوانی ایرانی بود که در اعتراضات ۱۴۰۱ حضور داشت.

یکی اعلامیه می‌نوشت و توزیع می‌کرد.

دیگری در خیابان‌های یک جنبش اعتراضی حضور داشت.

بنابراین نباید تاریخ آنان را یکسان کرد.

اما میان این دو، شباهتی عمیق در حافظهٔ سیاسی و اجتماعی وجود دارد.

هر دو بسیار جوان بودند.

هر دو در شرایط سرکوب سیاسی به نماد تبدیل شدند.

و در هر دو مورد، حکومت تلاش کرد معنای مرگ آنان را کنترل کند.

اما حافظهٔ مردم مسیر دیگری پیدا کرد.

از «خائن» تا «قهرمان»

یکی از شگفت‌انگیزترین تناقض‌های تاریخ دیکتاتوری‌ها همین است:

حکومت، مخالف را با یک واژه تعریف می‌کند؛

تاریخ، سال‌ها بعد ممکن است او را با واژه‌ای کاملاً متفاوت به یاد آورد.

برای رژیم نازی، سوفی شول «خائن» بود.

اما پس از سقوط نازیسم، تصویر او دگرگون شد.

امروز سوفی شول در آلمان یکی از نمادهای مقاومت در برابر نازیسم است.

در مورد نیکا نیز، روایت رسمی حکومت با روایتی که خانواده و بسیاری از معترضان از او داشتند، یکسان نبود.

نام نیکا در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» به نمادی از نسل جوان معترض تبدیل شد.

این همان نقطه‌ای است که تاریخ و قدرت از یکدیگر جدا می‌شوند.

قدرت می‌تواند دربارهٔ یک انسان حکم صادر کند.

اما نمی‌تواند همیشه تعیین کند که نسل‌های بعد او را چگونه به یاد خواهند آورد.

دختران جوان و حکومت‌های قدرتمند

شاید مهم‌ترین شباهت سوفی و نیکا، نه در جزئیات زندگی‌شان، بلکه در نسبت میان جوانی و قدرت باشد.

هر دو در برابر ساختاری ایستادند که از آنان بسیار قدرتمندتر بود.

یک طرف، حکومت، پلیس، زندان، دادگاه و دستگاه تبلیغاتی بود.

طرف دیگر، یک دختر جوان بود.

در ظاهر، نتیجه از پیش معلوم به نظر می‌رسید.

قدرت می‌توانست بدن را شکست دهد.

اما تاریخ نشان داده است که شکست جسمانی الزاماً به معنای شکست یک ایده نیست.

سوفی شول کشته شد.

اما «رز سفید» در حافظهٔ آلمان باقی ماند.

نیکا شاکرمی نیز کشته شد.

اما نام او در حافظهٔ جنبشی باقی ماند که شعار اصلی‌اش:

زن، زندگی، آزادی

بود.

مادران

در هر دو داستان، یک عنصر انسانی بسیار دردناک وجود دارد:

مادر.

پشت چهرهٔ سیاسی هر قربانی، یک خانواده وجود دارد.

برای رژیم، سوفی شول یک «پرونده» بود.

برای مادرش، او دخترش بود.

برای تاریخ، نیکا ممکن است یک «نماد» باشد.

اما برای خانواده‌اش، او یک دختر شانزده‌ساله بود؛ با زندگی، آرزوها، خنده‌ها و آینده‌ای که دیگر وجود ندارد.

این تفاوت را نباید فراموش کرد.

وقتی یک انسان به نماد تبدیل می‌شود، خطر آن وجود دارد که انسانیت خود او در پشت نماد گم شود.

سوفی پیش از آنکه نماد مقاومت باشد، یک دختر بود.

نیکا نیز پیش از آنکه نماد یک جنبش شود، یک دختر بود.

تاریخ، دیر اما گاهی منصف

دادگاه هیتلری حکم خود را صادر کرد.

سوفی شول را «مجرم» اعلام کرد.

اما دادگاه تاریخ حکم دیگری صادر کرد.

دادگاه نازی دیگر وجود ندارد.

فریسلر دیگر وجود ندارد.

هیتلر دیگر وجود ندارد.

اما نام سوفی شول باقی مانده است.

این یکی از درس‌های بزرگ تاریخ است:

قدرت سیاسی موقتی است؛ حافظهٔ انسانی می‌تواند بسیار طولانی‌تر باشد.

ممکن است حکومتی تصور کند که با حذف یک انسان، مسئله نیز حذف شده است.

اما گاهی مرگ یک انسان، پرسشی را در ذهن هزاران نفر زنده می‌کند:

چرا؟

چرا او را کشتند؟

چه می‌خواست؟

از چه می‌ترسیدند؟

و چرا یک حکومت قدرتمند از صدای یک دختر جوان چنین هراسان بود؟

از مونیخ تا تهران

مونیخ، ۱۹۴۳.

دادگاه خلق.

دختری بیست‌ویک‌ساله در برابر نمایندگان حکومت هیتلر ایستاده است.

تهران، ۲۰۲۲.

دختری شانزده‌ساله در خیابان‌های شهری که شاهد اعتراضات گسترده است.

میان این دو واقعه، هفتاد و نه سال فاصله است.

دو کشور متفاوت.

دو نظام سیاسی متفاوت.

دو نسل متفاوت.

دو شکل متفاوت از اعتراض.

اما یک پرسش مشترک در حافظهٔ انسان باقی می‌ماند:

یک حکومت تا کجا می‌تواند از یک دختر جوان بترسد؟

سوفی با اعلامیه‌هایش ترس حکومت را برانگیخت.

نیکا با حضورش در خیابان به نمادی از نسلی تبدیل شد که دیگر نمی‌خواست خاموش بماند.

و پس از مرگ هر دو، تلاش برای خاموش کردن نامشان به نتیجهٔ معکوس رسید.

پایان؛ نامی که باقی می‌ماند

سوفی شول را کشتند تا سکوت برقرار شود.

اما نام او بلندتر شد.

نیکا شاکرمی را نیز دیگر نمی‌توان به زندگی بازگرداند.

اما نام او از حافظهٔ نسلی که شاهد اعتراضات ۱۴۰۱ بود، پاک نشد.

شاید فاصلهٔ میان این دو دختر، در نهایت، تنها فاصلهٔ میان دو زمان نباشد.

شاید داستان آنان دربارهٔ یک حقیقت قدیمی‌تر باشد:

انسان می‌تواند بدن یک معترض را از میان ببرد؛

اما نمی‌تواند به‌آسانی معنایی را که مردم از مرگ او می‌سازند، کنترل کند.

سوفی شول امروز بخشی از حافظهٔ مقاومت آلمان است.

نیکا شاکرمی نیز بخشی از حافظهٔ جنبش «زن، زندگی، آزادی» شده است.

و تاریخ، در نهایت، همیشه فقط دربارهٔ کسانی نیست که قدرت داشتند.

گاهی تاریخ، بیش از همه، نام کسانی را نگه می‌دارد که قدرت نداشتند اما حاضر نشدند سکوت کنند.

در باره بازگشت محسن نامجو:از «…

در باره بازگشت محسن نامجو:از «…

از «حق بازگشت» تا «حق پرسش»؛ آنچه در ماجرای نامجو نباید حذف شود

محسن نامجو یک‌شبه تصمیم نگرفته است که بعد از نزدیک به دو دهه، صبح از خواب بیدار شود، دست‌و‌رو بشوید، چای شیرین بخورد و ناگهان سوار هواپیما شود و به ایران برگردد.

طبیعی است که درباره چگونگی این تصمیم و زمینه‌های آن پرسش‌هایی مطرح شود.

ممکن است کسی تصور کند فرد یا افرادی در داخل یا خارج از کشور برای این بازگشت نقش داشته‌اند؛ ممکن است حتی درباره فراهم‌شدن مقدمات سفر، گذرنامه، قول‌و‌قرار یا نوعی تضمین گمانه‌زنی شود.

اما تا زمانی که برای چنین ادعاهایی سندی وجود نداشته باشد، هیچ‌کدام را نمی‌توان واقعیت قطعی معرفی کرد.

در این میان، کسانی نیز هستند که با نگاهی کاسبکارانه به موضوع برخورد می‌کنند؛ یعنی از یک طرف از «حق بازگشت به میهن» سخن می‌گویند و از طرف دیگر، همین حق را به ابزاری برای بستن راه پرسش تبدیل می‌کنند.

در حالی که این دو موضوع یکی نیستند.

حق بازگشت محترم است؛ اما حق پرسش نیز محترم است.

یک ایرانی حق دارد به کشورش بازگردد.

اما جامعه نیز حق دارد درباره شرایط، زمینه و نحوه روایت این بازگشت سؤال کند.

از سوی دیگر، چرا همسر او نیز از این تصمیم بی‌خبر مانده باشد؛ دست‌کم بر اساس روایتی که از سوی همسرش مطرح شده است؟

این پرسش نیز قابل طرح است.

اما پاسخ آن را نمی‌دانیم.

نباید چیزی را که نمی‌دانیم، به جای واقعیت بنشانیم؛ نه برای دفاع از نامجو و نه برای متهم‌کردن او.

یک زندانی سیاسی سابق، یک فعال سیاسی، یک هنرمند یا هر ایرانی دیگری، پس از سال‌ها دوری می‌تواند برای دیدن خانواده، انجام کاری شخصی یا صرفاً برای زندگی در کشور خود به ایران بازگردد.

خودِ بازگشت، به‌تنهایی نه نشانه همکاری با حکومت است و نه دلیل تغییر موضع سیاسی.

اما از این اصل نیز نمی‌توان نتیجه گرفت که جامعه حق ندارد درباره شرایط و زمینه یک بازگشت پرسش کند.


حبیب؛ یک نمونه تاریخی متفاوت

برای فهم این موضوع، مقایسه با نمونه‌های گذشته لازم است؛ اما مقایسه باید دقیق باشد.

حبیب، خواننده قدیمی، یکی از نمونه‌های شناخته‌شده است. او پس از سال‌ها زندگی در خارج از کشور به ایران بازگشت، در کشور ماند و همان‌جا درگذشت.

اما سفر و بازگشت حبیب را نمی‌توان عیناً با بازگشت امروز نامجو یکسان دانست.

حبیب در دوره‌ای به ایران بازگشت که ادبیات رسمی و تبلیغاتی امروز درباره «بازگشت ایرانیان خارج از کشور» به این شکل مطرح نبود. شرایط رسانه‌ای و سیاسی نیز با امروز تفاوت داشت.

بنابراین آوردن نام حبیب به این معنا نیست که بگوییم:

«حبیب برگشت، پس بازگشت نامجو هم دقیقاً همان است.»

چنین مقایسه‌ای ساده‌انگارانه است.

اهمیت حبیب در این است که نشان می‌دهد اصل بازگشت هنرمندان ایرانی خارج از کشور به ایران، اتفاق تازه‌ای نیست.

تعدادی برای سفر به ایران رفتند و برگشتند و تعدادی نیز در ایران ماندند.

بهمن مفید، بازیگر شناخته‌شده قدیمی، از جمله چهره‌هایی بود که به ایران بازگشت و در همان‌جا درگذشت.

چند ماه پیش نیز مرتضی عقیلی به ایران بازگشت و در برنامه‌ای از او تجلیل شد.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که بازگشت هنرمندان خارج از کشور به ایران، فی‌نفسه پدیده‌ای بی‌سابقه نیست.

پس نباید صرف بازگشت نامجو را امری ذاتاً مشکوک یا بی‌سابقه معرفی کرد.

اما در عین حال باید تفاوت شرایط امروز را نیز دید.


فقط حبیب و دیگران نیستند؛ سابقه سفر ایرانیان خارج از کشور وجود دارد

در سال‌های مختلف، هنرمندان و چهره‌های فرهنگی ایرانی که خارج از کشور زندگی می‌کردند، برای دیدار خانواده، امور شخصی یا دلایل دیگر به ایران سفر کرده‌اند.

برخی از این سفرها اساساً خبری نشده‌اند یا پوشش رسانه‌ای محدودی داشته‌اند.

اما موضوع فقط هنرمندان نیست.

در میان ایرانیان خارج از کشور، زنان سیاسی فعال نیز در مقاطعی به ایران سفر کرده‌اند؛ زنانی که فعالیت سیاسی و اجتماعی‌شان در خارج از کشور برای افکار عمومی شناخته‌شده بوده و با این حال، با دریافت گذرنامه یا مجوز لازم به ایران رفت‌وآمد کرده‌اند.

برخی از آنها بعدها درباره تجربه سفر خود، نحوه ورود و خروج و شرایطی که در آن سفر داشته‌اند، صحبت کرده‌اند.

این نمونه‌ها از این جهت اهمیت دارند که نشان می‌دهند حتی درباره افرادی که فعال سیاسی و شناخته‌شده بوده‌اند نیز نمی‌توان صرف ورود به ایران را به‌عنوان سند همکاری با حکومت تلقی کرد.

بنابراین اگر نامجو اساساً فعال سیاسی نبوده و عضو هیچ سازمان سیاسی یا تشکیلات حزبی هم نبوده است، این نکته باید صریحاً در نظر گرفته شود.

اما همین نکته نیز نباید به نتیجه‌ای افراطی منجر شود که:

«پس هیچ وجه سیاسی یا رسانه‌ای برای بررسی وجود ندارد.»

چرا؟

چون باید میان سیاسی‌بودن فرد و سیاسی‌شدن یک اتفاق تفاوت گذاشت.


نامجو فعال سیاسی نبوده؛ پس موضوع دقیقاً چیست؟

ممکن است نامجو هیچ‌گاه عضو یک سازمان سیاسی نبوده باشد، فعالیت حزبی نداشته باشد و اساساً خود را یک کنشگر سیاسی تعریف نکرده باشد.

این واقعیت را باید پذیرفت و نباید برای ساختن یک پرونده سیاسی، چیزی را به سابقه او اضافه کرد که وجود نداشته است.

اما برای بررسی زمینه یک اتفاق، الزاماً لازم نیست شخص موردنظر سیاستمدار یا عضو یک سازمان سیاسی باشد.

یک هنرمند شناخته‌شده می‌تواند بدون داشتن هیچ سابقه تشکیلاتی، در یک مقطع مشخص به موضوعی سیاسی یا رسانه‌ای تبدیل شود.

به بیان ساده:

ممکن است فرد سیاسی نباشد، اما اتفاق پیرامون او سیاسی شود.

ممکن است انگیزه یک سفر کاملاً شخصی باشد، اما روایت رسانه‌ای آن سیاسی شود.

و ممکن است هیچ توافقی میان فرد و حکومت وجود نداشته باشد، اما حکومت یا رسانه‌های رسمی بتوانند از بازگشت او تصویری مطلوب برای خود بسازند.

اینها سه موضوع جداگانه‌اند.

بنابراین پرسش ما نباید این باشد که:

«نامجو عضو کدام سازمان سیاسی بوده؟»

چون اگر چنین سابقه‌ای وجود نداشته باشد، ساختن آن اساساً نادرست است.

پرسش این است:

بازگشت یک هنرمند شناخته‌شده، در شرایط سیاسی و رسانه‌ای امروز، چگونه روایت می‌شود و آیا این روایت با سیاست رسمی حکومت درباره بازگشت ایرانیان خارج از کشور ارتباط پیدا می‌کند یا نه؟

این پرسش درباره سابقه تشکیلاتی نامجو نیست.

درباره بستر سیاسی و رسانه‌ای اتفاق است.


گذشته شخصی نامجو؛ موضوعی جدا از بازگشت

در کنار بحث بازگشت، درباره گذشته شخصی نامجو نیز روایت‌ها و اتهام‌هایی در ارتباط با رفتار او با زنان مطرح شده است.

این موضوع را نمی‌توان حذف کرد، اما نباید آن را نیز به ابزار اثبات یک فرضیه سیاسی تبدیل کرد.

یک اصل ساده باید رعایت شود:

اتهام، حکم قضایی نیست.

روایتی که درباره یک فرد در فضای عمومی منتشر شده، صرفاً به دلیل انتشار نمی‌تواند به حقیقت قطعی تبدیل شود.

اما از سوی دیگر، نبود حکم قضایی نیز به این معنا نیست که جامعه حق ندارد درباره گذشته یک چهره عمومی پرسش کند.

اگر درباره روابط یا رفتار او با زنان روایت‌هایی مطرح شده، این روایت‌ها باید با دقت، تفکیک و توجه به شواهد بررسی شوند؛ نه اینکه بدون سند قطعی تلقی شوند و نه اینکه صرفاً به دلیل دشواربودن بحث، حذف شوند.

همچنین اگر بخشی از این روایت‌ها مربوط به دوره پیش از ازدواج او بوده است، نباید آنها را به زور به بازگشت فعلی او وصل کرد.

گذشته شخصی یک موضوع است و بازگشت سیاسی ـ رسانه‌ای موضوعی دیگر.

ممکن است هر دو نیازمند پرسش باشند، اما هیچ‌کدام نباید به‌طور مصنوعی دیگری را اثبات کند.


چگونگی آگاهی همسر؛ موضوعی که نباید از تصویر حذف شود

در بحث درباره گذشته شخصی نامجو، موضوع دیگری نیز مطرح شده است: چگونگی آگاهی همسر نامجو از گذشته او و روایت‌هایی که درباره رفتار او با زنان مطرح شده است.

این بخش از ماجرا نیز نباید حذف شود.

اگر همسر نامجو درباره اینکه چه زمانی و چگونه از این روایت‌ها یا مسائل مربوط به گذشته او آگاه شده، توضیحی داده است، این روایت باید شنیده و دقیق نقل شود.

به‌خصوص اگر بخشی از این مسائل مربوط به دوره پیش از ازدواج آنها بوده باشد، باید میان دو موضوع تفاوت گذاشت:

یک موضوع، خودِ روایت‌ها و ادعاهای مربوط به گذشته نامجو است؛

موضوع دیگر، زمان و نحوه آگاهی همسر او از این مسائل و واکنشی است که به آنها داشته است.

این دو موضوع به یکدیگر مرتبط‌اند، اما یکی جای دیگری را نمی‌گیرد.

همچنین نباید صرف اینکه همسر نامجو بعدها از موضوعی مطلع شده یا درباره آن سخن گفته است، جزئیات دیگری را که هنوز روشن نیست، به آن اضافه کرد.

در اینجا نیز همان اصل باید رعایت شود:

آنچه گفته شده، روایت است؛ آنچه با سند مستقل تأیید شده، واقعیت مستند است؛ و آنچه صرفاً حدس می‌زنیم، باید در حد احتمال باقی بماند.


روایت همسر؛ نه قابل حذف و نه قابل تبدیل به حکم

موضوع دیگری که مطرح شده، روایت همسر نامجو درباره بی‌اطلاعی از سفر اوست.

اگر این روایت به‌درستی نقل شده باشد، ارزش توجه دارد؛ اما نه به‌عنوان سندی برای اثبات رابطه نامجو با حکومت.

این موضوع در درجه نخست مربوط به رابطه شخصی، اعتماد و نحوه تصمیم‌گیری میان دو نفر است.

اگر یک فرد متأهل پس از نزدیک به بیست سال تصمیم به بازگشت بگیرد و همسرش واقعاً از آن بی‌خبر باشد، طبیعی است که درباره چگونگی این تصمیم پرسش‌هایی ایجاد شود.

اما روایت یک طرف نیز به‌خودی‌خود حکم نهایی نیست.

باید روایت طرف مقابل، توضیحات بیشتر و شواهد احتمالی نیز شنیده شود.

پس نه درست است روایت همسر را حذف کنیم و نه درست است آن را به مدرکی برای یک ادعای سیاسی تبدیل کنیم.

زندگی مشترک نامجو و همسرش یک موضوع است؛ رابطه احتمالی او با حکومت موضوعی کاملاً دیگر.

این دو را نباید به یکدیگر الصاق کرد.


آنجا که بحث از زندگی خصوصی عبور می‌کند

از اینجا به بعد، موضوع دیگر گذشته شخصی یا رابطه خانوادگی نامجو نیست.

موضوع، سیاست رسمی حکومت درباره بازگشت ایرانیان خارج از کشور است.

این بخش را نمی‌توان از ماجرا حذف کرد.

در ماه‌های اخیر، مقام‌های جمهوری اسلامی بارها درباره بازگشت ایرانیان خارج از کشور سخن گفته‌اند؛ از متخصصان و دانشگاهیان گرفته تا چهره‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی.

در سخنان مقام‌های دولتی و حکومتی، بازگشت ایرانیان خارج از کشور به‌عنوان موضوعی مثبت، مطلوب و در مواردی بخشی از سیاست جذب و بازگشت ایرانیان مطرح شده است.

بنابراین «بازگشت» دیگر فقط یک تصمیم فردی نیست که حکومت هیچ روایتی درباره آن نداشته باشد.

حکومت درباره این موضوع سیاست، ادبیات و تبلیغات رسمی دارد و رسانه‌های رسمی نیز آن را بازتاب می‌دهند.

اینجاست که نقش رسانه‌هایی مانند ایرنا، خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی اهمیت پیدا می‌کند.

وقتی یک خبرگزاری رسمی، بازگشت ایرانیان خارج از کشور را در چارچوب سیاست‌های رسمی کشور برجسته می‌کند، دیگر نمی‌توان این فضای رسانه‌ای را نادیده گرفت و گفت:

«این فقط یک سفر شخصی است و هیچ زمینه سیاسی و رسانه‌ای ندارد.»

ممکن است خودِ فرد با هیچ‌کس توافقی نکرده باشد.

ممکن است انگیزه‌اش کاملاً شخصی باشد.

اما این واقعیت مانع از آن نمی‌شود که حکومت و رسانه‌های رسمی بتوانند از بازگشت او در یک روایت سیاسی و تبلیغاتی استفاده کنند.

این دو مسئله باید از هم تفکیک شوند.


تبلیغات حکومت را نباید از تصویر حذف کرد

در اینجا لازم است میان «بازگشت فرد» و «روایتی که حکومت درباره بازگشت می‌سازد» تفاوت بگذاریم.

ممکن است یک ایرانی خارج از کشور با انگیزه‌ای کاملاً شخصی به ایران بازگردد.

اما اگر دولت و رسانه‌های رسمی در همان دوره، به شکل گسترده درباره بازگشت ایرانیان خارج از کشور تبلیغ کنند، این هم‌زمانی ارزش بررسی دارد.

نه به این معنا که:

«پس هرکس برگشت، با حکومت توافق داشته است.»

چنین نتیجه‌ای فاقد منطق و سند است.

بلکه به این معنا که:

سیاست رسمی حکومت درباره بازگشت ایرانیان، بخشی از زمینه‌ای است که این اتفاق در آن رخ داده است.

اگر مقام‌های حکومتی درباره ضرورت بازگشت ایرانیان سخن می‌گویند، اگر رسانه‌های رسمی مانند ایرنا این سیاست را بازتاب می‌دهند، و اگر بازگشت چهره‌های شناخته‌شده فرهنگی می‌تواند در چنین فضایی به‌عنوان نمونه‌ای از «بازگشت» برجسته شود، جامعه حق دارد این زمینه را بررسی کند.

این پرسش نه اتهام است و نه توطئه‌سازی.

این همان کاری است که روزنامه‌نگاری باید انجام دهد:

بررسی زمینه، نه ساختن نتیجه از پیش تعیین‌شده.


قیصر؛ فقط یک شاهد در میان نمونه‌ها

در همین فضای جدید، نمونه‌هایی نیز وجود دارند که نشان می‌دهند بازگشت یک هنرمند می‌تواند پس از ورود به ایران، از یک تصمیم شخصی فراتر برود.

برای نمونه، قیصر، خواننده ایرانی ساکن آمریکا، پس از بازگشت به ایران در یک برنامه در تهران حضور یافت و در فضایی با نشانه‌ها و نمادهای جمهوری اسلامی برای حاضران و هواداران حکومت برنامه اجرا کرد.

این نمونه مهم است، اما نباید آن را بیش از اندازه بزرگ کرد.

اهمیتش در این است که نشان می‌دهد بازگشت یک هنرمند می‌تواند به حضور علنی در برنامه‌ای حکومتی و همراهی آشکار با فضای رسمی تبدیل شود.

اما این اتفاق به‌خودی‌خود چیزی درباره نامجو ثابت نمی‌کند.

نباید رفتار قیصر را به نامجو تعمیم داد.

همان‌طور که نباید صرف بازگشت نامجو را با نمونه‌ای که در آن همکاری علنی با یک برنامه حکومتی رخ داده، یکسان دانست.

هر فرد را باید با رفتار و شواهد مربوط به خودش سنجید.


سفر یک چیز است؛ روایت سفر چیز دیگری

شاید مهم‌ترین تفکیک همین باشد.

ممکن است نامجو با انگیزه‌ای کاملاً شخصی به ایران بازگشته باشد.

اما پس از ورود او، دیگران می‌توانند درباره این سفر روایت‌های مختلف بسازند.

رسانه رسمی ممکن است آن را نماد «بازگشت ایرانیان» معرفی کند.

مخالفان حکومت ممکن است آن را نشانه توافق یا امتیازگیری بدانند.

عده‌ای نیز ممکن است آن را صرفاً یک تصمیم شخصی تلقی کنند.

هیچ‌کدام از این روایت‌ها صرفاً با طرح‌شدن، واقعیت قطعی نمی‌شوند.

بنابراین باید میان دو پرسش تفاوت گذاشت:

چرا نامجو برگشته است؟

و:

چگونه از بازگشت او روایت ساخته می‌شود؟

پاسخ پرسش اول بدون اطلاعات مستقیم از خود او یا شواهد معتبر ممکن است برای ما روشن نباشد.

اما پرسش دوم را می‌توان از طریق بررسی رسانه‌ها، اظهارات مقام‌ها، سیاست‌های رسمی و نحوه بازنمایی این اتفاق بررسی کرد.


چرا تفاوت با حبیب و دیگران مهم است؟

اینجاست که نمونه‌های گذشته دوباره اهمیت پیدا می‌کنند.

اگر حبیب در شرایطی متفاوت به ایران بازگشت، باید تفاوت آن دوره با امروز را دید.

اگر هنرمندان دیگری برای دیدار خانواده یا امور شخصی به ایران رفتند، باید نحوه برخورد با آنها را نیز در نظر گرفت.

و اگر زنان سیاسی فعال خارج از کشور در مقاطعی با گذرنامه به ایران سفر کرده‌اند، این نمونه‌ها نیز باید در مقایسه لحاظ شوند؛ زیرا نشان می‌دهند حتی سابقه سیاسی داشتن نیز به‌خودی‌خود به معنای غیرممکن‌بودن سفر یا اثبات همکاری با حکومت نیست.

اما امروز باید یک متغیر دیگر را نیز به این مقایسه اضافه کرد:

سیاست و تبلیغات رسمی حکومت درباره بازگشت ایرانیان خارج از کشور.

این همان چیزی است که شرایط امروز را با برخی نمونه‌های گذشته متفاوت می‌کند.

بنابراین سؤال این نیست که:

«چرا نامجو حق دارد برگردد؟»

او حق دارد.

سؤال این است:

چه تفاوتی میان شرایط بازگشت او با نمونه‌های قبلی وجود دارد؟

آیا تفاوت در سیاست رسمی حکومت است؟

آیا تفاوت در نحوه پوشش رسانه‌ای است؟

آیا تفاوت در شرایط سیاسی کشور است؟

آیا بازگشت چهره‌های فرهنگی امروز، در چارچوب تبلیغات رسمی درباره بازگشت ایرانیان معنا و کارکرد تازه‌ای پیدا کرده است؟

یا اساساً تفاوت مهمی وجود ندارد؟

اینها پرسش‌هایی هستند که می‌توان درباره آنها تحقیق کرد.


«حق بازگشت» نباید به «حق نپرسیدن» تبدیل شود

گاهی گفته می‌شود:

«هر ایرانی حق دارد به کشورش برگردد، پس هیچ‌کس نباید درباره این بازگشت سؤال کند.»

این نتیجه‌گیری درست نیست.

حق بازگشت یک حق فردی است.

حق پرسشگری یک حق اجتماعی است.

این دو با هم تعارض ندارند.

جامعه می‌تواند هم‌زمان بگوید:

«نامجو حق دارد به ایران بازگردد.»

و:

«ما حق داریم درباره شرایط این بازگشت سؤال کنیم.»

جامعه می‌تواند بپرسد حکومت چه سیاستی درباره بازگشت ایرانیان خارج از کشور دارد.

می‌تواند سخنان مقام‌های حکومتی را بررسی کند.

می‌تواند نحوه پوشش ایرنا و دیگر رسانه‌های رسمی را بررسی کند.

می‌تواند بازگشت نامجو را با حبیب و دیگر هنرمندان مقایسه کند.

می‌تواند نمونه قیصر را نیز در نظر بگیرد.

می‌تواند به نمونه سفر زنان سیاسی فعال خارج از کشور توجه کند.

و می‌تواند بپرسد چرا یک بازگشت مشخص، در یک مقطع مشخص، چنین اهمیت رسانه‌ای پیدا کرده است.

هیچ‌یک از این پرسش‌ها به معنای متهم‌کردن نامجو نیست.


حق بازگشت نباید ابزار کاسبکاری شود

اما از سوی دیگر، باید با کسانی هم مرزبندی کرد که «حق بازگشت» را به شکل گزینشی و کاسبکارانه به کار می‌برند.

اگر حق بازگشت واقعاً یک حق است، باید برای همه محترم باشد.

نمی‌توان برای یک نفر گفت:

«حق دارد برگردد و هیچ‌کس حق ندارد درباره او سؤال کند.»

و درباره دیگری گفت:

«برگشته، پس حتماً با حکومت معامله کرده است.»

این استاندارد دوگانه است.

حق بازگشت نباید تبدیل به ابزاری شود که بر اساس گرایش سیاسی افراد، یک روز از آن دفاع کنیم و روز دیگر همان حق را نادیده بگیریم.

از طرف دیگر، دفاع از حق بازگشت نباید به معنای چشم‌پوشی از رفتار فرد پس از بازگشت باشد.

اگر کسی پس از بازگشت در یک برنامه حکومتی حاضر می‌شود و آشکارا در چارچوب تبلیغات رسمی حکومت قرار می‌گیرد، این رفتار قابل مشاهده و قابل نقد است.

اما باز هم باید میان آنچه دیده‌ایم و آنچه حدس می‌زنیم فاصله بگذاریم.

حق بازگشت یک چیز است؛ همکاری با حکومت چیز دیگر.

و سیاست تبلیغاتی حکومت درباره بازگشت ایرانیان نیز موضوعی مستقل از این دو است.

این سه موضوع را نباید با یکدیگر قاطی کرد.


شک را هم نباید جای سند نشاند

در سوی دیگر نیز باید مراقب بود.

اینکه حکومت درباره بازگشت ایرانیان خارج از کشور تبلیغ می‌کند، واقعیتی قابل بررسی است.

اینکه مقام‌های حکومتی درباره این موضوع سخن گفته‌اند و رسانه‌های رسمی مانند ایرنا آن را پوشش داده‌اند نیز قابل بررسی است.

اما از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که هر ایرانی بازگشته، با حکومت توافق داشته است.

نمی‌توان درباره نامجو گفت معامله کرده، تضمین گرفته یا امتیازی دریافت کرده، مگر اینکه سندی برای آن وجود داشته باشد.

همچنین نباید صرفاً بر اساس فضای سیاسی، برای او سابقه سیاسی یا عضویت تشکیلاتی ساخت.

اگر نامجو عضو سازمان سیاسی نبوده، نباید چنین سابقه‌ای برای او اختراع کرد.

اگر فعال سیاسی نبوده، نباید او را فعال سیاسی معرفی کرد.

و اگر انگیزه سفرش را نمی‌دانیم، نباید حدس خود را جای انگیزه واقعی او بنشانیم.

در یک بحث مسئولانه باید همیشه میان سه چیز فاصله گذاشت:

آنچه می‌دانیم؛
آنچه روایت شده؛
و آنچه فقط احتمال می‌دهیم.


آنچه نباید از تصویر حذف شود

مشکل اصلی زمانی ایجاد می‌شود که برای رسیدن به یک روایت ساده، بخشی از ماجرا حذف شود.

یک روایت می‌تواند بگوید:

«نامجو یک هنرمند است، فعال سیاسی نبوده، حق داشته برگردد و به همین دلیل تمام بحث تمام است.»

اما این روایت، زمینه سیاسی و رسانه‌ای امروز را نادیده می‌گیرد.

روایت دیگری ممکن است بگوید:

«حکومت سیاست بازگرداندن ایرانیان خارج از کشور را دارد، پس نامجو حتماً با حکومت هماهنگ بوده است.»

این یکی نیز چیزی را که هنوز ثابت نشده، به جای واقعیت می‌نشاند.

واقعیت ممکن است بسیار پیچیده‌تر باشد.

ممکن است نامجو هیچ توافقی با حکومت نداشته باشد و صرفاً به دلایل شخصی برگشته باشد.

در عین حال، ممکن است رسانه‌های رسمی از بازگشت او برای ساختن روایتی سیاسی استفاده کنند.

ممکن است گذشته شخصی او پرسش‌هایی ایجاد کند.

ممکن است روایت همسرش درباره بی‌اطلاعی از سفر، سؤالات دیگری ایجاد کند.

ممکن است نحوه آگاهی همسرش از گذشته نامجو نیز موضوعی قابل بررسی باشد.

و ممکن است هیچ‌کدام از این موارد ارتباطی با یکدیگر نداشته باشند.

پیچیدگی، الزاماً نشانه وجود توطئه نیست؛ اما ساده‌سازی هم نشانه حقیقت نیست.


پرسش نهایی

در نهایت، مسئله این نیست که نامجو حق داشته یا نداشته به ایران برگردد.

پاسخ روشن است:

حق داشته است.

همچنین مسئله این نیست که آیا نامجو فعال سیاسی یا عضو یک سازمان سیاسی بوده است.

اگر چنین سابقه‌ای نداشته، نباید برای او ساخت.

مسئله این است که یک هنرمند شناخته‌شده، پس از نزدیک به دو دهه، در شرایطی به ایران بازگشته که حکومت هم‌زمان درباره بازگشت ایرانیان خارج از کشور سیاست، ادبیات و تبلیغات رسمی دارد و مقام‌های حکومتی و رسانه‌های رسمی نیز این موضوع را برجسته می‌کنند.

این هم‌زمانی به‌تنهایی هیچ توافقی را ثابت نمی‌کند.

اما همین شرایط، بررسی و پرسش را مشروع می‌کند.

در کنار آن، نمونه‌هایی مانند قیصر نشان می‌دهند که بازگشت یک هنرمند می‌تواند در مواردی به حضور علنی در برنامه‌های حکومتی و همراهی آشکار با فضای رسمی منجر شود؛ اما این واقعیت را نمی‌توان به نامجو تعمیم داد.

گذشته شخصی نامجو و روایت‌های مطرح‌شده درباره رفتار او با زنان نیز باید جداگانه و بر اساس شواهد بررسی شود.

چگونگی آگاهی همسر او از این گذشته و روایت‌هایی که درباره این موضوع مطرح شده نیز نباید حذف شود؛ اما آن نیز باید به‌عنوان روایت و در صورت وجود، بر اساس شواهد مستقل سنجیده شود.

روایت همسرش درباره بی‌اطلاعی از سفر نیز باید شنیده شود، اما نباید به سندی برای اثبات یک فرضیه سیاسی تبدیل شود.

و در نهایت، سیاست حکومت درباره بازگشت ایرانیان خارج از کشور و تبلیغات پیرامون آن نیز بخشی از واقعیت امروز است که نمی‌توان از متن حذف کرد.

بنابراین باید بتوانیم چند گزاره را هم‌زمان بپذیریم:

نامجو حق بازگشت دارد.

ممکن است انگیزه او کاملاً شخصی باشد.

ممکن است هیچ ارتباطی با حکومت نداشته باشد.

او لزوماً فعال سیاسی یا عضو سازمان سیاسی نبوده است.

اتهام‌های مربوط به گذشته شخصی او را نمی‌توان بدون سند به واقعیت قطعی تبدیل کرد.

روایت‌های مربوط به رفتار او با زنان باید با دقت و بدون پیش‌داوری بررسی شود.

چگونگی آگاهی همسرش از این گذشته نیز بخشی از روایتی است که نمی‌توان صرفاً به دلیل حساسیت موضوع حذف کرد؛ اما آن نیز باید به‌عنوان روایت و در صورت وجود، بر اساس شواهد مستقل سنجیده شود.

روایت همسرش درباره بی‌اطلاعی از سفر نیز باید به‌عنوان یک روایت شنیده شود، نه به‌عنوان حکم نهایی و نه به‌عنوان سندی برای اثبات توافق سیاسی.

و در عین حال، جامعه حق دارد سیاست حکومت درباره بازگشت ایرانیان خارج از کشور، سخنان مقام‌های حکومتی و نحوه بازنمایی این سیاست در رسانه‌های رسمی، از جمله ایرنا، را بررسی کند.

همچنین باید مراقب بود که «حق بازگشت» به ابزاری برای کاسبکاری سیاسی تبدیل نشود.

اگر حقی واقعاً محترم است، باید برای همه محترم باشد.

اگر پرسشگری واقعاً مشروع است، باید درباره همه مشروع باشد.

و اگر معیار ما سند و شواهد است، این معیار نباید با نام افراد تغییر کند.

پس سؤال اصلی این نیست:

«آیا نامجو حق داشت برگردد؟»

پاسخ روشن است:

بله.

سؤال این است:

این بازگشت در چه شرایطی رخ داده، چه تفاوتی با بازگشت حبیب و دیگر هنرمندان و نیز سفرهای پیشین ایرانیان خارج از کشور، از جمله زنان سیاسی فعال، دارد؛ سیاست رسمی حکومت درباره بازگشت ایرانیان خارج از کشور چیست؛ مقام‌های حکومتی درباره آن چه گفته‌اند؛ رسانه‌های رسمی، از جمله ایرنا، چگونه این سیاست را بازنمایی و تبلیغ کرده‌اند؛ و بازگشت یک چهره شناخته‌شده در چنین فضایی چگونه روایت می‌شود؟

و در کنار همه اینها:

آنچه درباره گذشته شخصی نامجو، نحوه آگاهی همسرش از آن گذشته و بی‌اطلاعی احتمالی او از تصمیم به بازگشت مطرح شده، دقیقاً چه میزان سند دارد و چه میزان صرفاً روایت است؟

پرسیدن این سؤال‌ها، اتهام نیست.

همان‌طور که پاسخ‌دادن به آنها نیز به معنای زیر سؤال بردن حق بازگشت نیست.

حق بازگشت محترم؛
حق زندگی خصوصی محترم؛
حق پاسخ‌گویی محترم؛
حق نقد محترم؛
و حق دانستن و پرسیدن هم محترم.

و مهم‌تر از همه:

نباید با «حق بازگشت» کاسبکارانه برخورد کرد؛ همان‌طور که نباید با «حق پرسش» برخورد گزینشی کرد.

حق بازگشت برای همه است.

حق پرسش نیز برای همه.

و حقیقت، نه با شعار دفاع از یک حق به دست می‌آید و نه با تبدیل هر شک و گمان به اتهام؛ بلکه با تفکیک دقیق میان سند، روایت، احتمال و تبلیغات به دست می‌آید.
محمود معمارنژاد
اخن ،المان

شعر،گلوله ای که نرسید…

شعر،گلوله ای که نرسید…

گلوله‌ای که نرسید

جای گلوله‌ای

در تنم درد می‌کند؛

گلوله‌ای

که هرگز شلیک نشد

و هرگز

به من نرسید.

عجیب است…

بعضی زخم‌ها

پیش از آن‌که خون بریزند،

در جان آدم

دهان باز می‌کنند.

من سال‌هاست

جای زخمی را لمس می‌کنم

که هیچ گلوله‌ای

به آن نخورده است.

شاید بدن

حافظه‌ی ترس است؛

حافظه‌ی مرگ‌هایی

که از کنارمان گذشتند

و نایستادند؛

اما صدای شلیک‌شان

هنوز

جایی میان استخوان‌هایم

پیر می‌شود.

من از گلوله‌ای درد می‌کشم

که به تنم نرسید؛

از مرگی

که اتفاق نیفتاد،

اما یک‌بار

در خیال من

مردم.

بعضی زخم‌ها

نه جای گلوله دارند،

نه خون؛

فقط شب‌ها

بی‌صدا

درد می‌کنند.

زخمِ «اگر»ها هستند:

اگر می‌رسید…

اگر شلیک می‌شد…

اگر آن روز

یک قدم دیرتر برمی‌داشتم…

و چه سنگین است

زندگی کردن

با آینده‌ای

که می‌توانست مال تو باشد

و دیگر

هرگز نخواهد بود.

گلوله

به تنم شلیک نشد؛

به فردایم شلیک شد.

به دست‌هایی

که می‌توانستند

کسی را در آغوش بگیرند؛

به چشم‌هایی

که هنوز

قرار بود

صبح‌های بسیاری را ببینند؛

به روزهایی

که هنوز نیامده بودند

و ناگهان،

بی‌آن‌که متولد شوند،

مردند.

حالا

من مانده‌ام

و صدای گلوله‌ای

که هرگز نرسید؛

صدایی

که سال‌هاست

در من

شلیک می‌شود.

و شاید

دردناک‌ترین مرگ

همین باشد:

این‌که آدم

زنده بماند،

اما هر شب

برای زندگی‌ای سوگواری کند

که می‌توانست

زندگیِ او باشد.

م.معمارنژاد