🔵 ایران در کانون بحران جهانی | از مهار ژئوپلیتیک تا سناریوی تغییر ساختار قدرت جمهوری اسلامی
📅 شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵- ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۶
🖋 کمیته مستقل ایرانی نقد و بررسی مناسبات نظامی- سیاسی جمهوری اسلامی
آنچه در روزهای اخیر توسط جمهوری اسلامی در خلیج فارس رخ داده- از حملات به کشتیها و تهدید مستقیم مسیرهای انرژی تا واکنش نظامی ایالات متحده به از سرگیری حملات دوباره به ایران- نشان میدهد که بحران نظامی رژیم برای تلاش و حفظ بقای خود وارد مرحلهای تازه شده است؛ مرحلهای که در آن، تقابل دیگر صرفاً میان چند بازیگر (رژیم اسلامی، آمریکا و اسراییل و کشورهای منطقه خلیج فارس)، محدود نیست، بلکه بهطور مستقیم منافع قدرتهای منطقهای و جهانی را تواما درگیر ملاحظات ژئوپلتیک تازه کرده است.
حملات به نفتکشها و ناامن شدن تنگه هرمز که طی ماههای گذشته ادامه داشته، آن هم گذرگاهی که بخش قابل توجهی از انرژی جهان از آن عبور میکند، این بحران را از سطح یک منازعه سیاسی- نظامی منطقه ای به یک مسئله ژئوپلیتیک با پیامدهای جهانی ارتقا داده است. در نتیجه، واکنشها نیز از سطح «تفاهم- جنگ» صرف عبور کرده و به سمت مداخلههای نظامی محدود، افزایش بازدارندگی و نتیجتا به سمت شکلگیری نوعی همگرایی عملی جهانی برای مهار وضعیت پیش رفته است.
در این میان، بخشی از کشورهای حاشیه خلیج فارس که مستقیماً در معرض تهدید قرار دارند، همراه با اسراییل، بهصورت فزایندهای از رویکرد مهار سخت حمایت میکنند. در سطح فرامنطقهای نیز، ایالات متحده با افزایش حملات هدفمند و تشدید حضور نظامی، نشان داده که دیگر به الگوی «مدیریت بحران از طریق مذاکره» بسنده نمیکند. همزمان، اروپا اگرچه در ورود مستقیم به جنگ محتاط باقی مانده، اما تحت فشار هزینههای اقتصادی و امنیتی، و توافقات جهانی بهتدریج در چارچوبی نزدیکتر به سیاستهای مهار حرکت میکند.
این وضعیت را میتوان در چارچوب چند نظریه کلیدی در روابط بینالملل فهم کرد: از یک سو، «موازنه تهدید*۱» توضیح میدهد که چگونه افزایش هزینههای ناشی از رفتار یک بازیگر، دیگر قدرتها را حتی بدون اجماع کامل به سمت همگرایی عملی سوق میدهد. از سوی دیگر، «رئالیسم تهاجمی*۲» نشان میدهد که قدرتها در شرایط بیثباتی، بهجای مدیریت منفعل، به سمت افزایش فشار برای تغییر رفتار یا حتی ساختار حرکت میکنند. در کنار این دو، منطق «جنگ ترکیبی*۳» نیز قابل مشاهده است؛ جایی که تقابل نظامی محدود، فشار اقتصادی، عملیات نیابتی و جنگ روانی بهطور همزمان بهکار گرفته میشوند.
در چنین چارچوبی، هم اکنون جمهوری اسلامی دیگر صرفاً یک بازیگر درگیر در بحران نیست، بلکه به یک «گره ژئوپلیتیک*۴» تبدیل شده است؛ گرهی که اختلال در آن میتواند زنجیرهای از پیامدهای اقتصادی، امنیتی و سیاسی را در سطح منطقه و جهان فعال کند. همین موقعیت است که باعث شده مهار ایران از یک موضوع دوجانبه یا منطقه ای، به یک مسئله چندلایه در نظم در حال بازتعریف جهانی تبدیل شود.
🔵 بحران ایران؛ جایی که موازنه قدرت بازتعریف میشود
در امتداد تحولات اخیر، آنچه پیرامون ایران در حال شکلگیری است، صرفاً یک درگیری نظامی یا یک بحران مقطعی نیست، بلکه بخشی از یک فرآیند گستردهتر در روابط بینالملل است که از آن با عنوان «بازتعریف موازنه قدرت» یاد میشود.
منظور از موازنه قدرت، نحوه توزیع و تنظیم قدرت میان بازیگران اصلی (دولتها و ائتلافها) است؛ وضعیتی که تعیین میکند کدام بازیگر چه میزان نفوذ، توان فشار و امکان تصمیمسازی دارد. وقتی این موازنه تغییر میکند، به این معناست که جایگاه بازیگران در حال جابهجایی است و قواعد بازی نیز بهتدریج تغییر میکند.
در این چارچوب، ایران بهعنوان یک «گره ژئوپلیتیک» در مرکز این بازآرایی قرار گرفته است. گره ژئوپلیتیک به موقعیتی گفته میشود که یک کشور، بهدلیل جایگاه جغرافیایی، منابع انرژی یا نقش در مسیرهای راهبردی (مانند تنگهها و کریدورها)، میتواند بر منافع چندین قدرت اثر بگذارد. در مورد جمهوری اسلامی، موقعیت در خلیج فارس و تأثیرگذاری بر مسیر انرژی جهانی، این کشور را به چنین گرهای تبدیل کرده است.
در سطح راهبردی، رفتار ایالات متحده نشان میدهد که رویکرد آن از «مدیریت بحران» به سمت «مهار تهاجمی» در حال حرکت است. مدیریت بحران به معنای کنترل تنش بدون حل نهایی آن است، اما مهار تهاجمی به وضعیتی اشاره دارد که در آن، فشارهای نظامی، اقتصادی و سیاسی بهطور همزمان افزایش مییابد تا رفتار یک بازیگر تغییر کند یا هزینههای ادامه مسیر برای آن بالا برود: حملات هدفمند، واکنش سریع به تهدیدات دریایی و تغییر لحن سیاسی، همگی نشانههای این جابهجایی هستند.
در سطح منطقهای، اسراییل و کشورهای خلیج فارس در وضعیتی قرار دارند که میتوان آن را «انتظار مسلح» نامید. انتظار مسلح یعنی حفظ آمادگی کامل برای درگیری، بدون ورود به جنگ گسترده. این بازیگران از یک سو با تهدیدهای نیابتی و ناامنی انرژی جمهوری اسلامی مواجهاند، و از سوی دیگر، هزینههای یک جنگ تمامعیار با آنرا بالا میدانند. بنابراین، راهبرد آنها ترکیبی از فشار مستمر و تعلیق تصمیم نهایی است.
در سطح جهانی، اروپا با یک دوگانگی ساختاری روبهروست. از یک سو، بحران انرژی و هزینههای اقتصادی آن را به سمت مهار ایران سوق میدهد، و از سوی دیگر، درگیری در جنگ اوکراین و نگرانی از گسترش بحران، آن را از ورود مستقیم به یک جنگ جدید بازمیدارد. نتیجه این وضعیت، شکلگیری یک رویکرد میانه است: حمایت سیاسی از مهار رژیم، بدون مشارکت فعال در جنگ با آن.
در این میان، چین بهعنوان یک بازیگر موازنهگر عمل میکند. این کشور تلاش میکند بدون ورود مستقیم به درگیری، توازن میان طرفها را حفظ کرده و از این وضعیت برای پیشبرد منافع خود استفاده کند. چین از یک سو به ثبات جریان انرژی نیاز دارد، و از سوی دیگر، از بحرانهای منطقهای بهعنوان اهرمی در رقابت با آمریکا بهره میگیرد.
مجموع این تحولات نشان میدهد که بحران ایران وارد مرحلهای شده که میتوان آن را «بحران ساختاری» نامید. بحران ساختاری به وضعیتی گفته میشود که در آن، بحران دیگر یک رخداد موقت نیست، بلکه به بخشی از سازوکار پایدار نظام بینالملل تبدیل میشود. در چنین شرایطی، بازیگران بهجای حل بحران، آن را مدیریت و بازتولید میکنند.
در این چارچوب، نه یک تصمیم قطعی برای پایان بحران دیده میشود و نه بازگشت به وضعیت پیشین ممکن است. بلکه ساختار بحران بهگونهای تنظیم شده که مسیر آینده آن، بیش از هر چیز، به توان راهبردی جمهوری اسلامی و میزان توان آن در مواجهه با این فشار چندلایه وابسته شده است.
🔻 ایران در مدار بحران جهانی؛ از مهار بیرونی تا فشار برای تغییر درونی
تحولات اخیر نشان میدهد که جمهوری اسلامی در حال عبور از جایگاه یک «بازیگر مسئلهدار» به یک «کانون تولید بحران» در سطح منطقهای و اثرگذار بر نظم جهانی است. بازیگر مسئلهدار به دولتی گفته میشود که رفتار آن برای نظم موجود چالش ایجاد میکند، اما هنوز به نقطهای نرسیده که خود به محور تولید بحران تبدیل شود. در مقابل، کانون تولید بحران وضعیتی است که در آن، رفتار یک بازیگر بهطور مستقیم بر امنیت انرژی، ثبات منطقهای و حتی تصمیمگیری قدرتهای بزرگ اثر میگذارد.
در مورد ایران، مجموعهای از عوامل این جابهجایی را رقم زده است: اختلال در مسیرهای انتقال انرژی در خلیج فارس، حملات نیابتی در چند جبهه، عاملی مهم در ایجاد بحران جهانی انرژی و گسترش تنشهایی که بهصورت همزمان چندین بازیگر منطقهای و جهانی را درگیر کرده است.
در چنین شرایطی، نوعی «همگرایی عملی» میان بازیگران منطقه ای و جهانی شکل گرفته است. همگرایی عملی به این معناست که قدرتها حتی بدون توافق رسمی در عمل به سمت یک هدف مشترک حرکت میکنند. در اینجا، آن هدف «مهار بحران ناشی از رفتار جمهوری اسلامی» است. این همگرایی عملی را میتوان در رفتار همزمان ایالات متحده، اسراییل، کشورهای خلیج فارس و حتی برخی قدرتهای فرامنطقهای مشاهده کرد. نقطه مرکزی منافعی که «فشار نظامی، اقتصادی و اطلاعاتی» بهصورت ترکیبی در حال افزایش است.
با این حال، این وضعیت هنوز به «اجماع برای تغییر رژیم» تبدیل نشده است.
اجماع در روابط بینالملل به وضعیتی گفته میشود که قدرتهای اصلی، بهطور هماهنگ و آشکار، بر سر یک هدف راهبردی مانند تغییر ساختار قدرت در یک کشور (چون جمهوری اسلامی)، توافق کنند. چنین اجماعی نیازمند هزینهپذیری بالا، هماهنگی سیاسی و پذیرش پیامدهای بعدی راهبردی است.
اما آنچه اکنون دیده میشود، مرحلهای پیش از آن است؛ مرحلهای که میتوان آن را «راهبرد فشار آستانهای» نامید. فشار آستانهای یعنی افزایش فشار تا نقطهای که یا رفتار یک بازیگر تغییر کند، یا شرایط داخلی آن به سمت تحول و فرسایش کنونی حرکت کند، بدون آنکه الزاماً تصمیم مستقیم برای مداخله نهایی و تغییر رژیم گرفته شود.
در این چارچوب، هدف اصلی راهبرد دوگانه است: از یک سو، وادار کردن جمهوری اسلامی به تغییر در سیاستهای کلان بهویژه در حوزه امنیتی و منطقهای، و از سوی دیگر، فعال شدن شکافهای درونی در ساختار قدرت که بتواند مسیر تحول داخلی را متناسب با منافع منطقه ای و جهانی هموار کند.
🔻 اتصال به داخل: وقتی فشار بیرونی به «جراحی درونی» تبدیل میشود
در این نقطه، تحلیل روابط بینالملل مستقیماً به تحولات درونی جمهوری اسلامی گره میخورد. زیرا فشار خارجی زمانی به نتیجه میرسد که بتواند در داخل یک ساختار سیاسی، «بازآرایی نیروها یا استحاله» آنرا ایجاد کند. بازآرایی نیروها به معنای جابهجایی وزن جناحها، تغییر در ائتلافهای قدرت و تضعیف یا تقویت برخی جریانها در درون حاکمیت است.
نشانههای این فرآیند در شرایط کنونی قابل مشاهده است: «تقویت نسبی جریانهای متمایل به کاهش تنش در برابر جریانهای ایدئولوژیک تندرو، افزایش اختلاف بر سر نحوه مواجهه با غرب، و شکلگیری نوعی کشمکش پنهان بر سر مسیر آینده نظام.» این همان نقطهای است که میتوان آن را «جراحی درون ساختار قدرت» نامید.
جراحی در اینجا به معنای حذف، تضعیف یا بازتعریف نقش بخشهایی از ساختار برای حفظ کلیت نظام است؛ فرآیندی که در شرایط بحرانهای شدید، بهعنوان راهی برای ادامه حیات سیاسی در نظامهای تمامیت خواه و ایدئولوژیک چون جمهوری اسلامی بهکار گرفته میشود. که پس از جنگ چهل روزه و حذف علی خامنه ای رخ داده است.
در نتیجه، آنچه در سطح بینالمللی بهصورت «فشار برای مهار» دیده میشود، در داخل بهصورت «فشار برای بازتنظیم ساختار یا استحاله» آن بروز پیدا میکند.
در مجموع، وضعیت کنونی را میتوان چنین فهم کرد: بحران ایران دیگر صرفاً یک تقابل خارجی نیست، بلکه به نقطهای رسیده که در آن، فشار بیرونی و شکاف درونی بهصورت همزمان در حال اثرگذاری بر یکدیگرند. به همین دلیل، مسیر آینده نه فقط در میدان جنگ یا مذاکره، بلکه در نقطه تلاقی این دو سطح تعیین خواهد شد: جایی که «مهار خارجی» به «تحول درونی» متصل میشود.
🔻 ایران بهعنوان گره ژئوپلیتیک؛ در مرز «مهار» تا «تغییر ساختار»
جمهوری اسلامی صرفاً یک بازیگر تنشزا در نظام بینالملل نیست، بلکه به یک «گره ژئوپلیتیک» تبدیل شده است؛ گرهی که منافع متضاد قدرتهای منطقهای و جهانی در آن به یکدیگر برخورد میکنند و آنها را ناگزیر به تصمیمگیری نهایی میسازد.
در چنین وضعیتی، قدرتها در یک «منطقه خاکستری راهبردی» قرار میگیرند. منطقه خاکستری به فضایی میان دو گزینه قطعی اشاره دارد: از یک سو «مهار جمهوری اسلامی»، و از سوی دیگر «تغییر رژیم».
تا قبل از مرگ خامنه ای آنچه در دستگاه ساختار پیش بینی می شد، «راهبرد در مسیر مهار رژیم در حال تغییر و هدف کنترل رفتار جمهوری اسلامی بدون تغییر ساختار قدرت آن بود.» اما اکنون شاهد رویکرد تازه ای در نگاه قدرتهای منطقه ای و جهانی هستیم؛ فاز مراحل «تغییر ساختار». در این مسیر تغییر، «هدف پایان دادن به همان ساختاری است که بحران را بازتولید» میکند.
آنچه اکنون در رفتار ایالات متحده، اسراییل و بازیگران منطقهای و جهانی دیده میشود، حرکت در همین فاز «منطقه خاکستری» است. یعنی «افزایش فشار، بدون عبور کامل از آستانهای که به تصمیم قطعی برای تغییر رژیم» منجر شود، به یک مرحله تازه ای رسیده است و یک تغییر مهم در حال وقوع است:
جامعه جهانی و قدرتهای منطقه ای به این نظر رسیده اند که «شدت و دامنه بحران بهگونهای افزایش یافته که مهار صرف (تا قبل از این وضعیت)، دیگر بهتنهایی پاسخگو نیست. بازتولید بحران توسط جمهوری اسلامی با اختلال در امنیت انرژی، درگیریهای چندجبههای، و هزینههایی که به اقتصاد جهانی و منطقهای تحمیل شده، موجب شکلگیری نوعی همگرایی عملی برای عبور از وضعیت موجود شده است. اگرچه این همگرایی هنوز به اجماع کامل تبدیل نشده، اما جهت آن روشن است: افزایش فشار حداکثری بر جمهوری اسلامی تا جایی که یا رفتار ساختار تغییر کند، یا خود ساختار با هماهنگی نیروی خارجی وارد مرحله تحول شود.
🔻 گذار به سناریوی سوم: فشار حداکثری و آمادهسازی برای فروپاشی
در این چارچوب، میتوان گفت که تحولات روزهای اخیر در حال سوق دادن وضعیت به سمت یک سناریوی مشخص است: «فشار نظامی، بیاعتبارسازی کامل رژیم و آمادگی برای سناریوی فروپاشی ناگزیر.»
این سناریو سه مؤلفه بههمپیوسته دارد:
۱. فشار نظامی کنترلشده
افزایش حملات، نمایش قدرت و ایجاد هزینههای امنیتی، بدون ورود فوری به جنگ تمامعیار. هدف این مرحله، فرسایش توان عملیاتی و افزایش هزینه بقا برای ساختار قدرت است. ساختاری که همزمان با چالشهای گوناگون داخلی (اقتصادی، فرهنگی و سیاسی) مواجه است.
۲. بیاعتبارسازی سیاسی و بینالمللی
در این مرحله، رژیم از یک «بازیگر قابل مذاکره» به یک «بازیگر غیرقابل اعتماد و بیثباتکننده» بازتعریف میشود. (همان سناریویی که ترامپ در نشست ناتو در ترکیه اعلام کرد و قدرتهای جهانی و منطقه ای هم تلویحا از این موضع حمایت کردند.) این تغییر در ادبیات سیاسی در روایت تازه از ماهیت و عملکرد جمهوری اسلامی، زمینه را برای اقدامات شدیدتر فراهم میکند.
۳. آمادگی برای سناریوی فروپاشی
قدرتها در این وضعیت، بدون اعلام رسمی، خود را برای پیامدهای احتمالی فروپاشی یا تضعیف شدید ساختار آماده میکنند: از مدیریت انرژی تا کنترل بیثباتی منطقهای و از تصمیم سازی بر آلترناتیو ملی یا برساخت نوعی آلترناتیو توسط قدرتها. (رجوع کنید به مقاله: از بازآرایی میدان گذار تا مسئله اپوزیسیون در لحظه بحران جهانی– شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵- ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۶/ گروه مطالعات سیاسی «سروش آزادی- جامعه در حال گذار»)
در نتیجه، آنچه امروز در نگاه قدرتهای جهانی و منطقه ای در حال شکلگیری است، عبور تدریجی از «مهار کلاسیک» به سمت «فشار برای تغییر درونی یا فروپاشی» است. جمهوری اسلامی در این میان، نه صرفاً موضوع یک مناقشه، بلکه به عامل شکلدهنده رفتار قدرتها تبدیل شده است. این همان معنای واقعی «گره ژئوپلیتیک» است: جایی که خودِ وجود یک بازیگر بد در عرصه جهانی چون جمهوری اسلامی، دیگران را در روابط بین الملل به سمت تصمیمهای سختتر در تغییر آن سوق میدهد.
از این منظر، سناریوی پیشرو نه یک انتخاب ساده میان جنگ و مذاکره با رژیم، بلکه یک مسیر تدریجی است که در آن فشارهای چندلایه، همزمان به سه هدف میرسند: «تغییر رفتار، تضعیف ساختار، و آمادهسازی برای تحول احتمالی آن.»
پانویس ها:
*۱) نظریه «موازنه تهدید»
نظریهٔ «موازنهٔ تهدید» (Balance of Threat Theory) که توسط استیون والت، نظریهپرداز روابط بینالملل، مطرح شد، میگوید کشورها در سیاست خارجی فقط به قدرت یک بازیگر نگاه نمیکنند، بلکه به میزان تهدیدی که از سوی او احساس میکنند واکنش نشان میدهند. این نظریه توضیح میدهد چرا برخی کشورها علیه یک قدرت بزرگ متحد میشوند، اما در برابر قدرتی دیگر چنین رفتاری ندارند. رجوع کنید به کتاب:
Stephen M. Walt – The Origins of Alliances (1987)
*۲) نظریهٔ «رئالیسم تهاجمی»
نظریهٔ «رئالیسم تهاجمی» (Offensive Realism) یکی از مهمترین شاخههای نظریههای واقعگرایانه در روابط بینالملل است. این نظریه را جان مرشایمر، استاد دانشگاه شیکاگو، مطرح کرده و بر این باور است که قدرتهای بزرگ همیشه تلاش میکنند بیشترین قدرت ممکن را به دست آورند، زیرا در یک نظام بینالمللی آنارشیک، تنها راه بقا، تسلط بر دیگران است. رجوع کنید به کتاب:
John J. Mearsheimer – The Tragedy of Great Power Politics (2001)
*۳) نظریهٔ «جنگ ترکیبی»
نظریهٔ «جنگ ترکیبی» (Hybrid Warfare) یکی از مهمترین مفاهیم امنیتی و نظامی در قرن ۲۱ است. این نظریه توضیح میدهد که کشورها و بازیگران مسلح، دیگر فقط با جنگ کلاسیک (تانک، توپ، ارتش) نمیجنگند و فقط هم به جنگ نامتقارن یا جنگ سایبری بسنده نمیکنند؛ بلکه ترکیبی از همهٔ ابزارهای ممکن را همزمان به کار میگیرند تا بدون ورود به جنگ تمامعیار، قدرت طرف مقابل را فرسوده و ارادهٔ او را تضعیف کنند. فرانک هافمن نظریهپرداز اصلی این تئوری است. رجوع کنید به این مقاله، که پایهٔ نظری جنگ ترکیبی در ادبیات نظامی آمریکا است:
Frank G. Hoffman – “Hybrid Warfare and Challenges” (2007)
*۴) نظریه «گره ژئوپلیتیک»
نظریهٔ «گره ژئوپلیتیک» (Geopolitical Knot Theory) یک مفهوم تحلیلی در ژئوپلیتیک است که برای توضیح مناطقی به کار میرود که چندین خطکشی قدرت، منافع امنیتی، رقابتهای منطقهای و جهانی، مسیرهای انرژی، شکافهای قومی- مذهبی و فشارهای اقتصادی همزمان در آنها به هم میرسند و یک گره پیچیدهٔ ژئوپلیتیکی ایجاد میکنند؛ گرهای که باز کردن آن بدون تغییرات ساختاری یا بحرانهای بزرگ تقریباً ناممکن است.
این نظریه بیشتر در ادبیات ژئوپلیتیک انتقادی و تحلیلهای امنیتی پس از جنگ سرد مطرح شده و کاربرد آن در تحلیل بحرانهای خاورمیانه، قفقاز، آسیای مرکزی و شرق اروپا بسیار گسترده است.
۱) ژئوپلیتیک انتقادی- جان آگنیو
John Agnew – Geopolitics: Re-Visioning World Politics (1998)
آگنیو مفهوم «گرههای ژئوپلیتیکی» را در قالب مناطق بحرانزدهٔ چندلایه مطرح میکند.
۲) نظریهٔ «گرههای امنیتی»- باری بوزان
Barry Buzan – Regions and Powers (2003) بوزان از مفهوم «Security Complex» استفاده میکند که پایهٔ نظری گره ژئوپلیتیک است.
۳) تحلیلهای انرژی و ژئوپلیتیک- دانیل یرگین
Daniel Yergin – The Quest (2011) یرگین دربارهٔ گرههای انرژی و ژئوپلیتیک توضیح میدهد.
۴) منابع ناتو و مراکز مطالعات امنیتی
پس از ۲۰۱۴، ناتو در تحلیل بحران اوکراین و خاورمیانه از اصطلاح «Geopolitical Knot» استفاده کرد.




0 Comments