شورای ملی تصمیم  همراه و همگام با مردم آگاه ایران، برای تحقق خواسته‌های زیر تلاش و مبارزه می‌کند. 1- گذار کامل از جمهوری اسلامی با تکیه به جنبش‌های اعتراضی مردم، گذار خشونت پرهیز با حفظ حق دفاع مشروع. 2 – حفظ تمامیت ارضی کشور با تاکید بر نظام غیرمتمرکز . 3- جدایی دین از حکومت. 4 – فراخوان عمومی برای تشکیل مجلس مؤسسان. 5 – تلاش برای برپایی نظامی دموکراتیک و انتخابی  تعیین نوع حکومت با آرای مردم. 6 –  اجرای کامل اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و میثاق‌های وابسته به آن، با تاکید بر رفع هرگونه تبعیض علیه زنان و برابری جنسیتی در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و مشارکت زنان در مدیریت جامعه، و نیز تاکید بر حفظ محیط زیست

وصیت نامه مجاهد شهید مستانه مرادی که چند ساعت قبل از اعدامش نوشته است

وصیت نامه خانم مستانه مرادی در 18/ 10/ 61 در کمیته انقلاب اسلامی

بسم‌الله الرحمن الرحیم

پدر و مادر عزیزم، برادران و خواهران خوبم، از اینکه در آخرین لحظات عمرم این چند خط را برایتان می نویسم، می دانم که چقدر ناراحت هستید ولی همانطوری که اطلاع دارید، حکم من از طرف شورای عالی قضایی تأئید شده و امشب باید اعدام شوم. خدا کند که بتوانید مرگ بزرگترین فرزندتان را قبول کنید. زیاد ناراحت نشوید. اگر در این مدت عمرم ناراحتی و عذاب برای شما فراهم کرده‌ام، ببخشید و حلالم کنید. از همه اقوام و فامیل از قول من حلال خواهی کنید و از مال دنیا فقط یک ساعت که آنرا برای افسانه می گذارم. دارم که آنرا به افسانه می دهید. باز همه شما را به صبر دعوت می کنم و خدا به شما صبر بدهد. در ضمن دویست و پنجاه تومان که در داخل کیفم هست همراه وسایلم از مسئولین کمیته اسلام آباد تحویل بگیرید

انالله و انا الیه راجعون

خدا حافظ، مستانه مرادی – 18 دی 1361 – ساعت یک شب

————————————————————–

سایه سار خاطره

انبارهای ته حیاط ساکت نشستن و برف آرام آرام دیوارها و سقفشان رو سفید پوش میکنه…

چشمام‌ رو بستم و نفس عمیقی می‌کشم. نفسی که منو به سال‌های دور می‌بره. گوشۀ حیاط… باباوعموها برف‌ها رو پارو کردن و داش جعفر با التماس که فقط این‌ گوشه برف‌ها رو بریزین.برفها جمع شد و داش عبدل و داش جعفر اون رو می‌کوبیدن که حسابی محکم بشه.

کم‌کم سرو کلۀ بچه‌های عمه و خاله هم پیدا میشه.

داش حبیب و داریوش و کورش و داش شهریار…

جمع دخترها هم کامل شد نیر و پوران و من…

رئیس همه داش جعفر بود. همه رو به صف می‌کرد. سرسرۀ دست‌سازمون ارتفاعش خوب شده بود و همه با ذوق منتظر می‌شدیم که سرسرۀ بلند و کشیده‌مون رو فتح کنیم.

داش حبیب کمی زود عصبانی می‌شد. پوران تندتند از سرسره لیز می‌خورد و پایین می‌آمد. من و عزت از همه کوچکتر بودیم و من هم با شیطنت با پوران همراهی می‌کردم. کفشهای طوسی لاستیکی من که حسابی صاف شده بود و مناسب‌ترین پای‌پوش برای سُرخوردن از سرسرۀ برفی بود. گاهی هم پوران با زبان گولم می‌زد و از من می‌گرفتشان و در لذت سُرخوردن با کفش صاف شریک من می‌شد؛ اما عزت کماکان احتیاط می‌کرد.

فریادهای داش‌عبدل که به داش‌جعفر اعتراض می‌کرد و می‌گفت: “بس‌که خوشد له خود تید بابا! نوبته‌گه رعایت بکه” (بس کن؛ از خودت خوشت میاد! نوبت رو رعایت کن) هنوز تو گوشام می‌پیچه…

و صدای فریاد مامان که بچه‌ها بسه، بیاین ترخینه* بخورین…

و ما شاد و خندان با دماغ‌های سرخ شده از سرما و دست‌هایی که با نفس دهان گرم‌ می‌کردیم به سراغ ترخینه می‌رفتیم.

امروز برف می‌بارد. بوی ترخینه فضای خانه را پرکرده.

حیاط پر از برف شده. اما… اما…

خبری از پارو کردن برف‌ها نیست…

عمو خانه‌اش را عوض کرده و همسایۀ ما عمو نادر غریبه‌ای آشناست…

داش‌جعفر سال‌هاست که نیست تا سرسره بسازه…

داش‌عبدل دو ساله که رفته و نمی‌تونه سرسره را پاکوب کنه

عزت با تمام احتیاطش بار سفر ابدیش را بست و رفت…

پوران و نیر و داریوش و کورش دیگر به برف بازی نمی‌آیند. .هر کدام‌گوشه ای از این جهان پهناور ساکن هستن…

حیاط خانه پر از برف شده… انبارها منتظر بچه‌ها هستند ولی افسوس که روزهای خوشمان زیر انبوه برف‌ها به گِل نشسته…

برف، بوی ترخینه، اما حیاط بدون هیاهوی بچه‌ها…

بدون داش‌عبدل، بدون داش‌جعفر، بدون عزت. صدای مادر درگوشم پیچید “روله بیا ترخینه بخور”. من تنها در بغض بی نهایتم به سوی میز آشپزخانه می‌روم تا با پدر و مادری سوخته از داغ دو پسرشان آش ترخینه بخورم…

سی ام دی ماه هزارو چهارصد. بدره‌ای.

*ترخینه.یکنوع آش محلی

کتایون مرادی

—————————————–

سلام ..پسر عمه ی مهاجر ..هم بازی روزهای دور کودکیم .یادش بخیر ان روزها که پا به پای تو وداش جعفر روستارا دور میزدیم و خسته بازهم در کنج حیاط پناه می گرفتیم .درست زیر درخت کاج و مربای آلو بالوی معروف مامان و خوردن با ولع ما .

چه روزهایی را در آوارگی طی کردی و سکوت کردی و چه شبها که به امید آینده سپری کردی .اما افسوس که در نیمه شبی تاریک نگاه چشمان زیبایت بر دل تاریک دشت خیره ماند و روح بی قرارت در عروجی خونین آرام گرفت و ظلمت شب و زمین را به دست زمینیان سپردی و رفتی .درخشندگی ستارگان زندگیم را به ظلمت شب هدیه میکنم و بانگ بر می آورم که نامتان تا ابد بر قلب مان حک شده است .

به دنبال عکس روزهای آخر میگشتم اما زندانیان حصار شب چه عکسی دارند تا به یادگار بماند .ولی چه باک تا ابد نامتان بر وجودمان حک شده است و از یاد نخواهیم برد

۱۸ مهر ماه شصت(داش جعفر)..۱۸دی ماه شصت و یک(خاله مستانه ) …۶ اردیبهشت ۶۴(فرشاد )ووووو ۳ آذر ۹۹(داش عبدل بی نظیر )..جمعتان جمع باد

کتایون مرادی

————————————

سه نام که هر کدام، قصه‌ای از رنج و شجاعت‌اند و هر سه، در حافظه خانواده و وجدان جمعی ما به هم پیوسته‌اند: مستانه مرادی، فرشاد مرادی و جعفر مرادی.

مستانه، در واپسین لحظات زندگی‌اش، با وصیت‌نامه‌ای کوتاه نه از خشم نوشت و نه از کینه؛ از صبر گفت، از بخشش، از آرام‌کردن دل پدر و مادر، از سپردن عزیزان به خدا. کلماتش ساده‌اند اما سنگین، آرام‌اند اما کوبنده. صدای او در آن شب سرد دی‌ماه، صدای انسانیت بود؛ صدایی که می‌خواست بار اندوه را سبک کند و درد را میان عزیزان تقسیم نماید.

فرشاد، نوجوان هفده‌ساله، که چهارده ساله دستگیر شد، پیش از آن‌که جوانی را تجربه کند، به خاک سپرده شد. سن او، پرسشی دائمی است در وجدان ما: چگونه می‌توان رؤیاهای نارسیده را اندازه گرفت؟ چگونه شور زندگی را پیش از شکوفایی خاموش کرد؟ نام فرشاد یادآور نسلی است که خیلی زود با تلخی فقدان روبرو شد.

جعفر، هجده‌ساله، در آستانه آغاز راهی که می‌توانست سرشار از امید باشد، از ما گرفته شد. او نیز به فهرست کوتاه زندگی‌های ناتمام پیوست؛ زندگی‌هایی که نه با گذر زمان، که با خشونت تحمیل‌شده پایان یافتند.

این سه تنها تاریخ و عدد نیستند. هر کدام خانه‌ای از خاطره‌اند: خنده‌هایی که هنوز در ذهن مانده، نگاه‌هایی که دنبالشان می‌گردیم، جای خالی‌ای که هیچ واژه‌ای پر نمی‌کند. اندوه خانواده خصوصی است، اما معنا و رنج آن عمومی است. یادشان ما را مسئول می‌کند؛ مسئول به یادآوری، مسئول به پاسداری از کرامت انسانی، مسئول به این‌که هیچ نامی فراموش نشود و هیچ روایت خاموش نگردد.

امروز، با اندوهی بزرگ، نام مستانه، فرشاد و جعفر را زمزمه می‌کنیم. یادشان زنده است؛ در وجدان ما، در روایت‌های خانواده، در آرزوی زندگی عادلانه، انسانی و بی‌خشونت.

روانشان آرام، یادشان ماندگار.

اسماعیل مرادی

برای انتشار در شبکه های اجتماعی

0 Comments

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تماس با شورای ملی تصمیم

10 + 14 =

مقالات بیشتر از این نویسنده را می‌توانید با کلیک روی نام ایشان مشاهده کنید.

تازه ترین

اطلاعیه جبهه متحد کورد…

اطلاعیه جبهه متحد کورد…

بەیانیەی جبهه متحد کورد در رد بیانیه ای به نام جبهه اصلاحات ایران جبهه متحد کورد صراحتا اعلام می دارد در هیج برهەای از زمان تاسیس خود تا کنون بخشی از زیر مجموعەی جبهه اصلاحات ایران نبوده است. جبهه متحد کورد در کار و فعالیت های سیاسی خود از جمله صدور بیانیه و…....

بیانه‌ جمعیت سوسیال دمکراسی بر…

بیانه‌ی:جمعیت سوسیال‌دموکراسی برای ایرانحزب آزادی و رفاه ایرانیان (آرا)صدای زنان سوسیال دموکرات ایرانسازمان دموکراتیک یارسان بیانه‌ی: جمعیت سوسیال‌دموکراسی برای ایران  حزب آزادی و رفاه ایرانیان (آرا)  صدای زنان سوسیال دموکرات ایران  سازمان دموکراتیک...

هاشم امینی امروز صبح،به جرم دع…

هاشم امینی امروز صبح،به جرم دع…

هم‌میهنان آزاده؛هاشم امینی امروز صبح، تنها به جرم دعوت مردم به حضور در خیابان‌ها و میدان‌ها و اعتراض به شرایط سرکوب و معیشت مردم، دستگیر شد!رژیم تبهکار می‌کوشد صدای فرزندتان را در گلو خفه کند، اما سخت در توهم است. این صدا خاموش‌شدنی نیست. پیام او با قدرتی دوچندان به...