by حمید بی آزار | 18.مارس 2023 | فرهنگ و هنر
کشور من سرزمین شگفتانگیزی است. صدها مبارزه در صدها جبهه در جریان است. یکی از این جبههها، مبارزه برای بیان احساسات، به ویژه احساس شادی و نشاط است. یک جریان عبوس و غمطلب میخواهد ترانه، شعر، شادی و نشاط را از لبها و دلها بزداید و اندوه و نوحه و مصیبت را جایگزین آنها کند. یک جریانِ در آشکارا عبوس و تارِکدنیا ولی در پنهان دنیادوست و زرکیش، می خواهد مهرگان، سده، یلدا، چهارشنبهسوری و نوروز را از سالنامهها پاک کند و ایام عزاداری محرم، صفر، موسویه، زینبیه، حسنیه و فاطمیه را جایگزین آنها کند.
محمد در آیهی «وَالشُّعَرَاءُ یتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ» [و شاعران را گمراهان پیروى مىكنند. سوره الشعراء، آیه ۲۲۴] و روایت «لأن یمتلئ جوف أحدكم قیحا خیر له من أن یمتلئ شعرا.» [اگر درون انسان پر از چرک باشد بهتر از آن است که از شعر پر باشد.] دشمنی آشتیناپذیر خود را با شاعران نشان داد. اما، شاعران همواره به پیشواز بهار رفتند و شکست زمستان سرد و سیاه و آمدن بهار روشن و شادیبخش را جشن گرفتند و به مردم بهارانه و یا بهاریه پیشکش کردند.
بهار در بهارانهها شاعران ما، به معنی نوزایی است و معنی نمادینی ژرف دارد که از تجدید حیات و نوسازی فردی تا اجتماعی را در بر میگیرد.
در بهارانهها، سرایندگان با ستایش از خوبروییهای بهار زیبا، رنگین، نوشکفته، نوساز، دگرگونساز و زندگیبخش، اشتیاق و چشمانتظاری خویش را برای رسیدن به یار و همدم و بهتر شدن انسان و جامعه را زمزمه میکنند. آرمان نابودی کهنه، رکود و سکون و شوق زایش دوبارهی جنبش و حرکت را آواز می کنند.
سه عرصه زایش، دگرگونی و نوسازی در بهارانههای شاعران برجسته است:
-
دگرگونی طبیعت
-
دگرگونی فردی
-
دگرگونی اجتماعی
دگرگونی طبیعت
در برخی ار بهارانهها، شاعران چنان نقاشیهای زیبا و دلانگیزی از طبیعت ترسیم کردهاند، و چنان شکفتن گلها و آواز پرندگان را تصویر کردهاند که دل و جان از شنیدن و چشم از دیدن آنها سیر نمیشود.
دگرگونی فردی
برخی بهارانهها علاوه بر وصف نوروز و جشن فروردین و توصیف زیبائیهای طبیعت، انسان را به نشاط، شادمانی و خودسازی تشویق میکند. حافظ در بهارانه زیر، ما را به خوشدلی تشویق می کند:
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف گر شب و روز در این قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بختِ بلندت باشد صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
مولوی از ما میخواهد همگام با دگرگونی بهار، ما نیز تحول درونی و روحی پیدا کنیم و روادار، فروتن و مهربان شویم.
در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گُل برآیی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش
دگرگونی اجتماعی
برخی از بهارانهها، تنها آثار هنری زیبا و بیان احساسات و شادی و نشاط نیستند، بلکه بیان زندگی مردم، دردها، رنجها، آرزوها و آرمانهای آنها نیز هستند.
من در یک کتاب که آدرس آن در زیر میآید، قدم به این گلستان پر طراوت بیکران گذاشتم و در گلزار سراسر سرزمین نوروز – ایران، افغانستان، تاجیکستان و ازبکستان – گشت و گذاری کردهام. این کتاب رهآورد این گشت و گذار و عیدی و شادیانه من است برای شما.
احد قربانی دهناری
پارتیله
اسفند ۱۴۰١
در آدرس زیر کتاب بهارانهها را میتوانید دانلود کنید:
by حمید بی آزار | 13.مارس 2023 | مقالات
امروز مورخ۳۰ بهمن ماه۱۴۰۱در تماس با خانواده محمد نجفی وکیل پایه یک دادگستری و فعال سیاسی شازندی وبرنده جایزه تلاشگر حوق بشر سال۹۸از کانون مدافعین حقوق بشراعلام کردند از اوایل بهمن ماه در انفرادی ودر پی اعلام ایشان در اعتصاب غذا میباشد از آنجا که وی کمپین نه به عفو رهبری را پیشنهاد داده زندان اراک ونهادهای امنیتی کمر به قتل وی بسته اند وباتوجه به دیابت مزمن وسوابق بیماری عمده قلب وعروق همچنین عفونت مجاری وضعیت وی رو به اغما ووخامت است
ادامه اعتصاب غذای محمد نجفی وکیل حقوق بشری
محمد نجفی وکیل حقوق بشری در اراک ۳۸ روز است که در اعتصاب غذا به سر میبرد. یکی از نزدیکان آقای نجفی به دویچهوله گفت که او به بیماری دیابت مبتلاست و اعتصاب غذا میتواند خطر جانی برایش داشته باشد.
به گفته این فرد نزدیک به آقای نجفی، پسر، خواهر و وکیل او نیز تحت تعقیب قرار گرفتهاند.
محمد نجفی از سال ۱۳۹۶ در زندان به سر میبرد. او که وکالت شماری از فعالان سیاسی و مدنی را بر عهده داشته، در اعتراضات دی ۹۶ و پس از افشای کشته شدن وحید حیدری در بازداشتگاه نیروی انتظامی اراک، دستگیر شد. اتهام او “تشویش اذهان عمومی و توهین به رهبر” عنوان شده است.
دستگاه قضایی جمهوری اسلامی برای او هفت پرونده ساخته و احکامی صادر کرده که شامل مجموعا ۲۴ سال و ۱۰ ماه حبس میشود. از این میزان ۴ سال و شش ماه زندان الزامی است.
منبع نزدیک به محمد نجفی به دویچهوله گفت که او از اتهام محاربه و فسادفیالارض که پیشتر به آن متهم شده بود تبرئه شده اما پرونده جدیدی با اتهامات تازه برایش گشوده شده است./ دویچه وله
by حمید بی آزار | 12.مارس 2023 | بیانیه
انقلاب «زن، زندگی، آزادی» و همبستگی بینظیر مردم ما، که با قتل حکومتی مهسا ژینا امینی آغاز شد از خیابانهای زاهدان تا خیابانهای شهرهای جهان ادامه دارد.
حكومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی برای بقای خود از هیچ جنایتی در ایران، منطقه و جهان خودداری نمیکند. بازوی اصلی این نظام سرکوب و جنایت، سپاه تروریستی پاسداران انقلاب اسلامی است. جدیدترین جنایت سپاه پاسداران پس از سرکوب و کشتار و کور کردن جوانان و نوجوانان، مسمومیت سریالی دختران دانش آموز است.
مردم ما برای محدود کردن و در نهایت از کار انداختن ماشین کشتار و سرکوب حکومت اسلامی، سپاه پاسداران، مبارزه میکنند و قاطعانه خواستار قرار دادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در «لیست سازمانهای تروریستی اتحادیه اروپا» هستند.
هرچند اکثریت اعضای پارلمان اروپا در استراسبورگ در جلسه روز ۲۹ دیماه ۱۴۰۱، با تصویب قطعنامهای از اعضای اتحادیه اروپا درخواست کردند میزان حمایت از معترضان ایرانی را افزایش دهند و نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نهادهای وابسته به آن مانند بسیج و سپاه قدس را در فهرست سازمانهای تروریستی ثبت کنند، ما برای به اجرا گذاشتن این قطعنامه راه درازی در پیش داریم و باید سخت مبارزه کنیم. از اینرو بار دیگر در روز پنجشنبه سوم فروردین، ۲۳ مارس، همزمان با برگزاری نشست روسای جمهور و نخست وزیران کشورهای اتحادیه اروپا در بروکسل گرد هم میآئیم تا خواستار اجرای قطعنامه مصوب پارلمان اروپا شویم.
شورای ملی تصمیم از همهی ایرانیان و همهی اعضا و هواداران خود دعوت میکند، روز سوم فروردین ۱۴۰۲، ۲۳ مارس ۲۰۲۳ از ساعت ۱۲:۰۰ در خیابان دو لا جوویس انتره (de la soyeuse Entrée) در بروکسل گردهم آیند، صدای رسای مردم ایران و انقلاب «زن، زندگی، آزادی» باشند، و بر اجرای خواستههای مردم ما مبنی بر قرار دادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در «لیست سازمانهای تروریستی اتحادیه اروپا» پافشاری کنند:
پنجشنبه سوم فروردین ۱۴۰۲، ۲۳ مارس ۲۰۲۳، ساعت ۱۲:۰۰ به وقت اروپای مرکزی
Avenue de la joyeuse entrée Bruxelles
زن، زندگی، آزادی
شورای ملی تصمیم
۱۹ اسفند ۱۴۰۱ – ۱۰ مارس ۲۰۲۳
by حمید بی آزار | 10.مارس 2023 | مقالات
این چندمین متنی است که مینویسم و تمام نمیشود؛ آنقدر جملاتم پر از خشم است که پروا میکنم منطقم را مخدوش کند. اما مهار کردن خشم در وضعیتی که جوان ۲۲ ساله کشور را به خاطر بستن اعتراضی یک خیابان به دار میکشند، کار دشواری است، بسا که شدنی هم نیست، آن هم در مقابل حکومتی که خود شاهراههای حیاتی زیست عادی و شرافتمندانه مردم، خصوصا زنان این سرزمین را سد کرده است.
انقلاب قطعیست
استدلال کردن در این رابطه که جمهوری اسلامی دشمن این ملک و ملت است، مدتهاست که تبدیل به کار زائدی شده؛ این حکومت سرشت و سرنوشتش تباهی است و باید برود. از بین بردن این حکومت جنایتکار حتما پرهزینه و پرمخاطره خواهد بود، اما از پرداخت این هزینهها و مواجهه با مخاطراتش گریزی نیست، چرا که ساخت قدرت توان هضم و به رسمیت شناسی نیروهای اجتماعی جدید را در درون خود ندارد. به عبارتی، امکان برونرفت نظام موجود از وضعیت پدیدآمده وجود ندارد، چرا که نه هیچ جزئی از مطالبات معترضین در درون ساختار فعلی برآوردنی است، و نه هیچ جزئی از مطالبات نزد اکثریت ملت قابل چشمپوشی است.
نزد حکومت، این مطالبات برآوردنی نیست، چون تمام امکانهای انعطافپذیری ساخت قدرت، پیشاپیش حذف یا بیاعتبار شدهاند، و نزد اکثریت مردم قابل چشمپوشی نیست چون به زندگی عادی و روزمره آنها گره خورده و به هر معنا که نگاه کنیم مطالباتی مشروع، متعین و بدیهی است. بنابراین اکنون مطالبات به خود ساختار و قدرت برخورد کرده؛ هم نیل به سوی تحققشان ساختار را فرو میپاشاند، هم مقاومت در برابرشان؛ به این معنا، انقلاب قطعی است.
انقلاب عاری از خشونت نیست اما موظفیم یک چراغ خطر نسبت به خشونت بیمهار در اذهان روشن نگه داریم
و انقلاب بنا به طبیعت خود، امری پرمخاطره و خشن است. پس گرچه تجویز منع خشونت تا حد امکان، پذیرفتنی است، اما اصرار به عدم خشونت مطلق، به معنی امتناع انقلاب است؛ یعنی منتفی کردن انقلاب. یعنی تن زدن از ضرورت براندازی و ضرورت انعقاد یک میثاق جمعیِ جدید. با کسانی که هنوز در ضرورت براندازی جمهوری اسلامی تردید دارند یا مناقشه میکنند، حجتی بیش از آنچه این چند ماه در خیابانها رقم خورده، نمیتوان آورد. اما نزد کسانی که معترف و مؤمن به این ضرورتاند باید گفت گرچه انقلاب – متاسفانه – عاری از خشونت نیست، اما ما وظیفه داریم یک چراغ خطر را هم نسبت به خشونت بیمهار در اذهان روشن نگه داریم. در موضوع خشونت، فارغ از مسایل اخلاقی که ممکن است خاطر برخی را به راستی مشوش کند، مساله مهمتر پایداری ایرانِ پس از براندازی است. بنابراین خشونتی که امکانِ شروع و تداوم چرخهی خونخواهی را در فردای براندازی دامن بزند، مجاز نیست، چرا که چنین خشونتی پایداری ایران و بقای رژیم برآمده از انقلابِ آتی را تهدید خواهد کرد .
ما دههشصتیها، آخرین به آزمونگذارندگانِ امکان تغییر مسالمتآمیز از راه اصلاحات بودیم
هیچ ناظر منصفی نمیتواند این ملت را به ناشکیبایی و تمایل به خشونت متهم کند، چرا که خرد جمعی ایرانیان طی دهههای گذشته بارها تمام منافذ احتمالی را برای تغییر مسالمتآمیز وضعیت آزمود، ولی همواره و همیشه با در بستهی قدرتِِ تمامیتخواه حاکم روبرو شد.
همین ما بخشی از دهه شصتیهایی که عمرمان با جنگ و فشار بیامانِ آموزش ایدئولوژیک گذشت و نوجوانی و جوانیمان در دوره موسوم به اصلاحات طی شد، مصداق بارزِ به آزمون گذارندگانِ آخرین منافذ بودیم، یعنی آخرین منافذی که امید میرفت بشود از مجرای آن وضعیت را تغییر داد. ما حتی حاضر شدیم سرمایهی اجتماعی انباشتشده از جنبش سبز را قمار کنیم ـ به اشتباهـ با این سودا که برآوردنِ بخشی از مطالبات مردم ـ یعنی عادیسازی روابط حکومت با جهان، و پیامدهای ناگزیر این روابط در تمکین حکومت به قواعد روزآمد حکمرانی ـ وضعیت هم وطنانمان را بهبود خواهد بخشید بدون آنکه خشونتی حادث شود.
ولی حکومت در تمام مقاطع مصرانه بر طبل تباهیهای خود کوبید. ما همه کاری کردیم تا کار به خشونت نکشد،. ولی این پروا از خشونت، هم کژکارکرد شد و هم بدفهمی ایجاد کرد. کژکارکرد شد از آنجا که اینطور جلوه داده شد که گویا هیچ کنشِِ منصوب به خیابان را بر نمیتابد، و اصلاحطلبان با همین معنای معوج، از منع خشونت، عملا هر کنش اعتراضی را تعطیل کردند! و بدفهمی ایجاد کرد از آنجا که جمهوری اسلامی را به این خیال خام انداخت که ما پروای جان خودمان را داریم و حتی دوستان سابقمان تصور کردند که سیاستِ منع خشونت به معنای مصالحه با قدرت است! در حالیکه هر دو خیال باطل بود. اینکه چرا چنین برداشتهایی از سوی دوست و دشمن ایجاد میشد، بحث مبسوط دیگری میطلبد، اما عجالتاً باید به یاد آورد که روند تلاطمهای اجتماعی- سیاسی بیش از آنکه مشروط به تجویز و توصیهای باشند، در مدار نیروی آزاد شدهی درونی خود و اقتضائات دوران خود سیر میکنند.
سنگر مقاومت جنبش سبز با روایت نادرست اصلاحطلبان از آن فتح شد
پیش از همه این آزمونها، تجربه بزرگ سیاسی نسل ما در جنبش سبز هم، علیرغم همه فداکاریها و امید هایمان و به رغم خلق یک هویت سیاسی مبارزاتیِ گران قدر که به هر حال چند گام از نسل قبلیِ آلوده به اسلام سیاسی جلوتر بود، با شکست مواجه شد.
ما نه تنها کشته دادیم، نه تنها کرور کرور زندانی شدیم، نه تنها سرکوب شدیم و به خانهها رانده شدیم ، بلکه ناچار شدیم آخرین ترکشهای ایده اسلام سیاسی را در درون خودمان بپذیریم. آنگاه که به سران اصلاحطلب و شخص میرحسین موسوی به عنوان همراهان جنبش اعتماد کردیم. این از شعارهایمان پیدا بود. گرچه آن اعتماد در آن لحظه بیربط نبود، اما مهمتر آن است که ناگزیر بود. با اینحال ما جنبش سبزیها پیروز آن ائتلاف بودیم تا زمانی که جنبشی کف خیابانها وجود داشت. تا وقتی خیابان در تسخیر ما بود، این ما بودیم که جنبش و مطالباتش را روایت میکردیم و میرحسین و اصلاحطلبان در پی ما میآمدند. اما وقتی جنبش سرکوب شد و به کنج خانهها رانده شدیم، به مرور و سال به سال بیش از پیش، سنگرهای خالی ماندهمان با روایت اصلاحطلبان فتح شد.
میرحسین با «جانِ بیدار» خواندن خمینی، به بدنهی جنبش سبز پشت کرد و شکست اخلاقی خورد
همین چند ماه پیش میرحسین موسوی آخرین میخ را به تابوت آن هویت سیاسی که «ما» بیست وچندسالهها یک دهه پیش با خون و رنجمان ساخته بودیم، کوبید. او، منقطع از واقعیت، در دوگانهي خمینی- شاه، با وضوحی غیر قابل انکار، در برابر جنایتهای سازمانیافته و متداوم رژیم خمینی سینه سپر کرد و فردی را که منطقهای و بلکه حتی جهانی را به آتش و خون کشاند و زنان این سرزمین را محکوم به بردگی حجاب کرد، «جانِ بیدار» نامید. بدون آنکه نیمنگاهی به بدنهی جوانِ هواداران جنبش سبز بیاندازد و ببیند که حیات سیاسی جدیدش طی یک دههی گذشته مرهون همینها بوده؛ جوانانی که برای گذار مسالمتآمیز از رژیم خمینی یا دستکم تغییر بنیادین عناصر تمامیتخواهانهای که با اصل ارتجاعیِ ولایت فقیه در سامانهی نظم موجود تثبیت شده بود، در یک لحظهی تاریخی حساس به استقبال ِهمراهی او از جنبششان آمدند. اگر امروز مهم بود که امثال احمد توکلی و علی اکبر ولایتی و این دست وزرای دههی نخست انقلاب، در مقدمهی کتاب نقاشیشان چه نظراتی دارند، نظر میرحسین موسوی هم با هویت سیاسی پیشیناش و منهای جنبش سبز همین قدر واجد اهمیت بود. اما بر خلاف آنان، میرحسین توسط جنبش جوانان در ٨٨ برکشیده شد و حیات سیاسی جدیدی یافت، ولی به بهای تجدید عهد با «امام»ش به آن جوانان پشت کرد. میرحسین خالصترین، پایدارترین، و صادقترین کسی بود که پروژهی اصلاحطلبی را تا منتها الیه منطقیاش به پیش برد. شکست سیاسی آن جنبش به لحاظ دست نیافتن به اهدافش به کنار، ماجرای «جان بیدار» اعلام شکست اخلاقی آن بود که به امضای میرحسین رسید.
فهم ما از اصلاحات با فهم اصلاحطلبان متفاوت بود
این تجربهی ما، بخشی از جوانان دهه شصتی بود که برای تغییر وضعیت از بذل جان و عمرمان دریغ نکردیم، اما نهایتاً ممکنات و اقتضائات وضعیت، واقعیت سرکوب، بی برنامگی برای گذار، ائتلافِ تا حدی گریزناپذیر با اصلاحطلبان و خرد عمومی مبتنی بر یافتن روزنهای کم خطرتر برای تغییر وضعیت، کفهی شکستهای آن تجربه را سنگینتر از پیروزیهایش کرد.
مشکل اصلاح طلبان این بود، و هست، که میخواهند همزمان با ایجاد یک سری تغییرات کمخطر ضرورتاً نظام را هم حفظ و تقویت کنند. در حالیکه اصلاحات ـ به فهم من ـ آن بود که تغییرات بنیادینی از مسیر مسالمتآمیز حاصل شود آنقدر که از عناصر اساسیِ تمامیت خواهانهی نظام چیزی باقی نماند؛ و این البته مستلزم وقوع یک رویارویی نهایی بود. بنابراین ما میبایست مترصد بسیج نیرو و سازمان میبودیم تا در نهایت انعقاد یک میثاقِ به کلی جدید، در لحظهی تعلیق یا فروپاشی ساختار موجود، ممکن شود. این فهم من از اصلاحات بود؛ به عنوان یک فعال دانشجویی که در جریان جنبش سبز به زندانی ١٠ ساله محکوم شده بودم، و همزمان شاهد بودم که جنبش در خیابان فرو مرده بود، دوستان و همرزمانم دسته دسته مهاجرت کرده بودند، نهادها و شبکهها و سازمانها زیر تیغ سرکوب متلاشی شده بود و سرخوردگی و درماندگی از شکست، از وقاحت، از پیشروی دشمن، و از خفقانِ حاکم بر فضا بر تار و پود زیستِ کسانی که ظاهراً بیرون از زندان بودند هم حتی رخنه کرده بود.
جنبشِ امروز از ترکش اسلام سیاسی عاریست
اما جنبش امیدآفرینِ امروز عاری از ترکشهای اسلام سیاسی است و این از شعارهایش پیداست. این نسلِ معترضین برای توضیح آنچه میخواهد و آنچه نمیخواهد به هیچ مفهومی که تباری دینی یا حتی شبهدینی داشته باشد متوسل نشد، و این دستاورد بزرگی است. این سبک و سلوک کاملاً خودجوش بود و از بطنِ خرد عمومی معترضین برآمد.
یکی از دلایل این دستاورد آن است که جنبش فعلی به شکلی کاملاً خود انگیخته به دنبال هیچ موتلفی از درون ساخت سیاسی موجود برنیامد، چون اساساً نسبتی هم با آن نداشت. بر خلاف جنبش سبز که اصولاً در شکلی از ائتلاف نانوشته با عناصر ـ بعضاً مطرود اما منتسب به ـ ساخت سیاسی جمهوری اسلامی رقم خورد. و این تفاوت ِما بین این دو جنبش، با کانونِ معنابخشی که هر یک از آنها اختیار کرده بودند نیز همخوان است. کانون معنابخش جنبش سبز اصلاح اساسی وضعیت بود و طی آن براندازی جمهوری اسلامی سودایی هیجانانگیز اما دوردست مینمود. اما کانونِ معنا بخش جنبش ١۴٠١ براندازی است و این جنبش از این اقبال برخوردار بوده که بتواند خواست صریح براندازی را بیکمترین لکنت و تردیدی در مرکز ثقل مدارِ معنایی خود قرار دهد.
اصلاحطلبی نسبتی با این جنبش ندارد و نخواهد داشت
پس اینکه بارها گفتهایم اصلاحطلبان و اساساً پارادایم اصلاح طلبی واجد هیچ نوع تصدی، تسهیلگری و کنشگری در نسبت با جنبشهای اخیر نیست و نخواهد بود، از سر حقد و کینه نسبت به سابقهی همدستی آنها با حکومت نیست. بلکه توضیح و توصیفِِ مدارِ معنایی جدیدی است که از سال ٩۶ به بعد شکل گرفته و اقتضائات خاص خود را ایجاب میکند؛ از جمله آنکه هویت اصلاحطلبی و تمامی کارگزاران و برساختهای آن، از آنجا که در مدار معناییِ منسوخ پیشین جای دارند، نمیتوانند همان هویت را در مدار معنایی جدید تداوم بخشند، مگر آنکه مرکز ثقل مدار جدید را که براندازی یکپارچه جمهوری اسلامی است بپذیرند که در آن صورت دیگر اصلاحطلب نخواهند بود.
جنبش ۱۴۰۱ در ایران، با آتش زدن روسری، به غرب نشان داد که حجاب یک مقولهی فرهنگی نیست
دومین دستاورد مهم جنبش ١۴٠١ در ابعادی جهانی به دست آمده و آن هم حول مساله حجاب است. این جنبش گرچه در موضوع زن با پارادایم جهانی همسوست اما همزمان علیه جریانی در این پارادایم که سعی در عادی سازیِ حجاب داشت شوریده است. این جنبش در شرایطی علیه حجاب عصیان کرده که سالهاست جریانی که نمیدانم به چه نامی باید خواندش، در صدد عادی یا فرهنگی نشان دادن حجاب است و تا جایی پیش رفته که نهادهای بینالمللی را متقاعد کرده که روز جهانی حجاب را در تقویم مناسبتهای بین المللی ثبت کنند و نامرئی شدن بدن زن را جشن بگیرند بدون آنکه لحظهای درنگ کنند که این نامرئی شدن دقیقاً متضمن چه پیامدهایی در زیست روزمره و حیات فکری و حتی سرنوشت زن به بار میآورد. وقتی از معضل ترجمهی پرابلمهای غرب و راهحلهای آنها در کشورهای غیرغربی سخن میگوییم دقیقاً شاهد مثال مان چنین تناقضهای بغرنجی است.
این جریانی که بعضاً خود را ضد استعمار میداند، طی رویکردی اتفاقاً استعماری، در برابر شنیدنِ روایت زنِ مسلمانزادهی خاورمیانهای از حجاب، گوشهای خود را میگیرد و مایی را که درون وضعیت زندگی میکنیم، از بیرون وضعیت محکوم به اسلاموفوبیا میکند؛ یعنی منِ زنِ خاورمیانهای حق ندارم از سرنوشت فرودستانهای که به واسطهی حجاب به آن محکومم حتی شیون کنم چون طبق قواعدِ «پروگرسیوی» که از غرب و محافل روشنفکری آن صادر شده، این آخ گفتن زیر بار ستم تاریخیای که حجاب بر من تحمیل کرده، به منزلهی ترس از اسلام است، و کسی حق ندارد از اسلام بترسد. و چون روشنفکر غربی با مساله عدم ادغام مسلمانان در جامعهی خودش روبروست، و چون در بهت بنیادگرایی اسلامی فرورفته، و چون باور نمیکند که پدیدهای مانند حجاب ظرفیت بر ساختِ زنجیرهای از سرکوب و فرودست سازی و از خود بیگانگی را داشته باشد بدون آنکه ربط واثقی به سرمایهداری داشته باشد! و چون عادت کرده همه چیز را فقط از قیف سرمایهداری فهم کند و دایرهی ادراکش فراتر از این نیست، زن مسلمانِ خاورمیانهای را واجد حق آخ گفتن هم نمیداند تا نکند که تنشها و تناقضهای دستگاه فکری خودش بر ملا شود!
جنبش ١۴٠١ با به آتش کشیدن روسریها برکشید و دستاورد مهم دومش این بود که یکباره همه آن نسخههای روشنفکرمابانهی غربی را به دیدن واقعیت فراخواند.
اما دستاورد سوم گرچه همچنان تا حدی شکننده و نسبی است اما شایان ذکر است؛ و آن اینکه در این جنبش وزنِ همگرایی در چارچوب یکپارچگی سرزمینی بسیار زیاد بود و این یعنی مخاطرهی واگرایی بین اقوام گوناگونِ ساکن این سرزمین تا حدی تعدیل شد. این گرچه به این معنا نیست که همهی صداهای شنیده نشدهی این دههها، به یکباره شنیده شد، اما به هر حال قابل انکار هم نیست که احساس همبستگی و هم سرنوشتی چنان طی این جنبش تقویت شد که میتوان امیدوار بود که با گذر از جمهوری اسلامی، امکان تاسیس یک میثاق جدید که هم متضمن یکپارچگی سرزمینی و هم متعهد به حقوق اقوام و اقلیت ها باشد فراهم است.
نسل من عاصی و از جانگذشته اما به لحاظ تجربهی سیاسی کور بود
در پایان میخواهم به جملهای از کانت، فیلسوف بزرگ آلمانی ارجاع کنم – گرچه ارجاع به او ابداً در بضاعت دانش محدود من نمیگنجد – کانت معتقد است تجربهها (شهودها) بدون مفاهیم کورند. و به این اعتبار، میتوانم بگویم تجربهی سیاسی نسل ما به نوعی کور بود. من خودم را منتسب به بخشی از جریان دانشجویی دههی هشتاد میدانم که بدون در اختیار داشتنِ تمامیت مفاهیمی همچون براندازی و انقلاب، تجربهی سیاسیاش را در منتهاالیه ممکنات آن دوره رقم زد، و گرچه در آن سالها و آن روزگار علیه هر آنچه به میراث برده بود با تمام وجدانِ برانگیختهاش شورید، اما کماکان درون پارادایمی میزیست و میاندیشید که دالِ مرکزیاش تغییر ـ و در دورههایی بهبودِ وضعیت ـ بود. نحوهی برآمدن و ساخته شدنِ پارادایمها همچنان متاثر از عوامل تاریخی است که شاید بتوان گفت کمترین نسبتی با ارادهی کنشگران جوانی که درون آنها زاده و پروده میشوند، ندارد.
من تنها میتوانم به صداقت، به عصیان، و به از جان گذشتگیِ نسل خودم شهادت دهم؛ مایی که درون محفظهای زاده شدیم که تمام عناصر ایدئولوژیک برایش فراهم آمده بود تا به سربازان جان بر کف ولایت بدل شود، اما علیه هر آنچه به میراث برده بود، با هر آنچه از شرافت و آگاهی به کفاش آمده بود، طغیان کرد.
نسل جوانِ امروز با شعار براندازی، سرنوشت ایران را رقم خواهد زد
تجربهی ما به واسطهی نابسندگیِ زیست جهانمان، نابسنده بود، اما امروز با همان اشتیاق و با همان وجدان، چشم امید به نسل جوان دههی هفتادی و هشتادی دوختهایم و از هیچ حمایت و کمکی به آنها برای برآوردن آرزوی جمعیمان که همانا آزادی، عدالت، برچیدنِ نظام ظلم، و نجات ایران است، دریغ نخواهیم کرد.
تجربهی سیاسی ما و جوانان امروز، هر دو، به خیابان گره خورده؛ جوانان ایرانِ امروز خواست سیاسی خود را به خیابان آوردند و آن را حول شعار زن، زندگی، آزادی و مفهوم براندازی تعیّن بخشیدند.
این نسل پاکباز پرچم آزادیخواهی را به دست گرفته و هویت سیاسی منحصر به فرد خود را تعیّن بخشیده است و زین پس سرنوشت ایران را رقم خواهد زد.
آنچه از گروهها و جریانهای اپوزیسیون امید میرود آن است که بتوانند حول ایدههای حیاتی همچون دموکراسی، سکولاریسم، عدالت اجتماعی، آزادی، زبان مادری، یکپارچگی سرزمینی و حقوقی همچون حق تشکلیابی مؤتلف شوند تا روند براندازی تباهیِ موجود تا رسیدن به منزلگاه بعدی که تاسیس؛ است تسهیل شود.
به امید آزادی
بهاره هدایت – آذر ماه ١۴٠١ – زندان اوین
by حمید بی آزار | 10.مارس 2023 | مقالات
هرکاری که بیش از حد تکرار شود پس از مدتی همچون یک اتفاق معمولی به چشم میآید؛ مثلاً عادت کرده بودیم که عمده مدیران و تصمیم سازان تنها مردان باشند و زنان فقط پشت هر مرد موفق جای داده شوند. عادت کرده بودیم زنان نصف مردان از ثروتهای خانوادگی بهرهمند شوند. عادت کرده بودیم که هر روز و هر بار زنان با پوشش اجباری وارد عرصه عمومی شوند.
امسال اما زمانه خرق عادت بود؛ پایدارترین و عمیقترین خیزش مردمیِ معاصر ما، نام یک زن را که نام تمامی زنان است بر پرچم خود دارد: تمامی زنان که در این سالیان از ستم مضاعف رنج میبرند، از بیعدالتیهای عمومیِ جامعه، و تبعیضهای دو چندان به بهانهی زن بودن؛ از نابرابری حقوقی و قانونی، از نابرابری فرصتهای شغلی و تحصیلی؛ از خشونت ساختاری و فردی و بهرهکشی مضاعف، خواه در قلمرو عمومی و خواه در قلمرو خصوصی (و معمولا در همدستی خاموش این دو با یکدیگر).
مدتها است که نسلهای پیدرپی زنان، اندک اندک، بدون توجه به مقررات نوشته و نانوشته کنترل زندگی خود را به دست خویش میگیرند.
امسال علاوه بر بیان آشکار این روند، شاهد این بینش و امیدواری در میان بسیاری از مردان آزادیخواه و ستمدیده بودیم که مبارزه برای آزادی زنان را بخش ضروری و پیششرط آزادی تمام اقشار و گروههای اجتماعی میدانند.
به این اعتبار، امسال، روز جهانی زنان معنای تازهای مییابد.
شعار زن زندگی آزادی به ما یادآوری میکند که حتی در مطالبات معیشتی (نان، کار، آزادی)، خواسته اصلی ما و محل نزاع ما کرامت انسانی است و به ما میآموزد که نباید اجازه اصل و فرع ساختن از مطالبات زنان را بدهیم و مستقل از هر آیندهای که در انتظار جامعه ما باشد، درکنار برابری زنان در تمامی حوزههای فردی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و … لازمه اصلیِ حرکت پایدار به سمت احقاق حقوق پایمال شدهی زنان، و در نهایت جامعهای انسانیتر و عادلانهتر است.
گرامی باد ۸ مارس، روز جهانی زنان
رضا شهابی